تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۵ - به گرد دل‌ همی‌گردی، چه خواهی کرد؟ می‌دانم
به گرد دل‌ همی‌گردی، چه خواهی کرد؟ می‌دانم
چه خواهی کرد؟ دل را خون و رخ را زرد، می‌دانم
یکی بازی برآوردی، که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد، می‌دانم
به یک غمزه جگر خستی، پس آتش اندرو بستی
بخواهی پخت، می‌بینم، بخواهی خورد می‌دانم
به حق اشک گرم من، به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی، که گرم از سرد می‌دانم
مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن، ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم
به دل گویم که چون مردان، صبوری کن، دلم گوید
نه مردم، نی زن، ار از غم ز زن تا مرد می‌دانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی،‌ نمی‌گفتی
که از مردی، برآوردن ز دریا گرد، می‌دانم؟
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می‌بازد
چو ترسا جفت گوی‌‌‌ام گر ز جفت و فرد می‌دانم
چو در شطرنج شد قایم، بریزد نرد شش پنجی
بگویم مات غم باشم، اگر این نرد می‌دانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۶ - تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی؟‌ نمی‌دانم
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی؟‌ نمی‌دانم
وزین سرگشتهٔ مجنون چه می‌خواهی،‌ نمی‌دانم
درین درگاه‌ بی‌چونی، همه لطف است و موزونی
چه صحرایی، چه خضرایی، چه درگاهی،‌ نمی‌دانم
به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان دارد
چو ترکان گرد تو اختر، چه خرگاهی،‌ نمی‌دانم
ز رویت جان ما گلشن، بنفشه و نرگس و سوسن
ز ماهت ماه ما روشن، چه همراهی،‌ نمی‌دانم
زهی دریای‌ بی‌ساحل، پر از ماهی، درون دل
چنین دریا ندیدستم، چنین ماهی‌ نمی‌دانم
شهی خلق افسانه، محقر همچو شه دانه
به جز آن شاه باقی را شهنشاهی‌ نمی‌دانم
زهی خورشید‌ بی‌پایان که ذراتت سخن گویان
تو نور ذات اللهی، تو اللهی،‌ نمی‌دانم
هزاران جان یعقوبی،‌ همی‌سوزد ازین خوبی
چرا ای یوسف خوبان درین چاهی؟‌ نمی‌دانم
خمش کن کز سخن چینی همیشه غرق تلوینی
دمی هویی، دمی‌هایی، دمی آهی،‌ نمی‌دانم
خمش کردم که سرمستم از آن افسون که خوردستم
که‌ بی‌خویشی و مستی را ز آگاهی‌ نمی‌دانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۷ - چو رعد و برق می‌خندد، ثنا و حمد می‌خوانم
چو رعد و برق می‌خندد، ثنا و حمد می‌خوانم
چو چرخ صاف پرنورم، به گرد ماه گردانم
زبانم عقده‌‌‌یی دارد چو موسی من ز فرعونان
زرشک آن که فرعونی خبر یابد ز برهانم
فروبندید دستم را چو دریابید هستم را
به لشکرگاه فرعونی، که من جاسوس سلطانم
نه جاسوسم، نه ناموسم، من از اسرار قدوسم
رها کن، چون که سرمستم، که تا لافی بپرانم
ز باده باد می‌خیزد، که باده باد انگیزد
خصوصا این چنین باده، که من از وی پریشانم
همه زهاد عالم را، اگر بویی رسد زین می
چه ویرانی پدید آید، چه گویم من؟‌ نمی‌دانم
چه جای می که گر بویی ازان انفاس سرمستان
رسد در سنگ و در مرمر، بلافد کآب حیوانم
وجود من عزبخانه­ست و آن مستان درو جمعند
دلم حیران کزیشانم، عجب، یا خود من ایشانم
اگر من جنس ایشانم، وگر من غیر ایشانم
‌‌‌نمی‌دانم، همین دانم که من در روح و ریحانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۸ - ندارد پای عشق او، دل‌ بی‌دست و‌ بی‌پایم
ندارد پای عشق او، دل‌ بی‌دست و‌ بی‌پایم
که روز و شب چو مجنونم، سر زنجیر می‌خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز‌ بی‌خویشی بیالایم
خیالات همه عالم، اگر چه آشنا داند
به خون غرقه شود والله، اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی، اگر مجنون آن لیلی
ز من گر یک نشان خواهد، نشانی‌هاش بنمایم
همی گردد دل پاره، همه شب همچو استاره
شده خواب من آواره، ز سحر یار خودرایم
ز شب‌های من گریان، بپرس از لشکر پریان
که در ظلمت ز آمد شد، پری را پای می‌سایم
