تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۸ - تا بر گل سیراب تو از غالیه خالیست
تا بر گل سیراب تو از غالیه خالیست
حقا که مرا تیره تر از خال تو حالیست
طغرای خم ابروی مشکینت ندارد
مه گر چه از آن روی چو خورشید مثالیست
در باغ لطافت قد چون سرو روانت
چشم بد ازو دور برومند نهالیست
محراب دلست آن خم ابروت که گویی
از غالیه بر پیکر خورشید هلالیست
بر دیده ره خواب فرو بست خیالت
نی نی غلطم بی تو مرا خواب خیالیست
گر تن شودم خاک ز هجرانت چه باکست
چون جان مرا هر نفسی با تو وصالیست
سودای وصال تو ز سر ابن یمین را
بیرون نرود گر چه که سودای محالیست
حقا که مرا تیره تر از خال تو حالیست
طغرای خم ابروی مشکینت ندارد
مه گر چه از آن روی چو خورشید مثالیست
در باغ لطافت قد چون سرو روانت
چشم بد ازو دور برومند نهالیست
محراب دلست آن خم ابروت که گویی
از غالیه بر پیکر خورشید هلالیست
بر دیده ره خواب فرو بست خیالت
نی نی غلطم بی تو مرا خواب خیالیست
گر تن شودم خاک ز هجرانت چه باکست
چون جان مرا هر نفسی با تو وصالیست
سودای وصال تو ز سر ابن یمین را
بیرون نرود گر چه که سودای محالیست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۴۲ - جانا دلم آمد بهوای سر زلفت
جانا دلم آمد بهوای سر زلفت
در پای تو افتاد بجای سر زلفت
جان تازه کند چون دم عیسی به نسیمی
بادیکه بود غالیه سای سر زلفت
یکموی سر زلف تو خوشتر ز جهانی
ای هر دو جهان نیم بهای سر زلفت
آشفته و سودا زده شد زلف تو زین پس
بند است و دگر هیچ دوای سر زلفت
اندر جگر آتش فکند آهوی چین را
بادی که بود نافه گشای سر زلفت
گر زلف تو خون دل من ریخته خواهد
چشمم کند اینکار برای سر زلفت
هر عهد که با زلف سیهکار تو بستم
بشکست زهی عهد و وفای سر زلفت
جز لطف لب روح فزایت نرهاند
کس ابن یمین را ز بلای سر زلفت
در پای تو افتاد بجای سر زلفت
جان تازه کند چون دم عیسی به نسیمی
بادیکه بود غالیه سای سر زلفت
یکموی سر زلف تو خوشتر ز جهانی
ای هر دو جهان نیم بهای سر زلفت
آشفته و سودا زده شد زلف تو زین پس
بند است و دگر هیچ دوای سر زلفت
اندر جگر آتش فکند آهوی چین را
بادی که بود نافه گشای سر زلفت
گر زلف تو خون دل من ریخته خواهد
چشمم کند اینکار برای سر زلفت
هر عهد که با زلف سیهکار تو بستم
بشکست زهی عهد و وفای سر زلفت
جز لطف لب روح فزایت نرهاند
کس ابن یمین را ز بلای سر زلفت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵۳ - رویت که ازو عالم خوبی بنظام است
رویت که ازو عالم خوبی بنظام است
چشم بد از و دور یکی ماه تمام است
نی نی غلطم مه که و خورشید چه باشد
خورشید کنیز است ترا ماه غلام است
یک بنده روی رخت غره صبح است
یک چاکر هندوی خطت طره شام است
خرم نفسی کز درم آئی بسلامی
باز آی که منزل ز تو خود دار سلام است
ناکامی من زین فلک بیسرو پای است
از دوری آن هیچ مرا کار بکام است
خون ریختن من بچه فتویت حلال است
دیدار تو دیدن بچه تقویم حرام است
گشتم ز غم عشق تو ایدوست بحالی
کز هستی من نیست نشانی همه نام است
گر ز آنکه مرا در نظر آری و خیالم
پرسی ز یکی کابن یمین زین دو کدام است
