تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۳۲ - اگر از سنگ رگ سنگ برون می آید
اگر از سنگ رگ سنگ برون می آید
ریشه غم ز دل تنگ برون می آید
باده روح درین شیشه نخواهد ماندن
آخر این آینه از زنگ برون می آید
سنگ اطفال به مجنون چه تواند کردن؟
این شرار از جگر سنگ برون می آید
شیوه عشق وفادار همان یکرنگی است
حسن هرچند به صد رنگ برون می آید
خون چو شد مشک، نماند به ته پوست نهان
از عقیقش خط شبرنگ برون می آید
حسن سنگین دل اگر گشت ملایم چه عجب؟
مومیایی ز دل سنگ برون می آید
می شود صائب ازان موی کمر نازکتر
تا سخن زان دهن تنگ برون می آید
ریشه غم ز دل تنگ برون می آید
باده روح درین شیشه نخواهد ماندن
آخر این آینه از زنگ برون می آید
سنگ اطفال به مجنون چه تواند کردن؟
این شرار از جگر سنگ برون می آید
شیوه عشق وفادار همان یکرنگی است
حسن هرچند به صد رنگ برون می آید
خون چو شد مشک، نماند به ته پوست نهان
از عقیقش خط شبرنگ برون می آید
حسن سنگین دل اگر گشت ملایم چه عجب؟
مومیایی ز دل سنگ برون می آید
می شود صائب ازان موی کمر نازکتر
تا سخن زان دهن تنگ برون می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۳۳ - خط ز خال لب جانانه برون می آید
خط ز خال لب جانانه برون می آید
آه افسوس ازین دانه برون می آید
حرف صدق از لب دیوانه برون می آید
زین صدف گوهر یکدانه برون می آید
عشرت روی زمین خانه خرابان دارند
بیشتر گنج ز ویرانه برون می آید
می کند پند اثر در دل پرشور مرا
اگر از شوره زمین دانه برون می آید
باده تلخ نه آبی است کز او سیر شوند
العطش از لب پیمانه برون می آید
تا قیامت دل ما تیره نخواهد ماندن
لیلی آخر ز سیه خانه برون می آید
چه خیال است دل از فکر تو بیرون آید؟
کی سلیمان ز پریخانه برون می آید؟
نشأه مستی طاعت ز شراب افزون است
زاهد از صومعه مستانه برون می آید
می رسد نعمت الوان به خموشان بی خواست
این نوا از لب پیمانه برون می آید
نیست یک دل که کباب از نفس گرمم نیست
دود این شمع ز صد خانه برون می آید
دیده روزنه ام می پرد امروز، مگر
خانه پرداز من از خانه برون می آید؟
می شود پنجه خورشید ازان روی چو ماه
تا ازان زلف سیه شانه برون می آید
پرده چشم تو بسیاری روزن شده است
ورنه یک شهد ز صد خانه برون می آید
شمع در محفل هرکس که نفس راست کند
دود از خرمن پروانه برون می آید
می رسد چون مه کنعان به عزیزی صائب
از وطن هرکه غریبانه برون می آید
آه افسوس ازین دانه برون می آید
حرف صدق از لب دیوانه برون می آید
زین صدف گوهر یکدانه برون می آید
عشرت روی زمین خانه خرابان دارند
بیشتر گنج ز ویرانه برون می آید
می کند پند اثر در دل پرشور مرا
اگر از شوره زمین دانه برون می آید
باده تلخ نه آبی است کز او سیر شوند
العطش از لب پیمانه برون می آید
تا قیامت دل ما تیره نخواهد ماندن
لیلی آخر ز سیه خانه برون می آید
چه خیال است دل از فکر تو بیرون آید؟
کی سلیمان ز پریخانه برون می آید؟
نشأه مستی طاعت ز شراب افزون است
زاهد از صومعه مستانه برون می آید
می رسد نعمت الوان به خموشان بی خواست
این نوا از لب پیمانه برون می آید
نیست یک دل که کباب از نفس گرمم نیست
دود این شمع ز صد خانه برون می آید
دیده روزنه ام می پرد امروز، مگر
خانه پرداز من از خانه برون می آید؟
می شود پنجه خورشید ازان روی چو ماه
تا ازان زلف سیه شانه برون می آید
پرده چشم تو بسیاری روزن شده است
ورنه یک شهد ز صد خانه برون می آید
