عبارات مورد جستجو در ۴۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱ - ای طوطی عیسی نفس، وی بلبل شیرین نوا
ای طوطی عیسی نفس، وی بلبل شیرین نوا
هین زهره را کالیوه کن، زان نغمه‌های جان فزا
دعوی خوبی کن بیا، تا صد عدو و آشنا
با چهره‌ی چون زعفران، با چشم تر آید گوا
غم جمله را نالان کند، تا مرد و زن افغان کند
که داد ده ما را ز غم، کو گشت در ظلم اژدها
غم را بدرانی شکم، با دور باش زیر و بم
تا غلغل افتد در عدم، از عدل تو ای خوش صدا
ساقی تو ما را یاد کن، صد خیک را پر باد کن
ارواح را فرهاد کن، در عشق آن شیرین لقا
چون تو سرافیل دلی، زنده کن آب و گلی
در دم ز راه مقبلی، در گوش ما نفخه‌ی خدا
ما همچو خرمن ریخته، گندم به کاه آمیخته
هین از نسیم باد جان، که را ز گندم کن جدا
تا غم به سوی غم رود، خرم سوی خرم رود
تا گل به سوی گل رود، تا دل برآید بر سما
این دانه‌های نازنین، محبوس مانده در زمین
در گوش یک باران خوش، موقوف یک باد صبا
تا کار جان چون زر شود، با دلبران هم‌بر شود
پا بود اکنون سر شود، که بود اکنون کهربا
خاموش کن آخر دمی، دستور بودی گفتمی
سری که نفکنده‌ست کس، در گوش اخوان صفا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴ - ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابه‌یی، تا خود که داند آشنا
گر سیل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان‌سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا
ای شیخ ما را فوطه ده، وی آب ما را غوطه ده
ای موسی عمران بیا، بر آب دریا زن عصا
این باد اندر هر سری، سودای دیگر می‌پزد
سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن شما
دیروز مستان را به ره، بربود آن ساقی کله
امروز می در می‌دهد، تا برکند از ما قبا
ای رشک ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پری
خوش خوش کشانم می‌بری، آخر نگویی تا کجا؟
هر جا روی تو با منی، ای هر دو چشم و روشنی
خواهی سوی مستیم کش، خواهی ببر سوی فنا
عالم چو کوه طور دان، ما همچو موسی طالبان
هر دم تجلی می‌رسد، برمی‌شکافد کوه را
یک پاره اخضر می‌شود، یک پاره عبهر می‌شود
یک پاره گوهر می‌شود، یک پاره لعل و کهربا
ای طالب دیدار او، بنگر درین کهسار او
ای که چه باده خورده‌یی، ما مست گشتیم از صدا
ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌یی؟
گر برده‌ایم انگور تو، تو برده‌یی انبان ما
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵ - ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتاب
ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتاب
گر بشتابند کودکان تو مشتاب
گر مانده شدند قوم و از دست شدند
این دست تو است زود برگیر رباب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۰۹ - ای عشق رسوا کن مرا گو نام بر من ننگ شو
ای عشق رسوا کن مرا گو نام بر من ننگ شو
باید که من عشرت کنم گو ناصحم دلتنگ شو
مغزم برون آمد ز پوست افتادم اندر راه دوست
ای شوق رهبر شو مرا ای عشق پیش آهنگ شو
چون شوق رهبر باشدم از دوری منزل چه غم
