تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۵۷ - بیا ساقی بده جامی از آن می
بیا ساقی بده جامی از آن می
که جان عاشقان از وی بود حی
از آن می کآورد جان در تن من
کند یکجرعهاش لاشیء را شیء
اگر زاهد کشد در رقص آید
بخاک مرده گر ریزی شود حی
از آن می کز فروغش شب شود روز
سیه دل را کند خورشید بی فی
مئی کز من مرا بخشد خلاصی
سرا پایم شود فانی از آن می
بیا ساقی مرا از خویش برهان
مگر طرفی ببندم از خود وی
نه تاب وصل او دارم نه هجران
نه با وی میتوان بودن نه بی وی
بیا می ده مرا از خویش بستان
مگو چون و مگو چند و مگو کی
پیاپی ده که عشق آندم گواراست
که در کف جام میآرد پیاپی
مکن داغم مگو کی، دمبدم ده
دل مستان ندارد طاقت وی
چه میپائی بده ساقی شرابی
چه میخواری قفا مطرب بزن نی
بیا مطرب بزن بر تار دستی
بیا ساقی بده جامی پر از می
بده ساقی شرابی از بط و خم
بزن مطرب نوای بربط و نی
میفکن عیش فصلی را بفصلی
ز کف مگذار می در بهمن و دی
بهاری کن سراسر عمر را فیض
ز روی ساقی و جام پیاپی
که جان عاشقان از وی بود حی
از آن می کآورد جان در تن من
کند یکجرعهاش لاشیء را شیء
اگر زاهد کشد در رقص آید
بخاک مرده گر ریزی شود حی
از آن می کز فروغش شب شود روز
سیه دل را کند خورشید بی فی
مئی کز من مرا بخشد خلاصی
سرا پایم شود فانی از آن می
بیا ساقی مرا از خویش برهان
مگر طرفی ببندم از خود وی
نه تاب وصل او دارم نه هجران
نه با وی میتوان بودن نه بی وی
بیا می ده مرا از خویش بستان
مگو چون و مگو چند و مگو کی
پیاپی ده که عشق آندم گواراست
که در کف جام میآرد پیاپی
مکن داغم مگو کی، دمبدم ده
دل مستان ندارد طاقت وی
چه میپائی بده ساقی شرابی
چه میخواری قفا مطرب بزن نی
بیا مطرب بزن بر تار دستی
بیا ساقی بده جامی پر از می
بده ساقی شرابی از بط و خم
بزن مطرب نوای بربط و نی
میفکن عیش فصلی را بفصلی
ز کف مگذار می در بهمن و دی
بهاری کن سراسر عمر را فیض
ز روی ساقی و جام پیاپی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۶۷ - بماندم چیز و کس را انت حسبی
بماندم چیز و کس را انت حسبی
براندم خار و خس را انت حسبی
پر و بالی گشادم در هوایت
شکستم این قفس را انت حسبی
ترا خواهم ترا خواهم به جز تو
نخواهم هیچکس را انت حسبی
همین خواهم که حیران تو باشم
نه بینم پیش و پس را انت حسبی
درون دل نمیدانم چه غوغاست
نخواهم این جرس را انت حسبی
درون سر نمیدانم چه سوداست
نخواهم بوالهوس را انت حسبی
نفس بی یاد تو گر میزند فیض
نخواهم آن نفس را انت حسبی
براندم خار و خس را انت حسبی
پر و بالی گشادم در هوایت
شکستم این قفس را انت حسبی
ترا خواهم ترا خواهم به جز تو
نخواهم هیچکس را انت حسبی
همین خواهم که حیران تو باشم
نه بینم پیش و پس را انت حسبی
درون دل نمیدانم چه غوغاست
نخواهم این جرس را انت حسبی
درون سر نمیدانم چه سوداست
نخواهم بوالهوس را انت حسبی
نفس بی یاد تو گر میزند فیض
نخواهم آن نفس را انت حسبی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۷۷ - گهی نان را فدای جان فرستی
