تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۰۴ - صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
این دل خسته مجروح مرا جان آرند
عاشقان نقش خیال تو چو بینند به خواب
ای بسا سیل که از دیده گریان آرند
خنک آن روز خوشا وقت که در مجلس ما
ساقیان دست تو گیرند و به مهمان آرند
صوفیان طاق دو ابروی تو را سجده برند
عارفان آنچه نداری بر تو آن آرند
چشم شوخ تو چو آغاز کند بوالعجبی
آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند
بت پرستان رخ خورشید تو را گر بینند
بر قد و قامت زیبای تو ایمان آرند
شمه‌یی گر ز تو در عالم علوی برسد
قدسیان رقص برین گنبد گردان آرند
گر بدین عاشق دلسوخته‌یی مسکینی
شکری زان لب چون لعل بدخشان آرند
جان و دل هر دو فدای شکرستان تو باد
آب حیوان چو از آن چاه زنخدان آرند
شمس تبریز اگر بلبل باغ ارمی
باش تا قوت تو از روضه رضوان آرند
مولوی : غزلیات
غزل ۸۰۵ - یا رب این بوی که امروز به ما می‌آید
یا رب این بوی که امروز به ما می‌آید
ز سراپرده اسرار خدا می‌آید
بوستان را کرمش خلعت نو می‌پوشد
خستگان را ز دواخانه دوا می‌آید
در نمازند درختان و به تسبیح طیور
در رکوع است بنفشه که دوتا می‌آید
هرچه آمد سوی هستی ره هستی گم کرد
که ز مستی نشناسد که کجا می‌آید
از یکی روح درین راه چو رو واپس کرد
اصل خود دید ز ارواح جدا می‌آید
رنگ او یافت از آن روی چنین خوش رنگ است
بوی او یافت کزو بوی وفا می‌آید
مست او گشت از آن رو همگان مست وی اند
خوش لقا گشت کزان ماه لقا می‌آید
نی بگویم ز ملولی کسی غم نخورم
که شکر رشک برد زانچه مرا می‌آید
زان دلیر است که با شیر ژیان رو کرده‌ست
زان کریم است که از گنج عطا می‌آید
آن که سرمست نباشد برمد از مردم
تا نگویند کزو بوی صبا می‌آید
بس کن ای دوست که سنبوسه چو بسیار خوری
که ز سنبوسه تو را بوی گیا می‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۰۶ - یا رب این بوی خوش از روضه جان می‌آید؟
یا رب این بوی خوش از روضه جان می‌آید؟
یا نسیمی‌ست کزان سوی جهان می‌آید؟
یا رب این آب حیات از چه وطن می‌جوشد؟
یا رب این نور صفات از چه مکان می‌آید؟
عجب این غلغله از جوق ملک می‌خیزد؟
عجب این قهقهه از حور جنان می‌آید؟
چه سماع است که جان رقص کنان می‌گردد؟
چه صفیر است که دل بال زنان می‌آید
چه عروسی‌ست چه کابین که فلک چون تتقی‌ست
ماه با این طبق زر به نشان می‌آید
چه شکار است که این تیر قضا پران است
ور چنین نیست چرا بانگ کمان می‌آید؟
مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دست
کان که از دست بشد دست زنان می‌آید
از حصار فلکی بانگ امان می‌خیزد
وز سوی بحر چنین موج گمان می‌آید
چشم اقبال به اقبال شما مخمور است
این دلیل است که از عین عیان می‌آید
برهیدیت ازین عالم قحطی که درو
از برای دو سه نان زخم سنان می‌آید
خوش‌تر از جان چه بود؟ جان برود باک مدار
غم رفتن چه خوری؟ چون به از آن می‌آید
هر کسی در عجبی و عجب من این است
کو نگنجد به میان چون به میان می‌آید
بس کنم گر چه که رمز است بیانش نکنم
خود بیان را چه کنی؟ جان بیان می‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۰۷ - لحظه‌یی قصه کنان قصه تبریز کنید
لحظه‌یی قصه کنان قصه تبریز کنید
لحظه‌یی قصه آن غمزه خون ریز کنید
در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم
زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید
هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع
زلف او گر بفشانید عبربیز کنید
بس زبان کز صفت آن لب او کند شود
چون سنان نظر از دولت او تیز کنید
ای بسا شب که ز نور مه او روز شود
گر چو مه در طلبش شیوه شبخیز کنید
وقت شمشیر بود واسطه‌ها برگیرید
صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید
شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوست
ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۰۸ - عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
همه از نرگس مخمور تو خمار شدند
دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست
پر گشادند و همه جعفر طیار شدند
اهل دینار کجا امت دیدار کجا
گر چه دینار بشد لایق دیدار شدند
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸۶ - هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
هله کز جنبش تو کار همه نیکوتر
بدوان از پی مردان بنگر از چپ و راست
جسته از سنگ ستاره ز قمر مه روتر
یک به یک پیش تو آیند چو از جا بروی
همچو من بسته کمرها ز شکر خوش خوتر
در گلشن بگشاید ز درون صورت عشق
صورتش چون گل سرخ از گل تر خوش بوتر
