تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۲۹ - چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ
هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید
چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ
مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود
فراق میزند از بخت من بر آن بو سنگ
زدست تو شود آن سنگ لعل، میدانم
به امتحان به کف آور، به دست خود، تو سنگ
اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگ
شود همه زر و گویند در جهان کو سنگ؟
سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد
دهد به خشک دماغان همیشه چربو سنگ
زلطف گر به جهان در، نظر کنی یک دم
روان کند زعرق، صد فرات و صد جو سنگ
اگر زآب حیات تو سنگ تر گردد
حیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ
به آبگینهٔ این دل نظر کن از سر لطف
که میطلب کند از وصل تو به جان او سنگ
عصای هجر تو گویی عصای موسی بود
ز هر دو چشم روان کرد آب و هر دو سنگ
زبخت من، زدل تو سدیست از آهن
که آهن آید فرزند از زن و شو سنگ
کنون زهجر زنم سنگ بر دلم، لیکن
بیاورید ز تبریز نزد من زو سنگ
زبس که روی نهادم به سنگ در تبریز
به هر طرف دهدت خود نشانهٔ رو سنگ
نگردم از هوسش، گر ببارد از سر خشم
به سوی جان و دلم در شمار هر مو سنگ
ولیک از کرم بینظیر شمس الدین
کجاست خاک رهش را، امید و مرجو سنگ؟
دعای جانم این است که جان فدای تو باد
وگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ
رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ
هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید
چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ
مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود
فراق میزند از بخت من بر آن بو سنگ
زدست تو شود آن سنگ لعل، میدانم
به امتحان به کف آور، به دست خود، تو سنگ
اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگ
شود همه زر و گویند در جهان کو سنگ؟
سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد
دهد به خشک دماغان همیشه چربو سنگ
زلطف گر به جهان در، نظر کنی یک دم
روان کند زعرق، صد فرات و صد جو سنگ
اگر زآب حیات تو سنگ تر گردد
حیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ
به آبگینهٔ این دل نظر کن از سر لطف
که میطلب کند از وصل تو به جان او سنگ
عصای هجر تو گویی عصای موسی بود
ز هر دو چشم روان کرد آب و هر دو سنگ
زبخت من، زدل تو سدیست از آهن
که آهن آید فرزند از زن و شو سنگ
کنون زهجر زنم سنگ بر دلم، لیکن
بیاورید ز تبریز نزد من زو سنگ
زبس که روی نهادم به سنگ در تبریز
به هر طرف دهدت خود نشانهٔ رو سنگ
نگردم از هوسش، گر ببارد از سر خشم
به سوی جان و دلم در شمار هر مو سنگ
ولیک از کرم بینظیر شمس الدین
کجاست خاک رهش را، امید و مرجو سنگ؟
دعای جانم این است که جان فدای تو باد
وگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۳ - چگونه برنپرد جان؟ چو از جناب جلال
چگونه برنپرد جان؟ چو از جناب جلال
خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی
چو بانگ موج به گوشش رسد زبحر زلال؟
چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز
چو بشنود خبر ارجعی زطبل و دوال؟
چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی
در آفتاب بقا، تا رهاندش ز زوال؟
چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی
کسی ازو بشکیبد؟ زهی شقا و ضلال
بپر بپر هله ای مرغ، سوی معدن خویش
که از قفص برهیدی و باز شد پر و بال
زآب شور سفر کن به سوی آب حیات
رجوع کن به سوی صدر جان زصف نعال
برو برو تو که ما نیز میرسیم ای جان
ازین جهان جدایی، بدان جهان وصال
چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک
کنیم دامن خود پر زخاک و سنگ و سفال؟
زخاک دست بداریم و بر سما پریم
زکودکی بگریزیم سوی بزم رجال
مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد
جوال را بشکاف و برآر سر زجوال
به دست راست بگیر از هوا تو این نامه
نه کودکی که ندانی یمین خود زشمال
بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار
بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال
ندا رسید روان را روان شو اندر غیب
مثال گنج بگیر و دگر زرنج منال
تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی
تو راست لطف جواب و تو راست علم سوآل
خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی
چو بانگ موج به گوشش رسد زبحر زلال؟
چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز
چو بشنود خبر ارجعی زطبل و دوال؟
چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی
در آفتاب بقا، تا رهاندش ز زوال؟
چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی
کسی ازو بشکیبد؟ زهی شقا و ضلال
بپر بپر هله ای مرغ، سوی معدن خویش
که از قفص برهیدی و باز شد پر و بال
زآب شور سفر کن به سوی آب حیات
رجوع کن به سوی صدر جان زصف نعال
برو برو تو که ما نیز میرسیم ای جان
ازین جهان جدایی، بدان جهان وصال
چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک
کنیم دامن خود پر زخاک و سنگ و سفال؟
زخاک دست بداریم و بر سما پریم
زکودکی بگریزیم سوی بزم رجال
مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد
جوال را بشکاف و برآر سر زجوال
به دست راست بگیر از هوا تو این نامه
نه کودکی که ندانی یمین خود زشمال
بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار
بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال
ندا رسید روان را روان شو اندر غیب
مثال گنج بگیر و دگر زرنج منال
تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی
تو راست لطف جواب و تو راست علم سوآل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۴ - تو را سعادت بادا، در آن جمال و جلال
تو را سعادت بادا، در آن جمال و جلال
هزار عاشق اگر مرد، خون مات حلال
به یک دمم بفروزی، به یک دمم بکشی
چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال
دل آب و قالب کوزهست و خوف بر کوزه؟
چو آب رفت به اصلش، شکسته گیر سفال
تو را چگونه فریبم؟ چه در جوال کنم؟
که اصل مکر تویی و چراغ هر محتال
تو در جوال نگنجی و دام را بدری
که دیده است که شیری رود درون جوال؟
نه گربهیی که روی در جوال و بسته شوی
که شیر پیش تو بر ریگ میزند دنبال
هزار صورت زیبا بروید از دل و جان
چو ابر عشق تو بارید در بیامثال
مثال آن که ببارد زآسمان باران
چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال
چه قبه قبه، کزان قبهها برون آیند
گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال
بگویمت که ازینها کیان برون آیند
شنودم از تکشان بانگ ژغرغ خلخال
ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق
صلای عشق شنو، هر دم از روان بلال
بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق
دری گشایم در غیب خلق را زمقال
همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی، پیشت
برآوریم فغان، چون زنی تو زخم دوال
چگونه طبل نپرد به پر کرمنا
که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال
خود آفتاب جهانی تو، شمس تبریزی
ولی مدام، نه آن شمس کو رسد به زوال
هزار عاشق اگر مرد، خون مات حلال
به یک دمم بفروزی، به یک دمم بکشی
چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال
دل آب و قالب کوزهست و خوف بر کوزه؟
چو آب رفت به اصلش، شکسته گیر سفال
تو را چگونه فریبم؟ چه در جوال کنم؟
که اصل مکر تویی و چراغ هر محتال
تو در جوال نگنجی و دام را بدری
که دیده است که شیری رود درون جوال؟
نه گربهیی که روی در جوال و بسته شوی
که شیر پیش تو بر ریگ میزند دنبال
هزار صورت زیبا بروید از دل و جان
چو ابر عشق تو بارید در بیامثال
مثال آن که ببارد زآسمان باران
چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال
چه قبه قبه، کزان قبهها برون آیند
گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال
بگویمت که ازینها کیان برون آیند
شنودم از تکشان بانگ ژغرغ خلخال
ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق
صلای عشق شنو، هر دم از روان بلال
بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق
دری گشایم در غیب خلق را زمقال
همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی، پیشت
برآوریم فغان، چون زنی تو زخم دوال
چگونه طبل نپرد به پر کرمنا
که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال
خود آفتاب جهانی تو، شمس تبریزی
ولی مدام، نه آن شمس کو رسد به زوال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۵ - دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
ستارهها بنگر از ورای ظلمت و نور
چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال
اگرچه ذره در آن آفتاب درنرسد
ولی زتاب شعاعش، شوند نورخصال
هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو
گشاد از نظرش، صد هزار چشم کمال
دهان ببند زحال دلم، که با لب دوست
خدای داند کو را چه واقعهست و چه حال
مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست
مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال
جراحت همه را از نمک بود فریاد
مرا فراق نمکهاش شد وبال وبال
چو ملک گشت وصالت زشمس تبریزی
نماند حلیهٔ حال و نه التفات به قال
برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
ستارهها بنگر از ورای ظلمت و نور
چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال
اگرچه ذره در آن آفتاب درنرسد
ولی زتاب شعاعش، شوند نورخصال
هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو
گشاد از نظرش، صد هزار چشم کمال
دهان ببند زحال دلم، که با لب دوست
خدای داند کو را چه واقعهست و چه حال
مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست
مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال
جراحت همه را از نمک بود فریاد
مرا فراق نمکهاش شد وبال وبال
چو ملک گشت وصالت زشمس تبریزی
نماند حلیهٔ حال و نه التفات به قال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۶ - اگر درآید ناگه صنم، زهی اقبال
اگر درآید ناگه صنم، زهی اقبال
چو در بتان زند آتش بتم، زهی اقبال
چنان که دی ز جمالش هزار توبه شکست
اگر رسد عجب امروز هم، زهی اقبال
نشستهاند در اومید او قطارقطار
اگر زلطف نماید کرم، زهی اقبال
میان لشکر هجران، که تیغ در تیغ است
سپاه وصل برآرد علم، زهی اقبال
هزار گل بنماید که خار مست شود
هزار خنده برآرد زغم، زهی اقبال
به رغم حرص شکم خوار خوان نهد تا دل
هزار کاسه کشد بیشکم، زهی اقبال
چو عشق دست برآرد، سبک شود قالب
دود به گرد فلک بیقدم، زهی اقبال
چو صبح دم برسد شاه شمس تبریزی
چو آفتاب جهان بیحشم، زهی اقبال
چو در بتان زند آتش بتم، زهی اقبال
چنان که دی ز جمالش هزار توبه شکست
اگر رسد عجب امروز هم، زهی اقبال