گهی نان را فدای جان فرستی
گهی جان را فدای نان فرستی
گهی دلرا دهی ذوق عبادت
که تا جانرا بر جانان فرستی
کنی گه جان و دلرا خادم تن
پی نانشان باین و آن فرستی
یکی را از می عشقت کنی مست
یکی را تره و بریان فرستی
یکی را جا دهی در صدر جنت
یکی سوی چه نیران فرستی
کنی به درد دشمن را بدرمان
ز دردت دوست را درمان فرستی
بباری بر سر این برف و باران
بسوی کشت آن باران فرستی
یکیرا مست گردانی ببازار
یکیرا ساغری پنهان فرستی
خلاصی گه دهی تن را ز طوفان
ببحر جان گهی طوفان فرستی
جزای طاعت آن خواهم که جان را
کنی مست و سوی جانان فرستی
سزای معصیت خواهم که در دل
ز دردت آتش سوزان فرستی
جواب مولویست این فیض کو گفت
اگر درد مرا درمان فرستی
گهی جان را فدای نان فرستی
گهی دلرا دهی ذوق عبادت
که تا جانرا بر جانان فرستی
کنی گه جان و دلرا خادم تن
پی نانشان باین و آن فرستی
یکی را از می عشقت کنی مست
یکی را تره و بریان فرستی
یکی را جا دهی در صدر جنت
یکی سوی چه نیران فرستی
کنی به درد دشمن را بدرمان
ز دردت دوست را درمان فرستی
بباری بر سر این برف و باران
بسوی کشت آن باران فرستی
یکیرا مست گردانی ببازار
یکیرا ساغری پنهان فرستی
خلاصی گه دهی تن را ز طوفان
ببحر جان گهی طوفان فرستی
جزای طاعت آن خواهم که جان را
کنی مست و سوی جانان فرستی
سزای معصیت خواهم که در دل
ز دردت آتش سوزان فرستی
جواب مولویست این فیض کو گفت
اگر درد مرا درمان فرستی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۷۹ - ایا نفسی علی الهجران نوحی
ایا نفسی علی الهجران نوحی
و بالاشواق و الا حزان یوحی
ندارم طاقت هجران جانان
تعالی نفس نوحی ثم نوحی
مرا جان دادن آسانتر ز هجران
معنی عن لی اذهب بروحی
وصالت جان دهد هجرت ستاند
تعالی یا سلیمی الا تروحی
حبیبی فی فوادی یا فوادی
و فی روحی فلا تذهب بروحی
دلم بگرفت از نادیدن دوست
فتاحی فی فتوح فی فتوحی
و نفسی با عدتنی عن حبیبی
الا یا نفس روحی ثم روحی
غم هجران جانان سوخت جانم
اساقی هات راحا احی روحی
خمار بادهٔ دوشین مرا کشت
صبوحا فی صبوح فی صبوحی
وصالش مقصد اقصای فیض است
ولو فی وصله اتلاف روحی
و بالاشواق و الا حزان یوحی
ندارم طاقت هجران جانان
تعالی نفس نوحی ثم نوحی
مرا جان دادن آسانتر ز هجران
معنی عن لی اذهب بروحی
وصالت جان دهد هجرت ستاند
تعالی یا سلیمی الا تروحی
حبیبی فی فوادی یا فوادی
و فی روحی فلا تذهب بروحی
دلم بگرفت از نادیدن دوست
فتاحی فی فتوح فی فتوحی
و نفسی با عدتنی عن حبیبی
الا یا نفس روحی ثم روحی
غم هجران جانان سوخت جانم
اساقی هات راحا احی روحی
خمار بادهٔ دوشین مرا کشت
صبوحا فی صبوح فی صبوحی
وصالش مقصد اقصای فیض است
ولو فی وصله اتلاف روحی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۸۶ - حبیبی انت ذو من وجودی
حبیبی انت ذو من وجودی
فلا تبخل علینا بالرفودی
؟؟ ما را وعدهای وصل دادی
فئی یا مونسی تلک الوعودی
شب یلدای هجران کشت ما را
الا ایام وصل الحب عودی