شمع در محفل هرکس که نفس راست کند
دود از خرمن پروانه برون می آید
می رسد چون مه کنعان به عزیزی صائب
از وطن هرکه غریبانه برون می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۳۴ - دعوی عشق ز هر بوالهوسی می آید
دعوی عشق ز هر بوالهوسی می آید
دست بر سر زدن از هر مگسی می آید
اوست غواص که گوهر به آرد، ورنه
سیر این بحر ز هر خار و خسی می آید
از دل خسته من گر خبری می گیری
برسان آینه را تا نفسی می آید
زاهد از صید دل عام نشاطی دارد
عنکبوتی ز شکار مگسی می آید
چه شتاب است که ایام بهاران دارد
که ز هر غنچه صدای جرسی می آید
تند شد بوی دل سوخته مشتاقان
می توان یافت که آتش نفسی می آید
ای سپند از لب خود مهر خموشی بردار
که عجب آتش فریادرسی می آید
چه بود عالم ایجاد، که صحرای جنون
از دل تنگ به چشمم قفسی می آید
صائب این آن غزل حافظ شیراز که گفت
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
دست بر سر زدن از هر مگسی می آید
اوست غواص که گوهر به آرد، ورنه
سیر این بحر ز هر خار و خسی می آید
از دل خسته من گر خبری می گیری
برسان آینه را تا نفسی می آید
زاهد از صید دل عام نشاطی دارد
عنکبوتی ز شکار مگسی می آید
چه شتاب است که ایام بهاران دارد
که ز هر غنچه صدای جرسی می آید
تند شد بوی دل سوخته مشتاقان
می توان یافت که آتش نفسی می آید
ای سپند از لب خود مهر خموشی بردار
که عجب آتش فریادرسی می آید
چه بود عالم ایجاد، که صحرای جنون
از دل تنگ به چشمم قفسی می آید
صائب این آن غزل حافظ شیراز که گفت
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۳۵ - آب در دیده پیمانه می می آید
آب در دیده پیمانه می می آید
این چه شورست که از کوچه نی می آید
نفس عیسوی از سینه خم می جوشد
بوی روح از لب پیمانه می می آید
اشک را موی کشان تا سر مژگان آورد
کار سنگ یده از ناله نی می آید
سنگ در دامن اطفال به رقص آمده است
می توان یافت که دیوانه به حی می آید
طمع همت ازین شهرنشینان غلط است
این نسیمی است که از جانب طی می آید
من که باشم که ز رفتار تو از جا نروم؟
که ترا آهوی رم کرده ز پی می آید
که به دامان گلستان لب میگون مالید؟
کز لب غنچه گل نکهت می می آید
آنچه می آید از افکار تو بر دل صائب
از می ناب کجا آید و کی می آید؟
این چه شورست که از کوچه نی می آید
نفس عیسوی از سینه خم می جوشد
بوی روح از لب پیمانه می می آید
اشک را موی کشان تا سر مژگان آورد
کار سنگ یده از ناله نی می آید
سنگ در دامن اطفال به رقص آمده است
می توان یافت که دیوانه به حی می آید
طمع همت ازین شهرنشینان غلط است
این نسیمی است که از جانب طی می آید
من که باشم که ز رفتار تو از جا نروم؟
که ترا آهوی رم کرده ز پی می آید
که به دامان گلستان لب میگون مالید؟
کز لب غنچه گل نکهت می می آید
آنچه می آید از افکار تو بر دل صائب
از می ناب کجا آید و کی می آید؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۳۶ - چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید
چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید
حسن سهل است، ز معشوق ادا می باید
سنبل زلف ترا یک سر مو نیست کمی
گل رخسار ترا رنگ حیا می باید
به سر زلف تسلی نتوان کرد مرا
دست گستاخ مرا بند قبا می باید
نتوان دست به یک کاسه به یکسان کردن
کاسه و کوزه زهاد جدا می باید
نتوان رفت به یک پای فتادن از دست
پا چو از کار فتد دست دعا می باید
چند پرسی به ره عشق چه دربایست است