اگر یک دم بیاسایم، روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش
دران آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
که آن خورشید بر گردون، ز عشق او‌ همی‌سوزد
و هر دم شکر می‌گوید که سوزش را‌ همی‌شایم
رها کن تا که چون ماهی، گدازان غمش باشم
که تا چون مه نکاهم من، چو مه زان پس نیفزایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۹ - من این ایوان نه تو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
من این ایوان نه تو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
من این نقاش جادو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا گوید مرو هر سو، تو استادی، بیا این سو
که من آن سوی‌ بی‌سو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
همی گیرد گریبانم،‌ همی‌دارد پریشانم
من این خوش خوی بدخو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا جان طرب پیشه‌‌ست، که‌ بی‌مطرب نیارامد
من این جان طرب جو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
یکی شیری‌ همی‌بینم، جهان پیشش گله‌‌‌‌ی آهو
که من این شیر و آهو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا سیلاب بربوده، مرا جویای جو کرده
که این سیلاب و این جو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا گوید یکی مشفق بدت گویند، بدگویان
نکوگو را و بدگو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
زمین چون زن فلک چون شو، خورد فرزند چون گربه
من این زن را و این شو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا آن صورت غیبی، به ابرو نکته می‌گوید
که غمزه‌‌‌‌ی چشم و ابرو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
منم یعقوب و او یوسف، که چشمم روشن از بویش
اگر چه اصل این بو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
جهان گر رو ترش دارد، چو مه در روی من خندد
که من جز میر مه رو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
ز دست و بازوی قدرت، به هر دم تیر می‌پرد
که من آن دست و بازو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
دران مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد
من این گندیده طزغو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد
من این نان و ترازو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
چو مردان صف شکستم من، به طفلی بازرستم من
که این لالای لولو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
تو گویی شش جهت منگر، به سوی‌ بی‌سویی برپر
بیا این سو، من آن سو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
خمش کن، چند می‌گویی؟ چه قیل و قال می‌جویی؟
که قیل و قال و قالو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
به دستم یرلغی آمد، ازان قان همه قانان
که من با چو و با تو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
دوایی دارم آخر من زجالینوس پنهانی
که من این درد پهلو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا دردی­ست و دارویی، که جالینوس می‌گوید
که من این درد و دارو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
برو ای شب، ز پیش من، مپیچان زلف و گیسو را
که جز آن جعد و گیسو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
برو ای روز گل چهره، که خورشیدت چه گلگون است
که من جز نور یاهو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
برو ای باغ با نقلت، برو ای شیره با شیرت
که جز آن نقل و طزغو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من
به جز آن برج و بارو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
چه رومی چهرگان دارم، چه ترکان نهان دارم
چه عیب است ار هلاو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم؟
هلاورا بپرس آخر ازان ترکان حیران کن
کزان حیرت هلا او را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
دلم چون تیر می‌پرد، کمان تن‌ همی‌غرد