نه صبر از خدمت تو میتوان کرد
و لا فی الخدمهٔ امکان الورودی
و فی قلبی جوی من حب حب
کنار اضرمت ذات الوقودی
گر آبی میزنی بر آتش ما
تلطف لا الی حد الحمودی
بهشت عدن خواهی عاشقی کن
فان العشق جنات الخلودی
عهود عشق را مگذار ای فیض
نه حق فرمود اوفوا بالعقودی
فلا تبخل علینا بالرفودی
؟؟ ما را وعدهای وصل دادی
فئی یا مونسی تلک الوعودی
شب یلدای هجران کشت ما را
الا ایام وصل الحب عودی
نه صبر از خدمت تو میتوان کرد
و لا فی الخدمهٔ امکان الورودی
و فی قلبی جوی من حب حب
کنار اضرمت ذات الوقودی
گر آبی میزنی بر آتش ما
تلطف لا الی حد الحمودی
بهشت عدن خواهی عاشقی کن
فان العشق جنات الخلودی
عهود عشق را مگذار ای فیض
نه حق فرمود اوفوا بالعقودی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۰۶ - بکوش ایجان خدا را بنده باشی
بکوش ایجان خدا را بنده باشی
برین در همچو خاک افکنده باشی
جهان ظلمت فنا آب حیاتست
بنوش این آب تا پاینده باشی
بجد و جهد میجو تا بیابی
اگر جوینده یابنده باشی
نتابد بر دلت نور هدایت
تو تا از کبر و کین آکنده باشی
ترا رسم خداوندی نزیبد
بزیب بندگی زیبنده باشی
نشاید بندگی با خود پرستی
ز خود تا نگذری کی بنده باشی
ز دیده اشک می افشان و میسوز
که تا چون شمع افروزنده باشی
بدلسوزی و سربازی و خنده
توانی شمع سان پاینده باشی
بآب معرفت گر پروری جان
بمیرد هر دلی تو زنده باشی
ندارد قیمتی جز زنده عشق
بعشق ارزنده ارزنده باشی
هم اینجا در بهشت جاودانی
اگر دلرا ز دنیا کنده باشی
ززیب این جهان گر بر کنی دل
بزیب آنجهان زیبنده باشی
در اینجا گر بحال خود بگرئی
در آنجا در خوشی و خنده باشی
جهانرا جان توانی شد بدانش
چرا از جاهلی خربنده باشی
توانی جواجهٔ کونین گردید
اگر ای فیض حق را بنده باشی
برین در همچو خاک افکنده باشی
جهان ظلمت فنا آب حیاتست
بنوش این آب تا پاینده باشی
بجد و جهد میجو تا بیابی
اگر جوینده یابنده باشی
نتابد بر دلت نور هدایت
تو تا از کبر و کین آکنده باشی
ترا رسم خداوندی نزیبد
بزیب بندگی زیبنده باشی
نشاید بندگی با خود پرستی
ز خود تا نگذری کی بنده باشی
ز دیده اشک می افشان و میسوز
که تا چون شمع افروزنده باشی
بدلسوزی و سربازی و خنده
توانی شمع سان پاینده باشی
بآب معرفت گر پروری جان
بمیرد هر دلی تو زنده باشی
ندارد قیمتی جز زنده عشق
بعشق ارزنده ارزنده باشی
هم اینجا در بهشت جاودانی
اگر دلرا ز دنیا کنده باشی
ززیب این جهان گر بر کنی دل
بزیب آنجهان زیبنده باشی
در اینجا گر بحال خود بگرئی
در آنجا در خوشی و خنده باشی
جهانرا جان توانی شد بدانش
چرا از جاهلی خربنده باشی
توانی جواجهٔ کونین گردید
اگر ای فیض حق را بنده باشی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۲۶ - تو های و هوی مستانرا چه دانی
تو های و هوی مستانرا چه دانی
تو شور هی می پرستانرا چه دانی
در آدر بحر عشق ای قطره گم شو
توئی تا قطره عمانرا چه دانی
بگوشت میرسد زان لب حدیثی
تو آن سرچشمهٔ جانرا چه دانی
تو را چون بهرهای از معرفت نیست