چشم بد از و دور یکی ماه تمام است
نی نی غلطم مه که و خورشید چه باشد
خورشید کنیز است ترا ماه غلام است
یک بنده روی رخت غره صبح است
یک چاکر هندوی خطت طره شام است
خرم نفسی کز درم آئی بسلامی
باز آی که منزل ز تو خود دار سلام است
ناکامی من زین فلک بیسرو پای است
از دوری آن هیچ مرا کار بکام است
خون ریختن من بچه فتویت حلال است
دیدار تو دیدن بچه تقویم حرام است
گشتم ز غم عشق تو ایدوست بحالی
کز هستی من نیست نشانی همه نام است
گر ز آنکه مرا در نظر آری و خیالم
پرسی ز یکی کابن یمین زین دو کدام است
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۷۷ - مشکین سر زلف تو که در پای کشانست
مشکین سر زلف تو که در پای کشانست
در دل رگ سود است که پیوسته بجانست
لعل تو ندا کرد که یکبوسه بجانی
ز آندم دل سودائی من در پی آنست
گر ز آنکه دلم را بود این بیع مسلم
سودیست که سرمایه اقبال جهانست
طاق خم ابروت که پیوسته بماناد
محراب دل خسته صاحبنظرانست
یاقوت لبت تا بشکر خنده در آمد
خون دل لعلش ز حسد در خفقانست
بیمار شد از چشم سیهکار تو نرگس
زردی جهان بینش دلیل یرقانست
جان و دل من شد سپر تیغ ملامت
ز آنغمزه و ابروت که چون تیر و کمانست
گفتم که ببادام سیاهت ندهم دل
لیکن چکنم پسته تو چرب زبانست
در عشق تو بر دل رقم صبر کشیدن
چون خشت زدن بر زبر آب روانست
رفتی وز پس مینگرد ابن یمینت
چون کشته که چشمش ز پی جان نگرانست
در دل رگ سود است که پیوسته بجانست
لعل تو ندا کرد که یکبوسه بجانی
ز آندم دل سودائی من در پی آنست
گر ز آنکه دلم را بود این بیع مسلم
سودیست که سرمایه اقبال جهانست
طاق خم ابروت که پیوسته بماناد
محراب دل خسته صاحبنظرانست
یاقوت لبت تا بشکر خنده در آمد
خون دل لعلش ز حسد در خفقانست
بیمار شد از چشم سیهکار تو نرگس
زردی جهان بینش دلیل یرقانست
جان و دل من شد سپر تیغ ملامت
ز آنغمزه و ابروت که چون تیر و کمانست
گفتم که ببادام سیاهت ندهم دل
لیکن چکنم پسته تو چرب زبانست
در عشق تو بر دل رقم صبر کشیدن
چون خشت زدن بر زبر آب روانست
رفتی وز پس مینگرد ابن یمینت
چون کشته که چشمش ز پی جان نگرانست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹۵ - آندم که مرا فرقت آن لعبت چین بود
آندم که مرا فرقت آن لعبت چین بود
از غایت تلخی چو دم بازپسین بود
یاد لب و دندان چو لعل و گهر او
میکردم و جز عم صدف در ثمین بود
آن عهد کجا رفت که از زلف چو شامش
زنجیرکشان این دل دیوانه بچین بود
گر ز آنکه فراموش شد آنسرو سهی را
کش ابن یمین از همه عشاق کمین بود
از یاد نرفت ابن یمین را که چو سایه
اندر پی آن شمسه خوبان زمین بود
خرم شب وصلش که مرا تا سحر از شام
مهتاب بنظاره آن روی و جبین بود
امروز چنان گشت که گوئی همه عمر
با سوخته مهر خود آن ماه بکین بود
رفتیم بنظاره رخسار چو ماهش
کز هر دو جهان حاصل عشاق همین بود
ابروی کمان پیکرش از غمزه خدنگی
زد بر جگر خسته که آن را ابن یمین بود
از غایت تلخی چو دم بازپسین بود
یاد لب و دندان چو لعل و گهر او
میکردم و جز عم صدف در ثمین بود
آن عهد کجا رفت که از زلف چو شامش