تیشه بر فرق سر و خار به پا می باید
برگ کاهی چه قدر راهنوردی بکند؟
جذبه ای از طرف کاهربا می باید
همه اسباب سفر کرده مهیا صائب
جنبش ابرویی از راهنما می باید
حسن سهل است، ز معشوق ادا می باید
سنبل زلف ترا یک سر مو نیست کمی
گل رخسار ترا رنگ حیا می باید
به سر زلف تسلی نتوان کرد مرا
دست گستاخ مرا بند قبا می باید
نتوان دست به یک کاسه به یکسان کردن
کاسه و کوزه زهاد جدا می باید
نتوان رفت به یک پای فتادن از دست
پا چو از کار فتد دست دعا می باید
چند پرسی به ره عشق چه دربایست است
تیشه بر فرق سر و خار به پا می باید
برگ کاهی چه قدر راهنوردی بکند؟
جذبه ای از طرف کاهربا می باید
همه اسباب سفر کرده مهیا صائب
جنبش ابرویی از راهنما می باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۳۷ - هر طرف لاله رخی هست، نظر می باید
هر طرف لاله رخی هست، نظر می باید
داغ بر روی هم افتاده، جگر می باید
عشق بیباک مرا در رگ جان افکنده است
پیچ و تابی که در آن موی کمر می باید
دیدن لاله و گل آب بر آتش نزند
جگر سوخته ای را که شرر می باید
پیش دریا نکند تلخ دهن را به سؤال
هرکه را همچو صدف آب گهر می باید
عاشق آن است که بر لب بودش جان دایم
دامن راهنوردان به کمر می باید
از مروت نبود سنگ به منقار زدن
طوطیی را که به منقار شکر می باید
همت پیر خرابات بلند افتاده است
چون سبو دست طلب در ته سر می باید
پنجه شیر بود خار بیابان جنون
توشه راهرو عشق جگر می باید
تیر کج را ز کمان دور شدن رسوایی است
پای خوابیده ما را چه سفر می باید؟
عشق بیش از دهن خویش کند لقمه طلب
مور را حسن گلوسوز شکر می باید
معنی بکر به مشاطه ندارد حاجت
گوهری را که یتیم است چه در می باید؟
ای که از غنچه لبان خنده تمنا داری
همتی از دم گیرای سحر می باید
ساغر بحر ز یاد از دهن ساحل نیست
من دل سوخته را جام دگر می باید
نتوان خشک ازین مرحله چون برق گذشت
پای پرآبله و دیده تر می باید
اختر شهرت گل اوج گرفت از شبنم
حسن را آینه داری ز نظر می باید
بی تحمل نشود جوهر مردی ظاهر
دست اگر تیغ بود سینه سپر می باید
صائب از بخت سیه شکوه ز کوته نظری است
نیل بر چهره ارباب هنر می باید
داغ بر روی هم افتاده، جگر می باید
عشق بیباک مرا در رگ جان افکنده است
پیچ و تابی که در آن موی کمر می باید
دیدن لاله و گل آب بر آتش نزند
جگر سوخته ای را که شرر می باید
پیش دریا نکند تلخ دهن را به سؤال
هرکه را همچو صدف آب گهر می باید
عاشق آن است که بر لب بودش جان دایم
دامن راهنوردان به کمر می باید
از مروت نبود سنگ به منقار زدن
طوطیی را که به منقار شکر می باید
همت پیر خرابات بلند افتاده است
چون سبو دست طلب در ته سر می باید
پنجه شیر بود خار بیابان جنون
توشه راهرو عشق جگر می باید
تیر کج را ز کمان دور شدن رسوایی است
پای خوابیده ما را چه سفر می باید؟
عشق بیش از دهن خویش کند لقمه طلب
مور را حسن گلوسوز شکر می باید
معنی بکر به مشاطه ندارد حاجت
گوهری را که یتیم است چه در می باید؟
ای که از غنچه لبان خنده تمنا داری
همتی از دم گیرای سحر می باید
ساغر بحر ز یاد از دهن ساحل نیست
من دل سوخته را جام دگر می باید
نتوان خشک ازین مرحله چون برق گذشت
پای پرآبله و دیده تر می باید
اختر شهرت گل اوج گرفت از شبنم
حسن را آینه داری ز نظر می باید
بی تحمل نشود جوهر مردی ظاهر
دست اگر تیغ بود سینه سپر می باید
صائب از بخت سیه شکوه ز کوته نظری است
