تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۳۹۰ - در هر دلی که مهر جمال حبیب نیست
در هر دلی که مهر جمال حبیب نیست
گر جان عالم است که با ما قریب نیست
گوئی رقیب بر سر کویش مجاور است
لطف حبیب هست غمی از رقیب نیست
دُردی درد نوشم و با درد دل خوشم
دردم دواست حاجت خواجه طبیب نیست
بلبل خطیب مجلس گلزار ما بُود
ما را هوای واعظ و بانگ خطیب نیست
هر قطره ای که در نظر ما گذر کند
چون نیک بنگریم زما بی نصیب نیست
زُنار زلف اوست که بستیم بر میان
در دل خیال خرقه و میل صلیب نیست
بحریست طبع سید پر دُر شاهوار
گر در سخن گهر بفشاند غریب نیست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۴۲ - سلطان عشق ملک جهان را روان گرفت
سلطان عشق ملک جهان را روان گرفت
جانم فدای او که تمام جهان گرفت
این عشق آتشی است که جان مرا بسوخت
داغی به دل نهاد و دلم زان نشان گرفت
گفتم که دامنش به کف آرم زهی خیال
بی دست عشق ، دامن او چون توان گرفت
نقش خیال غیر اگر دیده ای به خواب
شکرانهٔ تمام دلم را به جان گرفت
پیران روزگار چو می نوش می کنند
با محتسب مگو که هوس بر جوان گرفت
مجنون اگر حکایت لیلی کند رواست
دیوانه است و نیست به دیوانگان گرفت
سید چو دید بنده که هستم غلام او
بگشود او کنار و مرا در میان گرفت
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۶۳ - ما را به غیر او نبود التفات هیچ
ما را به غیر او نبود التفات هیچ
زیرا که نیست جز کرم او نجات هیچ
خضر و هوای چشمه و آب حیات و ما
نبود به جز زلال وصالش حیات هیچ
ای جان همیشه شادی تو باد ورد دل
وی دل مباد جز غم عشقش دوات هیچ
هیچست این جهان و تو دل را در او مپیچ
وین بند پیچ پیچ مپیچان به پای هیچ
در حضرتی گریز که روحانیان قدس
جز حضرتش دگر نکند التفات هیچ
در عرصهٔ ممالک او هر دو کون پست
با ملک کبریائی او کاینات هیچ
سید تو جان بباز به عشقش که غیر او
شایسته نیست در دو جهان خونبهات هیچ
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۰۳ - حق است دین سید و دین من این بود
حق است دین سید و دین من این بود
برهان واضح است و دلیل مبین بود
گفتم که من همینم و معشوق من همان
دیدم که اوست آنکه همان و همین بود
آن نور آسمان و زمین است و نزد ما
روح تو آسمان و تن تو زمین بود
در ذره آفتاب جمالش نموده رو
بیند کسی که دیدهٔ او خُردبین بود
آئینهٔ خداست دل پاک روشنم
زان رو بود که لایق این آفرین بود
حق را به خلق هر که شناسد نه عارف است
حق را به حق شناس که عارف همین بود
هر صورتی که نقش کنم در ضمیر خویش
نقش خیال صورت نقاش چین بود
نقد خزینهٔ ملک است این امانتم
بسپارمش به دست کسی کو امین بود
والله به جان سید مستان که همدمم
جام می است تا نظر واپسین بود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۸۴ - دل باز عزم کعبهٔ مقصود می کند
دل باز عزم کعبهٔ مقصود می کند
جانم سجود حضرت معبود می کند
عود دلم در آتش عشقش روان بسوخت
عیبم مکن اگر نفسم دود می کند
خوش آتشی و عود خوشی سوختم سوختی
این لطف او نگر که چه با عود می کند
آن کس که می خرد غم عشقش به کاینات
نیکو تجارتی و خوشی سود می کند
رندی که می رود به خرابات عاشقان
