تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۶۱ - آنچه من از تو، خدا می‌بینم
آنچه من از تو، خدا می‌بینم
همه جا خوف و رجا می‌بینم
با وجود همه نومیدیها
همه امید روا می‌بینم
پای تا سر همه عصیان و خطا
همه پاداش خطا می‌بینم
دیده بر دوز ز خود تا بینی
کز کجٰا تا به کجا می‌بینم
با وجودی که تو را نتوان دید
من چه گویم که چهٰا می‌بینم
از همه چیز تو را میشنوم
در همه چیز تو را می‌بینم
نیست جائی که نباشی آنجٰا
از سمک تا به سما می‌بینم
خسته دلها همه خرم دیدم
بسته درها همه وا می‌بینم
پا نهٰادم چو رضی در طلبت
سر خود در ته پا می‌بینم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۰ - صورت خود ز تو نشناخته‌ام
صورت خود ز تو نشناخته‌ام
اینقدر آینه پرداخته‌ام
گر فروغی‌ست درین تیره بساط
رنگ شمعی‌ست که من باخته‌ام
رم آهو به غبارم نرسد
در قفای نگهی تاخته‌ام
دوری یار و صبوری ستم است
آبم از شرم که نگداخته‌ام
داغ تحقیق به تقلیدم سوخت
کاش پروانه شود فاخته‌ام
برده‌ام بر فلک افسانهٔ لاف
صبح خیز از نفس ساخته‌ام
شرم حیرت مژه خواباندن داشت
تیغها سر به نیام آخته‌ام
فرصت ناز حباب آنهمه نیست
سر به بی‌گردنی افراخته‌ام
هستی از خویش ‌گذشتن دارد
یک دو دم با سر پل ساخته‌ام
بیدل این بار که بر دوش من است
مژه تا خم شود انداخته‌ام
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۹ - نه عبادت‌، نه ریاضت کردم
نه عبادت‌، نه ریاضت کردم
باده‌ها خوردم و عشرت کردم
میهمان‌ کرمی بود خیال
با فضولی دو دم الفت کردم
هر چه زین مایده‌ام پیش آمد
نعمتی بودکه غارت کردم
خلق در دیر و حرم تک زد و من
دل آسوده ن‌بارت‌کردم.
گردم از عرصهٔ تشویش گذشت
آنسوی حشر قیامت‌کردم
خاک را عرش برین نتوان‌کرد
ترک خود رایی همت ‌کردم
عافیت تشنهٔ بیقدری بود
سجده بر خاک مذلت کردم
آگهی رنج پشیمانی داشت
عیبها در خور غفلت‌کردم.
بی ‌دماغ من ما و نتوان زیست
تن زدم‌، خواب فراغت کردم
شوق بی‌مقصد و، دل بی‌پروا
خاک بر فرق ندامت کردم
تا شدم منحرف از علم و عمل
سیرکیفیت رحمت کردم
مغفرت مزد معاصی بوده‌ست
کیست فهمد که چه خدمت‌ کردم
هیچم ازکرده و ناکرده مپرس
یاد آن چشم مروت‌ کردم
هرچه از دست من آمد بید‌ل
همه بی‌رغبت و نفرت‌کردم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۲ - همچو آیینه تحیر سفرم
همچو آیینه تحیر سفرم
صاحب خانه‌ام و در به درم
از بهار و چمنم هیچ مپرس
به خیال تو که من بیخبرم
یاد چشم تو جنونها دارد
هرکجایم به جهان دگرم
شعله‌ام تا نشود خاکستر
آرمیدن نکشد زیر پرم
زبن جنونزار هوس آبله وار
چشم پوشیده‌ام و می‌گذرم
این چمن عبرت‌ گلچینی داشت
چید دامن ز تبسم سحرم
احتیاجم در اظهار نزد
خشکی لب نپسندید ترم
فقرم از ننگ هوسها دور است
بیضه نشکست‌کلاهی به سرم
شور بیکاری‌ام آفاق گرفت
بهله زد دست تهی بر کمرم
دل ز تشویش جسد می‌بالد
صدف آبله دارد گهرم
جنس آتشکده بیداغی نیست
مفت آهی‌که ندارد جگرم
ره نبردم به در از کوچهٔ دل
تک و پوی نفس شیشه‌گرم
انفعال آینه‌پرداز من است
عرقی می‌کنم و می‌نگرم
من نه زان گمشدگانم بیدل
که رسد باد به‌ گرد اثرم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۶ - آه دود آخته‌ای می‌خواهم
آه دود آخته‌ای می‌خواهم
روز شب ساخته‌ای می‌خواهم
زین محیطم هوس گوهر نیست
دل نگداخته‌ای می‌خواهم
فارغ از طوق وفا نتوان زیست
گردن فاخته‌ای می‌خواهم
تا شوم محرم خاک قدمت
سر افراخته‌ای می‌خواهم
صافی آینه منظورم نیست
خانه پرداخته‌ای می‌خواهم
به متاع تپش آباد هوس
آتش انداخته‌ای می‌خواهم
رنگها جمله سراغ ‌هوسند
گرد پی باخته‌ای می‌خواهم
ساز این انجمن آزادی نیست
آنطرف تاخته‌ای می‌خواهم
چشم زخمست شناسایی خلق
قدر نشناخته‌ای می‌خواهم