چون عشق در پیش است گوهر گام صد فرسنگ شو
ای عقل از دوری مگو در راه مهجوری مپو
گوینده اینجا گنگ شو پوینده اینجا گنگ شو
اهد زدین گردی بری از عشق اگر بوئی بری
در حلقهٔ مستان در آ با عاشقان همرنگ شو
گر مرد عشقی درد جو خاکی شو و گلها بروی
بیدردی ار خواهد دلت روسنگ شو روسنگ شو
گر مرد عشقی جام گیر ترک رسوم خام گیر
ور عاقلی خوش آیدت در بند نام و ننگ شو
کاری کز آن نگشود در بر همزن او را زودتر
گر عاقلی دیوانه شو دیوانه فرهنگ شو
خواهی ز رویش بر خوری وز لعل او شکر خوری
موئی شو ای فیض از غمش در زلف او آونگ شو
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۸۰ - تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی
تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی
که از سجاده برخیزی و در میخانه بنشینی
اگر خیزد تو را سودای زلف دوست برخیزی
به پای خود به زنجیرش روی دیوانه بنشینی
ز باغ او اگر بویی دماغت تازه گرداند
هوای باغ نگذارد که در کاشانه بنشینی
تو اصلی زاده روحی به وصل خود چه پیوندی
چرا از خویشتن بگریزی و با بیگانه بنشینی
تو را چون پر طاوسان عرشی فرش می‌گردد
کجا شاید که چون بومان درین ویرانه بنشینی؟
بیا بر چشم من بنشین جمال روی خود را بین
به دریا در شو ار خواهی که با در دانه بنشینی
تو خورشیدی کجا شاید که روی از ذره برتابی؟
تو خود شمعی چرا باید که با پروانه بنشینی
گر او چون شمع در کشتن نشاند در سر پایت
نشان مردی آن باشد که تو مردانه بنشینی
به فردا دم مده زاهد مرا کافسانه می‌خواهی
تو با او تا به کی سلمان بدین افسانه بنشینی
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۲۰ - وحشت راه دراز از نظر کوته ماست
وحشت راه دراز از نظر کوته ماست
رخ ‌متاب ای ‌دل ‌از‌ین ‌ره که خدا همراه ماست
نیست اصلا خبری در سر بازار وجود
ور همانا خبری هست به خلوتگه ماست
جز تو ای عشق‌! اگر ما در دیگر زده‌ایم
جرم بر عقل به هر در زدهٔ گمره ماست
گرچهی کند رفیقی به ره ما چه زبان
زان که ما آب روانیم و ره ما چه ماست
ما جگر گوشهٔ کوهیم و پسرخواندهٔ ابر
هر کجا سبزتر آن مزرعه گردشگه ماست
شیر را عار ز زندان نبود وین رفتار
بی‌سبب مایهٔ فخر عدوی روبه ماست
ای بهار از دگران کارگشایی مطلب
که خدا کارگشای دل کارآگه ماست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۸۶۵ - تا واله نظاره آن ماهپاره ایم
تا واله نظاره آن ماهپاره ایم
از خود پیاده ایم و به گردون سواره ایم
سیر وجود ما نتوان کرد سالها
هر چند قطره ایم ولی بیکناره ایم
هستی ما و نیستی ما برابرست
محو فروغ مهر چو نور ستاره ایم
در محفلی که شعله ندارد زبان لاف
ماگرم خودنمایی خود چون شراره ایم
نتوان به ریگ بادیه ما را شمار کرد
چون درد و داغ اهل هنر بی شماره ایم
خاک اوفتاده نیست اگر ما فتاده ایم
گردون پیاده است اگر ما سواره ایم
آسیب ما به سوخته جانان نمی رسد
هر چند آتشیم ولی بی شراره ایم
هشیار از تپانچه محشر نمی شویم
ما این چنین که از می غفلت گذاره ایم
تا کی ز جوی شیر و ز جنت سخن کنی؟
ای واعظ فسرده، نه ما شیر خواره ایم!
