تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۲ - منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
من از آن خارکشانم که شود خار حریرم
به که مانم به که مانم که سطرلاب جهانم
همه اشکال فلک را به یکایک بپذیرم
زپس کوه معانی علم عشق برآمد
چو علمدار برآمد برهاند ز زحیرم
زسحر گر بگریزم تو یقین دان که خفاشم
زضرر گر بگریزم تو یقین دان که ضریرم
چو زبادی بگریزم چو خسم سخرهٔ بادم
چو دهانم نپذیرد به خدا خام و خمیرم
نه چو خورشید جهانم شه یک روزهٔ فانی
که نیندیشد و گوید که چه میرم که بمیرم؟
نه چو گردون نه چو چرخم نه چو مرغم نه چو فرخم
نه چو مریخ سلح‌­کش نه چو مه نیمه وزیرم
چو منی خوار نباشد که تویی حافظ و یارم
بر خلق ابن قلیلم بر تو ابن کثیرم
هنر خویش بپوشم ز همه تا نخرندم
به دو صد عیب بلنگم که خرد جز تو امیرم؟
نخورم جز جگر و دل که جگرگوشهٔ شیرم
نه چو یوزان خسیسم که بود طعمه پنیرم
ز شرر زان نگریزم که زرم نی زر قلبم
ز خطر زان نگریزم که درین ملک خطیرم
همگان مردنیانند نمایند و نپایند
تو بیا کاب حیاتی که زتو نیست گزیرم
تو مرا جان بقایی که دهی جام حیاتم
تو مرا گنج عطایی که نهی نام فقیرم
هله بس کن هله بس کن کم آواز جرس کن
که کهم من نه صدایم قلمم من نه صریرم
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن
همه می‌گوی و مزن دم ز شهنشاه شهیرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۳ - به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت
به خدا بی‌رخ و زلفت نه بخسپم نه بخیزم
زجلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلم
که من از نسل خلیلم که درین آتش تیزم
بده آن آب ز کوزه که نه عشقی­‌ست دو روزه
چو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد زتو بختی
اگرش آب دهد یم شود او کندهٔ هیزم
بپر ای دل سوی بالا به پر و قوت مولا
که در آن صدرمعلا چو تویی نیست ملازم
همگان وقت بلاها بستایند خدا را
تو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازم
صفت مفخر تبریز نگویم به تمامت
چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۴ - بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم
بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم
ز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم
منم آن باز که مستم ز کله­بسته شدستم
ز کله چشم فرازم ز کله­دوز خموشم
ز نگار خوش پنهان ز یکی آتش پنهان
چو دل­‌افروخته گشتم ز دلفروز خموشم
چو بدیدم که دهانم شد غماز نهانم
سخن فاش چه گویم که ز مرموز خموشم
به ره عشق خیالش چو قلاووز من آمد
ز رهش گویم لیکن ز قلاووز خموشم
ز غم افروخته گشتم به غم آموخته گشتم
ز غم ار ناله برآرم ز غم­آموز خموشم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۵ - من اگر دست­‌زنانم نه من از دست زنانم
من اگر دست­‌زنانم نه من از دست زنانم
نه ازینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه ازین اهل زمانم
خرد پورهٔ آدم چه خبر دارد ازین دم
که من از جملهٔ عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که ازین ظاهر و باطن نپذیرم نستانم
رخ تو گرچه که خوب است قفص جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانه­‌ست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی­‌ست کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل­‌افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت بنشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۶ - زیکی پسته‌­دهانی صنمی بسته­‌دهانم
زیکی پسته‌­دهانی صنمی بسته­‌دهانم
چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
همه خوبی قمر او همه شادی­‌ست مگر او
که از او من تن خود را ز شکر باز ندانم
تو چه پرسی که کدامی تو درین عشق چه نامی
صنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم
چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتم
چو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم
وگرم هست اگر من بنه انگشت تو بر من
که من اندر طلب خود سر انگشت گزانم
چو ازو در تک و تابم زپی‌­اش سخت شتابم
چو مرا برد نبازم دو چو خود باز ستانم
چو شکرگیر تو گشتم چو من از تیر تو گشتم
چه شد اربهر شکارت شکند تیر و کمانم
چو صلاح دل و دین را مه خورشید یقین را
به تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۷ - بت بی­‌نقش و نگارم جزتو یار ندارم
بت بی­‌نقش و نگارم جزتو یار ندارم
تویی آرام دل من مبر ای دوست قرارم
زجفای تو حزینم جزعشقت نگزینم
