تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۶۳ - ترجمان دل صاحب نظران خاموشی است
ترجمان دل صاحب نظران خاموشی است
حجت ناطق کامل هنران خاموشی است
رخنه آفت معموره دل گفتارست
مهر گنجینه روشن گهران خاموشی است
خامشی لنگر آرام بود دلها را
کمر وحدت این سیمبران خاموشی است
شاهد روشنی دل، نفس سوخته است
سرمه دیده بالغ نظران خاموشی است
کف دریای گهرخیز نظر، گفتارست
لنگر کشتی چشم نگران خاموشی است
حرف، نخلی است که در شارع عام افتاده است
روزی خاصه بی برگ و بران خاموشی است
ذوق گفتار نصیب دگران می باشد
باغ دربسته خونین جگران خاموشی است
سیردل بی لب خاموش ندارد پرگار
نقطه مرکز بی پا و سران خاموشی است
آنچنان کآینه را پنبه کند پاک از گرد
صیقل سینه روشن گهران خاموشی است
چند مشغول توان شد به سخن پردازی؟
صائب آیینه کامل نظران خاموشی است
حجت ناطق کامل هنران خاموشی است
رخنه آفت معموره دل گفتارست
مهر گنجینه روشن گهران خاموشی است
خامشی لنگر آرام بود دلها را
کمر وحدت این سیمبران خاموشی است
شاهد روشنی دل، نفس سوخته است
سرمه دیده بالغ نظران خاموشی است
کف دریای گهرخیز نظر، گفتارست
لنگر کشتی چشم نگران خاموشی است
حرف، نخلی است که در شارع عام افتاده است
روزی خاصه بی برگ و بران خاموشی است
ذوق گفتار نصیب دگران می باشد
باغ دربسته خونین جگران خاموشی است
سیردل بی لب خاموش ندارد پرگار
نقطه مرکز بی پا و سران خاموشی است
آنچنان کآینه را پنبه کند پاک از گرد
صیقل سینه روشن گهران خاموشی است
چند مشغول توان شد به سخن پردازی؟
صائب آیینه کامل نظران خاموشی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۶۴ - مایه پرورش عالم اسباب یکی است
مایه پرورش عالم اسباب یکی است
باغ هر چند به صد رنگ بود آب یکی است
لطف چون قهر مرا زیر و زبر می سازد
نسبت سیل به این خانه و مهتاب یکی است
محو دیدار ندارد خبر از لطف و عتاب
چشم حیرت زدگان را نمک و خواب یکی است
غافل از مستی حسنی ز جگرسوختگان
داغ در چشم تو و لاله سیراب یکی است
چه کنم آه که در دیده بی پروایان
صبر آیینه و بیتابی سیماب یکی است
عجز و قدرت نشود مانع بیباکی عشق
خانه شاه و گدا در ره سیلاب یکی است
قانع از قامت یارست به خمیازه خشک
بخت آغوش من و طالع محراب یکی است
دل سودازده را مایه سرگردانی است
حلقه چشم تو و حلقه گرداب یکی است
نیست در مشرب من ساده و نوخط را فرق
درد پیش من مخمور و می ناب یکی است
رشته جان من و رشته آن موی کمر
چون نپیچند به یکدیگر اگر تاب یکی است؟
در میان گل و مل نیست دورنگی صائب
مدت جوش گل و جوش می ناب یکی است
باغ هر چند به صد رنگ بود آب یکی است
لطف چون قهر مرا زیر و زبر می سازد
نسبت سیل به این خانه و مهتاب یکی است
محو دیدار ندارد خبر از لطف و عتاب
چشم حیرت زدگان را نمک و خواب یکی است
غافل از مستی حسنی ز جگرسوختگان
داغ در چشم تو و لاله سیراب یکی است
چه کنم آه که در دیده بی پروایان
صبر آیینه و بیتابی سیماب یکی است
عجز و قدرت نشود مانع بیباکی عشق
خانه شاه و گدا در ره سیلاب یکی است
قانع از قامت یارست به خمیازه خشک
بخت آغوش من و طالع محراب یکی است
دل سودازده را مایه سرگردانی است
حلقه چشم تو و حلقه گرداب یکی است
نیست در مشرب من ساده و نوخط را فرق
درد پیش من مخمور و می ناب یکی است
رشته جان من و رشته آن موی کمر
چون نپیچند به یکدیگر اگر تاب یکی است؟
در میان گل و مل نیست دورنگی صائب
مدت جوش گل و جوش می ناب یکی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۶۵ - شهد در خانه پر روزن زنبور یکی است
شهد در خانه پر روزن زنبور یکی است
شمع هر چند که بسیار بود، نور یکی است
غنچه بیهوده سرانگشت نگارین کرده است
ناخن آن کس که زند بر دل ناسور یکی است
در محیطی که ز دل نقش دو عالم شوید
آن که از صفحه خاطر نشود دور یکی است
سفر از خویش چو کردی، همه جا معراج است
منبر و دار، بر حالت منصور یکی است
تا به دریا نرسد سیل، نمی آرامد
پیش ما خانه ویرانه و معمور یکی است
الفت آهوی وحشی گرهی بر بادست
شوخ چشمی که نگردد ز نظر دور یکی است
ابر رحمت نکند فرق گل و خار از هم
عزت مست درین مجلس و مستور یکی است