رموز اهل عرفانرا چه دانی
بدربانان نداری آشنائی
تو لطف و قهر سلطانرا چه دانی
چه از هجران جانانت خبر نیست
تو قدر وصل جانانرا چه دانی
تو را صبح وطن چون رفت از یاد
غم شام غریبان را چه دانی
شراری در دلت از عشق چون نیست
تو آتشهای حیوان را چه دانی
یکی سنگی فتاده بر لب جو
تو قدر آب پنهانرا چه دانی
بغیر عیش تن عیشی نکردی
نعیم عالم جان را چه دانی
نخوردی دردئی از بادهٔ عشق
صفای صاف نوشانرا چه دانی
ز عشق و عاشقی نامی شنیدی
تو شور عشق بازان را چه دانی
ز درد سر ندانی درد دل را
تو ذوق درد پنهانرا چه دانی
نداری تابش خورشید گردون
تو آن خورشید گردون را چه دانی
دل از دستت نگاری میرباید
نگارنده نگاران را چه دانی
سرت پر شور میدارد دهانی
تو کان این نمکدانرا چه دانی
ازین تا نگذری کی دانی آنرا
ازین نگذشتهٔ آن را چه دانی
تو را جز درد درمان نیست لیکن
چه دردت نیست درمان را چه دانی
حدیثی زان دهان نشنیدی ای فیض
تو شور شکرستان را چه دانی
تو شور هی می پرستانرا چه دانی
در آدر بحر عشق ای قطره گم شو
توئی تا قطره عمانرا چه دانی
بگوشت میرسد زان لب حدیثی
تو آن سرچشمهٔ جانرا چه دانی
تو را چون بهرهای از معرفت نیست
رموز اهل عرفانرا چه دانی
بدربانان نداری آشنائی
تو لطف و قهر سلطانرا چه دانی
چه از هجران جانانت خبر نیست
تو قدر وصل جانانرا چه دانی
تو را صبح وطن چون رفت از یاد
غم شام غریبان را چه دانی
شراری در دلت از عشق چون نیست
تو آتشهای حیوان را چه دانی
یکی سنگی فتاده بر لب جو
تو قدر آب پنهانرا چه دانی
بغیر عیش تن عیشی نکردی
نعیم عالم جان را چه دانی
نخوردی دردئی از بادهٔ عشق
صفای صاف نوشانرا چه دانی
ز عشق و عاشقی نامی شنیدی
تو شور عشق بازان را چه دانی
ز درد سر ندانی درد دل را
تو ذوق درد پنهانرا چه دانی
نداری تابش خورشید گردون
تو آن خورشید گردون را چه دانی
دل از دستت نگاری میرباید
نگارنده نگاران را چه دانی
سرت پر شور میدارد دهانی
تو کان این نمکدانرا چه دانی
ازین تا نگذری کی دانی آنرا
ازین نگذشتهٔ آن را چه دانی
تو را جز درد درمان نیست لیکن
چه دردت نیست درمان را چه دانی
حدیثی زان دهان نشنیدی ای فیض
تو شور شکرستان را چه دانی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۴۶ - نگاه ار میکنی جان میفزائی
نگاه ار میکنی جان میفزائی
تغافل میکنی دل میربائی
قیامت در قیامت مینماید
قیامت را بقامت مینمائی
مرا صد غصه از دل میگشاید
ز زلفت گره چون میگشائی
غمم ز آینهٔ دل میزداید
ز دل گر کینهٔ من میزدائی
حیاتی بر حیاتم میفزاید
چو در لطف نهانم میفزائی
تنت هر موی دارد مویهٔ فیض
چو حرف عشق جانان میسرائی
سر درج حقایق میگشاید
چو در وصف بتان لب میگشائی
تغافل میکنی دل میربائی
قیامت در قیامت مینماید
قیامت را بقامت مینمائی
مرا صد غصه از دل میگشاید
ز زلفت گره چون میگشائی
غمم ز آینهٔ دل میزداید
ز دل گر کینهٔ من میزدائی
حیاتی بر حیاتم میفزاید
چو در لطف نهانم میفزائی
تنت هر موی دارد مویهٔ فیض
چو حرف عشق جانان میسرائی