با او برو که میل به بهبود می کند
او آفتاب عالم و ما سایه بان او
چندان غریب نیست اگر جود می کند
سید به جود بنده معدوم خویش را
می بخشدش وجودی و موجود می کند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۵ - معنی یکی و صورت او در ظهور صد
معنی یکی و صورت او در ظهور صد
چه جای او که صورت او هست بی عدد
آئینه بی شمار و نماینده اش یکی
باشد صفات بی حد و ذاتش بود احد
کحال حاذقی طلب ای عقل بوالفضول
تا چشم روشن تو کند پاک از رمد
محتاج ماست عالم و ما بی نیاز از او
با غیرش احتیاج کجا باشد آن صمد
ما چون نبییم و همدم نائی لطف او
هر دم دمی جدید درین نی همی دمد
در دام ما درآید و دانه خورد ز ما
مرغی کز آشیانه توحید بر پرد
سید که میر مجلس مستان عالم است
با ما حریف باشد از این جام می خورد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۶۱ - آب حیات از لب ساقی به ما رسید
آب حیات از لب ساقی به ما رسید
این مرحمت نگر که به ما از خدا رسید
دل دردمند بود ولی یافت صحتی
از دُرد درد او به دل ما دوا رسید
ما دست برده ایم ز شاهان روزگار
تا دست ما به دامن آن پادشاه رسید
مطرب نواخت ساز حریفان بینوا
ذوقی از آن به من بینوا رسید
هر رهروی که رفت رسید او به منزلی
جاوید می رود به نهایت کجا رسید
بحریست بحر ما که ندارد کرانه ای
جز ما دگر کسی نتواند به ما رسید
میراث سید است که ما را رسیده است
این سلطنت ز سید هر دو سرا رسید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۹۳ - آب حیات ماست که می نام کرده اند
آب حیات ماست که می نام کرده اند
روحست و همچو راح در اینجام کرده اند
آنها که زاهدند ندارند ذوق می
ترک شراب ناب به ناکام کرده اند
در جام می مستیم درد خواره و رندیم دردمند خیال
ما را دوا به جام غم انجام کرده اند
رخش نقش بسته اند
آنگاه از لبش طمع خام کرده اند
از نور سیدم اثر صبح دیده شام
در تار زلف او خبر شام کرده اند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۹۶ - این خط نگر که بر رخ جانان کشیده اند
این خط نگر که بر رخ جانان کشیده اند
وین حرف بین که بر ورق جان کشیده اند
بر برگ گل غبار ز عنبر نوشته اند
یا مشک سود بر مه تابان کشیده اند
صورتگران حسن به گرد جمال یار
شکل لطیف و معنی انسان کشیده اند
یا زنگیان به غارت روم آمدند باز
یا خود رقم ز کفر بر ایمان کشیده اند
نی نی غلط که خضر مثالان سبزپوش
نقشی به فال بر لب حیوان کشیده اند
در عرصهٔ ملاحت میدان حُسن دوست
دلها چو گوی در خم چوگان کشیده اند
چون سید از هوای سر کوی آن نگار
حوران قدم ز روضهٔ رضوان کشیده اند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۵۳ - جام جهان نماست که داریم در نظر
جام جهان نماست که داریم در نظر
در وی نگاه کن که بیابی ز ما خبر
تمثال حسن اوست در این آینه عیان
یا نور آفتاب که پیداست در قمر
گر چشم روشن تو از آن نور دیده است
در هر چه بنگری به همان نور می نگر
نقش خیال غیر چه بندی که هیچ نیست
بگذر ز غیر او و هم از خویش درگذر
مائیم کنج خلوت و رندان باده نوش
دائم نشسته ایم و نگردیم در به در
ساقی مدام ساغر می می دهد به ما
نوشیم عاشقانه و جوئیم ازو دگر