از چاره بی نیاز بود درد و داغ عشق
ما بهر چشم زخم، طلبکار چاره ایم
ماند چسان درست دل چون کتان ما؟
آیینه دان جلوه آن ماهپاره ایم
هرگز ز کار خود گرهی وا نکرده ایم
با آن که دستگیرتر از استخاره ایم
روز جزا که پرده بر افتد ز کار ما
روشن شود به بی بصران ما چه کاره ایم
این آن غزل که مولوی روم گفته است
در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۷۸ - بت من، بت پرست را چه زنی؟
بت من، بت پرست را چه زنی؟
مستم از عشق، مست را چه زنی؟
روی خود پوش، چشم را چه کنی
بت شکن، بت پرست را چه زنی؟
آخر از شست دور کن یک تیر
به یکی تیر شست را چه زنی؟
عالمی در رهت نشسته بماند
راه اهل نشست را چه زنی؟
من که بر آستانت پست شدم
لگد قهر، پست را چه زنی؟
چون زبردست را نیاری زد
خود بگو زیر دست را چه زنی؟
تیغ بهر شکست کافر زن
خسرو پر شکست را چه زنی؟
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۱۱ - آن دوست که ما ازآن اوییم
آن دوست که ما ازآن اوییم
در زمره عاشقان اوییم
این بخت نگر که جمله مردم
آن خود وما ازآن اوییم
وین دولت بین که از دو عالم
آزاد چو بندگان اوییم
گر مرده همه بدرد عشقیم
ور زنده همه بجان اوییم
او گلشن بلبلان عشقست
ما بلبل گلستان اوییم
ما کرده نشان خویشتن محو
وندر طلب نشان اوییم
ما همچو زبان بهر دهان در
بهر لب بی دهان اوییم
جبریل زما مگس نراند
چون از مگسان خوان اوییم
سلطان نبود چو ما توانگر
اکنون که گدای نان اوییم
شیران همه کاسه لیس مایند
تاما سگ استخوان اوییم
گرچه چو در ازپی گشایش
پیوسته برآستان اوییم
برما در این قفس گشادست
تا بسته ریسمان اوییم
ماراتو کسی مدان که چون سیف
ما هیچ کسان کسان اوییم
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۲۹ - مناجات
ای رهائی ده هر بیهوشی!
مهر بر لب نه هر خاموشی!
به هوای تو سخن کوشی ما
به تمنای تو خاموشی ما
گر تو در حرف نهی لطف شگرف
لجه‌ای ژرف شود چشمهٔ حرف
بعد توست اصل همه تنگی‌ها
قرب تو مایهٔ یکرنگی‌ها
دل جامی که بود تنگ از تو
عندلیبی‌ست خوش آهنگ از تو
بال پروازش ازین تنگی ده!
نکهت‌اش از گل یکرنگی ده!
دوز از تار فنا دلق، او را!
برهان از خود و از خلق، او را!
عیبش از بی‌هنران سازنهان!
وز گمان هنرش باز رهان!
تا ز عیب و هنر خود آزاد
زید اندر کنف فضل تو شاد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - درآمد از در ارباب خرقه ناگه دوست
درآمد از در ارباب خرقه ناگه دوست
برآمد از دل درویش خسته الله دوست
چو آفتاب نشست و چراغ ها افروخت
درون خلوت دلها به روی چون مه دوست
به رهگذار دل و دیده سیلهاست ز خون
چگونه بگذرد ای دوستان برین ره دوست
گرت ز ذوق درونی نهفته حالت هاست
گمان مبر که ز خال تو نیست اگه دوست
بگو نشین به دلت درد و ناله چون برخاست
که درد می کند آنجا مقام و آنگه دوست
مریض عشق به عمر دوباره شد مخصوص
به پرسشی چو قدم رنجه کرد که که دوست
کنند پرسش من دوستان که کبست کمال
درون جان نو بالله جیپ و تالله دوست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۵۵ - گر همه وقتی همه دل خون نیی
