تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۸ - در خاره، خدنگ نگهت کار نماید
در خاره، خدنگ نگهت کار نماید
خود را به عبث، چشم تو بیمار نماید
آن دست که بالاتر از آن دست دگر نیست
دستی ست که جا درکمر یار نماید
تنها مرو ای بوی گل از طرف گلستان
یک لحظه،که این قافله هم بار نماید
در نرم زمین است بسی تعبیه دام
غافل مشو از راه چو هموار نماید
در دیدهٔ من غفلت از افسانهٔ دنیاست
خوابی که به از دولت بیدار نماید
احوال نهان از روش شخص عیان است
عیب قدم لنگ، به رفتار نماید
نبود اثر تیغ زبان بدگهران را
این خنجر چوبین چه قدر کار نماید؟
رندان، نظر از زاهد بی مغز بپوشید
تا چند به ما جبه و دستار نماید؟
بر غنچهٔ این دل که بود در بغل من
پیغام نسیم سحری نار نماید
برخاستن ازکوی غم قحبهٔ دنیا
با همّت نامرد تو دشوار نماید
این پست و بلندی که شهانند و گدایان
فرداست که با هم همه هموار نماید
وقت است که آن ساقی سرخوش ز خرابات
مستانه برون آید و دیدار نماید
عاجز، نفس از سینهٔ پرشور حزین است
غواص چه با قلزم خونخوار نماید؟
خود را به عبث، چشم تو بیمار نماید
آن دست که بالاتر از آن دست دگر نیست
دستی ست که جا درکمر یار نماید
تنها مرو ای بوی گل از طرف گلستان
یک لحظه،که این قافله هم بار نماید
در نرم زمین است بسی تعبیه دام
غافل مشو از راه چو هموار نماید
در دیدهٔ من غفلت از افسانهٔ دنیاست
خوابی که به از دولت بیدار نماید
احوال نهان از روش شخص عیان است
عیب قدم لنگ، به رفتار نماید
نبود اثر تیغ زبان بدگهران را
این خنجر چوبین چه قدر کار نماید؟
رندان، نظر از زاهد بی مغز بپوشید
تا چند به ما جبه و دستار نماید؟
بر غنچهٔ این دل که بود در بغل من
پیغام نسیم سحری نار نماید
برخاستن ازکوی غم قحبهٔ دنیا
با همّت نامرد تو دشوار نماید
این پست و بلندی که شهانند و گدایان
فرداست که با هم همه هموار نماید
وقت است که آن ساقی سرخوش ز خرابات
مستانه برون آید و دیدار نماید
عاجز، نفس از سینهٔ پرشور حزین است
غواص چه با قلزم خونخوار نماید؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۰ - عیش ار به دل آبله ناکم گذرانند
عیش ار به دل آبله ناکم گذرانند
خون مژه از دامن پاکم گذرانند
ناگفته بدانند که از دست غم کیست
از حشر چو با سینهٔ چاکم گذرانند
ارواح به خاکم همه سایند جبین را
از کوی تو گر بعد هلاکم گذرانند
هشیار به هنگامهٔ محشر نتوان رفت
ای کاش که از سایهٔ تاکم گذرانند
ریزم به رهش بار دگر جان حزین را
گر آن سگ کو، بر سر خاکم گذرانند
خون مژه از دامن پاکم گذرانند
ناگفته بدانند که از دست غم کیست
از حشر چو با سینهٔ چاکم گذرانند
ارواح به خاکم همه سایند جبین را
از کوی تو گر بعد هلاکم گذرانند
هشیار به هنگامهٔ محشر نتوان رفت
ای کاش که از سایهٔ تاکم گذرانند
ریزم به رهش بار دگر جان حزین را
گر آن سگ کو، بر سر خاکم گذرانند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۱ - مردان نظر از نرگس فتّان تو یابند
مردان نظر از نرگس فتّان تو یابند