سر درج حقایق میگشاید
چو در وصف بتان لب میگشائی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۵۱ - بیا بیمار خود را ده شفائی
بیا بیمار خود را ده شفائی
که جز تو نیست دردم را دوائی
بیا تا جان برافشانم ز شادی
که جان دادن بغم باشد بلائی
نگیرد بر تو کس زیرا که نبود
جنایتهای خوبان را جزائی
مبند ای دل طمع در ماهرویان
که خوبانرا نمیباشد وفائی
بود این عاشقیهای مجازی
مرید راه حق را رهنمائی
چو ره را یافتی بگذر از ایشان
زدور اینقوم را میکن دعائی
بر افشان دست از ایشان فیض یکسر
بزن بر ما سوی الله پشت پائی
که جز تو نیست دردم را دوائی
بیا تا جان برافشانم ز شادی
که جان دادن بغم باشد بلائی
نگیرد بر تو کس زیرا که نبود
جنایتهای خوبان را جزائی
مبند ای دل طمع در ماهرویان
که خوبانرا نمیباشد وفائی
بود این عاشقیهای مجازی
مرید راه حق را رهنمائی
چو ره را یافتی بگذر از ایشان
زدور اینقوم را میکن دعائی
بر افشان دست از ایشان فیض یکسر
بزن بر ما سوی الله پشت پائی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۵۶ - خوش آندم کز در احسان در آئی
خوش آندم کز در احسان در آئی
میان جمع ما خوبان در آئی
ز روی لطف در غمخانهٔ هجر
برای جان مشتاقان در آئی
ز چشم و لب کنی عشاقرا مست
ز بهر جان مخموران در آئی
بزلف و خال دلها را کنی صید
بتیر غمزه بهر جان در آئی
تطاولها کنی ز آن زلف و گیسو
بقصد جان مسکینان در آئی
بپایت خوش برافشانیم جانها
در آنساعت که دست افشان در آئی
ز شادی جان دهد از غم رهد فیض
گرش در کلبهٔ احزان در آئی
میان جمع ما خوبان در آئی
ز روی لطف در غمخانهٔ هجر
برای جان مشتاقان در آئی
ز چشم و لب کنی عشاقرا مست
ز بهر جان مخموران در آئی
بزلف و خال دلها را کنی صید
بتیر غمزه بهر جان در آئی
تطاولها کنی ز آن زلف و گیسو
بقصد جان مسکینان در آئی
بپایت خوش برافشانیم جانها
در آنساعت که دست افشان در آئی
ز شادی جان دهد از غم رهد فیض
گرش در کلبهٔ احزان در آئی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۵۷ - خوش آندم کز درم ای جان در آئی
خوش آندم کز درم ای جان در آئی
در این غمخانهٔ هجران در آئی
شب تاریک هجرانرا کنی روز
چه خورشیدای مه تابان در آئی
ببالین غریبی دردمندی
دمی ای مایهٔ درمان در آئی
سر افتادهای برداری از خاک
کنی لطف از در احسان در آئی
بپایت جان بر افشانم ز شادی
گرم در کلبهٔ احزان در آئی
کباب دل کشم پیش تو ای جان
گرم در سینهٔ بریان در آئی
بچشمم در نیاید هر دو عالم
گرم در دیدهٔ گریان در آئی
ندانستم که دشوار است این کار
گمان کردم بمن آسان در آئی
اگر جان در ره جانان کنی فیض
ببزم وصل جاویدان در آئی
در این غمخانهٔ هجران در آئی
شب تاریک هجرانرا کنی روز
چه خورشیدای مه تابان در آئی
ببالین غریبی دردمندی
دمی ای مایهٔ درمان در آئی
سر افتادهای برداری از خاک
کنی لطف از در احسان در آئی
بپایت جان بر افشانم ز شادی
گرم در کلبهٔ احزان در آئی
کباب دل کشم پیش تو ای جان
گرم در سینهٔ بریان در آئی