گر همه وقتی همه دل خون نیی
لیلى وقتی نو و مجنون نی
نیست چو ما مردی خون خوردنت
درخور این باره گلگون نیی
در طلب زر چکنی گنج عشق
خواجه گدانی و فریدون نیی
پیش دهان و لبش ای قند مصر
قند چه خوانیم ترا چون نیی
در صفت جستن دوری ز مهر
کم نی از ماه گر افزون نیی
جای تو با دیدن ما با دلست
زین دو یقین است که بیرون نیی
ای به در خانه تو آه کمال
چون شنوی زانکه به گردون نیی
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۷ - چون عکس رخ دوست در آینه عیان شد
چون عکس رخ دوست در آینه عیان شد
بر عکس رخ خویش نگارم نگران شد
شیرین لب او تا که به گفتار درآمد
عالم همه پر ولوله و شور و فغان شد
چون عزم تماشای جهان کرد ز خلوت
آمد به تماشای جهان جمله جهان شد
هر نقش که او خاست بر آن نقش برآمد
پوشید همان نقش و بدان نقش عیان شد
هم کثرت خود گشت درو واحد خود دید
هم عین همین آمد و هم عین همان شد
جائی همه اسم آمد و جایی همگی رسم
جائی همه جسم آمد و جائی همه جان شد
هم پرده برانداخت ز رخ کرد تجلّی
هم پرده خود گشت و پس پرده نهان شد
ای مغربی آن یار که بی نام و نشان بود
از پرده برون آمد و با نام و نشان شد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوش
تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوش
تا ابد هرگز نخواهیم آمد از مستی بهوش
آمد آوازی بگوش جان از جانان ما
ما بر آن آواز تا اکنون نهادستیم گوش
از سماع قولِ کُن وز نغمه روز الست
نیست جان ما دمی خالی ز فریاد و خروش
ساقیا درده شرابی کز شرار آتشش
چون خم و دیگی و دل جان آید از گرمی بجوش
باده گر بهر آن صدره گرو کرده است پیش
خویشتن را پیر ما در پیش یار میفروش
روی هر ساعت بنقشی مینماید آن نگار
مرد میباید که تا بشناسد او را در نقوش
شد جمال وحدتش را کثرت عالم حجاب
روی او را نقشهای مختلف شد روی پوش
کی تواند یافتن در پیش یار خویش یار
هر که یار هر دو عالم را ندید ز دوش
از زبان مغربی آن یار میگوید سخن
مدتی باشد که او شد از سخن گفتن خموش
سلطان ولد : ولدنامه
بخش ۶۳ - رجوع کردن بشرح صحبت مولانا و شیخ صلاح الدین قدسنا اللّه بسرهما که نایب و خلیفۀ مولانا بود و یاران از وجود هر دو مدت ده سال مستفید میشدند بی زحمتی و تشویشی چون شیر و شکر بهم آمیخته و در بیان رنجور شدن شیخ صلاح الدین عظم اللّه ذکره بعد ده سال و رنجش دراز کشیدن و از حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره درخواست کردنش که مرا دستوری فمرا تا نقل کنم و قبول یافتن التماس او بحضرت مولانا و سه روز بعیادتش نارفتن و معلوم شدن که او را وقت نقل است و نقل فرمودن بصفای تمام و پیوستن بمقصود بی حجابی و پرده‌ای که المؤمنون لایموتون بل ینقلون من دار الی دار
شیخ با او چو در دو تن یک جان
بود آسوده و خوش و شادان
مست از همدگر شده ده سال
داشته بی خمار هجروصال
جمع یاران بگردشان زده صف
آن دو چون بحر و باقیان چون کف
همه چون اختران و آن دو چو ماه