فیض سحر از چاک گریبان تو یابند
عشّاق جگر سوخته، جمعیّت دل را
در سلسلهٔ زلف پریشان تو یابند
یوسف صفتان با همه بی باکی و شوخی
آسودگی ازگوشهٔ زندان تو یابند
بر خاک چو از نازکشی زلف گره گیر
سرها همه را در خم چوگان تو یابند
هر تازه نهالی که به جولانگه ناز است
خاک قدم سرو خرامان تو یابند
آن شهد گلوسوز، که دلهاست کبابش
شیرین دهنان ز شکرستان تو یابند
هر غنچه که در پیرهن باغ و بهار است
خمیازه کش چاک گریبان تو یابند
هر جا گذرد حرف، ز خورشید قیامت
صاحبنظران چهرهٔ تابان تو یابند
بخشید حیات تن اگر آب سکندر
دل زندگی از چشمهٔ حیوان تو یابند
هر ناوک دلدوز که درکیش قضا بود
خونین جگران در صف مژگان تو یابند
مدّ نگه حسرت و آه دل گرم است
شمعی که سر خاک شهیدان تو یابند
چون قفل حزین ، از لب افسانه گشایی
آشفته دلان حال پریشان تو یابند
فیض سحر از چاک گریبان تو یابند
عشّاق جگر سوخته، جمعیّت دل را
در سلسلهٔ زلف پریشان تو یابند
یوسف صفتان با همه بی باکی و شوخی
آسودگی ازگوشهٔ زندان تو یابند
بر خاک چو از نازکشی زلف گره گیر
سرها همه را در خم چوگان تو یابند
هر تازه نهالی که به جولانگه ناز است
خاک قدم سرو خرامان تو یابند
آن شهد گلوسوز، که دلهاست کبابش
شیرین دهنان ز شکرستان تو یابند
هر غنچه که در پیرهن باغ و بهار است
خمیازه کش چاک گریبان تو یابند
هر جا گذرد حرف، ز خورشید قیامت
صاحبنظران چهرهٔ تابان تو یابند
بخشید حیات تن اگر آب سکندر
دل زندگی از چشمهٔ حیوان تو یابند
هر ناوک دلدوز که درکیش قضا بود
خونین جگران در صف مژگان تو یابند
مدّ نگه حسرت و آه دل گرم است
شمعی که سر خاک شهیدان تو یابند
چون قفل حزین ، از لب افسانه گشایی
آشفته دلان حال پریشان تو یابند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۲ - من چشمم و عالم همه خار است ببینید
من چشمم و عالم همه خار است ببینید
چشمی که به خارش سر و کار است ببینید
هرگز نشود پی نفس سوخته را گم
دل تا لب من آبله دار است ببینید
از نرگس او دیده وران مست و خرابند
این نشئه که در جام خمار است ببینید
گردیده زره، پوست براندام شهیدان
مژگان کسی دشنه گذار است ببینید
بخشیده خط سبز که، تشریف قبولش؟
این حله که بر دوش بهار است ببینید
هر برگ خزان، دفتر صد رنگ گشاده ست
طراح بهاران به چه کار است ببینید
حاجت به گواهی نبود قتل حزین را
دستی که ز خونش به نگار است ببینید
چشمی که به خارش سر و کار است ببینید
هرگز نشود پی نفس سوخته را گم
دل تا لب من آبله دار است ببینید
از نرگس او دیده وران مست و خرابند
این نشئه که در جام خمار است ببینید
گردیده زره، پوست براندام شهیدان
مژگان کسی دشنه گذار است ببینید
بخشیده خط سبز که، تشریف قبولش؟
این حله که بر دوش بهار است ببینید
هر برگ خزان، دفتر صد رنگ گشاده ست
طراح بهاران به چه کار است ببینید
حاجت به گواهی نبود قتل حزین را
دستی که ز خونش به نگار است ببینید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۶ - چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چند
چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چند
از قافلهٔ اشک فراتر قدمی چند
حیف است تن و جان شود از وصل حجابت
تا کی به میان فاصله بینی عدمی چند؟
غم می دهد از هر طرفی عرض، سپاهی
کو پرچم آهی که طرازم علمی چند؟
تا وادی شیبم ز کجا سر به در آرد
طی کرده ام از کوچهٔ تن، پیچ و خمی چند
ناموس مسلمانیم ای یأس نگهدار
بر طاق دلم چیده تمنّا، صنمی چند
نو کیسه گمان کرده همانا مژه ما را
کز پارهٔ دل ریخت به دامان درمی چند
نوک قلمم کند شد از موی شکافی
بس شانه زدم زلف پریشان رقمی چند
در وادی گفتار، ز ما پیشتری نیست
این راه سپردیم به پای قلمی چند
محروم حزین ، از در دل کس نتوان کرد
در دامن دریوزه کنان ریز غمی چند
از قافلهٔ اشک فراتر قدمی چند
حیف است تن و جان شود از وصل حجابت
تا کی به میان فاصله بینی عدمی چند؟
غم می دهد از هر طرفی عرض، سپاهی
کو پرچم آهی که طرازم علمی چند؟
تا وادی شیبم ز کجا سر به در آرد
طی کرده ام از کوچهٔ تن، پیچ و خمی چند
ناموس مسلمانیم ای یأس نگهدار
بر طاق دلم چیده تمنّا، صنمی چند
نو کیسه گمان کرده همانا مژه ما را
کز پارهٔ دل ریخت به دامان درمی چند
نوک قلمم کند شد از موی شکافی
بس شانه زدم زلف پریشان رقمی چند
در وادی گفتار، ز ما پیشتری نیست
این راه سپردیم به پای قلمی چند
محروم حزین ، از در دل کس نتوان کرد
در دامن دریوزه کنان ریز غمی چند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۶ - دستان زن عشرتکده، فریاد نداند
دستان زن عشرتکده، فریاد نداند
نالیدن ما، مرغ چمن زاد نداند
ترسم که خراشیده شود آن دل نازک
آهسته بنالید که صیاد نداند
می خندد و از دیدهٔ گریان خبرش نیست
این نوگل خندان، دل ناشاد نداند
ناخن به خراش جگر خویش شکستیم
این کوه کنی تیشهٔ فرهاد نداند
مانند صدف غرقهٔ دریای شراب است
پیمانهٔ مستان خط بغداد نداند
چون سیل ز دیوانه و فرزانه گذشتی
تاراج تو ویرانه و آباد نداند
صد چشمه گشاده ست حزین از رگ دل ها
کار قلمت نشتر فولاد نداند
نالیدن ما، مرغ چمن زاد نداند
ترسم که خراشیده شود آن دل نازک
آهسته بنالید که صیاد نداند
می خندد و از دیدهٔ گریان خبرش نیست
این نوگل خندان، دل ناشاد نداند
ناخن به خراش جگر خویش شکستیم
این کوه کنی تیشهٔ فرهاد نداند
مانند صدف غرقهٔ دریای شراب است
پیمانهٔ مستان خط بغداد نداند
چون سیل ز دیوانه و فرزانه گذشتی
تاراج تو ویرانه و آباد نداند
صد چشمه گشاده ست حزین از رگ دل ها
کار قلمت نشتر فولاد نداند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۱ - در حضرت شاهان، دل گمراه نگهدار
در حضرت شاهان، دل گمراه نگهدار
پاس ادب خاطر آگاه نگهدار
مستند به یک جرعه حریفان صبوحی
ساقی قدحی نذر شبانگاه نگهدار
مرغی که شکستی پر و بالش به اسیری
خواه از قفس آزاد کنش، خواه نگهدار
بر جور بیفزا، مشکن قدر عزیزان
یوسف مفروش و به ته چاه نگهدار
پا می کشد از بزم تو، دریاب حزین را
دستی به سر شمع سحرگاه نگهدار
پاس ادب خاطر آگاه نگهدار
مستند به یک جرعه حریفان صبوحی
ساقی قدحی نذر شبانگاه نگهدار