نیل بر چهره ارباب هنر می باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۳۸ - سرو بستان حیا غنچه جبین می باید
سرو بستان حیا غنچه جبین می باید
نرگس باغ ادب پرده نشین می باید
شوخ چشمی که به صیادی دل می آید
نگهش در پس مژگان به کمین می باید
چشم مخمور و نگه سرخوش و لبها میگون
زاهد کوی خرابات چنین می باید
بر سر تخت دم از عشق زدن بی معنی است
عاشق بی سر و پا خاک نشین می باید
اشک چون بی اثر افتاد به خاکش بسپار
صدف بدگهران زیر زمین می باید
همه آهونگهان بر سر مجنون جمعند
چشم بد دور، نظرباز چنین می باید
صائب اسباب جنونم همه آماده شده است
گوشه چشمی ازان زهره جبین می باید
نرگس باغ ادب پرده نشین می باید
شوخ چشمی که به صیادی دل می آید
نگهش در پس مژگان به کمین می باید
چشم مخمور و نگه سرخوش و لبها میگون
زاهد کوی خرابات چنین می باید
بر سر تخت دم از عشق زدن بی معنی است
عاشق بی سر و پا خاک نشین می باید
اشک چون بی اثر افتاد به خاکش بسپار
صدف بدگهران زیر زمین می باید
همه آهونگهان بر سر مجنون جمعند
چشم بد دور، نظرباز چنین می باید
صائب اسباب جنونم همه آماده شده است
گوشه چشمی ازان زهره جبین می باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۳۹ - عاشق آزرده و محزون و غمین می باید
عاشق آزرده و محزون و غمین می باید
صاحب گنج گهر تلخ جبین می باید
خیره چشمان هوس را ادبی در کارست
حسن بی قید ترا چین به جبین می باید
همچو خورشید به ذرات جهان گرم درآی
گر ترا روی زمین زیر نگین می باید
خشم ماری است که سر کوفته می باید داشت
حرص موری است که در زیر زمین می باید
هیچ کس منکر تحت الحنک واعظ نیست
اینقدر هست که چسبانتر ازین می باید
پاک کن از سخن پوچ دهان را صائب
لقمه کام صدف در ثمین می باید
صاحب گنج گهر تلخ جبین می باید
خیره چشمان هوس را ادبی در کارست
حسن بی قید ترا چین به جبین می باید
همچو خورشید به ذرات جهان گرم درآی
گر ترا روی زمین زیر نگین می باید
خشم ماری است که سر کوفته می باید داشت
حرص موری است که در زیر زمین می باید
هیچ کس منکر تحت الحنک واعظ نیست
اینقدر هست که چسبانتر ازین می باید
پاک کن از سخن پوچ دهان را صائب
لقمه کام صدف در ثمین می باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۰ - از تماشا دل افسرده ما نگشاید
از تماشا دل افسرده ما نگشاید
گره از غنچه پیکان به صبا نگشاید
آن که در خانه اغیار کمر باز کند
از کمر تیغ به کاشانه ما نگشاید
با حریفان همه شب در ته یک پیرهن است
آن که در خانه ما بند قبا نگشاید
زور می رحم به نومیدی ما خواهد کرد
محتسب گر در میخانه به ما نگشاید
صائب امید به ستاری یزدان داریم
که سر نامه ما روز جزا نگشاید
گره از غنچه پیکان به صبا نگشاید
آن که در خانه اغیار کمر باز کند
از کمر تیغ به کاشانه ما نگشاید
با حریفان همه شب در ته یک پیرهن است
آن که در خانه ما بند قبا نگشاید
زور می رحم به نومیدی ما خواهد کرد
محتسب گر در میخانه به ما نگشاید
صائب امید به ستاری یزدان داریم
که سر نامه ما روز جزا نگشاید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۱ - تا به مژگان نرسد اشک، نظر نگشاید
تا به مژگان نرسد اشک، نظر نگشاید
از صدف تا نرود، چشم گهر نگشاید
تا نیاید به دلم درد ز پا ننشیند
تا به خرمن نرسد برق کمر نگشاید
عارفان رزق خود از عالم بالا گیرند
لب به دریا صدف پاک گهر نگشاید
نشود اهل دل از کشتن دشمن شادان
گره از غنچه پیکان به ظفر نگشاید
شعله را آب بر آتش نزند موج سراب