همه چون بندگان و آن دو چو شاه
همه از هر دو مستفید شدند
قفلها باز بی کلید شدند
همه را کارو بار چون زر شد
همه را قطره ‌ ها چو گوهر شد
همه دانا شدند ناگفته
همه را گشت در جان سفته
گشت هر یک چو بحر در جوشش
راهها شد بریده بی کوشش
حاملان جمله زان نظر محمول
گشته و بندها شده محلول
دیده ‌ های درونشان شد باز
جانهای چو جغدشان شد باز
همه ز اکسیرشان شدند چو زر
یافت هر یک بجای پای دوپر
بر فلک چون ملک بپریدند
همه آن ماه را عیان دیدند
در چنین عیش ودولت و نزهت
در چنین جاه و ملک و زینت
ناگهان شد صلاح دین رنجور
گشت از صحبت بدن مهجور
رنج جسمش کشید سخ ت دراز
دمبدم نیست میشد او ز گداز
نور او میفروخت همچون خور
بر سر طالبان سعد اختر
تن او میگداخت همچون شمع
گشت روشن ز نور او دل جمع
شیخ چون می نداد دستوری
که رود شد دراز رنجوری
چونکه رنجوریش دراز کشید
ناله و کربتش بچرخ رسید
گفت با شیخ کای شه قادر
این لباس وجود را بر در
تا رهم زین عنا شوم آزاد
بروم آن طرف خوش و دلشاد
سوی آن بحر جان فزای روم
سوی آن قصر دلگشای روم
تا روم زین جهات بیرون من
تا رهم از چرا و از چون من
کرد از وی قبول و گفت رواست
از سر بالشش سبک برخاست
شد روانه بسوی خانۀ خویش
گشت مشغول مرهم آن ریش
چون دو سه روز با عیادت او
نامد و کرد رو بحضرت هو
گشت بر شه صلاح دین روشن
گفت جان میشود جدا از تن
شد یقین رفتنم ز دار فنا
سوی بیسوی در جهان بقا
این که نامد اشارتست که رو
اهل دین را بشارت است که رو
زانکه روز کنارشان مرگ است
ذوق و شوق و سرارشان مرگ است
مرگشان را حیات باقی دان
دمبدمشان صلات باقی دان
نی کنون مرگ را همی بینند
نی کنون دانه اش همیچینند
بارها مرده اند در دنیا
دیده صد گون حیات در عقبی
مرگ کلی رهیدن است ازدام
همه وصل و رسیدن است بکام
مرگ را هر که باهش و رای است
داند او نقل کردن از جای است
رفتن از خانه ای بسوی سرا
از جهان فنا بملک بقا
در جهانی که اصل هستیهاست
واندر و بی خمار مستیهاست
هر نفس در جهان نو مهمان
بهر از همدگر در او نقلان
نی در او خفتن و نه بیداری
نی در او بیهشی نه هشیاری
نی در او صحت و نه رنجوری
نی در او مستی و نه مخموری
نی درو شب نه روز نی مه و سال
ضد ّ و ند ّ را در او مجال محال
بی بلندی و پستی و چپ و راست
بی پس و پیش و بی خلا و ملاست
زان چنان عالمی که بیحد ّ است
شهرها و قلاع بی عّ د است
هیچ دانی چرا شدی محجوب
مانده ای دور از چنان محبوب
زانکه تن گشته است حایل آن
بهر این نیستی تو مایل آ ن
اندکی گشت پردۀ بسیار
ذره ای آفتاب را ستار
از دو چشم تو این بزرگ جهان
دو سر انگشت خرد کرد نهان
از سر انگشتهای خرد حقیر
این جهان بزرگ گشت ستیر
اینچنین ارض و این بلند سما
فهم کن نیک اگر نئی اعمی
چه عجب گر تو هم ز اصبع جهل
تا ابد کور مانی و نا اهل
می نبینی جهان بیحد را
عمر و عیش دراز سر مدرا
هستی و جهل چون سرانگشتان
دور کن پس ببین بچشم عیان
آن یمی کاین جهان از او قطره است
وان خوری کاسمان از او ذره است
فهمها تیز نیست بگذر ازین
گو که چون رفت شه صلاح الدین
