تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۳ - کجایی ساقیا؟ درده مدامم
کجایی ساقیا؟ درده مدامم
که من از جان غلامت را غلامم
می اندرده تهی دستم چه داری؟
که از خون جگر پر گشت جامم
ز ننگ من نگوید نام من کس
چو من مردی چه جای ننگ و نامم؟
چو بر جانم زدی شمشیر عشقت
تمامم کن که زنده‌ی ناتمامم
گهم زاهد‌‌‌ همی‌خوانند و گه رند
من مسکین ندانم تا کدامم
ز من چون شمع تا یک ذره باقی‌‌‌‌ست
نخواهد بود جز آتش مقامم
مرا جز سوختن راه دگر نیست
بیا تا خوش بسوزم زان که خامم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۴ - مرا گویی چه سانی؟ من چه دانم
مرا گویی چه سانی؟ من چه دانم
کدامی وز کیانی؟ من چه دانم
مرا گویی چنین سرمست و مخمور
ز چه رطل گرانی؟ من چه دانم
مرا گویی در آن لب او چه دارد
کزو شیرین زبانی؟ من چه دانم
مرا گویی درین عمرت چه دیدی
به از عمر و جوانی؟ من چه دانم
بدیدم آتشی اندر رخ او
چو آب زندگانی من چه دانم
اگر من خود توام پس تو کدامی؟
تو اینی یا تو آنی من چه دانم
چنین اندیشه‌‌ها را من که باشم؟
تو جان مهربانی من چه دانم
مرا گویی که بر راهش مقیمی
مگر تو راهبانی؟ من چه دانم
مرا گاهی کمان سازی گهی تیر
تو تیری یا کمانی؟ من چه دانم
خنک آن دم که گویی جانت بخشم
بگویم من تو دانی من چه دانم
ز‌‌ بی‌صبری بگویم شمس تبریز
چنینی و چنانی من چه دانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۵ - شراب شیره انگور خواهم
شراب شیره انگور خواهم
حریف سرخوش مخمور خواهم
مرا بویی رسید از بوی حلاج
ز ساقی باده منصور خواهم
ز مطرب ناله سرنای خواهم
ز زهره زاری طنبور خواهم
چو یارم در خرابات خراب است
چرا من خانه معمور خواهم
بیا نزدیکم ای ساقی که امروز
من از خود خویشتن را دور خواهم
اگر گویم مرا معذور می‌دار
مرا گوید تو را معذور خواهم
مرا در چشم خود ره ده که خود را
ز چشم دیگران مستور خواهم
یکی دم دست را از روی برگیر
که در دنیا بهشت و حور خواهم
اگر چشم و دلم غیر تو بیند
در آن دم چشم‌‌ها را کور خواهم
ببستم چشم خود از نور خورشید
که من آن چهره پرنور خواهم
چو رنجوران دل را تو طبیبی
سزد گر خویش را رنجور خواهم
چو تو مر مردگان را می‌دهی جان
سزد گر خویش را در گور خواهم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۹۶ - نشاید از تو چندین جور کردن
نشاید از تو چندین جور کردن
نشاید خون مظلومان به گردن
مرا بهر تو باید زندگانی
وگر نی سهل دارم جان سپردن
از آن روزی که نام تو شنیدم
شدم عاجز من از شب‌‌ها شمردن
روا باشد که از چون تو کریمی
نصیب من بود افسوس خوردن؟
خداوندا از آن خوش تر چه باشد
بدیدن روی تو پیش تو مردن؟
مثال شمع شد خونم در آتش
ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن
درین زندان مرا کند است دندان
ازین صبر و ازین دندان فشردن
از این خانه شدم من سیر وقت است
به بام آسمان‌‌ها رخت بردن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۹۷ - درین دم همدمی آمد خمش کن
درین دم همدمی آمد خمش کن
که او ناگفته می‌داند خمش کن
ز جام باده خاموش گویا
تو را‌ بی‌خویش بنشاند خمش کن
مزن تشنیع بر سلطان عشقش
که او کس را نرنجاند خمش کن
اگر در آینه دم را بگیری