هوسی نیست جز اینم جز ازین کار ندارم
تو به رخسار چو ماهی چه لطیفی و چه شاهی
تو مرا پشت و پناهی زتو آراسته کارم
جزعشقت نپذیرم جززلف تو نگیرم
که درین عهد چو تیرم که برین چنگ چو تارم
تن ما را همه جان کن همه را گوهر کان کن
ز طرب چشمه روان کن به سوی باغ و بهارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۸ - علم عشق برآمد برهاند ز زحیرم
علم عشق برآمد برهاند ز زحیرم
به لب چشمهٔ حیوان بکشم پای بمیرم
به که مانم به که مانم که سطرلاب جهانم
چو قضا حکم روانم نه امیرم نه وزیرم
برو ای عالم هستی همه را پای ببستی
تو اگر جان منستی نپذیرم نپذیرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۲۸ - دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه‌تن موم شدم
وزپی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بی­‌خبران پرسیدم
ساده­‌دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز رز خویش همی‌دزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می‌چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجهٔ پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم ازوست
گرچه زارم ز غمش همچو هلال عیدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۲۹ - دل چه خورده‌­ست عجب دوش که من مخمورم؟
دل چه خورده‌­ست عجب دوش که من مخمورم؟
یا نمکدان که دیده‌­ست که من در شورم؟
هرچه امروز بریزم شکنم تاوان نیست
هرچه امروز بگویم بکنم معذورم
بوی جان هر نفسی از لب من می‌­آید
تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم
گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی
آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم
ساقیا آب درانداز مرا تا گردن
زان که اندیشه چو زنبور بود من عورم
شب گه خواب ازین خرقه برون می­‌آیم
صبح بیدار شوم باز درو محشورم
هین که دجال بیامد بگشا راه مسیح
هین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم
گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کن
ورنه پاره­‌ست دلم پاره کن از ساطورم
باده آمد که مرا بیهده بر باد دهد
ساقی آمد به خرابی تن معمورم
روز و شب حامل می گشته که گویی قدحم
بی­‌کمر چست میان بسته که گویی مورم
سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارم
خم سر خویش گرفته­‌ست که من رنجورم
ما همه پرده‌دریده طلب می رفته
می نشسته به بن خم که چه من مستورم
تو که مست عنبی دور شو از مجلس ما
که دلت را ز جهان سرد کند کافورم
چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه
بر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم
نیم آن شاه که از تخت به تابوت روم
خالدین ابدا شد رقم منشورم
اگر آمیخته‌­ام هم ز فرح ممزوجم
وگر آویخته‌­ام هم‌­رسن منصورم
جان فرعون نگیرم که دهان گنده کند
جان موسی‌­ست روان در تن همچون طورم
هله خاموش که سرمست خموش اولی‌­تر
من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم
شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است
من که همسایهٔ شمسم چو قمر مشهورم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۰ - گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم
گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم
ور لبش جور کند از بن دندان بکشم
ور بسوزد دل مسکین مرا همچو سپند
پای­کوبان شوم و سوز سپندان بکشم
گر سر زلف چو چوگانش مرا دور کند
همچنین سجده کنان تا بن میدان بکشم
لعل در کوه بود گوهر در قلزم تلخ
از پی لعل و گهر این بخورم آن بکشم
این نبودست و نباشد که من از طنز و گزاف
گهر از ره ببرم لعل بدخشان بکشم
رخم از خون جگر صدرهٔ اطلس پوشید
چه شود گر ز خطا خلعت سلطان بکشم؟
من چو در سایهٔ آن زلف پریشان جمعم
لازمم نیست که من راه پریشان بکشم
همرهانم همه رفتند سوی ره‌­زن دل
بگشایید رهم تا سوی ایشان بکشم
گر کسی قصه کند بارکشی مجنونی
از درون نعره زند دل که دو چندان بکشم
ور به زندان بردم یوسف من بی­‌گنهی
همچو یوسف بروم وحشت زندان بکشم
گر دلم سر کشد از درد تو جان سیر شود
جان و دل تا برود بی­‌دل و بی­‌جان بکشم
شور و شر در دو جهان افتد از عنبر و مشک
چون که من دامن مشکین تو پنهان بکشم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۱ - در فروبند که ما عاشق این میکده‌­ایم
در فروبند که ما عاشق این میکده‌­ایم
درده آن بادهٔ جان را که سب‌ک­دل شده‌­ایم
برجه ای ساقی چالاک میان را بربند
به خدا کز سفر دور و دراز آمده­‌ایم
برگشا مشک طرب را که ز رشک کف تو