زنجیرکشان این دل دیوانه بچین بود
گر ز آنکه فراموش شد آنسرو سهی را
کش ابن یمین از همه عشاق کمین بود
از یاد نرفت ابن یمین را که چو سایه
اندر پی آن شمسه خوبان زمین بود
خرم شب وصلش که مرا تا سحر از شام
مهتاب بنظاره آن روی و جبین بود
امروز چنان گشت که گوئی همه عمر
با سوخته مهر خود آن ماه بکین بود
رفتیم بنظاره رخسار چو ماهش
کز هر دو جهان حاصل عشاق همین بود
ابروی کمان پیکرش از غمزه خدنگی
زد بر جگر خسته که آن را ابن یمین بود
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹۹ - بر برگ گلش سنبل سیراب ببینید
بر برگ گلش سنبل سیراب ببینید
در حقه لعلش گهر ناب ببینید
چون خفته بود نرگس جادوش بیائید
در دور قمر فتنه در خواب ببینید
شرط ادب آنست که آرید سجودش
چون بر قمر از غالیه محراب ببینید
خون دلم از عکس لبش جوش برآورد
خونی که بجوشست ز عناب ببینید
از پرتو خورشید رخ او تن زارم
چون تار قصب سوخت ز مهتاب ببینید
در آرزوی لعل لبش ابن یمین را
بر روی چو زر اشک چو سیماب ببینید
در حقه لعلش گهر ناب ببینید
چون خفته بود نرگس جادوش بیائید
در دور قمر فتنه در خواب ببینید
شرط ادب آنست که آرید سجودش
چون بر قمر از غالیه محراب ببینید
خون دلم از عکس لبش جوش برآورد
خونی که بجوشست ز عناب ببینید
از پرتو خورشید رخ او تن زارم
چون تار قصب سوخت ز مهتاب ببینید
در آرزوی لعل لبش ابن یمین را
بر روی چو زر اشک چو سیماب ببینید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - بوئی که ز چین سر زلفت بمن آید
بوئی که ز چین سر زلفت بمن آید
خوشتر ز دم نافه مشک ختن آید
جز قامت رعنای تو بالا ننماید
سروی که ازو بوی گل و یاسمن آید
میگون لب شیرین تو چون در نظرآرم
در دیده غمدیده عقیق یمن آید
با کوثر اگر وصف لب لعل تو گویم
آبش ز خوشی سخنم در دهن آید
در تاب و سرافکنده بود سرو چو نرگس
گر قد چو شمشاد تو سوی چمن آید
آمد بلب از چاه زنخدان تو جانم
گر در کفش از زلف تو مشکین رسن آید
بر آتش اندوه دلم آب فشاند
بادی که ز خاک سر کویت بمن آید
آمد بدل ابن یمین دوش خیالت
چون یوسف مصری که به بیت الحزن آید
خوشتر ز دم نافه مشک ختن آید
جز قامت رعنای تو بالا ننماید
سروی که ازو بوی گل و یاسمن آید
میگون لب شیرین تو چون در نظرآرم
در دیده غمدیده عقیق یمن آید
با کوثر اگر وصف لب لعل تو گویم
آبش ز خوشی سخنم در دهن آید
در تاب و سرافکنده بود سرو چو نرگس
گر قد چو شمشاد تو سوی چمن آید
آمد بلب از چاه زنخدان تو جانم
گر در کفش از زلف تو مشکین رسن آید
بر آتش اندوه دلم آب فشاند
بادی که ز خاک سر کویت بمن آید
آمد بدل ابن یمین دوش خیالت
چون یوسف مصری که به بیت الحزن آید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - با ما غم هجران تو ای دوست نه آن کرد
با ما غم هجران تو ای دوست نه آن کرد
کان قصه توانیم بصد سال بیان کرد
از خانه دل رخت صبوری بدر انداخت
چه جای صبوری که از اینخانه روان کرد
با باغ و بهار طربم آتش شوقت
آن کرد که با برگ رزان باد خزان کرد
پیدا شد ازین اشک روان خلق جهانرا
رازیکه دل غمزده در پرده نهان کرد
دریاب مرا بار دگر زنده کزین پس