عشق باری است که در پله برداشتنش
کمر طاقت کوه و کمر مور یکی است
خاک گردید و نشد چهره اش از می گلفام
طالع جام من و کاسه طنبور یکی است
غرض از ظرف اگر خوردن آب است و طعام
کاسه چوبین من و کاسه فغفور یکی است
سخن آن است کز او زنده دلی گرم شود
لب افسرده بیانان و لب گور یکی است
بی بصیرت چه شناسد سخن صائب را؟
تلخ و شیرین به مذاق دل رنجور یکی است
شمع هر چند که بسیار بود، نور یکی است
غنچه بیهوده سرانگشت نگارین کرده است
ناخن آن کس که زند بر دل ناسور یکی است
در محیطی که ز دل نقش دو عالم شوید
آن که از صفحه خاطر نشود دور یکی است
سفر از خویش چو کردی، همه جا معراج است
منبر و دار، بر حالت منصور یکی است
تا به دریا نرسد سیل، نمی آرامد
پیش ما خانه ویرانه و معمور یکی است
الفت آهوی وحشی گرهی بر بادست
شوخ چشمی که نگردد ز نظر دور یکی است
ابر رحمت نکند فرق گل و خار از هم
عزت مست درین مجلس و مستور یکی است
عشق باری است که در پله برداشتنش
کمر طاقت کوه و کمر مور یکی است
خاک گردید و نشد چهره اش از می گلفام
طالع جام من و کاسه طنبور یکی است
غرض از ظرف اگر خوردن آب است و طعام
کاسه چوبین من و کاسه فغفور یکی است
سخن آن است کز او زنده دلی گرم شود
لب افسرده بیانان و لب گور یکی است
بی بصیرت چه شناسد سخن صائب را؟
تلخ و شیرین به مذاق دل رنجور یکی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۶۶ - نغمه ها گر چه مخالف بود، آواز یکی است
نغمه ها گر چه مخالف بود، آواز یکی است
پرده هر چند که بسیار شود، ساز یکی است
کثرت موج ترا در غلط انداخته است
ورنه در سینه دریا گهر راز یکی است
ذره و مهر، صفای دل ازو می یابند
صد هزار آینه و آینه پرداز یکی است
چون نگردند به گرد سر مجنون شب و روز؟
شوخ چشمند غزالان و نظرباز یکی است
صید فرش است درین دامگه، اما صیدی
که دهد سینه خود طرح به شهباز یکی است
ز اختلاف سخن از راه نیفتی صائب
که درین پرده نه توی، سخنساز یکی است
پرده هر چند که بسیار شود، ساز یکی است
کثرت موج ترا در غلط انداخته است
ورنه در سینه دریا گهر راز یکی است
ذره و مهر، صفای دل ازو می یابند
صد هزار آینه و آینه پرداز یکی است
چون نگردند به گرد سر مجنون شب و روز؟
شوخ چشمند غزالان و نظرباز یکی است
صید فرش است درین دامگه، اما صیدی
که دهد سینه خود طرح به شهباز یکی است
ز اختلاف سخن از راه نیفتی صائب
که درین پرده نه توی، سخنساز یکی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۶۷ - لطف و قهر تو به چشم من غمناک یکی است
لطف و قهر تو به چشم من غمناک یکی است
نظر مرحمت و حلقه فتراک یکی است
چه گره واکند از خاطر من ابر بهار؟
دانه سوخته و خاطر غمناک یکی است
نسبتی نیست به خورشید گل روی ترا
اینقدر هست که خوی تو و افلاک یکی است
چون خزان آتش بیداد زند در گلشن
چهره نازک گل با خس و خاشاک یکی است
نشود نشأه می مختصر از شیشه و جام
فیض جام جم و آیینه ادراک یکی است
رتبه مردم افتاده کجا، خاک کجا
گر چه در مرتبه، افتادگی و خاک یکی است
بیخبر شد ز جهان هر که گرفتار تو شد
فیض زنجیر تو و سلسله تاک یکی است
به قبول نظر عشق توان گشت تمام
در همه روی زمین آینه پاک یکی است
سربرآورده ام از قلزم وحدت صائب
سرمه در دیده انصاف من و خاک یکی است
نظر مرحمت و حلقه فتراک یکی است
چه گره واکند از خاطر من ابر بهار؟
دانه سوخته و خاطر غمناک یکی است
نسبتی نیست به خورشید گل روی ترا
اینقدر هست که خوی تو و افلاک یکی است
چون خزان آتش بیداد زند در گلشن
چهره نازک گل با خس و خاشاک یکی است
نشود نشأه می مختصر از شیشه و جام
فیض جام جم و آیینه ادراک یکی است
رتبه مردم افتاده کجا، خاک کجا
گر چه در مرتبه، افتادگی و خاک یکی است
بیخبر شد ز جهان هر که گرفتار تو شد
فیض زنجیر تو و سلسله تاک یکی است
به قبول نظر عشق توان گشت تمام
در همه روی زمین آینه پاک یکی است
سربرآورده ام از قلزم وحدت صائب
سرمه در دیده انصاف من و خاک یکی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۶۸ - در غم و شادی ایام مرا حال یکی است
در غم و شادی ایام مرا حال یکی است
فصل هر چند کند جامه بدل سال یکی است
حرص دایم ز برای دگران در گردست