نشستهاند در اومید او قطارقطار
اگر زلطف نماید کرم، زهی اقبال
میان لشکر هجران، که تیغ در تیغ است
سپاه وصل برآرد علم، زهی اقبال
هزار گل بنماید که خار مست شود
هزار خنده برآرد زغم، زهی اقبال
به رغم حرص شکم خوار خوان نهد تا دل
هزار کاسه کشد بیشکم، زهی اقبال
چو عشق دست برآرد، سبک شود قالب
دود به گرد فلک بیقدم، زهی اقبال
چو صبح دم برسد شاه شمس تبریزی
چو آفتاب جهان بیحشم، زهی اقبال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۷ - پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
که موج موج عسل بین، به چشم خلق غزل
به روزه دار نیاید زآب جز بانگی
ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل
سماع شرفهٔ آب است و تشنگان در رقص
حیات یابی ازین بانگ آب اقل اقل
بگوید آب زمن رستهیی، به من آیی
به آخر آن جا آیی که بودهیی اول
به جان و سر که ازین آب بر سر ارریزد
هزار طره بروید زمشک بر سر کل
شراب خوار که نامیخت با شراب این آب
کشد خمار پیاپی، تو باش، لاتعجل
که موج موج عسل بین، به چشم خلق غزل
به روزه دار نیاید زآب جز بانگی
ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل
سماع شرفهٔ آب است و تشنگان در رقص
حیات یابی ازین بانگ آب اقل اقل
بگوید آب زمن رستهیی، به من آیی
به آخر آن جا آیی که بودهیی اول
به جان و سر که ازین آب بر سر ارریزد
هزار طره بروید زمشک بر سر کل
شراب خوار که نامیخت با شراب این آب
کشد خمار پیاپی، تو باش، لاتعجل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۸ - به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
که هرچه خواهی میکن، ولی زما مسکل
تو آن ما و من آن تو، همچو دیده و روز
چرا روی زبر من، به هر غلیظ و عتل
بگفت دل که سکستن زتو چگونه بود؟
چگونه بیزدهل زن کند غریو دهل؟
همه جهان دهلند و تویی دهل زن و بس
کجا روند زتو چون که بسته است سبل
جواب داد که خود را دهل شناس و مباش
گهی دهل زن و گاهی دهل که آرد ذل
نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جان
که تا فرس بنجنبد، برو نجنبد جل
دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس است
چنان که مرکب شیر خدای شد دلدل
چو درخور تک دلدل نبود عرصهٔ عقل
زتنگنای خرد تاخت سوی عرصهٔ قل
تو را و عقل تو را، عشق و خارخار چراست؟
که وقت شد که بروید زخار تو آن گل
ازین غم ارچه ترش روست، مژدهها بشنو
که گر شبی، سحر آمد، وگر خماری، مل
زآه آه تو جوشید بحر فضل اله
مسافر امل تو رسید، تا آمل
دمی رسید که هر شوق ازو رسد به مشوق
شهی رسید کزو طوق میشود هر غل
حطام داد ازین جیفه دایهٔ تبدیل
در آفتاب فکنده ست، ظل حق غلغل
ازین همه بگذر، بیگه آمدهست حبیب
شبم یقین شب قدر است، قل للیلی طل
چو وحی سر کند از غیب، گوش آن سر باش
از آن که اذن من الرأس گفت صدر رسل
تو بلبل چمنی، لیک میتوانی شد
به فضل حق چمن و باغ، با دو صد بلبل
خدای را بنگر در سیاست عالم
عقود را بنگر در صناعت انمل
چو مست باشد عاشق، طمع مکن خمشی
چو نان رسد به گرسنه، مگو که لا تأکل
زحرف بگذر و چون آب نقشها مپذیر
که حرف و صوت زدنیاست و هست دنیا پل
که هرچه خواهی میکن، ولی زما مسکل
تو آن ما و من آن تو، همچو دیده و روز
چرا روی زبر من، به هر غلیظ و عتل
بگفت دل که سکستن زتو چگونه بود؟
چگونه بیزدهل زن کند غریو دهل؟
همه جهان دهلند و تویی دهل زن و بس
کجا روند زتو چون که بسته است سبل
جواب داد که خود را دهل شناس و مباش
گهی دهل زن و گاهی دهل که آرد ذل
نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جان
که تا فرس بنجنبد، برو نجنبد جل
دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس است
چنان که مرکب شیر خدای شد دلدل
چو درخور تک دلدل نبود عرصهٔ عقل
زتنگنای خرد تاخت سوی عرصهٔ قل
تو را و عقل تو را، عشق و خارخار چراست؟
که وقت شد که بروید زخار تو آن گل
ازین غم ارچه ترش روست، مژدهها بشنو
که گر شبی، سحر آمد، وگر خماری، مل
زآه آه تو جوشید بحر فضل اله
مسافر امل تو رسید، تا آمل
دمی رسید که هر شوق ازو رسد به مشوق
شهی رسید کزو طوق میشود هر غل
حطام داد ازین جیفه دایهٔ تبدیل
در آفتاب فکنده ست، ظل حق غلغل
ازین همه بگذر، بیگه آمدهست حبیب
شبم یقین شب قدر است، قل للیلی طل
چو وحی سر کند از غیب، گوش آن سر باش
از آن که اذن من الرأس گفت صدر رسل
تو بلبل چمنی، لیک میتوانی شد
به فضل حق چمن و باغ، با دو صد بلبل
خدای را بنگر در سیاست عالم
عقود را بنگر در صناعت انمل
چو مست باشد عاشق، طمع مکن خمشی
چو نان رسد به گرسنه، مگو که لا تأکل
زحرف بگذر و چون آب نقشها مپذیر
که حرف و صوت زدنیاست و هست دنیا پل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۹ - ز خود شدم ز جمال پر از صفا، ای دل
ز خود شدم ز جمال پر از صفا، ای دل
بگفتمش که زهی خوبی خدا، ای دل
غلام توست هزار آفتاب و چشم و چراغ
زپرتو تو ظلال است جانها، ای دل
نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند
گذشت حسن تو از حد و منتها، ای دل
پری و دیو به پیش تو بستهاند کمر
ملک سجود کند واختر و سما، ای دل
کدام دل که برو داغ بندگی تو نیست؟
کدام داغ غمی کش نهیی دوا، ای دل؟
به حکم توست همه گنجهای لم یزلی
چه گنجها که نداری تو در فنا، ای دل؟
نظر زسوختگان وامگیر، کز نظرت
چه کوثر است و دوا، دفع سوز را، ای دل
بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی
بگفت دل که کجایست تا کجا، ای دل
بگفتمش که زهی خوبی خدا، ای دل
غلام توست هزار آفتاب و چشم و چراغ