هجران تو ای سرو روان قصد روان کرد
چوگان قضا باز چو گوی ابن یمین را
سرگشته و برگشته در آفاق دوان کرد
با ما سرگردون جفا پیشه چو خوش نیست
با خصم و بوی غیر مدارا چه توان کرد
کان قصه توانیم بصد سال بیان کرد
از خانه دل رخت صبوری بدر انداخت
چه جای صبوری که از اینخانه روان کرد
با باغ و بهار طربم آتش شوقت
آن کرد که با برگ رزان باد خزان کرد
پیدا شد ازین اشک روان خلق جهانرا
رازیکه دل غمزده در پرده نهان کرد
دریاب مرا بار دگر زنده کزین پس
هجران تو ای سرو روان قصد روان کرد
چوگان قضا باز چو گوی ابن یمین را
سرگشته و برگشته در آفاق دوان کرد
با ما سرگردون جفا پیشه چو خوش نیست
با خصم و بوی غیر مدارا چه توان کرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - تا سنبل سیراب تو بر لاله گره شد
تا سنبل سیراب تو بر لاله گره شد
خورشید تو گفتی که مگر زیر زره شد
مسکین دل زارم هدف تیر بلا گشت
آندم که کمان خم ابروت بزه شد
احرام طواف سر کوی تو گرفتیم
چون ابروی تو قبله جان که و مه شد
چشمت ز کمان خم ابروی تو تیری
بگشاد ز سر گوشه بر آورده زه شد
گفتم صفت زلف چو جیم تو توان کرد
خود زای زبانها صفت از عجز گره شد
با حسن تو دل نرد هوس باخت ولیکن
جان در گرو حسن تو بسیار فره شد
سلطان غمت دست چو بگشاد به بیداد
عقلم که رئیس ده دل بود ز ده شد
در آرزوی سیب زنخدان تو اشکم
چون آب انار آمد و رخساره چو به شد
با گریه و با آه دل ابن یمین باش
زین آب و هوا نرگس بیمار تو به شد
خورشید تو گفتی که مگر زیر زره شد
مسکین دل زارم هدف تیر بلا گشت
آندم که کمان خم ابروت بزه شد
احرام طواف سر کوی تو گرفتیم
چون ابروی تو قبله جان که و مه شد
چشمت ز کمان خم ابروی تو تیری
بگشاد ز سر گوشه بر آورده زه شد
گفتم صفت زلف چو جیم تو توان کرد
خود زای زبانها صفت از عجز گره شد
با حسن تو دل نرد هوس باخت ولیکن
جان در گرو حسن تو بسیار فره شد
سلطان غمت دست چو بگشاد به بیداد
عقلم که رئیس ده دل بود ز ده شد
در آرزوی سیب زنخدان تو اشکم
چون آب انار آمد و رخساره چو به شد
با گریه و با آه دل ابن یمین باش
زین آب و هوا نرگس بیمار تو به شد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - تا سنبل تر بر سمنت جلوه گری کرد
تا سنبل تر بر سمنت جلوه گری کرد
بس غالیه سائی که نسیم سحری کرد
در معرض بالای بلندت بسوی سرو
هر کس که نظر کرد ز کوته نظری کرد
زد با دهنت غنچه ز خود لاف و از اینروی
در پیش ریاحینش صبا پرده دری کرد
ایدل مرو اندر پی آن ترک پریوش
کایام بغم مدت عمرم سپری کرد
دیوانگیی باشد اگر مردم عاقل
گویند که سر در سر سودای پری کرد
واجب بود آواره شدن از وطن خویش
آنرا که طلبکاری یاری سفری کرد
شد شهره بشیرین سخنی ابن یمین زان
کش طوطی جانرا لب لعلت شکری کرد
بس غالیه سائی که نسیم سحری کرد
در معرض بالای بلندت بسوی سرو
هر کس که نظر کرد ز کوته نظری کرد
زد با دهنت غنچه ز خود لاف و از اینروی
در پیش ریاحینش صبا پرده دری کرد
ایدل مرو اندر پی آن ترک پریوش
کایام بغم مدت عمرم سپری کرد
دیوانگیی باشد اگر مردم عاقل