بچشمم در نیاید هر دو عالم
گرم در دیدهٔ گریان در آئی
ندانستم که دشوار است این کار
گمان کردم بمن آسان در آئی
اگر جان در ره جانان کنی فیض
ببزم وصل جاویدان در آئی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۵۹ - هر آن دلرا که با یاریست خوئی
هر آن دلرا که با یاریست خوئی
ز گلذار حقیقت هست بوئی
ندارد او سر دنیا و عقبی
که دارد پای آمد شد بکوئی
دلی کوشد اسیر زلف یاری
دو عالم را نمیگیرد بموئی
بود خاطر پریشان هر که او را
رسید از زلف عنبر بوی بوئی
کسی کوشد ز راه عشق آگاه
نمیخواهد دگر راهی بسوئی
سری کو مست عشقی شد ز خود رست
بود آن می ز دریا یا بسوئی
دل فیض از غم عشقی زند های
مگر روزی به پیوندد بهوئی
ز گلذار حقیقت هست بوئی
ندارد او سر دنیا و عقبی
که دارد پای آمد شد بکوئی
دلی کوشد اسیر زلف یاری
دو عالم را نمیگیرد بموئی
بود خاطر پریشان هر که او را
رسید از زلف عنبر بوی بوئی
کسی کوشد ز راه عشق آگاه
نمیخواهد دگر راهی بسوئی
سری کو مست عشقی شد ز خود رست
بود آن می ز دریا یا بسوئی
دل فیض از غم عشقی زند های
مگر روزی به پیوندد بهوئی
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۵۳ - رفیقان! کاروان، امشب، روان است
رفیقان! کاروان، امشب، روان است
دل مسکین من، با کاروان است
زمام اختیار، از دست ما رفت
زمام اکنون، بدست ساروان است
نگارم رفت و چشمم ماند، در راه
ولی اشکم هنوز از پی، روان است
امید زندگانی، از که دارد؟
دل مسکین من، چون او روان است
تن من با فراقش، همرکاب است
سر من با عنانش، همعنان است
زچشم عاشقانش، کاروان را
همه منزل، گل و آب روان است
طلب کاریم و مقصد، ناپدید است
گران باریم و مرکب، ناتوان است
خدا را ساربان امروز، محمل
مران کین روز برما، بس گران است
گرت سودای این راهست، سلمان
ز خود بگذر، که اول منزل، آن است
دل مسکین من، با کاروان است
زمام اختیار، از دست ما رفت
زمام اکنون، بدست ساروان است
نگارم رفت و چشمم ماند، در راه
ولی اشکم هنوز از پی، روان است
امید زندگانی، از که دارد؟
دل مسکین من، چون او روان است
تن من با فراقش، همرکاب است
سر من با عنانش، همعنان است
زچشم عاشقانش، کاروان را
همه منزل، گل و آب روان است
طلب کاریم و مقصد، ناپدید است
گران باریم و مرکب، ناتوان است
خدا را ساربان امروز، محمل
مران کین روز برما، بس گران است
گرت سودای این راهست، سلمان
ز خود بگذر، که اول منزل، آن است
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۱۳۸ - سحرگه بلبلی آواز میکرد
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۱۳۹ - عذارت خط به بخت ما درآورد
عذارت خط به بخت ما درآورد
سیه بختی است ما را ما درآورد
عذرات بود بر حسن تو شاهد
جمالت رفت و خطی دیگر آورد
چو زلفت پای در دامن کشیدست
چرا خط سیاهت سر بر آورد
خیال لعل نوشینت، به شب دوش
مرا صد پی شبیخون بر سر آورد
مرا از گلبن حسن تو ناگاه
گلی بشکفت و خاری نو برآورد
گلت بر نسترن رسمی زد از مشک
گل رویت عجب رسمی برآورد!