تو را از گفت برهاند خمش کن
ز گردش‌های تو می‌داند آن کس
که گردون را بگرداند خمش کن
هر اندیشه که در دل دفن کردی
یکایک بر تو برخواند خمش کن
ز هر اندیشه مرغی آفریند
دران عالم بپرا ند خمش کن
یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ
که یک یک را‌ نمی‌ماند خمش کن
گر آن مه را‌ نمی‌بینی ببینی
چو چشمت را بپیچاند خمش کن
ازین عالم و زان عالم مگو زانک
به یک رنگیت می‌راند خمش کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۹۸ - ندا آمد به جان از چرخ پروین
ندا آمد به جان از چرخ پروین
که بالا رو چو دردی پست منشین
کسی اندر سفر چندین نماند
جدا از شهر و از یاران پیشین
ندای ارجعی آخر شنیدی
از آن سلطان و شاهنشاه شیرین
درین ویرانه جغدانند ساکن
چه مسکن ساختی ای باز مسکین؟
چه آساید به هر پهلو که گردد
کسی کز خار سازد او نهالین؟
چه پیوندی کند صراف و قلاب؟
چه نسبت زاغ را با باز و شاهین؟
چه آرایی به گچ ویرانه‌یی را؟
که بالا نقش دارد زیر سجین
چرا جان را نیارایی به حکمت؟
که ارزد هر دمش صد چین و ماچین
نه آن حکمت که مایه‌‌ی گفت و گوی است
از آن حکمت که گردد جان خدابین
تو گوهر شو که خواهند و نخواهند
نشانندت همه بر تاج زرین
رها کن پس روی چون پای کژمژ
الف می‌باش فرد و راست بنشین
چو معنی اسب آمد حرف چون زین
بگو تا کی کشی‌ بی‌اسب این زین
کلوخ انداز کن در عشق مردان
تو هم مردی ولی مرد کلوخین
عروسی کلوخی با کلوخی
کلوخ آرد نثار و سنگ کابین
به گورستان به زیر خشت بنگر
که نشناسی تو سارانشان ز پایین
خدایا دررسان جان را به جان‌ها
بدان راهی که رفتند آل یاسین
دعای ما و ایشان را درآمیز
چنان کز ما دعای و از تو آمین
عنایت آن چنان فرما که باشد
ز ما احسان اندک وز تو تحسین
ز شهوانی به عقلانی رسانمان
بر اوج فوق بر زین لوح زیرین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۹۹ - دل خون خواره را یک‌باره بستان
دل خون خواره را یک‌باره بستان
ز غم صدپاره شد یک پاره بستان
بکن جان مرا امروز چاره
وگر نی جان ازین بیچاره بستان
همه شب دوش می‌گفتم خدایا
که داد من از آن خون خواره بستان
دل سنگین او چون ریخت خونم
تو خون من ز سنگ خاره بستان
به دست دل فرستادم دو سه خط
یکی خط را از آن آواره بستان
در آن خط صورت و اشکال عشق است
برای عبرت و نظاره بستان
دلم با عشق هم استاره افتاد
نخواهی جرم از استاره بستان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۰ - بیا ای مونس جان‌‌‌‌های مستان
بیا ای مونس جان‌‌‌‌های مستان
ببین اندیشه و سودای مستان
بیا ای میر خوبان و برافروز
ز شمع روی خود سیمای مستان
نمی آیی، سر از طاقی برون کن
ببین این غلغل و غوغای مستان
بیا ای خواب مستان را ببسته
گشا این بند را از پای مستان
همه شب می‌رود تا روز ای مه
به اهل آسمان هیهای مستان
همی گویند ما هم زو خرابیم
چنین است آسمان، پس وای مستان
فرشته و آدمی، دیوان و پریان
ز تو زیر و زبر، چون رای مستان
کلاه جمله هشیاران ربودند
درین بازارگه، چه جای مستان
میفکن وعدهٔ مستان به فردا
تویی فردا و پس فردای مستان
چو مستان گرد چشمت حلقه کردند
که بنشیند دگر بالای مستان؟
شنیدم چرخ گردون را که می‌گفت
منم یک لقمه از حلوای مستان