گره خاطر عاشق ز خبر نگشاید
اینقدر در جگر فکر چرا می پیچی؟
عقده ای نیست به یک آه سحر نگشاید
گر چنین کار جهان در گره افتد صائب
سنگ طفلان گره از کار ثمر نگشاید
از صدف تا نرود، چشم گهر نگشاید
تا نیاید به دلم درد ز پا ننشیند
تا به خرمن نرسد برق کمر نگشاید
عارفان رزق خود از عالم بالا گیرند
لب به دریا صدف پاک گهر نگشاید
نشود اهل دل از کشتن دشمن شادان
گره از غنچه پیکان به ظفر نگشاید
شعله را آب بر آتش نزند موج سراب
گره خاطر عاشق ز خبر نگشاید
اینقدر در جگر فکر چرا می پیچی؟
عقده ای نیست به یک آه سحر نگشاید
گر چنین کار جهان در گره افتد صائب
سنگ طفلان گره از کار ثمر نگشاید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۲ - بس که بیماری عشقم به رگ جان پیچید
بس که بیماری عشقم به رگ جان پیچید
ساعدم رشته بر انگشت طبیبان پیچید
پیش ازین بحر به دل عقده گرداب نداشت
درد از گریه من در دل عمان پیچید
خار در دامن آتش نتواند آویخت
چون به کف دامن من خار مغیلان پیچید؟
غیر مژگان که شود مانع اشکم، که دگر
دامن بحر به سر پنجه مرجان پیچید؟
کلکش از معنی باریک چو نالی شده است
بس که صائب به سخنهای پریشان پیچید
ساعدم رشته بر انگشت طبیبان پیچید
پیش ازین بحر به دل عقده گرداب نداشت
درد از گریه من در دل عمان پیچید
خار در دامن آتش نتواند آویخت
چون به کف دامن من خار مغیلان پیچید؟
غیر مژگان که شود مانع اشکم، که دگر
دامن بحر به سر پنجه مرجان پیچید؟
کلکش از معنی باریک چو نالی شده است
بس که صائب به سخنهای پریشان پیچید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۳ - شوقم از نامه به وصل تو فزونتر گردید
شوقم از نامه به وصل تو فزونتر گردید
نامه بر آتش من دامن دیگر گردید
از بهار چمن افروز بود برگ گلی
آنچه از حسن تو در دیده مصور گردید
می شود روزنه اش ناف غزالان ختن
خانه هرکه ازان زلف معطر گردید
خیره از دیدن خورشید قیامت نشود
دیده هرکه ز روی تو منور گردید
عشق روشندل اگر نیست ز اولاد خلیل
از چه آتش گل و ریحان به سمندر گردید؟
در شب وصل ز محرومی من آگاه است
تشنه هرکس ز لب آب بقا بر گردید
همچو آیینه شدم دیده حیران همه تن
تا مرا دولت دیدار میسر گردید
آن کس از کوردلان است که از خودرایی
نتواند ز غلط کرده خود بر گردید
هست دلچسب تر از قند مکرر صائب
سخن طوطی ما گرچه مکرر گردید
نامه بر آتش من دامن دیگر گردید
از بهار چمن افروز بود برگ گلی
آنچه از حسن تو در دیده مصور گردید
می شود روزنه اش ناف غزالان ختن
خانه هرکه ازان زلف معطر گردید
خیره از دیدن خورشید قیامت نشود
دیده هرکه ز روی تو منور گردید
عشق روشندل اگر نیست ز اولاد خلیل
از چه آتش گل و ریحان به سمندر گردید؟
در شب وصل ز محرومی من آگاه است
تشنه هرکس ز لب آب بقا بر گردید
همچو آیینه شدم دیده حیران همه تن
تا مرا دولت دیدار میسر گردید
آن کس از کوردلان است که از خودرایی
نتواند ز غلط کرده خود بر گردید
هست دلچسب تر از قند مکرر صائب
سخن طوطی ما گرچه مکرر گردید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۴ - نه همین دل ز سر زلف تو مفتون گردید
نه همین دل ز سر زلف تو مفتون گردید
هرکه پیوست به این سلسله مجنون گردید
حسن از تربیت عشق زبان آور شد
سرو در زیر پر فاخته موزون گردید
شب مهتاب بود روز سیه در نظرش
دل هرکس که در آن طره شبگون گردید
بخل آن روز دوانید رگ و ریشه به خاک
که زمین پرده مستوری قارون گردید