در چشم مست سید ما هر که دید گفت
نور محمدی است که پیداست در بصر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۵۸ - آمد خیال غیر چو خوابیم در نظر
آمد خیال غیر چو خوابیم در نظر
بنمود کاینات سرابیم در نظر
کردند جلوه صورت و معنی به یکدیگر
چون شاهدان حور نقابیم در نظر
چون رند و لاابالی و سرمست و عاشقیم
عالم نموده جام شرابیم در نظر
چشمم به نور دیدن رویش منور است
شکرت که نیست هیچ حجابیم در نظر
هرگز نخورده ایم می دوستی غیر
گرچه مدام مست و خرابیم در نظر
آن دم که تشنه بودم و آبم نبود بود
بحر محیط قطرهٔ آبیم در نظر
بر لوح دل نوشته ام اسرار سیدم
باشد مدام همچو کتابیم در نظر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۹۲ - ساقی بیار جام می و دست ما بگیر
ساقی بیار جام می و دست ما بگیر
افتاده ایم بهر خدا دست ما بگیر
مائیم و آب دیده و خاک درت مدام
بگذر روان تو از سر ما دست ما بگیر
از ما مکن کناره که مائیم در میان
با ما جفا مجو به وفا دست ما بگیر
ما پشت دست بر همه عالم فشانده ایم
آورده ایم رو به شما دست ما بگیر
لطفت به بینوا نظری می کند مدام
مائیم بینوا به نوا دست ما بگیر
دست نیاز سوی تو آورده ایم باز
ما را رها مکن صنما دست ما بگیر
چون دست گیر جمله افتاده ها توئی
برخیز و سیدانه بیا دست ما بگیر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۲۰ - جام خوشی ز دُردی دردش چو ما بپرس
جام خوشی ز دُردی دردش چو ما بپرس
مانند دردمند ز دردش دوا بپرس
نقش بلا مگو تو که آرام جان ماست
لطفی کن از کرم چو ببینی ز ما بپرس
ما بنده ایم و حضرت او پادشاه ماست
با پادشه بگو که ز حال گدا بپرس
از عقل بی خبر ، خبر عشق او مجو
سریست عشق او ز دل ما بیا بپرس
بگذر خوشی به کوی خرابات عاشقان
از رند مست لذت ذوق مرا بپرس
ما محرمیم در حرم کبریای او
اسرار او ز محرم آن کبریا بپرس
از ما مپرس قصهٔ دنیا و آخرت
اما ز سیدم خبری از خدا بپرس
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۹۹ - دل صفهٔ صفاست و ما صوفیان دل
دل صفهٔ صفاست و ما صوفیان دل
دل خلوت خداست و ما ساکنان دل
یار است در میان و منم در کنار جان
یار است در کنار و منم در میان دل
هر کس معانی دل و جان کی بیان کند
از جان ما شنو به حقیقت بیان دل
از اهل دل نشان دلم جو که در جهان
جزاهل دل کسی نشناسد نشان دل
عقلست در ولایت تن کارساز جان
عشقست در ممالک جان پاسبان دل
ای جان بیا و بادهٔ صافی ما بنوش
از دست ساقئی که بود خاص از آن دل
سید چو بلبلی است که در بوستان عشق
می سازد این نوای خوش از بوستان عشق
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۰۰ - جان کیست بندهٔ حرم کبریای دل
جان کیست بندهٔ حرم کبریای دل
یا روح چیست خادم خلوتسرای دل
در چارسوی عشق که بیرون دو سراست
صد جان روان دهند به یکدم بهای دل
از جان به سوز سینه که یابی وصال جان
در جان بساز چشم که بینی لقای دل
آن مهر ماه روی که جانست نام او
چون ذره ایست گشته روان در هوای دل
سلطان چرخ چارم از آن گشت آفتاب
کامد به زیر سایهٔ فر همای دل
دل کشتی خداست به دریای معرفت
لطف خدا سزد که بود ناخدای دل
سید رموز دل چه نهان می کنی بگو
جان عرش اعظم است و بر او هست وای دل