شنیدم از دهان عشق، می‌گفت
منم معشوقهٔ زیبای مستان
اگر گویند ماه روزه آمد
نیابی جام جان افزای مستان
بگو کان می ز دریاهای جان است
که جان را می‌دهد سقای مستان
همه مولای عقلند، این غریب است
که عقل آمد که من مولای مستان
چو فرمان موقع داشت رویش
کشید ابروی او طغرای مستان
همه مستان نبشتند این غزل را
به خون دل ز خون پالای مستان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۱ - ز زخم دف کفم بدرید، ای جان
ز زخم دف کفم بدرید، ای جان
چه بستی کیسه را؟ دستی بجنبان
گشادی کن، بجنب آخر، نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان؟
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان؟
درافکن کهنه‌‌یی گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده‌ست
بجنبان ریش را، ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته‌‌‌‌‌ست راه گوش اخوان؟
اگر راه است آبی را درین ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان؟
وگر این سنگ گردان است کو آرد؟
زهی مهمانی‌ بی‌آب و‌ بی‌نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از درو مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن، این کرم را نیست پایان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۲ - چرا منکر شدی ای میر کوران؟
چرا منکر شدی ای میر کوران؟
نمی‌گویم که مجنون را مشوران
تو می‌گویی که بنما غیبیان را
ستیران را چه نسبت با ستوران؟
درین دریا چه کشتی و چه تخته
درین بخشش چه نزدیکان، چه دوران
عدم دریاست، وین عالم یکی کف
سلیمانی‌ست، وین خلقان چو موران
ز جوش بحر آید کف به هستی
دو پاره کف بود ایران و توران
دران جوشش بگو کوشش چه باشد؟
چه می‌لافند از صبر این صبوران؟
ازین بحرند زشتان گشته نغزان
ازین موج‌اند شیرین گشته شوران
نپردازی به من ای شمس تبریز
که در عشقت‌ همی‌سوزند حوران
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۳ - شنیدی تو که خط آمد ز خاقان؟
شنیدی تو که خط آمد ز خاقان؟
که از پرده برون آیند خوبان
چنین فرموده است خاقان که امسال
شکر خواهم که باشد سخت ارزان
زهی سال و زهی روز مبارک
زهی خاقان، زهی اقبال خندان
درون خانه بنشستن حرام است
که سلطان می‌خرامد سوی میدان
بیا با ما به میدان تا ببینی
یکی بزم خوش پیدای پنهان
نهاده خوان و نعمت‌‌‌‌های بسیار
ز حلواها و از مرغان بریان
غلامان چو مه در پیش ساقی
نوای مطربان خوش تر از جان
ولیک از عشق شه جان‌‌‌‌های مستان
فراغت دارد از ساقی و از خوان
تو گویی این کجا باشد؟ همان جا
که اندیشه‌‌ی کجا گشته‌‌‌‌‌ست جویان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۴ - کجا خواهی ز چنگ ما پریدن؟
کجا خواهی ز چنگ ما پریدن؟
که داند دام قدرت را دریدن؟
چو پایت نیست تا از ما گریزی
بنه گردن، رها کن سر کشیدن
دوان شو سوی شیرینی چو غوره
به باطن، گر‌ نمی‌دانی دویدن
رسن را می‌گزی ای صید بسته
نبرد این رسن هیچ از گزیدن
نمی بینی سرت اندر زه ماست؟
کمانی، بایدت از زه خمیدن
چه جفته می‌زنی کز بار رستم؟
یکی دم هشتمت، بهر چریدن
دل دریا ز بیم و هیبت ما
همی‌جوشد ز موج و از طپیدن
که سنگین اگر آن زخم یابد
ز بند ما نیارد برجهیدن