رایت عزم آن جهان افراخت
سوی ارواح بی فرس بر تاخت
کرد چشمان فراز و رفت بناز
ناز نازان بصد هزار اعزاز
تا که از نو جهان جان را باز
بدهد حسن و زیب و فر و طراز
همچنانکه جهان تن را او
داده جان و دو چشم بینا او
صدهزاران عطا دهد آنجا
بغنی و فقیر و شاه و گدا
از قدومش ملایک افزایند
هم روانهای پاک آسایند
زانکه برتر ز جمله است بقدر
همه چون اختراند و او چون بدر
حق ورا کرد شاه در دو سرا
تا که و مه از او برند عطا
دو سرا را چو پادشاه وی است
رونق و زینت و پناه وی است
هر طرف کو رود شود معمور
هرکجا پانهد کند پرنور
کرد از جان جهان تن را ترک
تا شود باغ جان پ ر از بر و برگ
اولیا را بود ز مرگ حیات
زانکه در مرگ دیده اند نجات
صورة الموت رحمة و حیات
هی للروح راحة و نجات
ظاهر الموت موصل العشاق
و علی العکس مهلک الفساق
موتهم فی هوائه طرب
تحت ظل لوائه طربوا
روحهم فی مماتهم یعلو
قلبهم فی جواره یجلو
جسمهم فی التراب ان یفنی
روحهم فی سمائۀ یبقی
قفص الجسم حین ما انکسرا
منه جمع الطیور انتشرا
کل طیر یطیر فی جهة
کل روح یقیم فی صفة
منزل البعض فی ضیاء العرش
مسکن البعض فی ظلام الفرش
منزل البعض عرضه الاعلی
مسکن البعض فرشه الادنی
والذی فی مقامه اعلی
هو بالحمد و الثنا اولی
قطب حق نایب است در دو جهان
هست در ظل او همین و همان
این جهان از برش برد نوعی
وان جهان هم از او خورد نوعی
طعمۀ هر کسی است لایق او
صنعت هر یکی مطابق او
آنچه از حق رسد محمد را
کی رسد گو بمن تو هر کدرا
نگر از مور تا سلیمان تو
همه هستند رزق خوار از او
میبرد زو توانگر و درویش
هر یکی روزئی موافق خویش
شیخ فرمود در جنازۀ من
دهل آرید و کوس بادف زن
سوی گورم برید رقص کنان
خوش و شادان و مست و دست افشان
تا بدانند کاولیای خدا
شاد و خندان روند سوی لقا
مرگشان عیش و عشرت و سور است
جایشان خلد عدن پ رحوراست
اینچنین مرگ باسماع خوش است
چون رفیقش نگار خوب کش است
عرضهای جهان مجاز دل اند
پیش آن جان و دل چو آب و گل ‌ اند
همه از جان و دل وصیت را
بشنیدند بی ریا بصفا
همه شهر آمدند جامه دران
بجنازه اش بصد هزار افغان
همه خایان دو دست از حسرت
همه حیران و مست از حسرت
همه گویان بدیم از او غافل
چون بود گل چو رفت از وی دل
هر کسی نوحه لایق سوزش
کرده در هجرت دل افروزش
جسم پاک ورا چو اندر خاک
بنهادند رفت پاک به پاک


حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳۴ - در بیان تجلی صفات میفرماید
بند راه توهم از اوصاف تست
پردهای خویش بردار از نخست
دل چه از سودای نفسانی برست
بر سر تخت تجلی خوش نشست
چیست انوار تجلی بی نشان
آنچه از سر تو آید بی گمان
وهم و فهم اینجا نگنجد چون خیال
نی عبارت را در این معنی مجال
گه گشاید گنج افعال و صفات
گه نماید پرتو انوار ذات
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۴ - آن پری چهره که در پردهٔ جان مستور است
آن پری چهره که در پردهٔ جان مستور است
شوخ چشمی ست که هم ناظر و هم منظور است
یار نزدیکتر از ماست به ما در همه حال
گر به معنی نگری، ورنه به صورت دور است