حال این بی بصر و دیده غربال یکی است
عرق سعی برای دگران می ریزد
حاصل خواجه ز مال خود و حمال یکی است
هر نفس اهل هوس نیت دیگر دارند
دل این طایفه و قرعه رمال یکی است
پیش سوزن که به یک چشم جهان را بیند
گوهر عیسی و خرمهره دجال یکی است
پیش جمعی که ازین نشأه به تنگ آمده اند
شادی مردن و آزادی اطفال یکی است
دل اگر نرم شود کار جهان آسان است
گره سخت به سررشته آمال یکی است
ادب پیر خرابات نگهداشتنی است
طبع پیران و دل نازک اطفال یکی است
تا رسیدم به پریخانه وحدت صائب
پای طاوس مرا در نظر و بال یکی است
فصل هر چند کند جامه بدل سال یکی است
حرص دایم ز برای دگران در گردست
حال این بی بصر و دیده غربال یکی است
عرق سعی برای دگران می ریزد
حاصل خواجه ز مال خود و حمال یکی است
هر نفس اهل هوس نیت دیگر دارند
دل این طایفه و قرعه رمال یکی است
پیش سوزن که به یک چشم جهان را بیند
گوهر عیسی و خرمهره دجال یکی است
پیش جمعی که ازین نشأه به تنگ آمده اند
شادی مردن و آزادی اطفال یکی است
دل اگر نرم شود کار جهان آسان است
گره سخت به سررشته آمال یکی است
ادب پیر خرابات نگهداشتنی است
طبع پیران و دل نازک اطفال یکی است
تا رسیدم به پریخانه وحدت صائب
پای طاوس مرا در نظر و بال یکی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۰ - رتبه عشق و هوس پیش بتان هر دو یکی است
رتبه عشق و هوس پیش بتان هر دو یکی است
خار خشک و مژه اشک فشان هر دو یکی است
گل بی خار در آنجاست به خرمن، ورنه
تار گلدسته و آن موی میان هر دو یکی است
به نسیمی ز گلستان سفری می گردد
برگ عیش من و اوراق خزان هر دو یکی است
نشأه لطف دهد خشک و عتابی که تر است
سخن سخت تو و رطل گران هر دو یکی است
پیش آن کس که مرا سر به بیابان داده است
خرده جان من و ریگ روان هر دو یکی است
سری آن رشته به همتاب ندارد، ورنه
پیچ و تاب من و آن موی میان هر دو یکی است
از بصیرت خبری نیست تهی چشمان را
سنگ و گوهر به ترازوی جهان هر دو یکی است
چه ضرورت کنی راست به آتش خود را؟
پیش این کج نظران تیر و کمان هر دو یکی است
چه خیال است در آیینه مصور گردد؟
عکس رخسار تو و صورت جان هر دو یکی است
در خزان سرو چو ایام بهاران تازه است
دل چو آزاد شود سود و زیان هر دو یکی است
سخن ماست یکی گر چه دل ماست دو نیم
خامه یکدل ما را دو زبان هر دو یکی است
پیش سروی که به گل رفته مرا پا صائب
اشک خونین من و آب روان هر دو یکی است
خار خشک و مژه اشک فشان هر دو یکی است
گل بی خار در آنجاست به خرمن، ورنه
تار گلدسته و آن موی میان هر دو یکی است
به نسیمی ز گلستان سفری می گردد
برگ عیش من و اوراق خزان هر دو یکی است
نشأه لطف دهد خشک و عتابی که تر است
سخن سخت تو و رطل گران هر دو یکی است
پیش آن کس که مرا سر به بیابان داده است
خرده جان من و ریگ روان هر دو یکی است
سری آن رشته به همتاب ندارد، ورنه
پیچ و تاب من و آن موی میان هر دو یکی است
از بصیرت خبری نیست تهی چشمان را
سنگ و گوهر به ترازوی جهان هر دو یکی است
چه ضرورت کنی راست به آتش خود را؟
پیش این کج نظران تیر و کمان هر دو یکی است
چه خیال است در آیینه مصور گردد؟
عکس رخسار تو و صورت جان هر دو یکی است
در خزان سرو چو ایام بهاران تازه است
دل چو آزاد شود سود و زیان هر دو یکی است
سخن ماست یکی گر چه دل ماست دو نیم
خامه یکدل ما را دو زبان هر دو یکی است
پیش سروی که به گل رفته مرا پا صائب
اشک خونین من و آب روان هر دو یکی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۱ - از شناسایی حق لاف زدن، نادانی است
از شناسایی حق لاف زدن، نادانی است
قسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است
دل آزاد من از هر دو جهان بیخبرست
در صدف، گوهر من بی صدف از غلطانی است
پرتو شمع محال است به روزن نرسد
دیده تاریک نماند، دل اگر نورانی است
هر چه در سینه بود، می کند از سیما گل
شاهد تنگی دلها، گره پیشانی است
کیستم من که زنم لاف صبوری در عشق؟
کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است
نتوان شد ز عزیزان جهان بی خواری
نه ز تقصیر بود یوسف اگر زندانی است
سرعت عمر، ز کوه غم و درد افزون شد
کار سیلاب گرانسنگ، سبک جولانی است