مرغی که شکستی پر و بالش به اسیری
خواه از قفس آزاد کنش، خواه نگهدار
بر جور بیفزا، مشکن قدر عزیزان
یوسف مفروش و به ته چاه نگهدار
پا می کشد از بزم تو، دریاب حزین را
دستی به سر شمع سحرگاه نگهدار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۲ - برکف، دل سی پارهٔ عشّاق نگهدار
برکف، دل سی پارهٔ عشّاق نگهدار
حرز تن و جان، این کهن اوراق نگهدار
زان تیغ که آلوده به خون دگران است
ما را بکش و غیرت عشاق نگهدار
ترسم که رسد یار و من از خود شده باشم
ای صبر، عنان دل مشتاق نگهدار
در چشم عدو راست نشانتر ز خدنگند
خم گشته قدان را چو کمان، طاق نگهدار
کی چشم و دل بوالهوسان محرم عشق است؟
ناموس غم، ای خسرو آفاق نگهدار
در خلوت آیینه حزین ، جای نفس نیست
با صافدلان صحبت اشراق نگهدار
حرز تن و جان، این کهن اوراق نگهدار
زان تیغ که آلوده به خون دگران است
ما را بکش و غیرت عشاق نگهدار
ترسم که رسد یار و من از خود شده باشم
ای صبر، عنان دل مشتاق نگهدار
در چشم عدو راست نشانتر ز خدنگند
خم گشته قدان را چو کمان، طاق نگهدار
کی چشم و دل بوالهوسان محرم عشق است؟
ناموس غم، ای خسرو آفاق نگهدار
در خلوت آیینه حزین ، جای نفس نیست
با صافدلان صحبت اشراق نگهدار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۶ - ای دل همه لافی سخن حوصله بگذار
ای دل همه لافی سخن حوصله بگذار
دیدی جگر عشق نداری گله بگذار
سرگشتگی ات راهبر کعبهٔ وصل است
گر مرد رهی نقش پی غافله بگذار
خواهی که ز دستت نرود دامن یوسف
دامان وصال هوس اایا ده دله بگذار
دل خنجر مژگان تو سیراب نسازد
یک قطرهٔ خون است درین آبله، بگذر
از حوصله بیش است حزین ، آرزوی تو
با لعل لب یار، حدیث گله بگذار
دیدی جگر عشق نداری گله بگذار
سرگشتگی ات راهبر کعبهٔ وصل است
گر مرد رهی نقش پی غافله بگذار
خواهی که ز دستت نرود دامن یوسف
دامان وصال هوس اایا ده دله بگذار
دل خنجر مژگان تو سیراب نسازد
یک قطرهٔ خون است درین آبله، بگذر
از حوصله بیش است حزین ، آرزوی تو
با لعل لب یار، حدیث گله بگذار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۲ - ساقی به لبم بادهٔ پالیده فروبار
ساقی به لبم بادهٔ پالیده فروبار
در پرده دلم خون کن و از دیده فروبار
مفتون نتوان بود به نیرنگ بهاران
برک و برت ای نخل خزان دیده فروبار
چون ابر سراپای خود از درد جدایی
سرمایهٔ اشکی کن و نالیده فرو بار
از فیض تو دریا شده دامانِ من اکنون
ای دیده، نمی بر دل تفسیده فروبار
مگذار حزین قاعد هٔ صفحه طرازی
از ابر قلم گوهر سنجیده فروبار
در پرده دلم خون کن و از دیده فروبار
مفتون نتوان بود به نیرنگ بهاران
برک و برت ای نخل خزان دیده فروبار
چون ابر سراپای خود از درد جدایی
سرمایهٔ اشکی کن و نالیده فرو بار
از فیض تو دریا شده دامانِ من اکنون
ای دیده، نمی بر دل تفسیده فروبار
مگذار حزین قاعد هٔ صفحه طرازی
از ابر قلم گوهر سنجیده فروبار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۰ - حیرت زده را تاب رخ یار میاموز
حیرت زده را تاب رخ یار میاموز