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۴۸ - مستانه ملک صورت و معنی به هم زدیم
مستانه ملک صورت و معنی به هم زدیم
رندانه در قدم قدمی از عدم زدیم
ما را مسلم است دم از نیستی زدن
کز هستی وجود رقم بر عدم زدیم
پروانه وار کاغذ تن را بسوختیم
وز شمع عشق آتشی اندر قلم زدیم
گفتیم انا الحق و علم عالمی شدیم
منصور وار بر سر داری علم زدیم
ما عارفان سرخوش دلشاد عاشقیم
مستیم و لاابالی و غم را به هم زدیم
با جام می مدام حریفانه همدمیم
مستانه زان مدام ز میخانه دم زدیم
در دیده روی ساقی و بر دست جام می
شادی روی سید خود جام جم زدیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۸۵ - ما علم عشق بر ورق جان نوشته ایم
ما علم عشق بر ورق جان نوشته ایم
خواندیم این کتاب و دگر هم نوشته ایم
با ما مگو سخن ز وجود و عدم که ما
عمریست کز وجود و عدم درگذشته ایم
ما رهروان کوی خرابات وحدتیم
رندانه گرد هر در میخانه گشته ایم
آدم بهشت هشت بهشت از برای دوست
ما از برای دوست دو عالم بهشته ایم
این حرف خوب صورت و آن نقش پرنگار
بر لوح کاینات به ذوقش نوشته ایم
تخم محبتی که بود میوه اش لقا
در جویبار دیدهٔ ما جو که کشته ایم
ما بنده ایم سید خود را به جان و دل
سلطان انس و جن و امیر و فرشته ایم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۹۰ - مائیم کز جهان همه دل برگرفته ایم
مائیم کز جهان همه دل برگرفته ایم
جان داده ایم و دامن دلبر گرفته ایم
مست و خراب و عاشق و رندیم و باده نوش
آب حیات از لب ساغر گرفته ایم
چون مذهب قلندر رندی و عاشقی است
رندانه ما طریق قلندر گرفته ایم
صدبار خوانده ایم کلام خدا تمام
امروز فاتحه دگر از سر گرفته ایم
عشق آتشی گرفته و در جان ما زده
ما شمع وار از آتش او در گرفته ایم
بر لب گرفته ایم لب جام می مدام
دامان ساقی و لب کوثر گرفته ایم
یاران ندیم مجلس ما نعمت الله است
بنگر که ما حریف چه درخور گرفته ایم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۱۱ - ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد دل به گوشهٔ چشمی دوا کنیم
در حبس صورتیم و چنین شاد وخرمیم
بنگر که در سراچهٔ معنی چه ها کنیم
رندان لاابالی و مستان سرخوشیم
هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم
موج محیط و گوهر دریای عزتیم
ما میل دل به آب و گل آخر چرا کنیم
در دیده روی ساقی و بر دست جام می
باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم
از خود بر آ و در صف اصحاب ما خرام
تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۱۴ - هر چند ما به جسم ز اولاد آدمیم
هر چند ما به جسم ز اولاد آدمیم
اما به روح پاک ز ابنای خاتمیم
هستیم بی نیاز و فقیریم از همه
این از کمال ماست که محتاج عالمیم
جام جهان نما که به ما نور خود نمود
گفتا ببین که آینهٔ اسم اعظمیم
ما را وجود داد و به خود هم ظهور کرد
پیوسته ایم بر هم و پیوسته با همیم
با جام می مدام چو رندان باده نوش
لب بر لبش نهاده و مستانه همدمیم
هر چند افصحیم در اوصاف او ولی
در کنه ذات عاجز و حیران و اَبکمیم
ما بنده ایم و سید ما نعمت الله است
نزد خدا و خلق از آن رو مکرمیم