تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۵۷ - عشق او در میان جان داریم
عشق او در میان جان داریم
لذت عمر جاودان داریم
تا گرفتیم آن میان به کنار
هرچه داریم در میان داریم
عاقل این دارد و ندارد آن
عاشقانیم و این و آن داریم
می رود آب چشم ما هر سو
در نظر بحر بیکران داریم
خبر عاشقان ز ما می جو
که خبر ما ز عاشقان داریم
آفتابیست درنظر پیدا
نورش از دیده چون نهان داریم
نعمت الله به ما نشانی داد
این چنین نام از آن نشان داریم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۶۷ - ما خراباتیان جان بازیم
ما خراباتیان جان بازیم
محو سر خلوت رازیم
عالمی مست ذوق ما گردند
گر زمانی به خلق پردازیم
مطرب ما ز جان نوا یابد
ساز عشاق را چو بنوازیم
سرخوشیم و حریف خماریم
با لب جام باده دمسازیم
دلبر نازنین ما بر ماست
ما به آن نازنین همی نازیم
جان ما چون حجاب جانان است
از میان شاید ار براندازیم
بندهٔ ترک سرخوش خویشیم
سید عاشقان شیرازیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۸۳ - ما دم از عشق در قدم زده ایم
ما دم از عشق در قدم زده ایم
پیش از این دم ز عشق دم زده ایم
کاف کن در کتاب کون نبود
که خیالش به جان رقم زده ایم
غم نداریم از همه عالم
شادی عشق جام جم زده ایم
مطرب بزم باده نوشانیم
ساز عشاق زیر و بم زده ایم
حرف عشقش نوشته ایم به جان
دفتر عقل را قدم زده ایم
در طریقی که نیست پایانش
عاشقانه بسی قدم زده ایم
از وجود و عدم مگو سید
که وجود و عدم به هم زده ایم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۹۱ - همه جا طالب وصال توایم
همه جا طالب وصال توایم
در همه حال در خیال تو ایم
از ازل عاشقیم تا به ابد
همچنان عاشق جمال تو ایم
تو امامی و ما همه ماموم
تابع قول و فعل و حال تو ایم
ما و گل هر دو خوش بهم باشیم
زان که ما هر دو یک کمال تو ایم
ساغر می بیار و ما را ده
که به جان تشنهٔ زلال تو ایم
خوش مثالی نوشته ام به مثل
حرفی از خط بی مثال تو ایم
حکم ما را نشان کن ای سید
به نشانی که ما زآل تو ایم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۹۸ - غرقهٔ بحر بیکران مائیم
غرقهٔ بحر بیکران مائیم
گاه موجیم و گاه دریائیم
بلبل گلستان معشوقیم
عاشقانه به عشق گویائیم
آفتاب سپهر جان و دلیم
بر یکی حال از آن نمی تائیم
به جز از کار عشق ورزیدن
هیچ کاری دگر نمی شائیم
ما چو امروز عاشق مستیم
بی خبر از خمار فردائیم
یار ما عین نور دیدهٔ ماست
لاجرم ما به عین بینائیم
این چنین مست و لاابالی وار
از خرابات عشق می آئیم
چون رخ و زلف یار خود دیدیم
گاه مؤمن گهی چو ترسائیم
خلق کورند و می نمی بینند
ور نه چون آفتاب پیدائیم
ما از آن آمدیم در عالم
تا خدا را به خلق بنمائیم
گر طبیبی طلب کند بیمار
ما طبیب جمیع اشیائیم
نعمت الله اگر کسی جوید
گو بیا نزد ما که او مائیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۰۱ - بندهٔ سید سرمستانیم
بندهٔ سید سرمستانیم
همه عالم به جوی نستانیم
نقطه ای در الفی می یابیم
در کتبخانه کتب می خوانیم
باطنا گنج فراوان داریم
ظاهراً گرچه بسی ویرانیم
دُرد دردش به دوا می جوئیم
دردمندانه پی درمانیم
از در شاه گدائی کردیم
لاجرم در دو جهان سلطانیم
آنکه گویند و همانش خوانند
گر تو آن می طلبی ما آنیم
نعمت الله به همه بنمودیم
سر پیدا و نهان می دانیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۰۵ - ظاهراً جسم و باطناً جانیم
