تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰۲ - ای جان به چه ارزی تو که جانانه نداری
ای جان به چه ارزی تو که جانانه نداری
ای شمع بمیری تو که پروانه نداری
در حلقه دامش نکنی یاد زگلزار
ای مرغ گرفتار مگر خانه نداری
جویند بویرانه دل گنج محبت
ای شهر خرابی تو که ویرانه نداری
ای عشق خراب از تو جهانی و تو پنهان
آخر چه شرابی تو که میخانه نداری
ای شیخ مرا سبحه و سجاده میاور
در دست مگر ساغر و پیمانه نداری
از بس دل آشفته در آنجا شده انبوه
در حلقه آنزلف ره شانه نداری
با غبغب او دم مزن ای سیب ببستان
چون نیست ترا آن دهن و چانه نداری
از ذکر ملک چند کنی فخر سپهرا
گویا خبر ازنعره مستانه نداری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۱۶ - از هیچ کسی ساخته غیر از تو دهانی
از هیچ کسی ساخته غیر از تو دهانی
جز تو بخیالی که کند تنک میانی
گر ماه بود قوه گفتار ندارد
ور غنچه بود پیش تواش نیست دهانی
گفتند حکیمان سخن از مسئله جزء
از نقطه موهوم لبت کرد بیانی
ای زلف تو بر گردن خورشید کمندی
ای ابروی پیوسته تو بر ماه کمانی
در انجمن حسن توئی شمع فروزان
وندر چمن ناز تو خود سرو چمانی
دل بود طپان در برم از چشمک خونریز
نیک آمدی ای خط که مرا حرز امانی
بر کشته اغیار چو باران بهاری
بر خرمن احباب همه برق یمانی
زلفین خمیده بخطت دید وهمی گفت
نظاره گیت پیر شد اما تو جوانی
تو خود همه آنی که تو دانی بنکوئی
من خود چه بگویم که چنینی و چنانی
از لطف ببخشا تو بر آشفته مسکین
چون صاحب عصری تو و سلطان زمانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۲۵ - ای زمزمه عشق تو در هر سر و کوئی
ای زمزمه عشق تو در هر سر و کوئی
وزیاد تو در هر گذری هائی و هوئی
سرگشته چو گودر همه آفاق چه گردی
خوش آنکه چو من خاک شود بر سو کوئی
پروانه صفت بر همه شمعی چه زنی پر
یا چند چو بلبل زپی رنگی و بوئی
شمع و گل و بتخانه و کعبه همه یکجاست
ای احول کج بین تو بهر کوی چه جوئی
نقاش یکی بود و زد این نقش مخالف
هر کس پی رنگی شده آواره بسوئی
آن دیده بدست آر که نقاش شناسی
بیهوده مکن هر نفسی روی بروئی
اندر حرم عشق نمازش نپسندند
آنرا که زخون دل خود نیست وضوئی
بگذار که تا بر در میخانه شوم خاک
شاید که از آن خاک بسازند سبوئی
از باغ چه جوئی سر کوی صنمی گیر
گیرم که بود سرو و گلی بر لب جوئی
بردار رود گر سر آشفته چو منصور
سودای تو از سر ننهد یک سر موئی
گر عرضه نمایند بهشتت بقیامت
جز بر در حیدر نروی بر سر کوئی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۲۹ - مشتاق بود گوش به رودی و سرودی
مشتاق بود گوش به رودی و سرودی
مطرب به نواساز بکن چنگی ورودی
در پرده عشاق مزن شور مخالف
آهنگ مؤالف زن و وزر است سرودی
شاید که برد ضرب اصولت به حجازم
کاز فرع نبرده است کسی رده بحدودی
ای شاهد شنگول پناهی تو بمستان
برخیز و بجا آر قیامی و قعودی
در میکده امشب همه ذکر ملکوت است
دارند مگر خیل ملک قوس صعودی
بگذاشت لبم بر لب و گفتیم بسی راز
بانی همه شب بود مرا گفت و شنودی
ساقی بده آن قلزم مواج حقیقت
کاین بحر سرابست همه بود و نبودی
آن جامه بیرنگ ده از کارگه عشق
کاز رخت تعلق ننهم تاری و پودی
ای شاهد قدسی زتو چون چشم بپوشم
کم مردمک چشمی و در عین شهودی
ما سایه و خورشید توئی ای شه مردان