زیر گردون مکن اندیشه فارغبالی
قفس تنگ چه جای پر و بال افشانی است؟
چون به فرمان روی، این دایره انگشتر توست
از تو گردنکشی چرخ ز نافرمانی است
حرص پیران شود از ریزش دندان افزون
که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است
سر خط مشق جنون است خط سبز بتان
نقطه خال سیه، مرکز سرگردانی است
چه خیال است که از دوری ظاهر گسلد؟
ربط من با کمر نازک او روحانی است
پشت شهباز به سرپنجه گیرا گرم است
ناز آن چشم سیه مست ز خوش مژگانی است
کی به جمع دل صد پاره ما پردازد؟
طفل شوخی که مدارش به ورق گردانی است
چون برآرم سر ازان آیه رحمت صائب؟
نوسوادم من و آن زلف، خط دیوانی است
قسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است
دل آزاد من از هر دو جهان بیخبرست
در صدف، گوهر من بی صدف از غلطانی است
پرتو شمع محال است به روزن نرسد
دیده تاریک نماند، دل اگر نورانی است
هر چه در سینه بود، می کند از سیما گل
شاهد تنگی دلها، گره پیشانی است
کیستم من که زنم لاف صبوری در عشق؟
کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است
نتوان شد ز عزیزان جهان بی خواری
نه ز تقصیر بود یوسف اگر زندانی است
سرعت عمر، ز کوه غم و درد افزون شد
کار سیلاب گرانسنگ، سبک جولانی است
زیر گردون مکن اندیشه فارغبالی
قفس تنگ چه جای پر و بال افشانی است؟
چون به فرمان روی، این دایره انگشتر توست
از تو گردنکشی چرخ ز نافرمانی است
حرص پیران شود از ریزش دندان افزون
که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است
سر خط مشق جنون است خط سبز بتان
نقطه خال سیه، مرکز سرگردانی است
چه خیال است که از دوری ظاهر گسلد؟
ربط من با کمر نازک او روحانی است
پشت شهباز به سرپنجه گیرا گرم است
ناز آن چشم سیه مست ز خوش مژگانی است
کی به جمع دل صد پاره ما پردازد؟
طفل شوخی که مدارش به ورق گردانی است
چون برآرم سر ازان آیه رحمت صائب؟
نوسوادم من و آن زلف، خط دیوانی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۲ - دست در دامن اندیشه زدن نادانی است
دست در دامن اندیشه زدن نادانی است
ساحلی دارد اگر بحر جهان حیرانی است
باعث گردش افلاک که می داند چیست؟
قسمت عقل ازین دایره سرگردانی است
تا به خار و خس ما بی سر و پایان چه رسد
کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است
دل بیتاب ندانم که کجا می باشد
گوهر پاک غریب وطن از غلطانی است
نرسد حسن به درددل صد پاره ما
قسمت طفل ز اوراق، ورق گردانی است
دل آگاه نگردد به عزیزی خرسند
بر سر تخت همان یوسف ما زندانی است
حرص نان بیشتر از ریزش دندان گردد
که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است
صائب از لاله عذاران به نگه قانع باش
که صبا محرم گلها ز سبک جولانی است
ساحلی دارد اگر بحر جهان حیرانی است
باعث گردش افلاک که می داند چیست؟
قسمت عقل ازین دایره سرگردانی است
تا به خار و خس ما بی سر و پایان چه رسد
کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است
دل بیتاب ندانم که کجا می باشد
گوهر پاک غریب وطن از غلطانی است
نرسد حسن به درددل صد پاره ما
قسمت طفل ز اوراق، ورق گردانی است
دل آگاه نگردد به عزیزی خرسند
بر سر تخت همان یوسف ما زندانی است
حرص نان بیشتر از ریزش دندان گردد
که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است
صائب از لاله عذاران به نگه قانع باش
که صبا محرم گلها ز سبک جولانی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۳ - عقل سدی است درین راه که برداشتنی است
عقل سدی است درین راه که برداشتنی است
عشق خضری است که در مد نظر داشتنی است
هر چه جز دامن سعی است بود بر دل بار
آنچه از توشه درین ره به کمر داشتنی است
گر میسر نشود همرهی گرمروان
لنگ لنگان پی این قافله برداشتنی است
روزها گر به خموشی گذرانی چون شمع
شب دل سوخته و دیده ترداشتنی است
تا مگر دولت بیدار درآید از در
چشم چون حلقه شب و روز به درداشتنی است
جوش دریای کرم نیست به خواهش موقوف
چون سبو دست طلب در ته سرداشتنی است
نرسد دست کسی گر چه به آن شاخ بلند
دهنی تلخ به امید ثمر داشتنی است
تا ز بی برگی ایام خزان خون نخوری