هرکه مفتون سر زلف سخن شد، داند
که دل صائب از اندیشه چرا خون گردید
هرکه پیوست به این سلسله مجنون گردید
حسن از تربیت عشق زبان آور شد
سرو در زیر پر فاخته موزون گردید
شب مهتاب بود روز سیه در نظرش
دل هرکس که در آن طره شبگون گردید
بخل آن روز دوانید رگ و ریشه به خاک
که زمین پرده مستوری قارون گردید
هرکه مفتون سر زلف سخن شد، داند
که دل صائب از اندیشه چرا خون گردید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۵ - درد می را به من خاک نشین بگذارید
درد می را به من خاک نشین بگذارید
از پی خیر بنایی به زمین بگذارید
نقش امید در آیینه نماید خود را
هرکجا پای نهد یار، جبین بگذارید
قفل غمهای جهان را بود از صبر کلید
دست چون غنچه به دلهای غمین بگذارید
روز والاگهران می شود از نام سیاه
دامن نام ز کف همچو نگین بگذارید
نور از آینه بر خاک سکندر بارد
اثری گر بگذارید چنین بگذارید
خاکساری است نگهدار دل روشن را
پاس این گنج گهر را به زمین بگذارید
ما به شور از شکرستان جهان خرسندیم
این نمک را به جگرهای حزین بگذارید
لاغری دیده بد را زره داودی است
فربهی را به گهرهای سمین بگذارید
پیش سیلاب گرانسنگ فنا چون صائب
سد آهن ز سخنهای متین بگذارید
از پی خیر بنایی به زمین بگذارید
نقش امید در آیینه نماید خود را
هرکجا پای نهد یار، جبین بگذارید
قفل غمهای جهان را بود از صبر کلید
دست چون غنچه به دلهای غمین بگذارید
روز والاگهران می شود از نام سیاه
دامن نام ز کف همچو نگین بگذارید
نور از آینه بر خاک سکندر بارد
اثری گر بگذارید چنین بگذارید
خاکساری است نگهدار دل روشن را
پاس این گنج گهر را به زمین بگذارید
ما به شور از شکرستان جهان خرسندیم
این نمک را به جگرهای حزین بگذارید
لاغری دیده بد را زره داودی است
فربهی را به گهرهای سمین بگذارید
پیش سیلاب گرانسنگ فنا چون صائب
سد آهن ز سخنهای متین بگذارید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۶ - لاله از رشک رخت خون جگر می گرید
لاله از رشک رخت خون جگر می گرید
آتش از گرمی خوی تو شرر می گرید
حلقه زد تا خط شبرنگ به گرد رخ او
هاله چون حلقه ماتم به قمر می گرید
سنگ را گریه به جان سختی فرهاد آید
آن نه چشمه است که در کوه و کمر می گرید
بر تهیدستی خود پیش در سیرابش
سر به دامان صدف مانده گهر می گرید
نیستم شمع که یکرنگ بود گریه من
هر سر مو به تنم رنگ دگر می گرید
دیده گریه شناسی اگرت در سر هست
شمع بسیار به درد و به اثر می گرید
بنمایید به جز آینه و آب، کسی
که به دنبال سرم روز سفر می گرید
بر سر سوختگان گریه گرمی سر کن
شمع در ماتم پروانه شرر می گرید
شرمت آید که بری ابر بهاری را نام
گر ببینی تو که صائب چه قدر می گرید
آتش از گرمی خوی تو شرر می گرید
حلقه زد تا خط شبرنگ به گرد رخ او
هاله چون حلقه ماتم به قمر می گرید
سنگ را گریه به جان سختی فرهاد آید
آن نه چشمه است که در کوه و کمر می گرید
بر تهیدستی خود پیش در سیرابش
سر به دامان صدف مانده گهر می گرید
نیستم شمع که یکرنگ بود گریه من
هر سر مو به تنم رنگ دگر می گرید
دیده گریه شناسی اگرت در سر هست
شمع بسیار به درد و به اثر می گرید
بنمایید به جز آینه و آب، کسی
که به دنبال سرم روز سفر می گرید
بر سر سوختگان گریه گرمی سر کن
شمع در ماتم پروانه شرر می گرید
شرمت آید که بری ابر بهاری را نام
گر ببینی تو که صائب چه قدر می گرید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۷ - چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید
چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید
فیض خار سر دیوار به پایی نرسید
هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند
مسی از دست ندادم که طلایی نرسید
قیمت گوهر شهوار گرفت اشک کباب
خون ما سوخته جانان به بهایی نرسید
گر دوا این و گرانجانی منت این است
جان کسی برد که دردش به دوایی نرسید
آنچنان رو که به گردت نرسد برق، که من
رو به دنبال نکردم که قفایی نرسید
نظر مهر ز افلاک مجویید که صبح
استخوانی است که فیضش به همایی نرسید
در پس بوته تدبیر نرفتم هرگز
کز کمینگاه قدر تیر قضایی نرسید
صائب امروز سخنهای تو بی قیمت نیست
این متاعی است که هرگز به بهایی نرسید
فیض خار سر دیوار به پایی نرسید
هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند
مسی از دست ندادم که طلایی نرسید
قیمت گوهر شهوار گرفت اشک کباب
خون ما سوخته جانان به بهایی نرسید
گر دوا این و گرانجانی منت این است
جان کسی برد که دردش به دوایی نرسید
آنچنان رو که به گردت نرسد برق، که من
رو به دنبال نکردم که قفایی نرسید
نظر مهر ز افلاک مجویید که صبح
استخوانی است که فیضش به همایی نرسید
در پس بوته تدبیر نرفتم هرگز
کز کمینگاه قدر تیر قضایی نرسید
صائب امروز سخنهای تو بی قیمت نیست
این متاعی است که هرگز به بهایی نرسید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۸ - در جهان کس می عشرت نتوانست کشید
در جهان کس می عشرت نتوانست کشید
آروز پای فراغت نتوانست کشید
آه کز پستی این مجمر بی روزن چرخ
نفسی شعله فطرت نتوانست کشید
هرکه بالین قناعت ز کف دست نکرد
رخت بر بستر راحت نتوانست کشید
فرد شو فرد که تا خضر نشد دور از خلق
دم آبی به فراغت نتوانست کشید
دشت تفسیده عشق است که خورشید بلند
پا از آنجا به سلامت نتوانست کشید
دل که خمخانه آفات تهی کرده اوست
باده تلخ نصیحت نتوانست کشید
نرمی از خلق مدارید توقع که مسیح
روغن از ریگ به حکمت نتوانست کشید
دید تا روی ترا آینه، رو پنهان کرد
خجلت صبح قیامت نتوانست کشید
به چمن رفتی و از شرم گل عارض تو
غنچه خمیازه حسرت نتوانست کشید
صائب از سایه ارباب کرم سر دزدید
کوه بر فرق ز منت نتوانست کشید
آروز پای فراغت نتوانست کشید
آه کز پستی این مجمر بی روزن چرخ
نفسی شعله فطرت نتوانست کشید
هرکه بالین قناعت ز کف دست نکرد
رخت بر بستر راحت نتوانست کشید
فرد شو فرد که تا خضر نشد دور از خلق
دم آبی به فراغت نتوانست کشید
دشت تفسیده عشق است که خورشید بلند
پا از آنجا به سلامت نتوانست کشید
دل که خمخانه آفات تهی کرده اوست
باده تلخ نصیحت نتوانست کشید
نرمی از خلق مدارید توقع که مسیح
روغن از ریگ به حکمت نتوانست کشید
دید تا روی ترا آینه، رو پنهان کرد
خجلت صبح قیامت نتوانست کشید
به چمن رفتی و از شرم گل عارض تو
غنچه خمیازه حسرت نتوانست کشید
صائب از سایه ارباب کرم سر دزدید
کوه بر فرق ز منت نتوانست کشید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۴۹ - تا نهال تو قدر از گلشن تقدیر کشید
تا نهال تو قدر از گلشن تقدیر کشید
سرو را فاخته از طوق به زنجیر کشید
هرگز از سیل گرانسنگ، عمارت نکشد
آنچه ویرانه ام از منت تعمیر کشید
عشق خوش سهل برآورد مرا از دو جهان
نتوان موی چنین از قدح شیر کشید
نتوانست دل سخت ترا نرم کند
آه گرمم که گلاب از گل تصویر کشید
قدم راست روان خضر ره توفیق است
سر چو پیکان نتوان از قدم تیر کشید