چه صنعت کرد خط عنبرینت؟
که خورشیدش سر اندر چنبر آورد
خنک باد صبا کامد ز زلفت
نسیمی صد ره از جان خوشتر آورد
دماغ جان سلمان را سحرگاه
به راه آورد و مشک و عنبر آورد
سیه بختی است ما را ما درآورد
عذرات بود بر حسن تو شاهد
جمالت رفت و خطی دیگر آورد
چو زلفت پای در دامن کشیدست
چرا خط سیاهت سر بر آورد
خیال لعل نوشینت، به شب دوش
مرا صد پی شبیخون بر سر آورد
مرا از گلبن حسن تو ناگاه
گلی بشکفت و خاری نو برآورد
گلت بر نسترن رسمی زد از مشک
گل رویت عجب رسمی برآورد!
چه صنعت کرد خط عنبرینت؟
که خورشیدش سر اندر چنبر آورد
خنک باد صبا کامد ز زلفت
نسیمی صد ره از جان خوشتر آورد
دماغ جان سلمان را سحرگاه
به راه آورد و مشک و عنبر آورد
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۱۶۰ - چو زلف آن را که سودای تو باشد
چو زلف آن را که سودای تو باشد
سرش باید که در پای تو باشد
برون کردم ز دل جان را که جان را
نمیزیبد که بر جای تو باشد
خوشا آن دل که بیمار تو گردد
دلی را جو که جویای تو باشد
دل گم گشتهام را گر بجویی
در آن زلف سمن سای تو باشد
اگر چه حسن گل صد روی دارد
کجا چون روی زیبای تو باشد؟
نگنجد هیچ دیگر در دل آن را
که در خاطر تمنای تو باشد
اگر چه سرو دلجویی کند عرض
کجا چون قد رعنای تو باشد؟
سرو سرمایهای دارد همه کس
مرا سرمایه سودای تو باشد
بسوزد سنگ بر من، گر نسوزد
دل چون سنگ خارای تو باشد
من بیدل کجا پنهان کنم دل؟
که آن ایمن زیغمای تو باشد
من مسکین کدامین گوشه گیریم؟
که آن خالی ز غوغای تو باشد
جهان هر لحظه سلمان را که در گوش
کند دری ز دریای تو باشد
سرش باید که در پای تو باشد
برون کردم ز دل جان را که جان را
نمیزیبد که بر جای تو باشد
خوشا آن دل که بیمار تو گردد
دلی را جو که جویای تو باشد
دل گم گشتهام را گر بجویی
در آن زلف سمن سای تو باشد
اگر چه حسن گل صد روی دارد
کجا چون روی زیبای تو باشد؟
نگنجد هیچ دیگر در دل آن را
که در خاطر تمنای تو باشد
اگر چه سرو دلجویی کند عرض
کجا چون قد رعنای تو باشد؟
سرو سرمایهای دارد همه کس
مرا سرمایه سودای تو باشد
بسوزد سنگ بر من، گر نسوزد
دل چون سنگ خارای تو باشد
من بیدل کجا پنهان کنم دل؟
که آن ایمن زیغمای تو باشد
من مسکین کدامین گوشه گیریم؟
که آن خالی ز غوغای تو باشد
جهان هر لحظه سلمان را که در گوش
کند دری ز دریای تو باشد
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۱۷۷ - خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد
خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد
بنفشه در چمن شاد و کش آمد
به آب و سبزه و گل میکشد دل
که آب و سبزه و گل دلکش آمد
خوش آمد پیش گل، میگفت بلبل
خوش آمدهای او گل را خوش آمد
گل خوشبوی نیکو رو ندانم
چرا فرجام کارش آتش آمد؟
تن چون پرنیان گل چه بینی؟
تو طالع بین که خارش مفرش آمد
از آن نرگس برآمد خوش چو پروین
کزین طاس نگون، نقشش شش آمد
بنفشه در چمن شاد و کش آمد
به آب و سبزه و گل میکشد دل
که آب و سبزه و گل دلکش آمد
خوش آمد پیش گل، میگفت بلبل
خوش آمدهای او گل را خوش آمد
گل خوشبوی نیکو رو ندانم
چرا فرجام کارش آتش آمد؟
تن چون پرنیان گل چه بینی؟
تو طالع بین که خارش مفرش آمد
از آن نرگس برآمد خوش چو پروین
کزین طاس نگون، نقشش شش آمد
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۶۸ - نه در کوی تو مییابم مجالی
نه در کوی تو مییابم مجالی
نه میبینم وصالت هر به سالی
مجالی کی بود بر خاک آن کوی؟
که باد صبح را نبود مجالی
ز مهر روی چون ماه تمامت
تنم گشت از ضعیفی، چون هلالی
خیال خواب دارد، دیده من
مگر کز وصل او، بیند خیالی
تو گر برگشتی از پیمان دل من
نگردد هرگز از حالی به حالی
نگویم بیش ازین، با تو غم دل
مبادا کز منت گیرد ملالی!