در بهاران سر خود در ته پرداشتنی است
تا مبادا ز غریبی به غریبی افتی
در سفر پاس رفیقان حضر داشتنی است
از گرانجانی اگر پیرو نیکان نشوی
خس و خار از ره این طایفه برداشتنی است
خبر از بیخبران گر چه تراوش نکند
گوش امید به پیغام و خبر داشتنی است
چهره از خال معنبر نمکین می گردد
داغ چون لاله به هر لخت جگرداشتنی است
چون زمین پاک بود، تخم یکی صد گردد
مشت اشکی پی دامان سحر داشتنی است
تا به معنی نبری راه ز صورت صائب
عزت هر صدف از بهر گهر داشتنی است
عشق خضری است که در مد نظر داشتنی است
هر چه جز دامن سعی است بود بر دل بار
آنچه از توشه درین ره به کمر داشتنی است
گر میسر نشود همرهی گرمروان
لنگ لنگان پی این قافله برداشتنی است
روزها گر به خموشی گذرانی چون شمع
شب دل سوخته و دیده ترداشتنی است
تا مگر دولت بیدار درآید از در
چشم چون حلقه شب و روز به درداشتنی است
جوش دریای کرم نیست به خواهش موقوف
چون سبو دست طلب در ته سرداشتنی است
نرسد دست کسی گر چه به آن شاخ بلند
دهنی تلخ به امید ثمر داشتنی است
تا ز بی برگی ایام خزان خون نخوری
در بهاران سر خود در ته پرداشتنی است
تا مبادا ز غریبی به غریبی افتی
در سفر پاس رفیقان حضر داشتنی است
از گرانجانی اگر پیرو نیکان نشوی
خس و خار از ره این طایفه برداشتنی است
خبر از بیخبران گر چه تراوش نکند
گوش امید به پیغام و خبر داشتنی است
چهره از خال معنبر نمکین می گردد
داغ چون لاله به هر لخت جگرداشتنی است
چون زمین پاک بود، تخم یکی صد گردد
مشت اشکی پی دامان سحر داشتنی است
تا به معنی نبری راه ز صورت صائب
عزت هر صدف از بهر گهر داشتنی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۴ - صبح میخانه نشینان کف دریای می است
صبح میخانه نشینان کف دریای می است
شفق باده کشان چهره حمرای می است
تا سیه مست نگردیم پشیمان نشویم
ساحل توبه ما در دل دریای می است
با دلی چون دل شب، می روم از انجمنی
که گل صبح در او پنبه مینای می است
نیست جز باد به کف ساحل هشیاری را
صدف گوهر مقصد دل دریای می است
چاک در پیرهن یوسف عقل افکندن
چشمه کاری است که در دست زلیخای می است
زر به زر داد هر آن کس می گلرنگ خرید
زردرویی نکشیدن گل سودای می است
چه عجب غنچه تصویر شود شادی مرگ؟
در حریمی که نسیمش دم گیرای می است
برو ای عقل، کله گوشه همت مشکن
کاین قیامی است که بر قامت رعنای می است
چشم صائب ز تماشا قدح خون گردید
این چه رنگ است که با لاله حمرای می است
شفق باده کشان چهره حمرای می است
تا سیه مست نگردیم پشیمان نشویم
ساحل توبه ما در دل دریای می است
با دلی چون دل شب، می روم از انجمنی
که گل صبح در او پنبه مینای می است
نیست جز باد به کف ساحل هشیاری را
صدف گوهر مقصد دل دریای می است
چاک در پیرهن یوسف عقل افکندن
چشمه کاری است که در دست زلیخای می است
زر به زر داد هر آن کس می گلرنگ خرید
زردرویی نکشیدن گل سودای می است
چه عجب غنچه تصویر شود شادی مرگ؟
در حریمی که نسیمش دم گیرای می است
برو ای عقل، کله گوشه همت مشکن
کاین قیامی است که بر قامت رعنای می است
چشم صائب ز تماشا قدح خون گردید
این چه رنگ است که با لاله حمرای می است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۵ - سرو را سرکشی از بار ز بی پروایی است
سرو را سرکشی از بار ز بی پروایی است
حاصل دست فشاندن به ثمر رعنایی است
فرد شو فرد ز مردم که فتوحات جهان
یک قلم جمع به زیر علم تنهایی است
لازم تیر هوایی است جدایی ز هدف
به مقامی نرسد هر که دلش هر جایی است
پیش احمق نه ز عجزست مرا خاموشی
طرف بحث به نادان نشدن دانایی است
لنگر من سبک از شورش طوفان نود
که به امید خطر کشتی من دریایی است
دل روشن ز غم روی زمین فارغ نیست
زردی چهره خورشید ز روشن رایی است
هر که صائب دل خود داد به آهو چشمی
گر چه در کوچه و بازار بود صحرایی است
حاصل دست فشاندن به ثمر رعنایی است
فرد شو فرد ز مردم که فتوحات جهان
یک قلم جمع به زیر علم تنهایی است
لازم تیر هوایی است جدایی ز هدف
به مقامی نرسد هر که دلش هر جایی است
پیش احمق نه ز عجزست مرا خاموشی
طرف بحث به نادان نشدن دانایی است
لنگر من سبک از شورش طوفان نود
که به امید خطر کشتی من دریایی است