زپرتو تو ظلال است جانها، ای دل
نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند
گذشت حسن تو از حد و منتها، ای دل
پری و دیو به پیش تو بستهاند کمر
ملک سجود کند واختر و سما، ای دل
کدام دل که برو داغ بندگی تو نیست؟
کدام داغ غمی کش نهیی دوا، ای دل؟
به حکم توست همه گنجهای لم یزلی
چه گنجها که نداری تو در فنا، ای دل؟
نظر زسوختگان وامگیر، کز نظرت
چه کوثر است و دوا، دفع سوز را، ای دل
بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی
بگفت دل که کجایست تا کجا، ای دل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۶۹ - تعال یا مدد العیش والسرور، تعال
تعال یا مدد العیش والسرور، تعال
تعالش یا فرج الهم، فاتح الاقفال
لقاء وجهک فی الهم فالق الاصباح
سقاء جودک فی الفقر منتهی الاقبال
تعال، انک عیسی، فاحی موتانا
تعال، وادفع عنا خدیعة الدجال
تعال، انک داود، فاتخذ زردا
تصون مهجتنا من اصابة الانصال
تعال، انک موسی تشق بحر ردی
لکی تغرق فرعون، سییء الافعال
تعال، انک نوح ونحن فی الطوفان
اما سفینة نوح تعد للاهوال؟
فهم صفاتک لکن تصورت بشرا
فکم لفضلک امثالهم بلا امثال
یحیل طالب دنیا، وجودک الاعلی
و فی وجودک دنیاه باطل ومحال
تعالش یا فرج الهم، فاتح الاقفال
لقاء وجهک فی الهم فالق الاصباح
سقاء جودک فی الفقر منتهی الاقبال
تعال، انک عیسی، فاحی موتانا
تعال، وادفع عنا خدیعة الدجال
تعال، انک داود، فاتخذ زردا
تصون مهجتنا من اصابة الانصال
تعال، انک موسی تشق بحر ردی
لکی تغرق فرعون، سییء الافعال
تعال، انک نوح ونحن فی الطوفان
اما سفینة نوح تعد للاهوال؟
فهم صفاتک لکن تصورت بشرا
فکم لفضلک امثالهم بلا امثال
یحیل طالب دنیا، وجودک الاعلی
و فی وجودک دنیاه باطل ومحال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۲ - بدار دست ز ریشم که بادهیی خوردم
بدار دست ز ریشم که بادهیی خوردم
ز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم
زپیشگاه و زدرگاه نیستم آگاه
به پیشگاه خرابات روی آوردم
خرد که گرد برآورد از تک دریا
هزار سال دود، درنیابد او گردم
فراختر ز فلک گشت سینهٔ تنگم
لطیفتر ز قمر گشت چهرهٔ زردم
دکان جمله طبیبان خراب خواهم کرد
که من سعادت بیمار و داروی دردم
شرابخانهٔ عالم شدهست سینهٔ من
هزار رحمت بر سینهٔ جوامردم
هزار حمد و ثنا مر خدای عالم را
که دنگ عشقم و از ننگ خویشتن فردم
چو خاک شاه شدم، ارغوان ز من رویید
چو مات شاه شدم، جمله لعب را بردم
چو دانهیی که بمیرد هزار خوشه شود
شدم به فضل خدا صد هزار، چون مردم
منم بهشت خدا، لیک نام من عشق است
که از فشار رهد هر دلی کش افشردم
رهد ز تیر فلک، وز سنان مریخش
هران مرید که او را به عشق پروردم
چو آفتاب سعادت رسید سوی حمل
دو صد تموز بجوشید از دی سردم
خموش باش که گر نی ز خوف فتنه بدی
هزار پرده دریدی زبان من هر دم
ز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم
زپیشگاه و زدرگاه نیستم آگاه
به پیشگاه خرابات روی آوردم
خرد که گرد برآورد از تک دریا
هزار سال دود، درنیابد او گردم
فراختر ز فلک گشت سینهٔ تنگم
لطیفتر ز قمر گشت چهرهٔ زردم
دکان جمله طبیبان خراب خواهم کرد
که من سعادت بیمار و داروی دردم
شرابخانهٔ عالم شدهست سینهٔ من
هزار رحمت بر سینهٔ جوامردم
هزار حمد و ثنا مر خدای عالم را
که دنگ عشقم و از ننگ خویشتن فردم
چو خاک شاه شدم، ارغوان ز من رویید
چو مات شاه شدم، جمله لعب را بردم
چو دانهیی که بمیرد هزار خوشه شود
شدم به فضل خدا صد هزار، چون مردم
منم بهشت خدا، لیک نام من عشق است
که از فشار رهد هر دلی کش افشردم
رهد ز تیر فلک، وز سنان مریخش
هران مرید که او را به عشق پروردم
چو آفتاب سعادت رسید سوی حمل
دو صد تموز بجوشید از دی سردم
خموش باش که گر نی ز خوف فتنه بدی
هزار پرده دریدی زبان من هر دم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۳ - نیم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم
نیم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم، به لطف بردارم
رخ تو را زشعاعات خویش نور دهم
سر تو را به ده انگشت مغفرت خارم
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست
اگر ببارم از آن ابر، بر سرت بارم
ببسته است میان لطف من به تیمارت
که دیدهیی برکات وصال و تیمارم
هزار شربت شافی به مهر میجوشد
از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم
بیا به پیش که تا سرمهٔ نوت بکشم
که چشم روشن باشی به فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید؟
که از کمال کرم دستگیر اغیارم
تو را که دزد گرفتم، سپردمت به عوان
که یافت شد به جوال تو صاع انبارم
تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نی
هزار لطف در آن بود، اگر چه قهارم
نه ابن یامین زان زخم یافت یوسف خویش؟
به چشم لطف نظر کن به جمله آثارم
به خلوتش همه تاویل آن بیان فرمود
که من گزاف کسی را به غم نیازارم
خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد
ولی مبر تو گمان بد، ای گرفتارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم، به لطف بردارم
رخ تو را زشعاعات خویش نور دهم
سر تو را به ده انگشت مغفرت خارم
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست
اگر ببارم از آن ابر، بر سرت بارم
ببسته است میان لطف من به تیمارت
که دیدهیی برکات وصال و تیمارم
هزار شربت شافی به مهر میجوشد
از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم
بیا به پیش که تا سرمهٔ نوت بکشم