این آینه را طاقت دیدار میاموز
ای کبک دری، پای به اندازه خودکش
طاووس مرا شیوه رفتار میاموز
طوطی، عجب از ساده دلی های تو دارم
گفتار به آن لعل گهربار میاموز
بد مست ز کس حاجت ارشاد ندارد
خونریز به آن چشم جگردار میاموز
ای رند تنک حوصله بگذار حزین را
می خوردن و آشفتن دستار میاموز
این آینه را طاقت دیدار میاموز
ای کبک دری، پای به اندازه خودکش
طاووس مرا شیوه رفتار میاموز
طوطی، عجب از ساده دلی های تو دارم
گفتار به آن لعل گهربار میاموز
بد مست ز کس حاجت ارشاد ندارد
خونریز به آن چشم جگردار میاموز
ای رند تنک حوصله بگذار حزین را
می خوردن و آشفتن دستار میاموز
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - بی مطرب و می چشم تری را چه کند کس؟
بی مطرب و می چشم تری را چه کند کس؟
پیمانهٔ خونین جگری را چه کند کس؟
گر صرف نثار قدم یار نگردد
چون اشک گرامی گهری را چه کند کس؟
آشوب دل از سلسلهٔ زلف تو افزود
دیوانهٔ بی پا و سری را چه کند کس؟
گر شوخی حسنت نکند انجمن آرا
چون شمع فروغ نظری را چه کند کس؟
در آتش محرومی رخسار تو دل سوخت
پروانه بی بال و پری را چه کند کس؟
دل بردی و پروای نگهداشتنش نیست
چون چشم تو، بیدادگری را چه کند کس؟
در دل شکن این شکوه حزین ، از سر غیرت
بر لب نفس بی اثری را چه کند کس؟
پیمانهٔ خونین جگری را چه کند کس؟
گر صرف نثار قدم یار نگردد
چون اشک گرامی گهری را چه کند کس؟
آشوب دل از سلسلهٔ زلف تو افزود
دیوانهٔ بی پا و سری را چه کند کس؟
گر شوخی حسنت نکند انجمن آرا
چون شمع فروغ نظری را چه کند کس؟
در آتش محرومی رخسار تو دل سوخت
پروانه بی بال و پری را چه کند کس؟
دل بردی و پروای نگهداشتنش نیست
چون چشم تو، بیدادگری را چه کند کس؟
در دل شکن این شکوه حزین ، از سر غیرت
بر لب نفس بی اثری را چه کند کس؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۰ - ای طرّه برافشانده، خدا را ز گدا پرس
ای طرّه برافشانده، خدا را ز گدا پرس
احوال پریشانی ما را ز صبا پرس
تا کی گذری از بر ما مست تغافل
یک بار ز حال دل شیدایی ما پرس
ای برق به خرمن زده، از خار میندیش
حال دل زار، از لب هر برگ گیا پرس
گر بی سر و سامانی صحرای جنون را
خواهی که بدانی، ز من آبله پا پرس
افتاد اها حزین در قدم محمل نازت
بی تابی حال دل او را ز درا پرس
احوال پریشانی ما را ز صبا پرس
تا کی گذری از بر ما مست تغافل
یک بار ز حال دل شیدایی ما پرس
ای برق به خرمن زده، از خار میندیش
حال دل زار، از لب هر برگ گیا پرس
گر بی سر و سامانی صحرای جنون را
خواهی که بدانی، ز من آبله پا پرس
افتاد اها حزین در قدم محمل نازت
بی تابی حال دل او را ز درا پرس
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۱ - تلخ از لبت، ای خسرو خوبان به گدا بس
تلخ از لبت، ای خسرو خوبان به گدا بس
از همچو تویی قسمت ما جور و جفا بس
پیش تو کند فاش، پریشانی عاشق
پیغام دلم با سر زلف تو، صبا بس
با عفو، گناهی بتر از ترک گنه نیست
چون دوست کریم است، مرا فعل خطا بس