بیا کز دوری روی تو سلمان
تنش از ناله شد مانند نالی
نه میبینم وصالت هر به سالی
مجالی کی بود بر خاک آن کوی؟
که باد صبح را نبود مجالی
ز مهر روی چون ماه تمامت
تنم گشت از ضعیفی، چون هلالی
خیال خواب دارد، دیده من
مگر کز وصل او، بیند خیالی
تو گر برگشتی از پیمان دل من
نگردد هرگز از حالی به حالی
نگویم بیش ازین، با تو غم دل
مبادا کز منت گیرد ملالی!
بیا کز دوری روی تو سلمان
تنش از ناله شد مانند نالی
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲۰ - زهی آصف کز صفاتی کز کفایت
زهی آصف کز صفاتی کز کفایت
تو را ملک سلیمان در نگین است
چو کلکت دانه مشکین فشاند
هزارش چون عطارد خوشه چین است
قضا با امر و نهیب همعنان است
قدر با صدر قدرت همنشین است
ز خاک درگهت صد پی کشیده
فلک نیل سعادت بر جبین است
ز شوق طاعتت صد ره نهاده
اسد داغ ارادت بر سرین است
وزیرا کاتب دیوان اعلی
چه گویم راستی مردی امین است
دور رسمک داشت در بغداد و واسط
رهی کز بندگان کمترین است
نجس کرد آن یکی را خواجه طاهر
که با خلق خدا دایم به کین است
یکی را خود یمین الدین بر آن است
که حاصل کرده از کد یمین است
یکی مطعون ارباب شمال است
یکی موقوف اصحاب یمین است
نمیدانم که در رسم من افتاد
خلل یا رسم این دیوان چنین است
من آن مستوفی نحس نجس را
اگر طاهرتر از ما معین است
سزایی میتوان داد لیکن
نظر بر خواجه روی زمین است
به استخلاص من پروانه فرمای
که چون شمعم زبانی آتشین است
سخن را بر دعایت ختم کردم
که آمین در دعا روحالامین است
تو را ملک سلیمان در نگین است
چو کلکت دانه مشکین فشاند
هزارش چون عطارد خوشه چین است
قضا با امر و نهیب همعنان است
قدر با صدر قدرت همنشین است
ز خاک درگهت صد پی کشیده
فلک نیل سعادت بر جبین است
ز شوق طاعتت صد ره نهاده
اسد داغ ارادت بر سرین است
وزیرا کاتب دیوان اعلی
چه گویم راستی مردی امین است
دور رسمک داشت در بغداد و واسط
رهی کز بندگان کمترین است
نجس کرد آن یکی را خواجه طاهر
که با خلق خدا دایم به کین است
یکی را خود یمین الدین بر آن است
که حاصل کرده از کد یمین است
یکی مطعون ارباب شمال است
یکی موقوف اصحاب یمین است
نمیدانم که در رسم من افتاد
خلل یا رسم این دیوان چنین است
من آن مستوفی نحس نجس را
اگر طاهرتر از ما معین است
سزایی میتوان داد لیکن
نظر بر خواجه روی زمین است
به استخلاص من پروانه فرمای
که چون شمعم زبانی آتشین است
سخن را بر دعایت ختم کردم
که آمین در دعا روحالامین است
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲۱ - الا ای آفتاب مشرق فضل