ظاهراً جسم و باطناً جانیم
آخراً این و اولاً آنیم
سخن غیر او مگو با ما
زان که ما غیر او نمی دانیم
وحده لاشریک له گوئیم
مومن و صادق و مسلمانیم
اسم اعظم که جامع اسماست
حافظانه به ذوق می خوانیم
عشق و معشوق و عاشق خویشیم
دل و دلدار و جان و جانانیم
کنج دل گنجخانهٔ عشق است
نقد این گنج و کُنج ویرانیم
بندهٔ سید خراباتیم
ساقی مست بزم رندانیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۰۸ - نو فروشان کهنه پوشانیم
نو فروشان کهنه پوشانیم
کهنه پوشان نوفروشانیم
مبتلای بلای خماریم
دردمندیم و درد نوشانیم
خویش بیچارگان بی خویشیم
یار خسته دلان خویشانیم
ایمنیم از وصال و از هجران
فارغ از جمع و از پریشانیم
گر گدائی درآید از درما
همچو شاهش به تخت بنشانیم
خلعت عشق اوست در بر ما
هرکه خواهیم ما بپوشانیم
نعمت الله آتشی افروخت
دیگ سودای عشق جوشانیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۰۹ - لذت رند مست ما دانیم
لذت رند مست ما دانیم
عادی می پرست ما دانیم
دل به میخانه رفت خوش بنشست
نیک جائی نشست دانیم
نقد گنجینهٔ حدوث و قدم
در وجود آنچه هست ما دانیم
جام می را مدام می نوشیم
توبهٔ ما شکست ما دانیم
رند مستیم و دامن ساقی
خوش گرفته به دست ما دانیم
دل ما تا ابد به عهد خود است
از ازل عهد بست ما دانیم
تو چه دانی که ذوق سید چیست
ذوق این میر مست ما دانیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۱۳ - نور چشمست او به او بینیم
نور چشمست او به او بینیم
لاجرم جمله را نکو بینیم
ما چو احول نه ایم ای بینا
کی چو احول یکی به دو بینیم
آینه گر هزار می نگریم
خود و محبوب روبرو بینیم
مجمع زلف او پریشان شد
حال مجموع مو به مو بینیم
آفتابی به ماه می یابیم
بلکه او را به نور او بینیم
موج بحریم و سو به سو گردیم
آب در دیده سو به سو بینیم
همه عالم چو نعمت الله است
غیر او را بگو که چو بینیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۱۷ - ما گدایان حضرت شاهیم
ما گدایان حضرت شاهیم
پرده داران خاص اللهیم
باده نوشان مجلس عشقیم
ره نشینان خاک این راهیم
گر چه از خود خبر نمی داریم
به خدا کز خدای آگاهیم
در ضمیر منیر دل مهریم
بر سپهر وجود جان ماهیم
گاه در مصر تن عزیز خودیم
که چو یوسف فتاده درچاهیم
کام دل در کنار جان داریم
ایمن از آرزوی دلخواهیم
بندهٔ ذاکران توحیدیم
سید ملک نعمت اللهیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۲۴ - نعمت الله می است و عالم جام
نعمت الله می است و عالم جام
این چنین جام و می مراست مدام
جز از اینسان حلال نیست شراب
هر که نوشد جز این شراب حرام
ساقی مست مجلس عشقیم
می فروشم حریف و همدم جام
در خرابات کاینات مجو
همچو من دردمند درد آشام
می وحدت به ذوق می نوشم
ذوق داری به بزم ما بخرام
جام و باده شدند همدم هم
مجلس می فروش یافت نظام
عشق شاد آمدی به پافرما
عقل خوش می روی به خیر و سلام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۲۷ - هر کجا صورتی است در نظرم
هر کجا صورتی است در نظرم
شاهد معنثی در او نگرم
گوهر حقه‌های جوهریی
بر سر چارسو همی نگرم
نقد گنجینهٔ جهان دارم
لاجرم پادشاه بحر و برم
نعمت‌اللهم وز آل حسین
به امینی امانتی سپرم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۴۰ - ای به روی تو دیده ها روشن
ای به روی تو دیده ها روشن
ای به نور تو جان ما روشن