ما جمله فروعیم و تو خود اصل وجودی
مردود ابد بود چو شیطان زدر دوست
جبریل نمیکرد اگر بر تو سجودی
از دست یداله بکش سوی بهشتش
آشفته که در نار عمل کرده خلودی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۰ - باغی و فراغی و حریفی و کتابی
باغی و فراغی و حریفی و کتابی
چنگی و ربابی و شرابی و کبابی
ای رند چو امروز میسر شدت اینها
تا کی غم فردا چه حسابی چه کتابی
گر یار ندیم است چه جنت چه جهنم
کار ار بکریم است چه جرمی چه صوابی
گر بوالهوسی گر چه هم آغوش که دوری
گر عاشق یاری چه حضوری چه غیابی
با گزلک وحدت بکن آن چشم دوبینی
بردار خودی را چه نقابی چه حجابی
گر میرسد از دوست چه شهدی چه شرنگی
هست ار زلب او چه خطائی چه عتابی
گر قبله حرم نه چه وضوئی چه نمازی
گر شد چو مخاطب چه سئوالی چه جوابی
آنجا که کرم نیست چه سنگی و چه سیمی
چون تشنه دهد جان چه سرابی و چه آبی
در آدم و حیوان محکی نیست بجز عشق
عشق ار نکند جلوه چه انسان چه دوابی
آشفته شو و عشق علی ورز و میندیش
اینست ثوابی که نترسی زعقابی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵۴ - در طور دلم نور صفت جلوه گر آیی
در طور دلم نور صفت جلوه گر آیی
شب شعله شوی باز و چو شمعم به سر آیی
سودا نهمت نام و یا عشق کدامی
هر روزه به رنگ دگری جلوه گر آیی
گه بانگ انا لحق به سر دار، برآری
منصور صفت گه به سردار برآیی
گه در دم نائی بدمی نغمه دلکش
گه ناله جان سوزی از نی بدر آیی
یعقوب شوی گاه به یوسف بنهی دل
گه گاه به رنگ پدر و گه پسر آیی
گه گلبن و گه گل به سر شاخ به گلزار
گه بلبل و بر جلوه گل نغمه گر آیی
گه می شوی اندر خم استاد فلاطون
گه ساقی و گه نشئه و گاهی اثر آیی
گه دجله نیلی به ره موسی فرعون
گه بهر خلیل الله باغ از شرر آیی
گه بردم عیسی به دمی پرورش روح
گه اژدر موسی شده و سحر خور آیی
گه لیلی طنازی اندر حشم ناز
مجنون شوی آنگاه به کوه و کمر آیی
اندر همه ذرات عیانی و نهانی
نادیده و بینند چو نور بصر آیی
بازآ به سرم یار خدا را زسر مهر
تا سعد شود نحس چو تو در صفر آیی
گر ماه صفر نحس توئی اصل سعادت
اکسیر نحاسی و بمس خورده از آیی
هم مظهر حقی توو هم مظهر آثار
نبود عجب ار زآنکه بهر رنگ برآیی
آشفته به درگاه تو ای شاهد پنهان
گر جور بسی برده تواش دادگر آیی
شاهنشه امکانی و در طوس غریبی
شاید که غریبان را وقتی بسر آیی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۳ - تا چند کنی خون دل صاحب نظران را
تا چند کنی خون دل صاحب نظران را
بر سنگ زنی شیشه ی خونین جگران را
از یاری اختر مطلب کام در افلاک
با سنگ در خانه مزن شیشه گران را
با غارت عشق تو چه از داغ دل آید
از مهر سر کیسه چه غم، کیسه بران را
ما را غم خود نیست، ولی چند توان دید
چون ریگ روان، تشنگی همسفران را
بگذر چو قیامت به سر خاک شهیدان
از خویش خبردار کن این بی خبران را
دل را غم خود بس، که جز آسیب نبیند
بر سینه زند شیشه چو سنگ دگران را
جز عیب سلیم اهل حسد کار ندارند
نبود هنری بهتر ازین بی هنران را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۵ - در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آب
در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آب
تا چند به عالم تو زنی آتش و من آب
تا کی به تمنای گل روی تو باشم
سرگشته ی عالم چو بر اطراف چمن آب