گویند که سر در سر سودای پری کرد
واجب بود آواره شدن از وطن خویش
آنرا که طلبکاری یاری سفری کرد
شد شهره بشیرین سخنی ابن یمین زان
کش طوطی جانرا لب لعلت شکری کرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - چون پسته خندان توأم در نظر آید
چون پسته خندان توأم در نظر آید
در دیده غمدیده عقیق و گهر آید
چون بر گذری بهر تماشای جمالت
از حجره دلگیر تنم روح بر آید
گر قصه پر غصه خود باز نمایم
هر گوش که باشد بوی این دردسر آید
گر جان طلبی بر سر دل پیش تو آرم
دانی که مرا قلب و روان مختصر آید
از سیم روان صورت حال دل زارم
هر لحظه کماهی همه بر لوح زر آید
در پای میفکن دل ما را چو سر زلف
به ز اینت همانا که بکار دگر آید
در زیر قبا چون که سیمینت به ببینم
خونابم از آن بار گران تا کمر آید
از عارض گلگون وی اینخسته دلانرا
شایسته و بایسته بسی گلشکر آید
بالای تو سرویست ولی ابن یمین را
امید چنانست که روزی ببر آید
در دیده غمدیده عقیق و گهر آید
چون بر گذری بهر تماشای جمالت
از حجره دلگیر تنم روح بر آید
گر قصه پر غصه خود باز نمایم
هر گوش که باشد بوی این دردسر آید
گر جان طلبی بر سر دل پیش تو آرم
دانی که مرا قلب و روان مختصر آید
از سیم روان صورت حال دل زارم
هر لحظه کماهی همه بر لوح زر آید
در پای میفکن دل ما را چو سر زلف
به ز اینت همانا که بکار دگر آید
در زیر قبا چون که سیمینت به ببینم
خونابم از آن بار گران تا کمر آید
از عارض گلگون وی اینخسته دلانرا
شایسته و بایسته بسی گلشکر آید
بالای تو سرویست ولی ابن یمین را
امید چنانست که روزی ببر آید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - گر چشم من ایجان جهان روی تو بیند
گر چشم من ایجان جهان روی تو بیند
هم صورت و هم معنی جان روی تو بیند
باد سحری چون گذرد بر ورق گل
هر صفحه که روشنتر از آن روی تو بیند
تو روی مپوش از من شیدا که نیم من
آنکس که بصد وهم و گمان روی تو بیند
خورشید صفت روی تو پیداست بر آنکو
در جمله ذرات همان روی تو بیند
از غایت شوقی که بود ابن یمین را
تا دیده او اشک فشان روی تو بیند
هم صورت و هم معنی جان روی تو بیند
باد سحری چون گذرد بر ورق گل
هر صفحه که روشنتر از آن روی تو بیند
تو روی مپوش از من شیدا که نیم من
آنکس که بصد وهم و گمان روی تو بیند
خورشید صفت روی تو پیداست بر آنکو
در جمله ذرات همان روی تو بیند
از غایت شوقی که بود ابن یمین را
تا دیده او اشک فشان روی تو بیند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - هر کس که بکام از سر کوی تو گذر کرد
هر کس که بکام از سر کوی تو گذر کرد
از ساده دلی روی ز جنت بسقر کرد
و آنکو بکمان گوشه ابروی تو دل داد
بر رهگذر تیر بلا سینه سپر کرد
گفتم که ز دست غم تو جان نبرد دل
آنروز که چشمم بجمال تو نظر کرد
هر فتنه که چشم خوشت افکند در آفاق
شد روشنم از روی تو کان دور قمر کرد
گل از رخ زیبای تو میداد نشانی
زین مژده صبا در دهنش خرده زر کرد
باد از شکن زلف تو بوئی بختا برد
آهو ز حسد نافه پر از خون جگر کرد
در یاب کنون ابن یمین را که به ناگاه
پرسی که کجا رفت بگویند سفر کرد
از ساده دلی روی ز جنت بسقر کرد