فلک را تا نگوید امر ما بس
به گرد خاک ما باید تنیدن
هوا شیری‌‌‌‌‌ست از پستان شیطان
بود عقل تو شیر خر مکیدن
دهان خاک، خشک از حسرت ماست
نیارد جرعه‌‌یی بی‌ما چشیدن
که یارد صید ما را قصد کردن؟
که یارد بندهٔ ما را خریدن؟
کسی را که ربودیم و گزیدیم
که را خواهد به غیر ما گزیدن؟
امانی نیست جان را در جز عشق
میان عاشقان باید خزیدن
امان هر دو عالم عاشقان راست
چنین بودند وقت آفریدن
نشاید بره را از جور چوپان
ز چوپان جانب گرگان رمیدن
که این چوپان نریزد خون بره
که او جاوید داند پروریدن
بدان کاصحاب تن اصحاب فیلند
به کعبه کی تواند بررسیدن؟
که کعبه ناف عالم، پیل بینی‌ست
نتان بینی بر نافی کشیدن
ابابیلی شو و از پیل مگریز
ابابیل است دل در دانه چیدن
بچینند دشمنان را همچو دانه
پیام کعبه را داند شنیدن
ز دل خواهی شدن بر آسمان‌ها
ز دل خواهد گل دولت دمیدن
ز دل خواهی به دلبر راه بردن
ز دل خواهی ز ننگ تن رهیدن
دل از بهر تو یک دیگی بپخته‌ست
زمانی صبر می‌کن تا پزیدن
دل دل‌هاست شمس الدین تبریز
نتاند شمس را خفاش دیدن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۵ - اگر تو عاشقی، غم را رها کن
اگر تو عاشقی، غم را رها کن
عروسی بین و ماتم را رها کن
تو دریا باش و کشتی را برانداز
تو عالم باش و عالم را رها کن
چو آدم توبه کن، وارو به جنت
چه و زندان آدم را رها کن
برآ بر چرخ چون عیسی مریم
خر عیسی مریم را رها کن
وگر در عشق یوسف کف بریدی
همو را گیر و مرهم را رها کن
وگر بیدار کردت زلف درهم
خیال و خواب درهم را رها کن
نفخت فیه من روحی رسیده‌ست
غم بیش و غم کم را رها کن
مسلم کن دل از هستی، مسلم
امید نامسلم را رها کن
بگیر ای شیرزاده خوی شیران
سگان نامعلم را رها کن
حریصان را جگرخون بین و گرگین
گر و ناسور محکم را رها کن
بران آرد تو را حرص چو آزر
که ابراهیم ادهم را رها کن
خمش زان نوع کوته کن سخن را
که الله گو اعلم را رها کن
چو طالع گشت شمس الدین تبریز
جهان تنگ مظلم را رها کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۶ - تو نقد قلب را از زر برون کن
تو نقد قلب را از زر برون کن
وگر گوید زرم، زوتر برون کن
که بیگانه چو سیلاب است دشمن
ز بامش تو بران وز در برون کن
مگس‌‌‌ها را ز غیرت، ای برادر
ازین بزم پر از شکر برون کن
دو چشم خاین نامحرمان را
از آن زیب و جمال فر برون کن
اگر کر نشنود آواز آن چنگ
اگر تانی کری از کر برون کن
چو مستان شیشه اندر دست دارند
دلی کو هست چون مرمر برون کن
نران راه معنی، عاشقانند
نر شهوت بود چون خر برون کن
بریزیده‌‌‌‌‌ست شهوت پر و بالش
ازین مرغان نیکو پر برون کن
چو بنده‌‌ی شمس تبریزی نباشد
تو او را آدمی مشمر، برون کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۷ - گر این جا حاضری، سر هم چنین کن
گر این جا حاضری، سر هم چنین کن
چو کردی، بار دیگر هم چنین کن
مرا دی تنگ اندر برکشیدی
بیا ای تنگ شکر هم چنین کن
در و بام مرا دی می‌شکستی
درآ امروز از در هم چنین کن
میان جان چاکر کار کردی
به پیش چشم چاکر هم چنین کن
چه خوش کردی مها، آن شیوه را دی
رها کن ناز و خوش تر هم چنین کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۸ - نتانی آمدن این راه با من
نتانی آمدن این راه با من