اگر آن دست و بازو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
رها کن حرف هندو را، ببین ترکان معنی را
من آن ترکم که هندو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
بیا ای شمس تبریزی، مکن سنگین دلی با من
که با تو سنگ و لولو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۰ - بنه ای سبز خنگ من، فراز آسمان‌ها سم
بنه ای سبز خنگ من، فراز آسمان‌ها سم
که بنشست آن مه زیبا، چو صد تنگ شکر پیشم
روان شد سوی ما کوثر، پر از شیر و پر از شکر
بدران مشک سقا را، بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی جان پرور، برآمد از بیابانی
که شیر نر زبیم او، زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می‌ماند
دهل مست و دهل زن مست و بی­خود می‌زند لم لم
درآمد عقل در میدان، سر انگشت در دندان
که با سرمست و با حیران، چه گفتم من که الهاکم؟
یکی عاقل میان ما به دارو هم‌ نمی‌یابد
درین زنجیر مجنونان، چه مجنون می‌شود مردم
به نزد من یکی ساغر، به از صد خانه پرزر
بریزم بر تن لاغر، از آن باده یکی قمقم
میان روزه داران خوش، شراب عید درمی کش
نه آن مستی که شب آیی، ز ترس خلق چون کزدم
بخور‌ بی‌رطل و‌ بی‌کوزه، میی کو بشکند روزه
نه زانگورست و نی شیره، نی از طزغو، نی از گندم
شرابی نی که درریزی، سحر مخمور برخیزی
دروغین است آن باده، از آن افتاده کوته دم
دهان بربند و محرم شو، به کعبه‌‌‌‌ی خامشان می‌رو
پیاپی اندرین مستی، نه اشتر جو و نی جمجم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۱ - بنه ای سبز خنگ من، فراز آسمان‌ها سم
بنه ای سبز خنگ من، فراز آسمان‌ها سم
که بنوشت آن مه‌ بی‌کیف، دعوت نامه‌ای پیشم
روان شد سوی ما کوثر، که گنجا نیست ظرف اندر
بدران مشک سقا را، بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی چون جانی، برآمد از بیابانی
که شیر نر زبیم او، زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می‌ماند
دهل مست و دهل زن مست و بی­خود می‌زند لم لم
درآمد عقل در میدان، سر انگشت در دندان
که برسرمست و با حیران، چه برخوانیم الهاکم؟
یکی عاقل میان ما به دارو هم‌ نمی‌یابد
درین زنجیر مجنونان، چه مجنون می‌شود مردم
بر مخمور یک ساغر به از صد خانه‌ی پرزر
بریزم بر تن لاغر، از آن باده یکی قمقم
میان روزه داران خوش شراب عشق در می‌کش
نه آن مستی که شب آید، ز شرم خلق چون کزدم
بخور‌ بی‌رطل و‌ بی‌کوزه، میی کو نشکند روزه
نه زانگورست و نز شیره، نه از بگنی نه از گندم
شرابی نی که درریزی، سر مخمور برخیزی
دروغین است آن باده، از آن افتاد کوته دم
رسید از باده خانه‌‌‌‌ی پر، به زیر مشک می اشتر
رها کن خواب خراخر، که قمقم بانگ زد قم قم
دهان بربند و محرم شو، به کعبه‌‌‌‌ی خامشان می‌رو
پیاپی اندرین مستی، نه اشتر جو و نی جمجم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۲ - زهی سرگشته در عالم، سر و سامان که من دارم
زهی سرگشته در عالم، سر و سامان که من دارم
زهی در راه عشق تو، دل بریان که من دارم
وگر در راه بازار غم عشقت خریدارم
به صد جان‌ها بنفروشم ز عشقت آنچه من دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۳ - بشستم تختهٔ هستی، سر عالم،‌ نمی‌دارم
بشستم تختهٔ هستی، سر عالم،‌ نمی‌دارم
دریدم پردهٔ‌ بی‌چون، سر آن هم‌ نمی‌دارم
مرا چون دایهٔ قدسی به شیر لطف پرورده‌‌ست
ملامت کی رسد در من، که برگ غم‌ نمی‌دارم؟
چنان در نیستی غرقم، که معشوقم‌ همی‌گوید
بیا با من دمی بنشین، سر آن هم‌ نمی‌دارم
دمی کندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
از آن دم نیز بیزارم، سر آن هم‌ نمی‌دارم
چه گویی بوالفضولی را، که یک دم آن خود نبود؟
هزاران بار می‌گوید سر آن هم‌ نمی‌دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۹۵ - اگر تو نیستی در عاشقی خام
اگر تو نیستی در عاشقی خام
بیا، مگریز از یاران بدنام
تو آن مرغی که میل دانه داری
نباشد در جهان یک دانه‌‌ بی‌‌دام
مکن ناموس و با قلاش بنشین