از کف زهره به صد لابه قدح نستده­‌ایم
در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشا
چارهٔ رطل گران کن که همه می زده­‌ایم
زان سبو غسل قیامت بده از وسوسه‌­ام
به حق آن که ز آغاز حریفان بده‌­ایم
ما همه خفته تو بر ما لگدی چند زدی
برجهیدیم خمارانه درین عربده­‌ایم
گر علی الریق تو را باده‌­دهی قاعده نیست
هین بده ما ملک الموت چنین قاعده‌­ایم
فلسفی زین بخورد فلسفه‌­اش غرق شود
که گمان داشت که ما زان علل فاسده‌ایم
آن نهنگیم که دریا بر ما یک قدح است
ما نه مردان ثرید و عدس و مایده‌­ایم
هله خاموش کن و فایده و فضل بهل
که ز فضله­‌ی قدحت فایدهٔ فایده­‌ایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۲ - هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
جهت توشهٔ ره ذکر وصالت بردیم
تا که ما را و تو را تذکره­یی باشد یاد
دل خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
آن خیال رخ خوبت که قمر بندهٔ اوست
وان خم ابروی مانند هلالت بردیم
وان شکرخندهٔ خوبت که شکر تشنهٔ اوست
ز شکرخانهٔ مجموع خصالت بردیم
چون کبوتر چو بپریم به تو بازآییم
زان که ما این پر و بال از پر و بالت بردیم
هر کجا پرد فرعی به سوی اصل آید
هرچه داریم همه از عز و جلالت بردیم
شمس تبریز شنو خدمت ما را ز صبا
گر شمال است و صبا هم ز شمالت بردیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۳ - در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
نقل و باده چه کم آید چو درین بزم دریم؟
سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم؟
بادهٔ تو به کف و باد تو اندر سر ماست
فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
چو تویی مشعلهٔ ما ز تو شمع فلکیم
چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم
رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه
ما از آن روز رسن­باز و حریف رسنیم
عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی
واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم
چون که بر بام فلک از پی ما خیمه زدند
ما ازین خرگله خرگاه چرا برنکنیم؟
همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم
همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم
ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم
به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم
روکشان نعره­زنانیم درین راه چو سیل
نه چو گردابهٔ گندیده به خود مرتهنیم
هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو
ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم
شمس تبریز که سرمایهٔ لعل است و عقیق
ما ازو لعل بدخشان و عقیق یمنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۴ - عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چیست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بیهوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزهٔ او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بستهٔ این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشته‌ست اگرچه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کین نقش درو هست فرشته برمد
پس کی‌اش من به چنین نقش و نشان بفریبم؟
گلهٔ اسب نگیرد چو به پر می‌پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم؟
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت‌طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۵ - دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
تابشی نو به نو از حسن و جمالش رسدم
یارب این بوی طرب از طرف فردوس است
یا نسیمی­ست که از روز وصالش رسدم؟
این ز عشق است که مغزم ز طرب خیره شده‌­ست
یا که جامی­ست که از خمر حلالش رسدم؟
یا چو بازی­‌ست که از عشق همی‌پراند؟
یا کبوتربچگان از پر و بالش رسدم؟
سرکشان از طرف غیب به من می­آیند
وین مددها همه از لذت حالش رسدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۶ - از بت باخبر من خبری می­‌رسدم
از بت باخبر من خبری می­‌رسدم
وز لب چون شکر او شکری می­‌رسدم
شکر اندر شکر اندر شکر است
شکری در دهن است و دگری می‌رسدم
هر دم از گلشن او طرفه‌­گلی می‌سکلم
هر زمان تازه‌­گل از شاخ تری می‌­رسدم
خیره از عشق وی­‌ام کز هوسش هر نفسی
عاشق سوختهٔ خیره‌­سری می‌­رسدم
آن یکی زرد شده کآتش او می­‌کشدم
وین دگر هست که از وی نظری می‌رسدم
وان دگر بر در آن خانهٔ او بنشسته
که در ار باز نشد بانگ دری می‌­رسدم
وان یکی بر سر آن خاک سرک بنهاده