کجا دارد هریسه، پای روغن؟
ولی همراهی و با تو بسازم
که چشم من به روی توست روشن
چو از راهت ببردم شرط نبود
میان راه ترک دوست کردن
بغل‌هایت بگیرم همچو پیران
چو طفلانت نهم گاهی به گردن
چو آدم توبه کن از خوشه چینی
چو کشتی بذر، آن توست خرمن
دهان بربند، گوش فهم بسته‌ست
مگو چیزی که می‌ناید به گفتن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۹ - دل معشوق سوزیده‌‌‌‌‌ست بر من
دل معشوق سوزیده‌‌‌‌‌ست بر من
وزان سوزش جهان را سوخت خرمن
بزد آتش به جان بنده شمعی
کزو شد موم جان سنگ و آهن
پدید آمد از آن آتش به ناگه
میان شب هزاران صبح روشن
به کوی عشق آوازه درافتاد
که شد در خانهٔ دل شکل روزن
چه روزن، کافتاب نو برآمد
که سایه نیست آن جا قدر سوزن
از آن نوری که از لطفش برسته‌ست
زآتش گلبن و نسرین و سوسن
از آن سو بازگرد ای یار بدخو
بدین سو آ که این سوی است مأمن
به سوی‌ بی‌سویی جمله بهار است
به هر سو غیر این، سرمای بهمن
چو شمس الدین جان آمد ز تبریز
تو جان کندن‌ همی‌خواهی،‌ همی‌کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۰ - تو هر جزو جهان را بر گذر بین
تو هر جزو جهان را بر گذر بین
تو هر یک را رسیده از سفر بین
تو هر یک را به طمع روزی خود
به پیش شاه خود، بنهاده سر بین
مثال اختران از بهر تابش
فتاده عاجز اندر پای خور بین
مثال سیل‌‌‌ها در جستن آب
به سوی بحرشان زیر و زبر بین
برای هر یکی از مطبخ شاه
به قدر او تو خوان معتبر بین
به پیش جام بحرآشام ایشان
تو دریای جهان را مختصر بین
و آن‌‌‌ها را که روزی روی شاه است
ز حسن شه دهانش پرشکر بین
به چشم شمس تبریزی تو بنگر
یکی دریای دیگر پر گهر بین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۱ - تو را پندی دهم، ای طالب دین
تو را پندی دهم، ای طالب دین
یکی پندی دلاویزی، خوش آیین
مشین غافل به پهلوی حریصان
که جان گرگین شود از جان گرگین
ز خارش‌‌‌‌های دل ار پاک گردی
ز دل یابی حلاوت‌‌‌‌های والتین
بجوشند از درون دل عروسان
چو مرد حق شوی، ای مرد عنین
ز چشمه‌‌ی چشم، پریان سر برآرند
چو ماه و زهره و خورشید و پروین
بنوش این را که تلقین‌‌‌‌های عشق است
که سودت کم کند در گور تلقین
به احسان زر به خوبان آن چنان ده
که نفریبند زشتانت به تحسین
نمی‌خواهند خوبان جز ممیز
بمفریبان تو ایشان را به کابین
ز تو آن گلرخان را ننگ آید
چو بفروشی سره گی را به سرگین
ز سنگ آسیا، زیرین حمول است
نه قیمت بیش دارد سنگ زیرین؟
میان سنگ‌‌‌ها آن بیش ارزد
که افزون خورده باشد زخم میتین
ز اشکست تجلی فضل دارد
میان کوه‌‌‌ها آن طور سینین
خمش کن، صبر کن، تمکین تو کو؟
که را ماند ز دست عشق تمکین؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۲ - بیا ساقی، می ما را بگردان
بیا ساقی، می ما را بگردان
بدان می این قضاها را بگردان
قضا خواهی که از بالا بگردد
شراب پاک بالا را بگردان
زمینی خود که باشد با غبارش؟
زمین و چرخ و دریا را بگردان
نیندیشم دگر زین خورده سودا
بیا دریای سودا را بگردان
اگر من محرم ساغر نباشم
مرا لا گیر و الا را بگردان
اگر کژ رفت این دل‌ها ز مستی
دل‌ بی‌دست و‌ بی‌پا را بگردان
شرابی ده که اندر جا نگنجم
چو فرمودی مرا، جا را بگردان