که چشم روشن باشی به فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید؟
که از کمال کرم دستگیر اغیارم
تو را که دزد گرفتم، سپردمت به عوان
که یافت شد به جوال تو صاع انبارم
تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نی
هزار لطف در آن بود، اگر چه قهارم
نه ابن یامین زان زخم یافت یوسف خویش؟
به چشم لطف نظر کن به جمله آثارم
به خلوتش همه تاویل آن بیان فرمود
که من گزاف کسی را به غم نیازارم
خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد
ولی مبر تو گمان بد، ای گرفتارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۴ - همه جمال تو بینم، چو چشم باز کنم
همه جمال تو بینم، چو چشم باز کنم
همه شراب تو نوشم، چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیث تو آید، سخن دراز کنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند
رهی که آن به سوی توست، ترکتاز کنم
اگر به دست من آید، چو خضر آب حیات
ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم
ز خارخار غم تو، چو خارچین گردم
ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم
ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم
چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم
چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام
به مسجد فلک هفتمین نماز کنم
همه سعادت بینم، چو سوی نحس روم
همه حقیقت گردد، اگر مجاز کنم
مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود
چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم
چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل
چو ذرهها همه را مست و عشقباز کنم
پریر عشق مرا گفت من همه نازم
همه نیاز شو آن لحظهیی که ناز کنم
چو ناز را بگذاری، همه نیاز شوی
من از برای تو خود را همه نیاز کنم
خموش باش، زمانی بساز با خمشی
که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم
همه شراب تو نوشم، چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیث تو آید، سخن دراز کنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند
رهی که آن به سوی توست، ترکتاز کنم
اگر به دست من آید، چو خضر آب حیات
ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم
ز خارخار غم تو، چو خارچین گردم
ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم
ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم
چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم
چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام
به مسجد فلک هفتمین نماز کنم
همه سعادت بینم، چو سوی نحس روم
همه حقیقت گردد، اگر مجاز کنم
مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود
چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم
چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل
چو ذرهها همه را مست و عشقباز کنم
پریر عشق مرا گفت من همه نازم
همه نیاز شو آن لحظهیی که ناز کنم
چو ناز را بگذاری، همه نیاز شوی
من از برای تو خود را همه نیاز کنم
خموش باش، زمانی بساز با خمشی
که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۵ - نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم؟
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم؟
درین سراب فنا چشمهٔ حیات منم؟
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی، که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپردهٔ رضات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمهٔ صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بیجهات منم
اگر چراغدلی دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی، دان که کدخدات منم
درین سراب فنا چشمهٔ حیات منم؟
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی، که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپردهٔ رضات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمهٔ صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بیجهات منم
اگر چراغدلی دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی، دان که کدخدات منم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۶ - بیار باده که دیر است در خمار توام
بیار باده که دیر است در خمار توام
اگر چه دلق کشانم، نه یار غار توام؟
بیار رطل و سبو، کارم از قدح بگذشت
غلام همت و داد بزرگوار توام
درین زمان که خمارم، مطیع من میباش
چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام
بیار جام انا الحق، شراب منصوری
درین زمان که چو منصور زیر دار توام
به یاد آر سخنها و شرطها که زالست
قرار دادی با من، بران قرار توام
بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی
عجبتر اینک درین لحظه من سوار توام
میان حلقه به ظاهر تو در دوار منی
ولی چو درنگرم نیک، در دوار توام
به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهره
که من عدو قدحهای زهربار توام
چو شیشه زان شدهام تا که جام شه باشم
شها بگیر به دستم، که دست کار توام
عجب که شیشه شکافید و می نمیریزد
چگونه ریزد؟ داند که بر کنار توام
اگر به قد چو کمانم، ولی ز تیر توام
چو زعفران شدم اما به لاله زار توام
چگونه کافر باشم، چو بت پرست توام؟
چگونه فاسق باشم؟ شرابخوار توام
بیا بیا که تو راز زمانه میدانی
بپوش راز دل من، که رازدار توام
چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من