هرگاه گذشتی به دل، از اشک سبک خیز
یک نیزه چو فواره گذشت از سر من آب
سرچشمه ی حیوان به سکندر بگذارد
یک بار خورد خضر گر از چاه ذقن آب
در خاک غریبی جگرم تشنه لبی سوخت
چون ابر عبث برنگرفتم ز وطن آب
دریابد اگر چاشنی تلخی عمرم
از آب بقا خضر کشد دست و دهن آب
همچشم حبابم که اگر چاک نباشد
پیراهن من می شود از شرم به تن آب
از عیب کسی هر که به رویش سخنی گفت
از خجلت آن می شود آیینه ی من آب
سوی چمن عشق، سلیم از پی تسلیم
از موج و حباب آمده با تیغ و کفن آب
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - ساقی چه دهی پند من این بزم شراب است
ساقی چه دهی پند من این بزم شراب است
از گریه مرا منع مکن، عالم آب است
از عشق تو آسان نتوان جست، که دارد
دستی که گلوگیرتر از پای حساب است
از آینه ی ناصیه در حلقه ی مستان
معلوم تنک ظرفی ما همچو حباب است
آن نامه که ما راز دل خویش نویسیم
هر نقطه درو ترجمه ی چارکتاب است
بس خام که شد پخته ز آمیزش مستان
در انجمن این زمزمه ی مرغ کباب است
از بخت زبون ناله ی ما صرفه ندارد
خاموش نشستیم که دیوانه به خواب است
تا چند شماری ورق و هیچ ندانی
زاهد به خدا این چه حساب و چه کتاب است
مجنون ترا سلسله از پا ننشاند
در راه تو هر حلقه ی زنجیر، رکاب است
هر گاه به موری رسم، از بیم مکافات
گویی به سر رهگذرم شیر به خواب است
هر قاصد و هر نامه بری رفت به مقصد
مکتوب سلیم است که در بند جواب است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - ما را نه سر گل، نه تمنای گلاب است
ما را نه سر گل، نه تمنای گلاب است
در مجلس مستان، عرق فتنه شراب است
ویرانه ی ما رونق میخانه شکسته ست
تا صورت دیوار درو مست و خراب است
در هند عجب نیست گر از باده گذشتیم
یاران همه رنجش طلب و می شکراب است
در میکده کس خرقه ی سالوس نگیرد
این جنس تو صوفی به در صومعه باب است
واعظ به بهار از صفت باده میندیش
کز سبزه چو مخمل در و دیوار به خواب است
مستان چمن را به خزان حال چه پرسی
گل رفته و می هم ز قدح پا به رکاب است
هرگز به کسی آفتی از من نرسیده ست
همچون گل و می آتشم از عالم آب است
معذروی اگر قدر دل خویش ندانی
گل را چه خبر زین که به دستش چه کتاب است
مشکل که رسد در ره شوق تو به جایی
آن پای که در حلقه ی زنجیر رکاب است
پیمودن کشت امل ما چه ضرور است
از برق بپرسید که این چند طناب است
امشب چو سلیمم سر پیمانه کشی نیست
بر زخم دلم بی لب او، می نمک آب است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - چشم تو ز بیماری خود بر سر ناز است
چشم تو ز بیماری خود بر سر ناز است
مژگان تو همچون شب بیمار دراز است
راهی چو سوی کعبه ی دل نیست، چه حاصل
کز جاده این بادیه چون سینه ی باز است
از سلسله ی بندگی آزاد کسی نیست
در طاعت افلاک، زمین مهر نماز است
آهنگ شکست بت و بتخانه بهانه ست
از هند همین مطلب محمود، ایاز است
تکلیف به آتش نتوان کرد کسی را
چون شمع، زبانم به سر خویش دراز است
بی نغمه سلیم از گل و می دست کشیدیم
شیرازه ی هنگامه ی ما رشته ی ساز است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - میخانه ی ما چون طرب آباد بهار است
میخانه ی ما چون طرب آباد بهار است
از برگ گلش خشت چو بنیاد بهار است
گل کرد جنونم ز رگ و ریشه به صد رنگ
اینها همه از لطف تو ای باد بهار است!