عشق داوود شود آهن از او نرم شود
شیر آهو شود آن جا وزو آهوتر
هر یکی ذره شود عیسی و عیسی نفسی
مرگ جان بخش شود بلکه ز جان دلجوتر
اندر آن حال اگر ماه ببوسد لب تو
گویی‌اش خیز برو از بر ما آن سوتر
دل من پرسخن است ار چه دهان بربستم
تا بگوید خردی کوست ز ما خوش گوتر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸۷ - بده آن باده به ما باده به ما اولیٰ تر
بده آن باده به ما باده به ما اولیٰ تر
هر چه خواهی بکنی لیک وفا اولیٰ تر
سر مردان چه کند خوب‌تر از سجده تو؟
مسجد عیسی جان سقف سما اولیٰ تر
یک فسون خوان صنما در دل مجنون بردم
غنچه‌های چو صبی را نه صبا اولیٰ تر؟
عقل را قبله کند آن که جمال تو ندید
در کف کور ز قندیل عصا اولیٰ تر
تو عطا می‌ده و از چرخ ندا می‌آید
که ز دریا و ز خورشید عطا اولیٰ تر
لطف‌ها کرده‌‌‌یی امروز دو تا کن آن را
چون که در چنگ نیایی تو دوتا اولیٰ تر
چون که خورشید برآید بگریزد سرما
هر که سرد است ازو پشت و قفا اولیٰ تر
تا بدیدم چمنت ز آب و گیا ببریدم
آن ستور است که در آب و گیا اولیٰ تر
سادگی را ببرد گر چه سخن نقش خوش است
بر رخ آینه از نقش صفا اولیٰ تر
صورت کون تویی آینه کون تویی
داد آیینه به تصویر بقا اولیٰ تر
خمش این طبل مزن تیغ بزن وقت غزاست
طبل اگر پشت سپاه است غزا اولیٰ تر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸۸ - سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر
سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر
طبله کالبد آورده‌ام آخر بنگر
بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخر
شانه‌ها و شبه‌ها و سره روغن‌ها تر
شبه من غم تو روغن من مرهم تو
شانه‌ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر
از فراقت تلفم گشته خیالت علفم
که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر
من ندانم چه کسم کز شکرت پرهوسم
ای مگس‌ها شده از ذوق شکرهات شکر
پرده بردار صبا از بر آن شهره قبا
تا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر
چند گویی تو بجو یار وزو دست بشو؟
در دو عالم نبود یار مرا یار دگر
چون خرد ماند و دل با من؟ ای خواجه بهل
ماه و خورشید که دیده‌‌ست در اعضای بشر؟
چون که در جان منی شسته به چشمان منی
شمس تبریز خداوند تو چونی به سفر؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸۹ - هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر
عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد
مگرش جای دهی بر سر گردون دگر
عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی
تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر
عشق روی تو به شش سوی جهان دام دل است
که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر
رحمتی کن تو بر آن مرغ که در دام افتاد
که ندارد چو تو شاهنشه بی‌چون دگر
کو در این خانه یکی سوخته‌‌‌یی مفتونی؟
که به شب‌ها شنود ناله مفتون دگر
از پس نیشکرت اشک چو اطلس بارم
چاره‌ام نیست جز این اطلس و اکسون دگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹۰ - صنما این چه گمان است فرودست حقیر
صنما این چه گمان است فرودست حقیر
تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر
کوه را که کند اندر نظر مرد قضا
کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر
خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد
خنک آن قافله‌‌‌یی که بودش دوست خفیر
حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم
جان پاک تو که جان از تو شکوراست و شکیر
ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند
سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر
زان که دشنام تو بهتر ز ثناهای جهان
ز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زئیر
ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلان
جز تو جمله همه لااست از آنیم فقیر
تاج زرین بده و سیلی آن یار بخر
ور کسی نشنود این را انما انت نذیر
بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوست
بوسه‌ها یابد رویت ز نگاران ضمیر
مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد
عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر؟
رفت مردی به طبیبی به گله‌ی درد شکم
گفت او را تو چه خوردی که برسته‌‌ست زحیر؟
بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست
گفت من سوخته نان خوردم از پست فطیر
گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر
گفت درد شکم و کحل؟ خه ای شیخ کبیر
گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسد
تا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر
نیست را هست گمان برده‌‌‌یی از ظلمت چشم
چشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر
هله ای شارح دل‌ها تو بگو شرح غزل
من اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹۱ - نه که مهمان غریبم؟ تو مرا یار مگیر
نه که مهمان غریبم؟ تو مرا یار مگیر
نه که فلاح توام؟ سرور و سالار مگیر
نه که همسایه آن سایه احسان توام؟
تو مرا هم سفر و مشفق و غم خوار مگیر
شربت رحمت تو بر همگان گردان است
تو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر
نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد؟
تو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر
نه که لطف تو گنه سوز گنه کاران است؟
تو مرا تایب و مستغفر غفار مگیر
نه که هر مرغ به بال و پر تو می‌پرد؟
تو مرا صعوه شمر جعفر طیار مگیر
به دو صد پر نتوان بی‌مددت پریدن
تو مرا زیر چنین دام گرفتار مگیر
خفتگان را نه تماشای نهان می‌بخشی؟
تو مرا خفته شمر حاضر و بیدار مگیر
نه که بوی جگر پخته ز من می‌آید؟
مدد اشک من و زردی رخسار مگیر
نه که مجنون ز تو زان سوی خرد باغی یافت؟
از جنون خوش شد و می‌گفت خرد زار مگیر
با جنون تو خوشم تا که فنون را چه کنم؟
چون تو هم خوابه شدی بستر هموار مگیر
چشم مست تو خرابی دل و عقل همه‌ست
عارض چون قمر و رنگ چو گلنار مگیر
قامت عرعریت قامت ما دوتا کرد
نادری ذقن و زلف چو زنار مگیر
این تصاویر همه خود صور عشق بود
عشق بی‌صورت چون قلزم زخار مگیر
خرمن خاکم و آن ماه به گردم گردان
تو مرا هم تک این گنبد دوار مگیر
من به گوی تو خوشم خانه من ویران گیر
من به بوی تو خوشم نافه تاتار مگیر
میکده‌‌ست این سر من ساغر می گو بشکن
چون زر است این رخ من زر به خروار مگیر
چون دلم بتکده شد آزر گو بت متراش
چون سرم معصره شد خانه خمار مگیر
کفر و اسلام کنون آمد و عشق از ازل است
کافری را که کشد عشق ز کفار مگیر
بانگ بلبل شنو ای گوش بهل نعره خر
در گلستان نگر ای چشم و پی خار مگیر
بس کن و طبل مزن گفت برای غیر است
من خود اغیار خودم دامن اغیار مگیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹۲ - اختران را شب وصل است و نثاراست و نثار
اختران را شب وصل است و نثاراست و نثار
چون سوی چرخ عروسی‌‌ست ز ماه ده و چار
زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف
همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار
جدی را بین به کرشمه به اسد می‌نگرد
حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار
مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل
که جوانی تو ز سر گیر و برو مژده بیار
کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغ
گشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار
دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پر
شود آن سنبله خشک ازو گوهربار
جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمد
حمل از مادر خود کی بگریزد به نفار؟
تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوس
شب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار
اندرین عید برو گاو فلک قربان کن
گر نه‌‌‌یی چون سرطان در وحلی کژرفتار
این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشق است
هر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار
شمس تبریز در آن صبح که تو درتابی
 روز روشن شود از روی چو ماهت شب تار
اختران را شب وصل است و نثاراست و نثار
چون سوی چرخ عروسی‌‌ست ز ماه ده و چار
زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف
همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار
جدی را بین به کرشمه به اسد می‌نگرد
حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار
مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل
که جوانی تو ز سر گیر و برو مژده بیار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹۳ - روستایی بچه‌‌‌یی هست درون بازار
روستایی بچه‌‌‌یی هست درون بازار
دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
که ازو محتسب و مهتر بازار به درد
در فغانند ازو از فقعی تا عطار
چون بگویند چرا می‌کنی این ویرانی؟
دست کوته کن و دم درکش و شرمی می‌دار
او دو صد عهد کند گوید من بس کردم
توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار
بعد ازین بد نکنم عاقل و هشیار شدم
که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار
باز در حین ببرد از بر همسایه گرو
بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار
خویشتن را به کناری فکند رنجوری
که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار
این هم از مکر که تا درفکند مسکینی
که برو رحم کند او به گمان و پندار
پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است
پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار
هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه
بکند در عوض آن بکنم من صد بار
تا ازین شیفته سر نیز تراشی بکند
به طریق گرو و وام به چار و ناچار
چون بداند برود خاک کند بر سر او
جامه زد چاک به زنهار ازین بی‌زنهار
چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق
صوفی‌‌‌یی گردد صافی صفت بی‌آزار
یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سه گز است
چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار
به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند
شکرآبت دهد او از شکر آن گفتار
همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی
که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار
و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند
که بگویی تو که لقمان زمان است به کار
تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند
سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار
روزی از معرفت و فقر بسوزد ما را
که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار
چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری
آفتی مزبله‌‌‌یی جمله شکم طبلی خوار
هیچ کاری نه ازو جمله شکم خواری و بس
پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار
محتسب کو ز کفایت چو نظام الملک است
کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار
زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ
همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار
محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار
وان دغل هست درو نفس پلید مکار
چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند
جمله گفتند که سحر است فن این طرار
چون که سحر است نتانیم مگر یک حیله
برویم از کف او نزد خداوند کبار
صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین
که ازو گشت رخ روح چو صد روی نگار
چو ازو داد بخواهیم ازین بیدادی
او به یک لحظه رهاند همه را از آزار
که اگر هیبت او دیو پری بشناسد
هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار
برهندی همه از ظلمت این نفس لی‍‍یم
گر ازو یک نظری فضل بتابند بهار
خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است
بس ازو برخورد آن جان و روان زوار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۰ - به شکرخنده اگر می‌ببرد جان رسدش
به شکرخنده اگر می‌ببرد جان رسدش
وگر از غمزهٔ جادو برد ایمان رسدش
لشکر دیو و پری جمله به فرمان وی اند
با چنین عز و شرف ملک سلیمان رسدش
صد هزاران دل یعقوب حزین زنده بدوست
کر و فر شرف یوسف کنعان رسدش
لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کند
گر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش
نوح وقت است که عشق ابدی کشتی اوست
گر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش
عشق او گرد برانگیخت ز دریای عدم
ید بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش
جملگی تشنه دلان قوت ازو می‌یابند
با چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۱ - گر لب او شکند نرخ شکر می‌رسدش
گر لب او شکند نرخ شکر می‌رسدش
ور رخش طعنه زند بر گل تر می‌رسدش
گر فلک سجده برد بر در او می‌سزدش
ور ستاند گرو از قرص قمر می‌رسدش
ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست
جهت خدمت او بست کمر می‌رسدش
شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید
گر پی هیبتش افکند سپر می‌رسدش
گر عطارد ز پی دایره و نقطهٔ او
همچو پرگار دوان است به سر می‌رسدش
آن جمالی که فرشته نبود محرم او
گر ندارد سر دیدار بشر می‌رسدش
کار و بار ملکانی که زبردست شدند
نکند ور بکند زیر و زبر می‌رسدش
می‌شمردم من ازین نوع شنودم ز فلک
که ازین‌ها بگذر چیز دگر می‌رسدش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۲ - آن که مه غاشیهٔ زین چو غلامان کشدش
آن که مه غاشیهٔ زین چو غلامان کشدش
بوک این همت ما جانب بستان کشدش
گر چه جان را نبود قوت این گستاخی
آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش
هر دم از یاد لبش جان لب خود می‌لیسد