گمان فتاد رخم را که هم عذار توام
شمرد مرغ دلم حلقههای دام تو را
از آن خویش شمارم، که در شمار توام
اگر چه در چه پستم، نه سربلند توام؟
وگر چه اشتر مستم، نه در قطار توام؟
میان خون، دل پرخون بگفت خاک تو را
اگر چه غرقهٔ خونم، نه در تغار توام؟
اگر چه مال ندارم، نه دستمال توام؟
اگر چه کار ندارم، نه مست کار توام؟
برآی مفخر آفاق شمس تبریزی
که عاشق رخ پرنور شمسوار توام
اگر چه دلق کشانم، نه یار غار توام؟
بیار رطل و سبو، کارم از قدح بگذشت
غلام همت و داد بزرگوار توام
درین زمان که خمارم، مطیع من میباش
چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام
بیار جام انا الحق، شراب منصوری
درین زمان که چو منصور زیر دار توام
به یاد آر سخنها و شرطها که زالست
قرار دادی با من، بران قرار توام
بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی
عجبتر اینک درین لحظه من سوار توام
میان حلقه به ظاهر تو در دوار منی
ولی چو درنگرم نیک، در دوار توام
به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهره
که من عدو قدحهای زهربار توام
چو شیشه زان شدهام تا که جام شه باشم
شها بگیر به دستم، که دست کار توام
عجب که شیشه شکافید و می نمیریزد
چگونه ریزد؟ داند که بر کنار توام
اگر به قد چو کمانم، ولی ز تیر توام
چو زعفران شدم اما به لاله زار توام
چگونه کافر باشم، چو بت پرست توام؟
چگونه فاسق باشم؟ شرابخوار توام
بیا بیا که تو راز زمانه میدانی
بپوش راز دل من، که رازدار توام
چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من
گمان فتاد رخم را که هم عذار توام
شمرد مرغ دلم حلقههای دام تو را
از آن خویش شمارم، که در شمار توام
اگر چه در چه پستم، نه سربلند توام؟
وگر چه اشتر مستم، نه در قطار توام؟
میان خون، دل پرخون بگفت خاک تو را
اگر چه غرقهٔ خونم، نه در تغار توام؟
اگر چه مال ندارم، نه دستمال توام؟
اگر چه کار ندارم، نه مست کار توام؟
برآی مفخر آفاق شمس تبریزی
که عاشق رخ پرنور شمسوار توام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۷ - به غم فرونروم، باز سوی یار روم
به غم فرونروم، باز سوی یار روم
دران بهشت و گلستان و سبزهزار روم
ز برگریز خزان فراق سیر شدم
به گلشن ابد و سرو پایدار روم
من از شمار بشر نیستم، وداع، وداع
به نقل و مجلس و سغراق بیشمار روم
نمیشکیبد ماهی ز آب من چه کنم؟
چو آب سجدهکنان سوی جویبار روم
به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد
همان به است که اکنون به اختیار روم
ز داد عشق بود کار و بار سلطانان
به عشق درنروم، در کدام کار روم؟
شنیدهام که امیر بتان به صید شدهست
اگر چه لاغریام، سوی مرغزار روم
چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار
به عشق دل به دهان سگ شکار روم
چو بر براق سعادت کنون سوار شدم
به سوی سنجق سلطان کامیار روم
جهان عشق به زیر لوای سلطانیست
چو از رعیت عشقم، بدان دیار روم
منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان
بدان جهان و بدان جان بیغبار روم
غبار تن نبود، ماه جان بود آن جا
سزد سزد که بران چرخ، برقوار روم
اگر کلیم حلیمم، بدان درخت شوم
وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم
خموش کی هلدم تشنگی این یاران
مگر که از بر یاران به یار غار روم
جوار مفخر آفاق شمس تبریزی
بهشت عدن بود هم در آن جوار روم
دران بهشت و گلستان و سبزهزار روم
ز برگریز خزان فراق سیر شدم
به گلشن ابد و سرو پایدار روم
من از شمار بشر نیستم، وداع، وداع
به نقل و مجلس و سغراق بیشمار روم
نمیشکیبد ماهی ز آب من چه کنم؟
چو آب سجدهکنان سوی جویبار روم
به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد
همان به است که اکنون به اختیار روم
ز داد عشق بود کار و بار سلطانان
به عشق درنروم، در کدام کار روم؟
شنیدهام که امیر بتان به صید شدهست
اگر چه لاغریام، سوی مرغزار روم
چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار
به عشق دل به دهان سگ شکار روم
چو بر براق سعادت کنون سوار شدم
به سوی سنجق سلطان کامیار روم
جهان عشق به زیر لوای سلطانیست
چو از رعیت عشقم، بدان دیار روم
منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان
بدان جهان و بدان جان بیغبار روم
غبار تن نبود، ماه جان بود آن جا
سزد سزد که بران چرخ، برقوار روم
اگر کلیم حلیمم، بدان درخت شوم
وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم
خموش کی هلدم تشنگی این یاران
مگر که از بر یاران به یار غار روم
جوار مفخر آفاق شمس تبریزی
بهشت عدن بود هم در آن جوار روم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۸ - مرا اگر تو نخواهی، منت به جان خواهم
مرا اگر تو نخواهی، منت به جان خواهم
وگر درم نگشایی، مقیم درگاهم
چو ماهیام که بیفکند موج بیرونش
به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم
کجا روم به سر خویش؟ کی دلی دارم؟
من و تن و دل من، سایهٔ شهنشاهم
به توست بیخودیام، گر خراب و سرمستم
به توست آگهی من، اگر من آگاهم
نه دلربام تویی گر مرا دلی باقیست؟
نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم؟
نه از حلاوت حلوای بیحد لب توست
که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم؟
ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم
چو هی، نشسته به پهلوی لام اللهم
ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم
چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم
نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم
اگر تتار غمت خشم و ترکییی آرد
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم
اگر چه کاهل و بیگاه خیز قافلهام
به سوی توست سفرهای گاه و بیگاهم
برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو
که زیر عقدهٔ هجرت بمانده چون ماهم
وگر درم نگشایی، مقیم درگاهم
چو ماهیام که بیفکند موج بیرونش
به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم
کجا روم به سر خویش؟ کی دلی دارم؟
من و تن و دل من، سایهٔ شهنشاهم
به توست بیخودیام، گر خراب و سرمستم
به توست آگهی من، اگر من آگاهم
نه دلربام تویی گر مرا دلی باقیست؟
نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم؟
نه از حلاوت حلوای بیحد لب توست
که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم؟
ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم
چو هی، نشسته به پهلوی لام اللهم
ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم
چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم
نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم
اگر تتار غمت خشم و ترکییی آرد
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم
اگر چه کاهل و بیگاه خیز قافلهام
به سوی توست سفرهای گاه و بیگاهم
برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو
که زیر عقدهٔ هجرت بمانده چون ماهم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۹ - اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
ز شرطها بگذشتیم و رایگان کردیم
اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد
نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم؟
اگر چه بام بلند است آسمان، مگریز
چه غم خوری ز بلندی، چو نردبان کردیم
پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپری
اگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم
اگر چه جان مدد جسم شد، کثیفی یافت
لطافتش بنمودیم و باز جان کردیم
اگر تو دیوی، ما دیو را فرشته کنیم
وگر تو گرگی، ما گرگ را شبان کردیم
تو ماهییی که به بحر عسل بخواهی تاخت
هزار بارت از آن شهد در دهان کردیم
اگر چه مرغ ضعیفی، بجوی شاخ بلند
برین درخت سعادت که آشیان کردیم
بگیر ملک دو عالم، که مالک الملکیم
بیا به بزم، که شمشیر در میان کردیم
هزار ذره از این قطب آفتابی یافت
بسا قراضهٔ قلبی که ماش کان کردیم
بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرم
فسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم
گر آب روح مکدر شد اندرین گرداب
ز سیلها و مددهاش خوش عنان کردیم
چرا شکفته نباشی؟ چو برگ میلرزی؟
چه ناامیدی از ما؟ که را زیان کردیم؟
بسا دلی که چو برگ درخت میلرزید
به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم
الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی
چه شد بلی تو، چون غیب را عیان کردیم؟
پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیا
که ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم
خموش باش که تا سر به سر زبان گردی
زبان نبود زبان تو، ما زبان کردیم
ز شرطها بگذشتیم و رایگان کردیم
اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد
نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم؟
اگر چه بام بلند است آسمان، مگریز
چه غم خوری ز بلندی، چو نردبان کردیم
پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپری
اگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم
اگر چه جان مدد جسم شد، کثیفی یافت
لطافتش بنمودیم و باز جان کردیم
اگر تو دیوی، ما دیو را فرشته کنیم
وگر تو گرگی، ما گرگ را شبان کردیم
تو ماهییی که به بحر عسل بخواهی تاخت
هزار بارت از آن شهد در دهان کردیم
اگر چه مرغ ضعیفی، بجوی شاخ بلند
برین درخت سعادت که آشیان کردیم
بگیر ملک دو عالم، که مالک الملکیم
بیا به بزم، که شمشیر در میان کردیم
هزار ذره از این قطب آفتابی یافت
بسا قراضهٔ قلبی که ماش کان کردیم
بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرم
فسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم
گر آب روح مکدر شد اندرین گرداب
ز سیلها و مددهاش خوش عنان کردیم
چرا شکفته نباشی؟ چو برگ میلرزی؟
چه ناامیدی از ما؟ که را زیان کردیم؟
بسا دلی که چو برگ درخت میلرزید
به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم
الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی
چه شد بلی تو، چون غیب را عیان کردیم؟
پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیا
که ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم
خموش باش که تا سر به سر زبان گردی
زبان نبود زبان تو، ما زبان کردیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۰ - چه روز باشد کین جسم و رسم بنوردیم
چه روز باشد کین جسم و رسم بنوردیم
میان مجلس جان حلقه حلقه میگردیم
همیخوریم می جان به حضرت سلطان
چنان که بیلب و ساغر، نخست میخوردیم
خراب و مست به ساقی جان همیگوییم
برآر دست، که ما دستها برآوردیم
بیار نقل که ما نقل کردهایم این سو
بیار بادهٔ احمر، که زار و رخ زردیم
بکن سلام که تسلیم ابتلای توایم
بپرس گرم، که افسردهٔ دم سردیم
جوابمان دهد آن ساقیام که نوش خورید
که ما به نورفشانی چو مه جوامردیم
تو ملک کدکن وهب لی بگو سلیمانوار
که ما به منع عطا، مور را نیازردیم
ز هجر و فرقت ما درد و غم بسی دیدیم