با سایهٔ گل خوی کن و نالهٔ بلبل
درگلشن ایجاد همین برگ و نوا بس
بر سر گل باغ تو زیاد است حزین را
او را ز گلستان تو یک برگ گیا بس
از همچو تویی قسمت ما جور و جفا بس
پیش تو کند فاش، پریشانی عاشق
پیغام دلم با سر زلف تو، صبا بس
با عفو، گناهی بتر از ترک گنه نیست
چون دوست کریم است، مرا فعل خطا بس
با سایهٔ گل خوی کن و نالهٔ بلبل
درگلشن ایجاد همین برگ و نوا بس
بر سر گل باغ تو زیاد است حزین را
او را ز گلستان تو یک برگ گیا بس
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۱ - هرگل که پر از لخت جگر نیست کنارش
هرگل که پر از لخت جگر نیست کنارش
بر سر نتواند زدن از شرم، بهارش
از پرتو رخسار جهانسوز تو دارم
آن شعله به دل، کآتش طور است شرارش
در خورد زوالش نبود دولت دنیا
این باده نیرزد به غم و رنج خمارش
در سینهٔ من بس که شهید است تمنّا
دشتی ست که بر روی هم افتاده شکارش
از سرو تو این جلوهٔ نازی که حزین دید
پیداست که بر باد رود صبر و قرارش
بر سر نتواند زدن از شرم، بهارش
از پرتو رخسار جهانسوز تو دارم
آن شعله به دل، کآتش طور است شرارش
در خورد زوالش نبود دولت دنیا
این باده نیرزد به غم و رنج خمارش
در سینهٔ من بس که شهید است تمنّا
دشتی ست که بر روی هم افتاده شکارش
از سرو تو این جلوهٔ نازی که حزین دید
پیداست که بر باد رود صبر و قرارش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۲ - گر تیر جفایی رسد از دوست، نشان باش
گر تیر جفایی رسد از دوست، نشان باش
با خصم دم تیغ شو و پشت کمان باش
آگاهی از اوضاع جهان جمله ملال است
یک ساغر می درکش و از بی خبران باش
مفتون نتوان بود به نیرنگ بهاران
ای شاخ گل آماده پرواز خزان باش
گر یار تویی، باک ز اغیار ندارم
چون دوست تویی،گو همه کس دشمن جان باش
گر یار حزین وعدهٔ دیدار نماید
تا روز جزا با دل و چشم نگران باش
با خصم دم تیغ شو و پشت کمان باش
آگاهی از اوضاع جهان جمله ملال است
یک ساغر می درکش و از بی خبران باش
مفتون نتوان بود به نیرنگ بهاران
ای شاخ گل آماده پرواز خزان باش
گر یار تویی، باک ز اغیار ندارم
چون دوست تویی،گو همه کس دشمن جان باش
گر یار حزین وعدهٔ دیدار نماید
تا روز جزا با دل و چشم نگران باش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۳ - سالک، ز سراغ ره مقصود خمش باش
سالک، ز سراغ ره مقصود خمش باش
هر سنگ نشان، سنگ ره توست بهش باش
با ساقی قسمت نتوان عربده انگیخت
چون گل همه دم، کاسهٔ خون می کش و خوش باش
بر بند زبان، گوش سخندان چو نیابی
جایی که خرد پرده شنو نیست، خمش باش
در عهد تو خونی که بریزد، دیتش نیست
مجنون شده عشق تو گو عاقله کش باش
می نوش حزین وشکرین نکته فروربز
گو سرکه جبین زاهد، ازین شیوه ترش باش
هر سنگ نشان، سنگ ره توست بهش باش
با ساقی قسمت نتوان عربده انگیخت
چون گل همه دم، کاسهٔ خون می کش و خوش باش
بر بند زبان، گوش سخندان چو نیابی
جایی که خرد پرده شنو نیست، خمش باش
در عهد تو خونی که بریزد، دیتش نیست
مجنون شده عشق تو گو عاقله کش باش
می نوش حزین وشکرین نکته فروربز