ور سقط می‌شنود از بن دندان کشدش
جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان
تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش
ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد
تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش
هر کسی کو به ترازوی خرد فخر کند
گر چه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش
هر که در دید‌هٔ عشاق شود مردمکی
آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش
کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد
کفر آید بر او جانب ایمان کشدش
شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند
هر که او باده کشد باده بدین سان کشدش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۳ - بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
نفس اگر سر بکشد گوش کشان می‌کشدش
جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دل است
وگرش او ندهد جان ز که باشد مددش؟
دل ز دردش چه خوشی‌ها و طرب‌ها دارد
تو مگیر آن کرم وآن دهش‌ بی‌عددش
ملک الموت برید از دلم آن روز طمع
که مشرف شدم از طوق حیات ابدش
برد سود دو جهان وانچه نیاید به زبان
کاروانی که غم عشق خدا راه زدش
سوسن استایش او کرد کزو یافت زبان
سرو آزادی او کرد که بخشید قدش
بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت
گل ازو جامه دراند که برافروخت خدش
کیست کو دانهٔ اومید درین خاک بکاشت
که بهار کرمش بازنبخشید صدش
میو‌هٔ تلخ و ترش خام طمع بود ولی
آفتاب کرم تو به کرم می‌پزدش
آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند
چه زیان کرد ازان شاه که جان شد جسدش؟
همه شب سجده کنان می‌رود و وقت سحر
روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش
هر که امروز کند شهوت خود را در گور
هر یکی حور شود مونس گور و لحدش
هر که او اسب دواند به سوی گمراهی
کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش
بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش
که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۴ - من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنهٔ‌ بی‌پایانت
تا چو حیران نزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
مکش ای دوست تو بر سایهٔ خود خنجر خویش
ای درختی که به هر سوت هزاران سایه‌ست
سایه‌ها را بنواز و مبر از گوهر خویش
سایه‌ها را همه پنهان کن و فانی در نور
برگشا طلعت خورشید رخ انور خویش
ملک دل از دودلی تو مخبط گشته‌‌‌ست
بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش
عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علی
تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۴ - شتران مست شدستند، ببین رقص جمل
شتران مست شدستند، ببین رقص جمل
زاشتر مست که جوید ادب و علم و عمل؟
علم ما دادهٔ او و ره ما جادهٔ او
گرمی ما دم گرمش، نه ز خورشید حمل
دم او جان دهدت، روز نفخت بپذیر
کار او کن فیکون است، نه موقوف علل
ما درین ره همه نسرین و قرنفل کوبیم
ما نه زان اشتر عامیم که کوبیم وحل
شتران وحلی بستهٔ این آب و گلند
پیش جان و دل ما، آب و گلی را چه محل؟
ناقة الله بزاده به دعای صالح
جهت معجزهٔ دین ز کمرگاه جبل
هان و هان، ناقهٔ حقیم، تعرض مکنید
تا نبرد سرتان را سر شمشیر اجل
سوی مشرق نرویم و سوی مغرب نرویم
تا ابد گام زنان جانب خورشید ازل
هله بنشین، تو بجنبان سر و می‌گوی بلی
شمس تبریز نماید به تو اسرار غزل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۵ - تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
چون رسد نوبت خدمت، نشوم هیچ خجل
چو گه خدمت شه آید، من می‌دانم
گر زآب و گلم ای دوست، نیم پای به گل
در نمازش چو خروسم، سبک و وقت شناس
نه چو زاغم که بود نعرهٔ او وصل گسل
من ز راز خوش او، یک دو سخن خواهم گفت
دل من دار دمی، ای دل تو بی‌غش و غل
لذت عشق بتان را، ززحیران مطلب
صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل
من بحل کردم ای جان، که بریزی خونم
ورنریزی تو مرا مظلمه داری، نه بحل
پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتم
سخنانی که نیاید به زبان و به سجل
گرچه آن فهم نکردی تو، ولی گرم شدی
هله گرمی تو بیفزا، چه کنی جهد مقل
سردی از سایه بود، شمس بود روشن و گرم
فانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل
تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مست
چند قندیل شکستم پی آن شمع چگل
شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت
که گرفتار شده‌ست او به چنین علت سل