و آنکو بکمان گوشه ابروی تو دل داد
بر رهگذر تیر بلا سینه سپر کرد
گفتم که ز دست غم تو جان نبرد دل
آنروز که چشمم بجمال تو نظر کرد
هر فتنه که چشم خوشت افکند در آفاق
شد روشنم از روی تو کان دور قمر کرد
گل از رخ زیبای تو میداد نشانی
زین مژده صبا در دهنش خرده زر کرد
باد از شکن زلف تو بوئی بختا برد
آهو ز حسد نافه پر از خون جگر کرد
در یاب کنون ابن یمین را که به ناگاه
پرسی که کجا رفت بگویند سفر کرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - تا دبدبه حسن تو افتاد در آفاق
تا دبدبه حسن تو افتاد در آفاق
نآمد نفسی بیغم دل بر لب عشاق
مشتاق توأم جفت غمم بهر چه داری
دریاب که شد طاق زغم طاقت مشتاق
درد دل ما را بلب لعل دوا کن
در جان چو رسد زهر چه سو دست ز تریاق
در سر هوسم هست که با چون تو نگاری
کز غایت لطفت بدلی نیست در آفاق
نوشم دوسه می جز می و جز تو دگری نه
می نوش بدینسان و میندیش ز انفاق
با دختر رز جفت تمتع نتوان شد
تا عصمت و تقوی ننهی بر طرف طاق
من ابن یمینم شده مشهور برندی
نه زاهد سالوسم و نه صوفی زراق
نآمد نفسی بیغم دل بر لب عشاق
مشتاق توأم جفت غمم بهر چه داری
دریاب که شد طاق زغم طاقت مشتاق
درد دل ما را بلب لعل دوا کن
در جان چو رسد زهر چه سو دست ز تریاق
در سر هوسم هست که با چون تو نگاری
کز غایت لطفت بدلی نیست در آفاق
نوشم دوسه می جز می و جز تو دگری نه
می نوش بدینسان و میندیش ز انفاق
با دختر رز جفت تمتع نتوان شد
تا عصمت و تقوی ننهی بر طرف طاق
من ابن یمینم شده مشهور برندی
نه زاهد سالوسم و نه صوفی زراق
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - ای قاعده زلف دلاویز تو مشکل
ای قاعده زلف دلاویز تو مشکل
ز آنغالیه گون سلسله آسان تو مشکل
گفتم که لبت خون دلم ریخت خطا بود
با چشمه حیوان نتوان گفت که قاتل
زینسان که زند دیده دریا صفتم موج
ناگاه فتد مردم آبیش بساحل
زلف تو بتخویف دلم سلسله جنباند
خرم دل دیوانه گر اینست سلاسل
یا این لب شیرین دلم از چشمه حیوان
هرگز نخورد آب که شورست مناهل
چون سایه اگر در پی اویم مکنم عیب
ای بیخبر اندر نگر آن شکل و شمایل
مشغول بتست ابن یمین لیک چه مقصود
پروای ویت نیست زمانی ز مشاغل
ز آنغالیه گون سلسله آسان تو مشکل
گفتم که لبت خون دلم ریخت خطا بود
با چشمه حیوان نتوان گفت که قاتل
زینسان که زند دیده دریا صفتم موج
ناگاه فتد مردم آبیش بساحل
زلف تو بتخویف دلم سلسله جنباند
خرم دل دیوانه گر اینست سلاسل
یا این لب شیرین دلم از چشمه حیوان
هرگز نخورد آب که شورست مناهل
چون سایه اگر در پی اویم مکنم عیب
ای بیخبر اندر نگر آن شکل و شمایل
مشغول بتست ابن یمین لیک چه مقصود
پروای ویت نیست زمانی ز مشاغل
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - ایجان و جهان بیتو سر خویش ندارم
ایجان و جهان بیتو سر خویش ندارم
جز وصل تو درمان دل ریش ندارم
تا غمزه و ابروی تو چون تیر و کمانست
قربان تو گر نیست دلم کیش ندارم
دادم دل و دین را بهوای لب لعلت
و زنوش لبت بهره بجز نیش ندارم
بیگانه شدم با خرد خویش ز عشقت
و اندیشه ز بیگانه و از خویش ندارم