گو سرکه جبین زاهد، ازین شیوه ترش باش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۳ - چون لاله شد از باغ رخت قسمت من داغ
چون لاله شد از باغ رخت قسمت من داغ
بر سر زدهام جایگل، از سیر چمن داغ
چون شمع که در پردهٔ فانوس درآید
در عشق تو بردم به گریبان کفن داغ
از مشک سوادیست به دنباله چشمش
کز شرم کند نافهٔ آهوی ختن داغ
با شام غریبان سرزلف بجوشم
آن نوع که از رشک شود صبح وطن داغ
خالیست حزین ازگل مقصود کنارم
دارم به دل از حسرت آن عهد شکن داغ
بر سر زدهام جایگل، از سیر چمن داغ
چون شمع که در پردهٔ فانوس درآید
در عشق تو بردم به گریبان کفن داغ
از مشک سوادیست به دنباله چشمش
کز شرم کند نافهٔ آهوی ختن داغ
با شام غریبان سرزلف بجوشم
آن نوع که از رشک شود صبح وطن داغ
خالیست حزین ازگل مقصود کنارم
دارم به دل از حسرت آن عهد شکن داغ
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۳ - تا شد سر غم گرم به طوفان من از اشک
تا شد سر غم گرم به طوفان من از اشک
شد حلقهٔ گرداب، گریبان من از اشک
تا رفته گرامی گهر من ز کنارم
چون دامن دریا شده دامان من از اشک
از بس که فرو ریخت ز مژگان من انجم
شد صبح قیامت، شب هجران من از اشک
گفتم مگر از گریه برم کینه ز یادش
ننشست غبار دل جانان من از اشک
آتش چو علم زد، دگر از آب چه خیزد؟
ساکن نشود سینهٔ سوزان من از اشک
خونابهٔ چشمم دهد از درد گواهی
رسوای جهان شد، غم پنهان من از اشک
ویرانه حزین ، در قدم سیل چه سان است؟
افتاده چنان، کلبهٔ ویران من از اشک
شد حلقهٔ گرداب، گریبان من از اشک
تا رفته گرامی گهر من ز کنارم
چون دامن دریا شده دامان من از اشک
از بس که فرو ریخت ز مژگان من انجم
شد صبح قیامت، شب هجران من از اشک
گفتم مگر از گریه برم کینه ز یادش
ننشست غبار دل جانان من از اشک
آتش چو علم زد، دگر از آب چه خیزد؟
ساکن نشود سینهٔ سوزان من از اشک
خونابهٔ چشمم دهد از درد گواهی
رسوای جهان شد، غم پنهان من از اشک
ویرانه حزین ، در قدم سیل چه سان است؟
افتاده چنان، کلبهٔ ویران من از اشک
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۴ - جاری چو به یاد رخ جانان شودم اشک
جاری چو به یاد رخ جانان شودم اشک
گلپوش تر از صحن گلستان شودم اشک
بی قدر شود رشته چو خالی ز گهر شد
کو عشق که آویزهٔ مژگان شودم اشک؟
از جلوهٔ مستانهٔ آن سرو قباپوش
چالاکتر از سیل بهاران شودم اشک
مستانه رگ ابر تری از مژه برخاست
تا صف شکن زهد فروشان شودم اشک
از حسرت نظارهٔ آن ناوک مژگان
در سینه گره گردد و پیکان شودم اشک
ویرانهٔ عالم شده محتاج به سیلی
بگذار حزین آفت دوران شودم اشک
گلپوش تر از صحن گلستان شودم اشک
بی قدر شود رشته چو خالی ز گهر شد
کو عشق که آویزهٔ مژگان شودم اشک؟
از جلوهٔ مستانهٔ آن سرو قباپوش
چالاکتر از سیل بهاران شودم اشک
مستانه رگ ابر تری از مژه برخاست
تا صف شکن زهد فروشان شودم اشک
از حسرت نظارهٔ آن ناوک مژگان
در سینه گره گردد و پیکان شودم اشک
ویرانهٔ عالم شده محتاج به سیلی
بگذار حزین آفت دوران شودم اشک