آن مرغ که از صحبت گل خوی گرفته ست
کارش همه در فصل خزان، یاد بهار است
خواهی که درین باغ کنی کسب شکفتن
شاگرد خزان باش که استاد بهار است
لیلی چمن: بید، که مجنون لقب اوست
گویی که مگر بال پریزاد بهار است
دارند خروشی به چمن سرو و صنوبر
از شوق تو اینها همه فریاد بهار است
کس باخبر از کار خود و سستی آن نیست
هر برگ گل آیینه ی فولاد بهار است
دیروزه ند اطفال گل و لاله ی نوخیز
در باغ، خزان است که همزاد بهار است
فریاد سلیم از جگرم دود برآورد
چون مرغ گرفتار که در یاد بهار است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - زاهد همه عمرم به می ناب گذشته ست
زاهد همه عمرم به می ناب گذشته ست
چون سبزه ی جو از سر من آب گذشته ست
تا دامن دل رفته مرا چاک گریبان
کارم ز رفوکاری احباب گذشته ست
هر جرعه ی آبم به گلو تیغ گذارد
تا باز چه در خاطر قصاب گذشته ست
گردید تر آن چشم چو افتاد به اشکم
چون آهوی صحرا که ز سیلاب گذشته ست
بر غیر، غم عشق تو آسان ز وصال است
این بادیه را در شب مهتاب گذشته ست
داند که به کوشش نرود کار کسی پیش
هر کس که به سروقت رسن تاب گذشته ست
بی ناله و بی اشک سلیم از غم دل نیست
عمرش به همین طور چو دولاب گذشته ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - رنگ سخنت زان لب جان پرور سرخ است
رنگ سخنت زان لب جان پرور سرخ است
رنگین بود آن نقل که از شکر سرخ است
آن لعل که در گوش تو ای زهره جبین است
بر خرمن ما سوختگان اخگر سرخ است
از موج سرشکم چو پر طایر بسمل
مرغان هوا را همه بال و پر سرخ است
از سوختنم دامان آفاق لبالب
چون سوده ی شنجرف ز خاکستر سرخ است
احسان جهان هر چه بود شکوه ندارد
هر زر که برآرند ز آتش، زر سرخ است
پرهیز سلیم از دل افروخته ی ما
دوزخ شرری ز آتش این مجمر سرخ است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - کی بزم اسیران ترا شمع و چراغ است
کی بزم اسیران ترا شمع و چراغ است
اینجا پر پروانه سیه چون پر زاغ است
دارم هوس نکهتی از سنبل زلفش
افسوس که بخت سیهم موی دماغ است
از محفل حسن تو رسد فیض به خوبان
خورشید کمر بسته ی این پای چراغ است
یک دم ز غم و درد من آسوده نباشد
هسمایه، چو آن عضو که نزدیک به داغ است
بگشود سلیم از تو درگلشن معنی
سین سر نام تو کلید در باغ است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است
از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است
هشدار که کم ظرفی و پیمانه بزرگ است
بگذر ز سر عشق [و] تمنای دگر کن
ای مور، ضعیفی تو و این دانه بزرگ است
طفلان همه خندند بر آن پیر که گوید
گستاخ مباشید که دیوانه بزرگ است
در عشق اگر یک نفس آرام ندارد
معذور بود، مطلب پروانه بزرگ است
از چاک دلم مرتبه ی دوست توان یافت
آن را که بزرگ است، در خانه بزرگ است
دیوانه بسی هست به عالم چو سلیما
معلوم ازان نیست که ویرانه بزرگ است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - خصمی به میان من و غیر از سخن توست
خصمی به میان من و غیر از سخن توست
بادام دو مغزی، دو زبان در دهن توست
چشمی به ره نکهت خود داشته دایم
پیراهن یوسف که کنون پیرهن توست
افسانه ی یوسف که گرفته ست جهان را
دانم سخن است آن همه، اما سخن توست
ایمن مشو از خضر که از سادگی او را
رهبر تو گمان می بری و راهزن توست
این گرد و غباری که برد باد به هر سوی
ای دل بگشا دیده که خاک وطن توست
فریاد سلیم از جگرم دود برآورد
رحم است بر آن مرغ که دور از چمن توست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - امشب که ز بختم به سوی بزم تو راه است
امشب که ز بختم به سوی بزم تو راه است
چون شمع، سراپای تنم وقف نگاه است
بی ابروی او بس که شب عید ملولم
در دیده هلالم چو پر زاغ سیاه است
جز نرمی خویشم ز کسی نیست حمایت
آیینه ام و موم مرا پشت و پناه است
آنجا که به یک شعله بسوزند جهان را
درویش اگر آه کشد، دشمن شاه است
حاجت چو سلیمم به گلستان کسی نیست
چون شمع مرا شعله گل طرف کلاه است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - من تشنه ی آن چشمه که آبش همه خون است
من تشنه ی آن چشمه که آبش همه خون است
سرگرم سبویی که شرابش همه خون است
مستی که کند عیش ز پهلوی دل ما
تنها نه شرابش، که کبابش همه خون است
ساقی بده آن جام که چون شهد محبت
از لب چو فرورفت شرابش، همه خون است
در راه تو بر هر لب جویی که رسیدم
چون جدول زخم دلم آبش همه خون است
بر اسب حنا بسته ز نخجیر فکندن
صیاد مرا تا به رکابش همه خون است
چون موج، سلیم است در انداز کناری
زین بحر که در جام حبابش همه خون است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است
آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است
تا کی سخن لاله و گل، این چه دماغ است
از داغ دلم فیض رسد سوختگان را
پروانه کمربسته ی این پای چراغ است
تندی مزاجم اثر عشق نهانی ست
خار سر دیوار، نشان گل باغ است
با لاله سخن زان رخ گلرنگ مگویید
بر حال خود او را بگذارید که داغ است
در باغ ز سامان گل و لاله کمی نیست
چیزی که درین فصل ضرور است، دماغ است
بر حال سلیم است مرا رشک که از شوق
در کعبه ی وصل است و همان گرم سراغ است