دل روشن ز غم روی زمین فارغ نیست
زردی چهره خورشید ز روشن رایی است
هر که صائب دل خود داد به آهو چشمی
گر چه در کوچه و بازار بود صحرایی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۶ - ساغر از غیر گرفتن گل بی پروایی است
ساغر از غیر گرفتن گل بی پروایی است
به حریفان مزه دادن ثمر رسوایی است
صحبت همنفسان باد بهار طرب است
زردی چهره خورشید گل تنهایی است
به خط سبز نوشته است به مجموعه سرو
کآفت بی ثمری لازمه رعنایی است
هر سپهدار درین دشت سپاهی دارد
لشکر فیض به زیر علم تنهایی است
در زمینی که توان رو به قفا کرد سفر
به عصا راه بریدن اثر بینایی است
چه عجب صائب اگر داغ نسوزد بر سر
گل زدن بر سر دستار ز بی پروایی است
به حریفان مزه دادن ثمر رسوایی است
صحبت همنفسان باد بهار طرب است
زردی چهره خورشید گل تنهایی است
به خط سبز نوشته است به مجموعه سرو
کآفت بی ثمری لازمه رعنایی است
هر سپهدار درین دشت سپاهی دارد
لشکر فیض به زیر علم تنهایی است
در زمینی که توان رو به قفا کرد سفر
به عصا راه بریدن اثر بینایی است
چه عجب صائب اگر داغ نسوزد بر سر
گل زدن بر سر دستار ز بی پروایی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۷ - نقش روی تو در آیینه جان صورت بست
نقش روی تو در آیینه جان صورت بست
آنچه می خواستم از غیب همان صورت بست
صحبت آینه و عکس بود پا به رکاب
در دل و دیده خیال تو چسان صورت بست؟
از سر کلک قضا نقطه اول که چکید
زان سیاهی دل و چشم نگران صورت بست
عشق ازان برق که در خرمن آدم افکند
از دخانش فلک گرم عنان صورت بست
حسن تا پرده ز رخساره گلرنگ گرفت
عشق با دیده خونابه فشان صورت بست
صورت هر چه درین نشأه دل از خلق گرفت
روی ازین نشأه چو گرداند همان صورت بست
صورت حال من از خامه نقاش بپرس
نقش بیچاره چه داند که چسان صورت بست؟
پیش ازین فکر همه صورت بی معنی بود
معنی از خامه صائب به جهان صورت بست
آنچه می خواستم از غیب همان صورت بست
صحبت آینه و عکس بود پا به رکاب
در دل و دیده خیال تو چسان صورت بست؟
از سر کلک قضا نقطه اول که چکید
زان سیاهی دل و چشم نگران صورت بست
عشق ازان برق که در خرمن آدم افکند
از دخانش فلک گرم عنان صورت بست
حسن تا پرده ز رخساره گلرنگ گرفت
عشق با دیده خونابه فشان صورت بست
صورت هر چه درین نشأه دل از خلق گرفت
روی ازین نشأه چو گرداند همان صورت بست
صورت حال من از خامه نقاش بپرس
نقش بیچاره چه داند که چسان صورت بست؟
پیش ازین فکر همه صورت بی معنی بود
معنی از خامه صائب به جهان صورت بست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۸ - ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست
ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست
یا ز هر بی سروپا نام و نشان باید جست
اهل دل را به دل و اهل نظر را به نظر
دوستداران زبان را به زبان باید جست
مهر هر چند که در ذره نگردد پنهان
همه ذرات جهان را به گمان باید جست
گر چه از بید ثمر خواستن از بی بصری است
بوی گل از نفس سرد خزان باید جست
بی نشان را به نشان گر چه خبر نتوان یافت
خبر کعبه ز هر سنگ نشان باید جست
نتوان پشت به دیوار تن آسانی داد
خبر آب ز هر تشنه روان باید جست
هر گلی را چمنی، هر صدفی را گهری است
از دم پیر مغان، بخت جوان باید جست
عمرها نافه صفت خون جگر باید خورد
وانگه از دل نفس مشک فشان باید جست
مهر روشن نکند خانه بی روزن را
دل بیدار ز چشم نگران باید جست
چه خبر از دل رم کرده ما دارد چرخ؟
ناوک سخت کمان را ز نشان باید جست
صائب این آن غزل سید یزدست که گفت
اهل دل را به سراپرده جان باید جست
یا ز هر بی سروپا نام و نشان باید جست
اهل دل را به دل و اهل نظر را به نظر
دوستداران زبان را به زبان باید جست
مهر هر چند که در ذره نگردد پنهان
همه ذرات جهان را به گمان باید جست
گر چه از بید ثمر خواستن از بی بصری است
بوی گل از نفس سرد خزان باید جست
بی نشان را به نشان گر چه خبر نتوان یافت
خبر کعبه ز هر سنگ نشان باید جست
نتوان پشت به دیوار تن آسانی داد
خبر آب ز هر تشنه روان باید جست
هر گلی را چمنی، هر صدفی را گهری است
از دم پیر مغان، بخت جوان باید جست
عمرها نافه صفت خون جگر باید خورد