درآی در بر ما، ما دوای هر دردیم
دل آر خسته به خار جفا و گل بستان
چه تحفه آری ما ورد را؟ که ما وردیم
اگر ز مونس و جفتان خود جدا ماندی
بیا که در کرم و حسن لطف ما فردیم
اگر تو کار نکردی و مفلسی از خیر
بیا که کار چو تو صد هزار، ما کردیم
بیار اشک چو مشتاق و گرد را بنشان
که روی ماه نبینیم تا درین گردیم
خمش گزاف مینداز مهره اندر طاس
به ما گذار، که ما اوستاد این نردیم
میان مجلس جان حلقه حلقه میگردیم
همیخوریم می جان به حضرت سلطان
چنان که بیلب و ساغر، نخست میخوردیم
خراب و مست به ساقی جان همیگوییم
برآر دست، که ما دستها برآوردیم
بیار نقل که ما نقل کردهایم این سو
بیار بادهٔ احمر، که زار و رخ زردیم
بکن سلام که تسلیم ابتلای توایم
بپرس گرم، که افسردهٔ دم سردیم
جوابمان دهد آن ساقیام که نوش خورید
که ما به نورفشانی چو مه جوامردیم
تو ملک کدکن وهب لی بگو سلیمانوار
که ما به منع عطا، مور را نیازردیم
ز هجر و فرقت ما درد و غم بسی دیدیم
درآی در بر ما، ما دوای هر دردیم
دل آر خسته به خار جفا و گل بستان
چه تحفه آری ما ورد را؟ که ما وردیم
اگر ز مونس و جفتان خود جدا ماندی
بیا که در کرم و حسن لطف ما فردیم
اگر تو کار نکردی و مفلسی از خیر
بیا که کار چو تو صد هزار، ما کردیم
بیار اشک چو مشتاق و گرد را بنشان
که روی ماه نبینیم تا درین گردیم
خمش گزاف مینداز مهره اندر طاس
به ما گذار، که ما اوستاد این نردیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۱ - اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم
اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم
وگر سگان تو را فرش سیم خام کنیم
وگر همای تو را هر سحر که میآید
ز جان و دیده و دل حلقههای دام کنیم
وگر هزار دل پاک را، به هر سر راه
به دست نامهٔ پرخون، به تو پیام کنیم
وگر چو نقره و زر، پاک و خالص از پی تو
میان آتش تو، منزل و مقام کنیم
به ذات پاک منزه که بعد این همه کار
به هر طرف نگرانیم، تا کدام کنیم
قرار عاقبت کار هم برین افتاد
که خویش را همه حیران و خیره نام کنیم
و آنگهی که رسد بادههای حیرانان
ز شیشه خانهٔ دل صد هزار جام کنیم
چو سیم بر به صفا تنگمان به بر گیرد
فلک که کرهٔ تند است، ماش رام کنیم
چو مغز روح از آن بادهها به جوش آید
چهار حد جهان را به تک دو گام کنیم
ز شمس تبریز انگشتری چو بستانیم
هزار خسرو تمغاج را غلام کنیم
وگر سگان تو را فرش سیم خام کنیم
وگر همای تو را هر سحر که میآید
ز جان و دیده و دل حلقههای دام کنیم
وگر هزار دل پاک را، به هر سر راه
به دست نامهٔ پرخون، به تو پیام کنیم
وگر چو نقره و زر، پاک و خالص از پی تو
میان آتش تو، منزل و مقام کنیم
به ذات پاک منزه که بعد این همه کار
به هر طرف نگرانیم، تا کدام کنیم
قرار عاقبت کار هم برین افتاد
که خویش را همه حیران و خیره نام کنیم
و آنگهی که رسد بادههای حیرانان
ز شیشه خانهٔ دل صد هزار جام کنیم
چو سیم بر به صفا تنگمان به بر گیرد
فلک که کرهٔ تند است، ماش رام کنیم
چو مغز روح از آن بادهها به جوش آید
چهار حد جهان را به تک دو گام کنیم
ز شمس تبریز انگشتری چو بستانیم
هزار خسرو تمغاج را غلام کنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۲ - به حق آن که بخواندی مرا ز گوشهٔ بام
به حق آن که بخواندی مرا ز گوشهٔ بام
اشارتی که بکردی به سر به جای سلام
به حق آن که گشادی کمر که مینروم
که شد قمر کمرت را چو من کمینه غلام
به حق آن که نداند دل خیال اندیش
مثالهای خیال مرا به وقت پیام
به حق آن که به فراش گفتهیی که بروب
ز چند گنده بغل خانه را برای کرام
به حق آن که گزیدی دو لب که جام بگیر
بنوش جام و رها کن حدیث پخته و خام
به حق آن که تو را دیدم و قلم افتاد
ز دست عشق نویسم، به پیش تو ناکام
به حق آن که گمانهای بد فرستی تو
به هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام
به حق حلقهٔ رندان که باده مینوشند
به پیش خلق هویدا، میان روز صیام
هزار شیشه شکستند و روزهشان نشکست
از آن که شیشهگر عشق ساختهست آن جام
به ماه روزه، جهودانه می مخور تو به شب
بیا به بزم محمد، مدام نوش مدام
میان گفت بدم من که سست خندیدی
که ای سلیم دل آخر کشیدهدار لگام
بگفتمش چو دهان مرا نمیدوزی
بدوز گوش کسی را که نیست یار تمام
به حق آن که حلال است خون من بر تو
که بر عدو سخنم را حرام دار حرام
خیال من ز ملاقات شمس تبریزی
هزار صورت بیند عجب پی اعلام
اشارتی که بکردی به سر به جای سلام
به حق آن که گشادی کمر که مینروم
که شد قمر کمرت را چو من کمینه غلام
به حق آن که نداند دل خیال اندیش
مثالهای خیال مرا به وقت پیام
به حق آن که به فراش گفتهیی که بروب
ز چند گنده بغل خانه را برای کرام
به حق آن که گزیدی دو لب که جام بگیر
بنوش جام و رها کن حدیث پخته و خام
به حق آن که تو را دیدم و قلم افتاد
ز دست عشق نویسم، به پیش تو ناکام
به حق آن که گمانهای بد فرستی تو
به هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام
به حق حلقهٔ رندان که باده مینوشند
به پیش خلق هویدا، میان روز صیام
هزار شیشه شکستند و روزهشان نشکست
از آن که شیشهگر عشق ساختهست آن جام
به ماه روزه، جهودانه می مخور تو به شب
بیا به بزم محمد، مدام نوش مدام
میان گفت بدم من که سست خندیدی
که ای سلیم دل آخر کشیدهدار لگام
بگفتمش چو دهان مرا نمیدوزی
بدوز گوش کسی را که نیست یار تمام
به حق آن که حلال است خون من بر تو
که بر عدو سخنم را حرام دار حرام
خیال من ز ملاقات شمس تبریزی
هزار صورت بیند عجب پی اعلام