که پیش عاشقان چه خاص و چه عام
اگر ناموس راه تو بگیرد
بکش او را و خونش را بیاشام
که این سودا، هزاران ناز دارد
مکن ناز و بکش ناز و بیارام
حریفا اندر آتش صبر می‌کن
که آتش آب می‌گردد به ایام
نشان ده راه خمخانه که مستم
که دادم من جهانی را به یک جام
برادر کوی قلاشان کدام است؟
اگر در بسته باشد، رفتم از بام
به پیش پیر میخانه بمیرم
زهی مرگ و زهی برگ و سرانجام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۹۶ - چه دیدم خواب شب، کامروز مستم؟
چه دیدم خواب شب، کامروز مستم؟
چو مجنونان ز بند عقل جستم
به بیداری مگر من خواب بینم
که خوابم نیست تا این درد هستم
مگر من صورت عشق حقیقی
بدیدم خواب، کو را می‌پرستم؟
بیا، ای عشق کندر تشن چو جانی
به اقبالت ز حبس تن برستم
مرا گفتی‌ بدر پرده، دریدم
مرا گفتی‌ قدح بشکن، شکستم
مرا گفتی‌ ببر از جمله یاران
بکندم از همه دل در تو بستم
مرا دل خسته کردی، جرمم این بود
که از مژگان خیالت را بخستم
ببر جان مرا، تا در پناهت
دو دستک می‌زنم، کز جان بسستم
چه عالم‌هاست در هر تار مویت؟
بیفشان زلف، کز عالم گسستم
که در هفتم زمین با تو بلندم
که در هفتم فلک،‌‌ بی‌‌روت پستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۹۷ - به جان جملهٔ مستان که مستم
به جان جملهٔ مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
به جان جمله جانبازان، که جانم
به جان رستگارانش، که رستم
عطاردوار دفترباره بودم
زبردست ادیبان می‌نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقی
شدم مست و قلم‌ها ‌را شکستم
جمال یار شد قبله‌‌‌ی ‌نمازم
ز اشک رشک او شد آبدستم
ز حسن یوسفی سرمست بودم
که حسنش هر دمی گوید الستم
در آن مستی ترنجی می‌بریدم
ترنج اینک درست و دست خستم
مبادم سر اگر جز تو سرم هست
بسوزا هستی ام، گر‌‌ بی‌‌تو هستم
تویی معبود در کعبه و کنشتم
تویی مقصود از بالا و پستم
شکار من بود ماهی و یونس
چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم
چو دیدم خوان تو، بس چشم سیرم
چو خوردم ز آب تو، زین جوی جستم
برای طبع لنگان، لنگ رفتم
ز بیم چشم بد، سر نیز بستم
همان ارزد کسی کش می‌پرستد
زهی من که مر او را می‌پرستم
ببرد از کسی کآخر ببرد
به سوی عدل بگریزید زاستم
چو ری با سین و تی و میم پیوست
بدین پیوند رو بنمود رستم
یقین شد که جماعت رحمت آمد
جماعت را به جان من چاکرستم
خمش کردم، شکار شیر باشم
که تا گوید شکار مفترس تم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۹۸ - بیا، کز غیر تو بیزار گشتم
بیا، کز غیر تو بیزار گشتم
وگر خفته بدم، بیدار گشتم
بیا ای جان که تا روز قیامت
مقیم خانهٔ خمار گشتم
ز پر و بال خود گل را فشاندم
به کوه قاف خود طیار گشتم
ترش دیدم جهانی را، من از ترس
در آن دوشاب چون آچار گشتم
عقیده این چنین سازید شیرین
که من زین خمره شکربار گشتم
یکی چندی بریدم من ز اغیار
کنون با خویشتن اغیار گشتم
ز حال دیگران عبرت گرفتم
کنون من عبرۃ الابصار گشتم
بیا، ای طالب اسرار عالم
به من بنگر، که من اسرار گشتم
بدان بسیار پیچید این سر من
که گرد جبه و دستار گشتم
از آن محبوس بودم همچو نقطه
که گرد نقطه چون پرگار گشتم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۹۹ - بیا، کز عشق تو دیوانه گشتم
بیا، کز عشق تو دیوانه گشتم
وگر شهری بدم، ویرانه گشتم
ز عشق تو ز خان و مان بریدم
به درد عشق تو، هم خانه گشتم
چنان کاهل بدم، کان را نگویم
چو دیدم روی تو، مردانه گشتم
چو خویش جان خود، جان تو دیدم
ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم
فسانه‌‌‌ی ‌عاشقان خواندم شب و روز
کنون در عشق تو افسانه گشتم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۰ - چنان مست است از آن دم جان آدم
چنان مست است از آن دم جان آدم
که نشناسد از آن دم جان آدم
ز شور اوست چندین جوش دریا
ز سرمستی او مست است عالم
زهی سرده که گردن زد اجل را
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم
شراب حق حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود محرم
از این باده‌ی جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستی
از آن که ابر تر بارد برونم
دل محرم بیان این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم
زآب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم
رسید این عشق تا پای شما را
کند محکم ز هر سستی مسلم
بگو باقی تو شمس الدین تبریز
که بر تو ختم شد و الله اعلم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۱ - منم فتنه هزاران فتنه زادم
منم فتنه هزاران فتنه زادم
به من بنگر که داد فتنه دادم
ز من مگریز زیرا درفتادی
بگو الحمد لله درفتادم
عجب چیزی‌‌‌‌ست عشق و من عجب تر
تو گویی عشق را خود من نهادم
بیا گر من منم خونم بریزید
که تا خود من نمردم من نزادم
نگویم سر تو کان غمز باشد
ولی ناگفته بندی برگشادم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۲ - ز زندان خلق را آزاد کردم
ز زندان خلق را آزاد کردم
روان عاشقان را شاد کردم
دهان اژدها را بردریدم
طریق عشق را آباد کردم
ز آبی من جهانی برتنیدم
پس آن گه آب را پرباد کردم
ببستم نقش‌‌ها بر آب کان را
نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم
ز شادی نقش خود جان می‌دراند
که من نقش خودش میعاد کردم
ز چاهی یوسفان را برکشیدم
که از یعقوب ایشان یاد کردم
چو خسرو زلف شیرینان گرفتم
اگر قصد یکی فرهاد کردم
زهی باغی که من ترتیب کردم
زهی شهری که من بنیاد کردم
جهان داند که تا من شاه اویم
بدادم داد ملک و داد کردم
جهان داند که بیرون از جهانم
تصور بهر استشهاد کردم
چه استادان که من شهمات کردم
چه شاگردان که من استاد کردم
بسا شیران که غریدند بر ما
چو روبه عاجز و منقاد کردم
خمش کن آن که او از صلب عشق است
بسستش اینک من ارشاد کردم
ولیک آن را که طوفان بلا برد
فروشد گر چه من فریاد کردم
مگر از قعر طوفانش برآرم
چنان که نیست را ایجاد کردم
برآمد شمس تبریزی بزد تیغ
زبان از تیغ او پولاد کردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۳ - غلامم خواجه را آزاد کردم
غلامم خواجه را آزاد کردم
منم کاستاد را استاد کردم
منم آن جان که دی زادم ز عالم
جهان کهنه را بنیاد کردم
منم مومی که دعوی من این است
که من پولاد را پولاد کردم
بسی‌‌ بی‌دیده را سرمه کشیدم
بسی‌‌ بی‌عقل را استاد کردم
منم ابر سیه اندر شب غم
که روز عید را دلشاد کردم
عجب خاکم که من از آتش عشق
دماغ چرخ را پرباد کردم
ز شادی دوش آن سلطان نخفته‌‌‌‌ست
که من بنده مر او را یاد کردم
ملامت نیست چون مستم تو کردی
اگر من فاشم و بیداد کردم
خمش کن کاینه زنگار گیرد
چو بر وی دم زدم فریاد کردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۴ - حسودان را ز غم آزاد کردم
حسودان را ز غم آزاد کردم
دل گله‌ی خران را شاد کردم
به بیدادان بدادم داد پنهان
ولی در حق خود بیداد کردم
چو از صبرم همه فریاد کردند
چنان باشد که من فریاد کردم
مرا استاد صبر است و ازین رو
خلاف مذهب استاد کردم
جهانی که نشد آباد هرگز
به ویران کردنش آباد کردم
درین تیزاب که چون برگ کاه است
به مشتی گل درو بنیاد کردم
فراموشم مکن یا رب ز رحمت
اگر غیر تو را من یاد کردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۵ - یکی مطرب‌‌‌ همی‌خواهم درین دم
یکی مطرب‌‌‌ همی‌خواهم درین دم
که نشناسد ز مستی زیر از بم
حریفی نیز خواهم غم گساری
ز‌‌ بی‌خویشی نداند شادی از غم
همه اجزای او مستی گرفته
مبدل گشته از اولاد آدم
مسلمانی منور گشته از وی
مسلم گشته از هستی مسلم
چو با نه کس بیاید بشمری ده
ده تو نه بود از ده یکی کم
خدایا نوبتی مست بفرست
که ما از می دهل کردیم اشکم
دهل کوبان برون آییم از خویش
که ما را عزم ساقی شد مصمم
دهل زن گر نباشد عید عید است
جهان پرعید شد والله اعلم
پراکنده بخواهم گفت امروز
چه گوید مرد درهم جز که درهم؟
مگر ساقی ببندابد دهانم
ازان جام و از آن رطل دمادم
مرادم کیست زین‌ها؟ شمس تبریز
ازیرا شمس آمد جان عالم