به کمالت زبانها گویا
به جمال تو چشمها روشن
نور چشم منی از آن شب و روز
من به تو دیده ام تو را روشن
مردم دیده تا به خود بیناست
در همه دیده ام خدا روشن
مهر تو آفتاب جان و دل است
من چو ذره در آن هوا روشن
عشق تو شمع خلوت جان است
دل پروانه زان ضیا روشن
صورت روی خوب سید ماست
نور معنی والضحی روشن
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۴۲ - عشق در آن و این توان دیدن
عشق در آن و این توان دیدن
بر یسار و یمین توان دیدن
آن چنان آفتاب روشن رای
در رخ شمس دین توان دیدن
ماه اگر چه بر آسمان باشد
نور او در زمین توان دیدن
عاشقانه اگر طلبکاری
آن چنان این چنین توان دیدن
گر امین خدا چو من باشی
جبرئیل امین توان دیدن
با سلیمان اگر حریف شوی
خاتمش با نگین توان دیدن
نعمت الله را اگر یابی
دلبر نازنین توان دیدن
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۴۵ - چشم من شد به نور او روشن
چشم من شد به نور او روشن
نظری کن به نور او در من
هر خیالی که نقش می بندم
بود آن یوسفی و پیراهن
جام گیتی نما به دست آور
تا نماید تو را به تو روشن
کنج میخانه جنت الماویست
خوش بهشتیست گر کنی مسکن
دست ساقی ما بگیر و ببوس
سرخود را به پای او افکن
عاشق مست چون سخن گوید
عقل مخمور می شود الکن
گر تو هستی محب سید ما
دل رند شکسته را مشکن
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۵۶ - هرچه بینی به نور او می بین
هرچه بینی به نور او می بین
بلکه او را به او نکو می بین
نظری کن در آینه بنگر
خود و معشوق روبرو می بین
زلف محبوب را به دست آور
زلف بگشا و مو به مو می بین
خوش درین بحر ما در آ با ما
آب می جو و سو به سو می بین
یکی اندر یکی ، یکی باشد
گرتو احول شدی به دو می بین
در خرابات عشق مستانه
جام می نوش و هم سبو می بین
غیر او نیست سید و بنده
سید و بنده را به او می بین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۵۷ - آن چنان حضرتی چنین می بین
آن چنان حضرتی چنین می بین
چشم بگشا همان همین می بین
جام و می را به همدگر دریاب
نظری کن به آن و این می بین
ذره و آفتاب در نظر است
تیز می بین و خرده بین می بین
جام گیتی نما به دست آور
روبرو یار همنشین می بین
حسن او را نگر به دیدهٔ او
نور آن روی نازنین می بین
نور چشم است و دیدهٔ روشن از او
دیده و نور را قرین می بین
نعمت الله امین حضرت اوست
آن امانت نگر امین می بین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۶۲ - بر در می فروش خوش بنشین
بر در می فروش خوش بنشین
جام می را بنوش خوش بنشین
پرده را ز خویشتن مدران
سِر خود را بپوش خوش بنشین
این نصیحت نکوست یادش دار
حلقه ای کن به گوش خوش بنشین
درد اگر هست خوش خوشی می جوش
ور تو صافی مجوش خوش بنشین
از سر کاینات خوش برخیز
تا بیائی به هوش خوش بنشین
در سمرقند اگر نیابی یار
خوش برو تا بلوش خوش بنشین
در خرابات نعمت الله را
گر بیابی به گوش خوش بنشین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۶۳ - کرمی کن بیا و خوش بنشین
کرمی کن بیا و خوش بنشین
یک نفس نزد همدمی بنشین
رند مست خوشی به دست آور
جام می نوش با جمی بنشین
در خرابات عشق مستانه
شاد برخیز و بی غمی بنشین
ذوق از زاهدان نخواهی یافت
با چنین طایفه کمی بنشین
با دل ریش پیش درویشی
به تمنای مرهمی بنشین
حاصل عمر ما دمی باشد
دم به دم در بیا دمی بنشین
نعمت الله اگر کسی جوید
پیش رند مکرمی بنشین