وانگه از دل نفس مشک فشان باید جست
مهر روشن نکند خانه بی روزن را
دل بیدار ز چشم نگران باید جست
چه خبر از دل رم کرده ما دارد چرخ؟
ناوک سخت کمان را ز نشان باید جست
صائب این آن غزل سید یزدست که گفت
اهل دل را به سراپرده جان باید جست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۷۹ - غوطه در خون زند آن چشم که دیدن دانست
غوطه در خون زند آن چشم که دیدن دانست
رزق دندان شود آن لب که مکیدن دانست
پوست بر پیکر خود چاک زند همچو انار
خون هر سوخته جانی که چکیدن دانست
سایه سنبل فردوس بر او زنجیرست
دست هر کس که سر زلف کشیدن دانست
لب کوثر به مذاقش دم شمشیر بود
می پرستی که لب جام مکیدن دانست
نگشاید دلش از سیر خیابان بهشت
هر که در کوچه آن زلف دویدن دانست
نتوان داشت به زنجیر ز مژگان او را
طفل اشکی که به رخسار دویدن دانست
به پر کاه نگیرد سخن ناصح را
چون شرر دیده هر کس که پریدن دانست
گو به زهر آب دهد تیغ زبان را دشمن
گوش ما چاشنی تلخ شنیدن دانست
چون نشوید دهن از چاشنی شیر به خون؟
طفل ما لذت انگشت مکیدن دانست
پرتو شمع تو تا پرده فانوس شکافت
صبح محشر روش جامه درین دانست
غور کن در سخن صائب و کیفیت بین
نتوان نشأه می را به چشیدن دانست
رزق دندان شود آن لب که مکیدن دانست
پوست بر پیکر خود چاک زند همچو انار
خون هر سوخته جانی که چکیدن دانست
سایه سنبل فردوس بر او زنجیرست
دست هر کس که سر زلف کشیدن دانست
لب کوثر به مذاقش دم شمشیر بود
می پرستی که لب جام مکیدن دانست
نگشاید دلش از سیر خیابان بهشت
هر که در کوچه آن زلف دویدن دانست
نتوان داشت به زنجیر ز مژگان او را
طفل اشکی که به رخسار دویدن دانست
به پر کاه نگیرد سخن ناصح را
چون شرر دیده هر کس که پریدن دانست
گو به زهر آب دهد تیغ زبان را دشمن
گوش ما چاشنی تلخ شنیدن دانست
چون نشوید دهن از چاشنی شیر به خون؟
طفل ما لذت انگشت مکیدن دانست
پرتو شمع تو تا پرده فانوس شکافت
صبح محشر روش جامه درین دانست
غور کن در سخن صائب و کیفیت بین
نتوان نشأه می را به چشیدن دانست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۸۰ - پاک شد دل چو به آن آینه سیما پیوست
پاک شد دل چو به آن آینه سیما پیوست
سیل ناصاف نماند چو به دریا پیوست
می کشد سلسله موج به دریا آخر
وقت دل خوش که به آن زلف چلیپا پیوست
مادر از دامن فرزند نمی دارد دست
طعمه خاک شودهر که به دنیا پیوست
سیل چون پهن شود، خرج زمین می گردد
جای رحم است بر آن دل که به صد جا پیوست
هر که دارد نظر پاک، نماند به زمین
سوزن از دیده روشن به مسیحا پیوست
دورگردست ز افسردگی خویش همان
گر به ظاهر کف بی مغز به دریا پیوست
دست در دامن خورشید زند چون شبنم
هر که صائب به دل و دیده بینا پیوست
سیل ناصاف نماند چو به دریا پیوست
می کشد سلسله موج به دریا آخر
وقت دل خوش که به آن زلف چلیپا پیوست
مادر از دامن فرزند نمی دارد دست
طعمه خاک شودهر که به دنیا پیوست
سیل چون پهن شود، خرج زمین می گردد
جای رحم است بر آن دل که به صد جا پیوست
هر که دارد نظر پاک، نماند به زمین
سوزن از دیده روشن به مسیحا پیوست
دورگردست ز افسردگی خویش همان
گر به ظاهر کف بی مغز به دریا پیوست
دست در دامن خورشید زند چون شبنم
هر که صائب به دل و دیده بینا پیوست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۸۱ - عشق را با دل صد پاره من کاری هست
عشق را با دل صد پاره من کاری هست
در دل غنچه من خرده اسراری هست
همچو طوطی سخنش نقل مجالس گردد
هر که را پیش نظر آینه رخساری هست
شبنم بی ادب از دور زمین می بوسد
گلستانی که در او مرغ گرفتاری هست
خواب ما از ره خوابیده گرانخواب ترست
زین چه حاصل که پی قافله بیداری هست؟
بلبلی را که به دیدار ز گل قانع شد
در اگر بسته شود رخنه دیواری هست
می توان فیض بهار از نفس گرمش یافت
هر که را در جگر از تازه گلی خاری هست
باد دستی است که باری ز دلی بردارد
گر درین قافله امروز سبکباری هست
گرد بر دامن گلها ز خزان نشیند
در ریاضی که رگ ابر گهرباری هست
شکوه از بی نمکیهای جهان بی دردی است
بی نمک نیست جهان گر دل افگاری هست
پیش من گرد کسادی و یتیمی است یکی
گوهر من چه شناسد که خریداری هست؟