چون جرس تا ننمایم بیدل
نالهٔ ساخته‌ای می‌خواهم
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۸۸ - آنکه را شمع هدی نیست به دست
آنکه را شمع هدی نیست به دست
چون شود هادی ارباب سلوک
مفتی ما که خورد مال یتیم
حیف باشد که دهد پند ملوک
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۸ - چشم ما شد به نور او بینا
چشم ما شد به نور او بینا
نظری کن به نور او در ما
آب این چشمه می رود هر سو
لاجرم سو به سو بُود دریا
غرق بحریم و آب می‌جوئیم
ما طلبکار او و او با ما
دردمندیم و دلخوشیم از آن
درد عشق است و جان بود دردا
ما خیالیم و در حقیقت او
هو معنا و فانظروا معنا
نور معنی نموده در صورت
گنج اسما نهاده در اشیا
نعمت الله از او شده موجود
نور او هم به او بود پیدا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۰ - چون بر آمد از دل جام آفتاب
چون بر آمد از دل جام آفتاب
نزد ما هر دو یکی شد برف و آب
مجمع البحرین جامست و شراب
این شراب و جام آبست و حباب
جام می بردست می گردم به ذوق
در خرابات مغان مست و خراب
کس نبیند از هزاران زهد و علم
آنچه من دیدم ز یک جام شراب
لوح محفوظ است ما را در نظر
خود که دارد این چنین ام الکتاب
اصل گُل آب است و فرع آب گل
اصل و فرعش دوست دارم چون گلاب
چون نیم هشیار بگذر از سرم
چون ندارم عقل بگذار احتساب
غرق دریائی و تشنه ای عجب
بر سر آبی و پنداری سراب
باده می نوشم مدام از جام عشق
در حضور سید خود بی حساب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۶۲ - عشق او سلطان ملک جان ماست
عشق او سلطان ملک جان ماست
این چنین ملک و ملک جانان ماست
پادشاه هفت اقلیم جهان
بندهٔ درگاه این سلطان ماست
ما به عشق او ز خود بگذشته ایم
لاجرم ما آن او ، او آن ماست
رند سرمستیم در کوی مغان
شاهد میخانه در فرمان ماست
دُرد درد عشق می نوشیم ما
خوش بود دردی که او درمان ماست
جام می در دست و می گردد مدام
ساقی رندان سرمستان ماست
ذوق سرمستان ز مخموران مجوی
نعمت الله جو که از رندان ماست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۶۶ - عشق او همدم دیرینهٔ ماست
عشق او همدم دیرینهٔ ماست
خلوتش در حرم سینهٔ ماست
جان ما گرچه که آئینهٔ اوست
روی او نیز هم آئینهٔ ماست
کُنج دل گوشهٔ ویرانهٔ اوست
گنج او حاصل گنجینهٔ ماست
عشق ورزیدن و میخواری هم
عادت کهنهٔ دیرینهٔ ماست
صوفی صافی معنی به صفا
طالب صورت پشمینهٔ ماست
آنچه امروز توئی طالب آن
حرفی از درس پریرینهٔ ماست
همچو سید بود ایمن ز خمار
هر که مست از می دوشینهٔ ماست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۹۸ - دیده تا نور جمالش دیده است
دیده تا نور جمالش دیده است
در نظر ما را چه نور دیده است
چشم ما روشن به نور روی اوست
خوش بود چشمی که نورش دیده است
دل هوا دارد که پیوندد به او
گوئیا از جان خود ببریده است
تا خبر یابد از آن جان عزیز
از همه یاران خبر پرسیده است
عشق مست است و حریف جان ماست
عقل مخمور و ما ز ما رنجیده است
عاشق یک روی می دانی که کیست
آنکه در او غیر او پیچیده است
نعمة الله نیک داند عاشقی
مدتی شد تا همین ورزیده است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۳۰ - گفتمش روی تو جانا قمر است
گفتمش روی تو جانا قمر است
گفت بالله ز قمر خوبتر است
گفتمش زلف تو آشفته چراست
گفت سرگشتهٔ دور قمر است
گفتمش نوش لبت چیست بگو
گفت پالودهٔ قند و شکر است
گفتمش چشم خوشت برد دلم
گفت هشدار که جان در خطر است
گفتمش قد تو سرویست بلند
گفت آن نسبت کوته نظر است
گفتمش از تو که دارد خبری
گفت آن کس که ز خود بی خبر است
گفتمش عمر منی زود مرو
گفت عمرست از آن در گذر است
گفتمش جان به فدای تو کنم
گفت از اینها بر ما مختصر است
گفتمش سید ما بندهٔ تو است