بالش از دامن حوران بهشتی نکند
خواب ما بس که پریشانی تعبیر کشید
در خم زلف گرهگیر تو عاجز شده است
دل صائب که عنان از کف تقدیر کشید
سرو را فاخته از طوق به زنجیر کشید
هرگز از سیل گرانسنگ، عمارت نکشد
آنچه ویرانه ام از منت تعمیر کشید
عشق خوش سهل برآورد مرا از دو جهان
نتوان موی چنین از قدح شیر کشید
نتوانست دل سخت ترا نرم کند
آه گرمم که گلاب از گل تصویر کشید
قدم راست روان خضر ره توفیق است
سر چو پیکان نتوان از قدم تیر کشید
بالش از دامن حوران بهشتی نکند
خواب ما بس که پریشانی تعبیر کشید
در خم زلف گرهگیر تو عاجز شده است
دل صائب که عنان از کف تقدیر کشید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۵۰ - از دل خونشده هرکس که شرابی نکشید
از دل خونشده هرکس که شرابی نکشید
دامن گل به کف آورد و گلابی نکشید
جای رحم است بر آن مغز که در بزم وجود
از دل سوخته ای بوی کبابی نکشید
خاک در کاسه آن چشم که از پرده خواب
بر رخ دولت بیدار نقابی نکشید
رشک بر موج سراب است درین دشت مرا
که ز دریای بقا منت آبی نکشید
مگذر از کوی خرابات که آسوده نشد
گنج تا رخت اقامت به خرابی نکشید
راه چون خضر به سرچشمه توفیق نبرد
در ته پای خم آن کس که شرابی نکشید
هرکه چون کوزه لب بسته نگردید خموش
در خرابات جهان باده نابی نکشید
هرکه چون سرو درین باغ نگردید آزاد
نفسی راست نکرد و دم آبی نکشید
شد به تبخاله بی آب ز گوهر قانع
صدف تشنه ما ناز سحابی نکشید
کیست تا رحم کند بر جگر تشنه من؟
که به زنجیر مرا موج سرابی نکشید
جگر تشنه بود لاله خاکش صائب
هرکه زان چاه زنخدان دم آبی نکشید
دامن گل به کف آورد و گلابی نکشید
جای رحم است بر آن مغز که در بزم وجود
از دل سوخته ای بوی کبابی نکشید
خاک در کاسه آن چشم که از پرده خواب
بر رخ دولت بیدار نقابی نکشید
رشک بر موج سراب است درین دشت مرا
که ز دریای بقا منت آبی نکشید
مگذر از کوی خرابات که آسوده نشد
گنج تا رخت اقامت به خرابی نکشید
راه چون خضر به سرچشمه توفیق نبرد
در ته پای خم آن کس که شرابی نکشید
هرکه چون کوزه لب بسته نگردید خموش
در خرابات جهان باده نابی نکشید
هرکه چون سرو درین باغ نگردید آزاد
نفسی راست نکرد و دم آبی نکشید
شد به تبخاله بی آب ز گوهر قانع
صدف تشنه ما ناز سحابی نکشید
کیست تا رحم کند بر جگر تشنه من؟
که به زنجیر مرا موج سرابی نکشید
جگر تشنه بود لاله خاکش صائب
هرکه زان چاه زنخدان دم آبی نکشید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۵۱ - حسن آن روز که تشریف حیا می پوشید
حسن آن روز که تشریف حیا می پوشید
عشق پیراهن یکرنگ وفا می پوشید
بال پروانه اگر پاس ادب را می داشت
شمع پیراهن فانوس چرا می پوشید؟
یاد آن قرب که آن شعله بی پروایی
به صلاح من یکرنگ، قبا می پوشید
چه شد آن لطف که گر برگ گلی می جنبید
زلف دامن به چراغ دل ما می پوشید
این زمان دست زد بوسه هر بوالهوس است
پشت دستی که رخ از رنگ حنا می پوشید
صائب امروز چو گل مست و گریبان چاک است
غنچه من که رخ از باد صبا می پوشید
عشق پیراهن یکرنگ وفا می پوشید
بال پروانه اگر پاس ادب را می داشت
شمع پیراهن فانوس چرا می پوشید؟
یاد آن قرب که آن شعله بی پروایی
به صلاح من یکرنگ، قبا می پوشید
چه شد آن لطف که گر برگ گلی می جنبید
زلف دامن به چراغ دل ما می پوشید
این زمان دست زد بوسه هر بوالهوس است
پشت دستی که رخ از رنگ حنا می پوشید
صائب امروز چو گل مست و گریبان چاک است
غنچه من که رخ از باد صبا می پوشید