خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۸ - در مدح
ضمانش کرد به صد سال عمر و مهر نهاد
خیالی بخارایی : غزلیات
شمارهٔ ۲۶۷
آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستش
جلال عضد : غزلیّات
شمارهٔ ۳۱
من سر زلفش نمی دادم ز دست
رشیدالدین میبدی : ۵۴- سورة القمر
النوبة الاولى
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بنام خداوند فراخ بخشایش مهربان.
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۴ - اندرز به جوانان
مفریب ای بزرگوار پسر
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۸۸۹
ای که تو چشمهٔ حیوان و بهار چمنی
قطران تبریزی : رباعیات
شمارهٔ ۱۲۴
آن چشم نگر بناز و خواب آلوده
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۳۵ - وله ایضا
ای صفات کرمت روحانی
فصیحی هروی : غزلیات
شمارهٔ ۵۵
بی سبب زلفش اضطراب نداشت
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۲۸۷
پر مفلسم به من چه نوا می‌توان رساند
مسعود سعد سلمان : قصاید (گزیدهٔ ناقص)
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در دشت‌ها به وهم دویده
ای سرد و گرم چرخ کشیده
قدسی مشهدی : رباعیات
شمارهٔ ۴۵۳
آن را که رسد کدورتی از افلاک
صفای اصفهانی : غزلیات
شمارهٔ ۹۵
دی گفت به من بگریز از ناوک خون‌ریزم
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۷۶ - غول
بنگر آن غول راکز هول او
مولوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۴
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۶۷۸
بسکه اجزایم چمن‌پروردهٔ نیرنگ اوست
اوحدی مراغه‌ای : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۱۰
قدش به درخت سرو می‌ماند راست
رشیدالدین میبدی : ۲۵- سورة الفرقان- مکیة
۲ - النوبة الثانیة
قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ یا محمد إِلَّا إِنَّهُمْ یعنى الا هم یأکلون الطعام و انّ هاهنا زیادة وَ یَمْشُونَ فِی الْأَسْواقِ اى لطلب المعاش.
امیرشاهی سبزواری : قطعات
شمارهٔ ۱
شبی با صراحی چنین گفت شمع
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت شمارهٔ ۵۰
خواجه ابومنصور و رقانی کی وزیر سلطان طغرل بود بیمار شد،چون کارش تنگ درآمد شیخ را و استاد امام ابوالقسم قشیری را بخواند و گفت من شما را دوست داشته‌ام به شما یک حاجت دارم،چون من در پرده شوم شما هر دو بزرگ بسر خاک من چندان مقام کنید که من از عهدۀ سؤال بیرون آیم بقوت شما. هر دو از وی قبول کردند. چون برحمت خدای تعالی پیوست، شیخ ما با استاد امام در پیش آن کار ایستادند. چون به گورستان رسیدند هنوز خاک فرو نبرده بودند، استاد امام شیخ را گفت کی هنوز خاک فرونکنده‌اند، تو مقام کن تا من مردمان را بازگردانم. خاک تمام شد و خواجه بومنصور را دفن کردند شیخ برخاست و گفت تمام شد و برفت. چون باستاد امام رسید استاد امام گفت پس آن وصیت که کرده بود شیخ چه فرمود؟ شیخ گفت رسولان آمدند و سؤال کردند آن یکی فرا آن دیگر گفت نمی‌بینی که کیست بر سر خاک؟ این بگفتند و برفتند. چون ایشان برفتند ما نیز برفتیم.