جز صبر که هر لحظه کم و عشق که بیش است
در عهد تو چیزی ز کم و بیش ندارم
جان بر تو فشانم مکنش رد که ازین بیش
حقا که من مفلس درویش ندارم
بر رغم رقیبان تو بس کابن یمین گفت
دارم سر معشوق و سر خویش ندارم
جز وصل تو درمان دل ریش ندارم
تا غمزه و ابروی تو چون تیر و کمانست
قربان تو گر نیست دلم کیش ندارم
دادم دل و دین را بهوای لب لعلت
و زنوش لبت بهره بجز نیش ندارم
بیگانه شدم با خرد خویش ز عشقت
و اندیشه ز بیگانه و از خویش ندارم
جز صبر که هر لحظه کم و عشق که بیش است
در عهد تو چیزی ز کم و بیش ندارم
جان بر تو فشانم مکنش رد که ازین بیش
حقا که من مفلس درویش ندارم
بر رغم رقیبان تو بس کابن یمین گفت
دارم سر معشوق و سر خویش ندارم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - چون ذره هوا میکند ای ماه ز هر سو
چون ذره هوا میکند ای ماه ز هر سو
دلها بتو خورشید رخ غالیه گیسو
بی روی تو گل خار بود اهل خرد را
هر چند که در حسن کند جلوه بصد رو
دانی بچه رو ماه نو انگشت نمایست
ز آنروی که شد جفت چنان طاق دو ابرو
با چین سر زلف تو در بوی فروشی
دم جز بخطا می نزند نافه آهو
هر چند که لؤلؤش یکی حلقه بگوشست
چون سود بر آن باد بنا گوش تو پهلو
یکبار دگر آب شدی ز آتش آهم
لاله صفتی گر نبدی همدم لؤلؤ
هر صبح زنم کوی ترا آب ز دیده
تا زحمت گردت ندهد خاک سر کو
دریاب که بی هیچ سبب هندوی زلفت
از شوخی و غمازی آنغمزه جادو
زنجیر کشان برد دل ابن یمین را
وز طاق دو ابروش در آویخت بیکمو
دلها بتو خورشید رخ غالیه گیسو
بی روی تو گل خار بود اهل خرد را
هر چند که در حسن کند جلوه بصد رو
دانی بچه رو ماه نو انگشت نمایست
ز آنروی که شد جفت چنان طاق دو ابرو
با چین سر زلف تو در بوی فروشی
دم جز بخطا می نزند نافه آهو
هر چند که لؤلؤش یکی حلقه بگوشست
چون سود بر آن باد بنا گوش تو پهلو
یکبار دگر آب شدی ز آتش آهم
لاله صفتی گر نبدی همدم لؤلؤ
هر صبح زنم کوی ترا آب ز دیده
تا زحمت گردت ندهد خاک سر کو
دریاب که بی هیچ سبب هندوی زلفت
از شوخی و غمازی آنغمزه جادو
زنجیر کشان برد دل ابن یمین را
وز طاق دو ابروش در آویخت بیکمو
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - ای ترک پریچهره از آن جام شبانه
ای ترک پریچهره از آن جام شبانه
در ده بصبوحی می گلرنگ مغانه
گفنی که بده جان ز پی بوسه و بستان
بستان و بده تا کی از این عذر و بهانه
جان بر طبق شوق نهم پیش تو روزی
کائی بصبوحی بر من مست شبانه
چون آینه رخ از رخ زیبات نتابم
گر اره نهد بر سرم ایام چو شانه
با حسن تو و عشق من از وامق و عذرا
هر قصه که گویند بود جمله فسانه
چون عشق تو در حجره دل صدر نشین شد
گر خواست خرد ور نه برون رفت ز خانه
هست ابن یمین از می عشق تو چنان مست
کاوازه تسبیح نداند ز ترانه
مشغول بیاد تو چنانست که گوشش
جز نام تو می نشنود از چنگ و چغانه
در ده بصبوحی می گلرنگ مغانه
گفنی که بده جان ز پی بوسه و بستان
بستان و بده تا کی از این عذر و بهانه
جان بر طبق شوق نهم پیش تو روزی
کائی بصبوحی بر من مست شبانه
چون آینه رخ از رخ زیبات نتابم