ظلمت و نور درین نشأه به هم پیوسته است
هر کجا آینه ای هست، سیه کاری هست
نیست سودی که زیانش نبود در دنبال
بار می بندم ازان شهر که بازاری هست
نشود خرج خزان برگ نشاطش صائب
در چمن شاخ گلی را که هواداری هست
در دل غنچه من خرده اسراری هست
همچو طوطی سخنش نقل مجالس گردد
هر که را پیش نظر آینه رخساری هست
شبنم بی ادب از دور زمین می بوسد
گلستانی که در او مرغ گرفتاری هست
خواب ما از ره خوابیده گرانخواب ترست
زین چه حاصل که پی قافله بیداری هست؟
بلبلی را که به دیدار ز گل قانع شد
در اگر بسته شود رخنه دیواری هست
می توان فیض بهار از نفس گرمش یافت
هر که را در جگر از تازه گلی خاری هست
باد دستی است که باری ز دلی بردارد
گر درین قافله امروز سبکباری هست
گرد بر دامن گلها ز خزان نشیند
در ریاضی که رگ ابر گهرباری هست
شکوه از بی نمکیهای جهان بی دردی است
بی نمک نیست جهان گر دل افگاری هست
پیش من گرد کسادی و یتیمی است یکی
گوهر من چه شناسد که خریداری هست؟
ظلمت و نور درین نشأه به هم پیوسته است
هر کجا آینه ای هست، سیه کاری هست
نیست سودی که زیانش نبود در دنبال
بار می بندم ازان شهر که بازاری هست
نشود خرج خزان برگ نشاطش صائب
در چمن شاخ گلی را که هواداری هست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۸۲ - می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
با پریشان نظری بس که بدم، می شکنم
هر کجا آینه ای بر سر بازاری هست
می توان با گل خورشید نظر بازی کرد
همچو شبنم اگرت دیده بیداری هست
خضر بر گرد سر درد طلب می گردد
کعبه فرش است در آن سینه که آزاری هست
صبح آدینه و طفلان همه یک جا جمعند
بر جنون می زنم امروز که بازاری هست
بخت زنگار چرا سبز نباشد صائب؟
روز و شب در بغلش آینه رخساری هست
خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
با پریشان نظری بس که بدم، می شکنم
هر کجا آینه ای بر سر بازاری هست
می توان با گل خورشید نظر بازی کرد
همچو شبنم اگرت دیده بیداری هست
خضر بر گرد سر درد طلب می گردد
کعبه فرش است در آن سینه که آزاری هست
صبح آدینه و طفلان همه یک جا جمعند
بر جنون می زنم امروز که بازاری هست
بخت زنگار چرا سبز نباشد صائب؟
روز و شب در بغلش آینه رخساری هست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۸۳ - خلوت آینه را طوطی غمازی هست
خلوت آینه را طوطی غمازی هست
هر کجا روی نهادیم سخنسازی هست
نیست مجنون وفادار مرا پای گریز
ورنه چون زور جنون سلسله پردازی هست
چشم نظارگیان تاب ندارد، ورنه
دل تاریک مرا آینه پردازی هست
از نفس های پریشان غبارآلودم
می توان یافت که در سینه سبکتازی هست
فیض سر رشته امید عمومی دارد
در حریمی که نگاه غلط اندازی هست
دامن گل نشود زخمی سر پنجه خار
گلستانی که در او شعله آوازی هست
انتظار جگر سوختگان سنگ ره است
ورنه ما را چو شرر رخصت پروازی هست
تا نبارد به سرش تیغ، دهن نگشاید
چون صدف در دل هر کس گهر رازی هست
روی برتافتن از سیلی غم بیجگری است
ورنه چون رنگ، مرا شهپر پروازی است
چون شرر آمدن و رفتن ما هر دو یکی است
ما چه دانیم که انجامی و آغازی هست
حیف باشد که درین دشت شکاری نکند
هر که را قوت سرپنجه شهبازی هست
از نواهای جگرسوز تو صائب پیداست
که ترا در دل صد پاره نواسازی هست
هر کجا روی نهادیم سخنسازی هست
نیست مجنون وفادار مرا پای گریز
ورنه چون زور جنون سلسله پردازی هست
چشم نظارگیان تاب ندارد، ورنه
دل تاریک مرا آینه پردازی هست
از نفس های پریشان غبارآلودم
می توان یافت که در سینه سبکتازی هست
فیض سر رشته امید عمومی دارد
در حریمی که نگاه غلط اندازی هست
دامن گل نشود زخمی سر پنجه خار
گلستانی که در او شعله آوازی هست
انتظار جگر سوختگان سنگ ره است
ورنه ما را چو شرر رخصت پروازی هست
تا نبارد به سرش تیغ، دهن نگشاید
چون صدف در دل هر کس گهر رازی هست
روی برتافتن از سیلی غم بیجگری است
ورنه چون رنگ، مرا شهپر پروازی است
چون شرر آمدن و رفتن ما هر دو یکی است
ما چه دانیم که انجامی و آغازی هست
حیف باشد که درین دشت شکاری نکند
هر که را قوت سرپنجه شهبازی هست
از نواهای جگرسوز تو صائب پیداست
که ترا در دل صد پاره نواسازی هست