گفت آری به جهان این ثمر است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۳۸۸ - خوشتر از ساغر می همدم نیست
خوشتر از ساغر می همدم نیست
بهتر از عشق بتان محرم نیست
نوش کن جام می ای عمر عزیز
که حیاتی به از این یکدم نیست
می خورم جام غم انجام به ذوق
شادمانم ز جهانم غم نیست
عشق می بازم و می می نوشم
دارم این هر دو و هیچم کم نیست
می مستی که مرا در جام است
در خم خسرو و جام جم نیست
جام جم در نظرم هست مدام
زان سبب دیده دمی بی نم نیست
رند سرمست خوشی چون سید
جستم و در همهٔ عالم نیست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۶۰ - عشق را مسجد و میخانه یکی است
عشق را مسجد و میخانه یکی است
عشق را عاقل و دیوانه یکی است
عشق جانان خود و جان خود است
عشق را دلبر و جانانه یکی است
عشق را آتش دلسوزی هست
نزد او خرمن و یک دانه یکی است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۸۷ - کشتگان از دم او زنده شدند
کشتگان از دم او زنده شدند
همچو ما زندهٔ پاینده شدند
ز آفتاب نظر روشن او
ماه رویان همه تابنده شدند
بنده را بندهٔ او می خوانند
زان همه بندهٔ این بنده شدند
به هوای لب او غنچهٔ گل
لب گشاده همه در خنده شدند
بی خبر غیبت ما می کردند
آمدند منصف شرمنده شدند
کور چشمان که ندیدند او را
از نظر رانده و افکنده شدند
از دم سید عیسی دم ما
ترک و تاجیک بسی زنده شدند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۴۱ - نام آن لعل شکر بار مبر
نام آن لعل شکر بار مبر
وز لبش قند به خروار مبر
با جمالش سخن از ماه مگو
زینت ماه به یک بار مبر
سرمه در نرگس مخمور مکش
دردسر بر سر بیمار مبر
سنبلت بر ورق گل مفشان
رونق کلبهٔ عطار مبر
نزد ما جز خبر باده میار
نام ما جز بر خمار مبر
آتشی در من دلسوز مزن
سر یاران بر اغیار مبر
قیمت گوهر سید مشکن
سخنش بر سر بازار مبر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۶۴ - روح اعظم نایب حق خوانمش
روح اعظم نایب حق خوانمش
لاجرم بر تخت دل بنشانمش
اسم اعظم خوانده ام از لوح دل
خازن گنج الهی دانمش
مهر و مه می خوانمش در روز و شب
گه به صورت گه به معنی خوانمش
عهد با او بسته ام روز ازل
تا ابد پابند آن پیمانمش
نور چشمست او و دیده دمبدم
در خیالش سو به سو گردانمش
عقل مخمور است و من مست خراب
گر درآید این چنین کی مانمش
نعمت الله مخزن اسرار اوست
هرچه می خواهم ازو بستانمش
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۴۰ - گر بر افروزد آتش در دم
گر بر افروزد آتش در دم
عالمی سوخته شود در دم
مرد گردن به بند در دینم
کشتهٔ عشق و مردهٔ دردم
داده ام دل بدست باد صبا
به هوائی که خاک او گردم
فاش کردند راز پنهانم
اشک گلگون و چهرهٔ زردم
ساقیا جام می به سید ده
که من از توبه توبه ای کردم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۴۱ - عشق آمد که بلا آوردم
عشق آمد که بلا آوردم
این بلا بهر شما آوردم
دردمندی گه دوا می جوید
دُرد درد است دوا آوردم
عشق گوید که منم محرم راز
خبر سر خدا آوردم
عشق شاهست و منم بندهٔ او
خدمتش نیک به جا آوردم
عمر جاوید به من او بخشید
ورنه من خود ز کجا آوردم
سر خود در هوس دار بقا
بر سر دار فنا آوردم
نعمت الله به همه بخشیدم
بینوا را به نوا آوردم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۴۸ - هر کجا حسن خوشی می نگرم
هر کجا حسن خوشی می نگرم
جان به عشق تو به او می سپرم
نگرانم به جمال خوبان
چه کنم حسن تو را می نگرم
دم به دم کلک خیالت به کرم
صورتی نقش کند در نظرم
می خورم جام می عشق مدام
غم بیهودهٔ عالم نخورم
به هوای در میخانهٔ تو
از سر هر دو جهان در گذرم
تا ز اسرار می و دیر مغان
خبری یافته ام بی خبرم
بندهٔ سید سرمستانم
پیش رندان جهان معتبرم