گر اره نهد بر سرم ایام چو شانه
با حسن تو و عشق من از وامق و عذرا
هر قصه که گویند بود جمله فسانه
چون عشق تو در حجره دل صدر نشین شد
گر خواست خرد ور نه برون رفت ز خانه
هست ابن یمین از می عشق تو چنان مست
کاوازه تسبیح نداند ز ترانه
مشغول بیاد تو چنانست که گوشش
جز نام تو می نشنود از چنگ و چغانه
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - شیرین بتم ایخسرو خوبان زمانه
شیرین بتم ایخسرو خوبان زمانه
در عشق تو گشتیم چو فرهاد فسانه
تا غمزه مست تو کمان ساخت ز ابرو
شد تیر بلا را دل عشاق نشانه
سوز دل من شعله زد از اشک دمادم
کس دید که آتش زند از آب زبانه
ای بس که دلم در طلب چشمه نوشت
در بادیه فکر فرو برد گمانه
در دام بلا دانه خال توام افکند
ای بس که فتد مرغ بدام از پی دانه
زان بر جگرم آب نماندست که چشمم
از گوهر شهوار بپرداخت خزانه
فرقی که میان سر زلف تو و مشکست
فرقیست که مشاطه کند راست بشانه
با عارض گلگون و قدر است چو سروت
از سرو وز گل ابن یمین کرد کرانه
هرگز نرود بهر تماشا سوی صحرا
آنکس که تماشاگه او هست بخانه
در عشق تو گشتیم چو فرهاد فسانه
تا غمزه مست تو کمان ساخت ز ابرو
شد تیر بلا را دل عشاق نشانه
سوز دل من شعله زد از اشک دمادم
کس دید که آتش زند از آب زبانه
ای بس که دلم در طلب چشمه نوشت
در بادیه فکر فرو برد گمانه
در دام بلا دانه خال توام افکند
ای بس که فتد مرغ بدام از پی دانه
زان بر جگرم آب نماندست که چشمم
از گوهر شهوار بپرداخت خزانه
فرقی که میان سر زلف تو و مشکست
فرقیست که مشاطه کند راست بشانه
با عارض گلگون و قدر است چو سروت
از سرو وز گل ابن یمین کرد کرانه
هرگز نرود بهر تماشا سوی صحرا
آنکس که تماشاگه او هست بخانه
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - ایعارض مه پیکر تو صورت جانی
ایعارض مه پیکر تو صورت جانی
وی پسته شیرین سخنت شور جهانی
گلزار رخت هست چنان تازه بهاری
کورا خللی نیست زهر باد خزانی
تابان رخ چونماه تو از زلف چو عقرب
چون نور یقینی ز پس تیره گمانی
تا چشم خوشت تیر گشاید ز کمینی
ابروی تو پیوسته کشیدست کمانی
بالای بلند خوش تو وقت خرامش
دانی چه بود راست یکی سرو روانی
مائیم و روانی و غمت آمده بر لب
سودیست از آنمایه وزینگونه زیانی
گر سر رود اندر سر سودات چه با کست
گر حکم کنی بر تو فشانیم روانی
مسکین دلم از حسن تو تا یافت نشانی
در عالم ازو نیست کنون نام و نشانی
گر ابن یمین را ز لبت کام نبخشی
باری دل او شاد همی کن بزبانی
وی پسته شیرین سخنت شور جهانی
گلزار رخت هست چنان تازه بهاری
کورا خللی نیست زهر باد خزانی
تابان رخ چونماه تو از زلف چو عقرب
چون نور یقینی ز پس تیره گمانی
تا چشم خوشت تیر گشاید ز کمینی
ابروی تو پیوسته کشیدست کمانی
بالای بلند خوش تو وقت خرامش
دانی چه بود راست یکی سرو روانی
مائیم و روانی و غمت آمده بر لب
سودیست از آنمایه وزینگونه زیانی
گر سر رود اندر سر سودات چه با کست
گر حکم کنی بر تو فشانیم روانی
مسکین دلم از حسن تو تا یافت نشانی
در عالم ازو نیست کنون نام و نشانی
گر ابن یمین را ز لبت کام نبخشی
باری دل او شاد همی کن بزبانی