همه در حلقهٔ وصلیم به جانان لیکن
هرکه مشغول به غیر است از او مهجور است
اختلاف نظر از ظلمت تأثیر هواست
ورنه بینایی اعیان همه از یک نور است
هرکه حلاّج صفت کرد سری بر سرِ دار
در ره عشق به هرجا که رود منصور است
اینچنین کز میِ شوق است خیالی مدهوش
فراق اگر می نکند سر زقدم معذور است
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - باز آواز نی و فریاد درد انگیز عود
باز آواز نی و فریاد درد انگیز عود
بی دلان را در حریم کعبهٔ جان ره نمود
تا مقرّر شد که داغ عشق و سوز هجر چیست
در میان چنگ و نی بسیار شد گفت و شنود
بود داغ عشق بر جان و نبود از جان اثر
در ازل این بود ما را حاصل از بود و نبود
گر مرادت دولت باقی ست فانی شو ز خویش
کاین حکایت بی عدم بودن نمی گیرد وجود
قبلهٔ رخسار تو چون پرده از رو بر گرفت
دید ابروی تو را محراب و آمد در سجود
زلف تو سر حلقهٔ بازار سودا شد ولی
جز زیان مسکین خیالی را از این سودا چه سود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۸ - تا غرق بحر خون نشوی از جفای کس
تا غرق بحر خون نشوی از جفای کس
بیگانه شو ز خلق و مشو آشنای کس
گنج نهان عشق بکس فاش چون کنم
من بر خود اعتماد ندارم چه جای کس
آن لب کرم کشد طمع بوسه نیستم
در شرع عشق کس ندهد خونبهای کس
کوی ترا صفا نه که از آب چشم ماست
بر کعبه منتی نبود از صفای کس
جز من که جان چو شمع دهم از برای تو
خود را نکشته است کسی از برای کس
آن لذتی که یافت ز دشنام تو دلم
تا زنده ام نیافته ام از دعای کس
اهلی اگر هوای عدم کرد گو برو
ننهاده است عشق تو بندی بپای کس
اهلی شیرازی : شمع و پروانه
بخش ۳۴ - خطاب شمع با کافور و استعانت از او
خوش آنکس را که چون شمع دلاویز
زبانی در دهانست آتش انگیز
نه چون باد خنک هرگه نفس راند
چراغ شوق صاحب درد بنشاند
نصیحتگو چو خود بی درد باشد
هر آن پندی که گوید سرد باشد
چو شمعش پند او بر دل سبک بود
دم او بر دل گرمش خنک بود
ز پند سرد او بودی مشوش
تو گفتی میزدی آبی بر آتش
بدو گفتا که نبود هیچ دردت
از آن یخ بارد از گفتار سردت
تو ای فرسوده، سوز دل چه دانی
که دایم همنفس با مردگانی
فسون بر من مدم چندین فسردن
که خواهم از دم سرد تو مردن
اگر بودی خنک باد دل آزار
خنک تر بوده یی از وی تو بسیار
ترا بس از سفیدی این اشارت
که کم باشد سفیدان را حرارت
بآزادی مده از عشق پندم
که من در آتش دل پای بندم
ز داغ دل کی آسایش پذیرم
مگر آسایدم دل چون بمیرم
کسی کش همچو من آتش بجان است
بدو مردن حیات جاودان است
ازین آتش که عشقم در دل افروخت
به هر حالی که باشد بایدم سوخت
چو نتوانی رهاند از آتشم تن
مرا در آتش دیگر میفکن
گرفتم کز وفایی پند گویم
خنک گردی نگویی چند گویم
چنین کاین آتشم در دل بلندست
بر او آب سخن کی سودمند است
به هر جاییکه آتش کارگر گشت
کسی آبش چو زد خود تیز تر گشت
چو میسوزد ز سر تا پا وجودم
ندارد مرهم کافور سودم
تو خود آن نیستی کز غمگساری
نمایی گرمیی با من بیاری
مگر کاین کارم از عنبر گشاید
که این بوی وفا از عنبر آید