که ز خاکش صفت جانوری می‌­رسدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۷ - منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
سر صندوق گشادم گهری دزدیدم
ز زلیخای حرم چادر سر بربودم
چو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم
سر سودای کسی قصد سر من دارد
کی برد سر ز کف آن که از آن سر دیدم
چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمین
چون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم
این چه ماه است که اندر دل و جان­‌ها گردد
که من از گردش او بس چو فلک گردیدم
جان اخوان صفا اوست که اندر هوسش
همه دردی جهان در سر خود مالیدم
اندرین چاه جهان یوسف حسنی­‌ست نهان
من برین چرخ ازو همچو رسن پیچیدم
هله ای عشق بیا یار منی در دو جهان
از همه خلق بریدم به تو برچفسیدم
زان چنین در فرحم کز قدحت سرمستم
زان گزیده­‌ست مرا حق که تو را بگزیدم
به نهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی‌ست
که چو گل در چمنش جامهٔ جان بدریدم
اندران باغ یکی دلبر بالاشجری­‌ست
که چو برگ از شجر اندر قدمش ریزیدم
بس کنم آنچه بگفت او که بگو من گفتم
وانچه فرمود بپوشان و مگو پوشیدم
شمس تبریز که آفاق ازو شد پر نور
من به هر سوی چو سایه ز پی‌­اش گردیدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۸ - مادرم بخت بدست و پدرم جود و کرم
مادرم بخت بدست و پدرم جود و کرم
فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم
هین که بگلربک شادی به سعادت برسید
پر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علم
گر به گرگی برسم یوسف مه­روی شود
در چهی گر بروم گردد چه باغ ارم
آن که باشد ز بخیلی دل او آهن و سنگ
حاتم وقت شود پیش من از جود و کرم
خاک چون در کف من زر شود و نقرهٔ خام
چون مرا راه زند فتنه گر زر و درم؟
صنمی دارم گر بوی خوشش فاش شود
جان پذیرد ز خوشی گر بود از سنگ صنم
مرد غم در فرحش که جبرالله عزاک
آنچنان تیغ چگونه نزند گردن غم؟
بستاند به ستم او دل هر که خواهد
عدل­ها جمله غلامان چنین ظلم و ستم
آن چه خال است بر آن رخ که اگر جلوه کند
زود بیگانه شود در هوسش خال زعم
گفتم اربس کنم و قصه فروداشت کنم
تو تمامش کنی و شرح کنی گفت نعم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۳۹ - ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
پیش کان شکر تو شکرافشان میرم
صد هزاران گل صدبرگ ز خاکم روید
چون که در سایهٔ آن سرو گلستان میرم
ای بسا دست که خایند حریصان حیات
چون که در پای تو من دست­‌فشانان میرم
شربت مرگ چو اندر قدح من ریزی
بر قدح بوسه دهم مست و خرامان میرم
چون به بوی خوش یک سیب تو موسی جان داد
پس عجب نیست کز آسیب تو چون جان میرم
چون خزان از خبر مرگ اگر زرد شوم
چون بهار از لب خندان تو خندان میرم
بارها مردم من وز دم تو زنده شدم
گر بمیرم ز تو صد بار بدان­سان میرم
من پراکنده بدم خاک بدم جمع شدم
پیش جمع تو نشاید که پریشان میرم
همچو فرزند که اندر بر مادر میرد
در بر رحمت و بخشایش رحمان میرم
چه حدیث است کجا مرگ بود عاشق را؟
این محال است که در چشمهٔ حیوان میرم
شمس تبریز کسانی که به تو زنده نیند
سوی تو زنده شوم از سوی ایشان میرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۰ - گر تو خواهی که تو را بی­‌کس و تنها نکنم
گر تو خواهی که تو را بی­‌کس و تنها نکنم
وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
این تعلق به تو دارد سررشته مگذار
کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم
گفته‌­یی جان دهمت نان جوین می‌ندهی
بی‌­خبر دانی‌­ام ار هیچ مکافا نکنم
گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت
دهمت بیم مبارات تو اما نکنم
متفرق شود اجزای تو هنگام اجل
تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم
منشئ روز و شبم نیست شود هست کنم
پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم؟
هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح
پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم؟
هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است
پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم؟
تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم
در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم
گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری‌ست
چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم
طبل باز شهم ای باز برین بانگ بیا
پیش از آن که بروم نظم غزل­‌ها نکنم