تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۲۱ - ما خاک ره جلوه آن سرو روانیم
ما خاک ره جلوه آن سرو روانیم
دل داده و جان باخته اش از دل و جانیم
از سیل سرابست خطر خانهٔ ما را
چون نقش قدم پر حذر از ریگ روانیم
در انجمن هرزه در ایان سبک مغز
چون گل ز ادب گوش ولی گوش گرانیم
رفتند عزیزان و چو نقش پی سالک
ما خاک نشین از پی آن راه روانیم
رفتیم به بال نگه از خویش چو شبنم
تا بر رخ خورشید مثالش نگرانیم
هرگز سر تسلیم ز فتراک نپیچیم
ما حلقه بگوشان خم زلف بتانیم
در بند گرفتاری دلهاست شب و روز
ما بنده آزادی آن سرو روانیم
در روز مجویید ز جویا سخن عشق
شبها همه شب شمع صفت چرب زبانیم
دل داده و جان باخته اش از دل و جانیم
از سیل سرابست خطر خانهٔ ما را
چون نقش قدم پر حذر از ریگ روانیم
در انجمن هرزه در ایان سبک مغز
چون گل ز ادب گوش ولی گوش گرانیم
رفتند عزیزان و چو نقش پی سالک
ما خاک نشین از پی آن راه روانیم
رفتیم به بال نگه از خویش چو شبنم
تا بر رخ خورشید مثالش نگرانیم
هرگز سر تسلیم ز فتراک نپیچیم
ما حلقه بگوشان خم زلف بتانیم
در بند گرفتاری دلهاست شب و روز
ما بنده آزادی آن سرو روانیم
در روز مجویید ز جویا سخن عشق
شبها همه شب شمع صفت چرب زبانیم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۲۴ - در راه تو گه جان و گهی سر بفشانیم
در راه تو گه جان و گهی سر بفشانیم
آن چیز که داریم میسر بفشانیم
چون نخل که آبی خورد و میوه دهد بار
از هر ستانیم نکوتر بفشانیم
ما ابر بهاریم که از همت سرشار
گیریم دمی آبی و گوهر بفشانیم
دیگر ز زمین جز گل خورشید نروید
بر خاک چو درد ته ساغر بفشانیم
از موج سرشکی که نهان در جگر ماست
بر زخم دل غم زده نشتر بفشانیم
آنیم که در گریه به هر چشم فشردن
لخت جگری از مژهٔ تر بفشانیم
زین آتش پنهان که بود در جگر ما
جویا! چه سرشک؟ از مژه اخگر بفشانیم!!
آن چیز که داریم میسر بفشانیم
چون نخل که آبی خورد و میوه دهد بار
از هر ستانیم نکوتر بفشانیم
ما ابر بهاریم که از همت سرشار
گیریم دمی آبی و گوهر بفشانیم
دیگر ز زمین جز گل خورشید نروید
بر خاک چو درد ته ساغر بفشانیم
از موج سرشکی که نهان در جگر ماست
بر زخم دل غم زده نشتر بفشانیم
آنیم که در گریه به هر چشم فشردن
لخت جگری از مژهٔ تر بفشانیم
زین آتش پنهان که بود در جگر ما
جویا! چه سرشک؟ از مژه اخگر بفشانیم!!
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۰ - ما منت مرهم به جراحت نپسندیم
ما منت مرهم به جراحت نپسندیم
بر زخم جگر سوختهٔ داغ تو بندیم
چون غنچه بود خرمی ما ز غم عشق
تا دل به ره دوست نبازیم، نخندیم
سوزیم گه دیدن اغیار به رویت
در دفع گزند نظر بد چو سپندیم
ماییم که با دیدهٔ دایم نظرباز
از حلقهٔ بگوشان خم زلف کمندیم
از پستی ما رتیهٔ اقبال فزونست
ما خاک نشین غم آن سرو بلندیم
افسوس که لخت جگر چند ز مژگان
امشب بمراد دل جویا نفکندیم
بر زخم جگر سوختهٔ داغ تو بندیم
چون غنچه بود خرمی ما ز غم عشق
تا دل به ره دوست نبازیم، نخندیم
سوزیم گه دیدن اغیار به رویت
در دفع گزند نظر بد چو سپندیم
ماییم که با دیدهٔ دایم نظرباز
از حلقهٔ بگوشان خم زلف کمندیم
از پستی ما رتیهٔ اقبال فزونست
ما خاک نشین غم آن سرو بلندیم
افسوس که لخت جگر چند ز مژگان
امشب بمراد دل جویا نفکندیم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۶ - افروختهٔ عشقم و پروانهٔ خویشم
افروختهٔ عشقم و پروانهٔ خویشم
مجنون تو لیلی وش و دیوانهٔ خویشم
از روز سیه اهل هنر شکوه ندارد
یاقوت صفت شمع طربخانهٔ خویشم
از آتش سودای تو چون کرم شب افروز
هر شام چراغ خود و پروانهٔ خویشم
بگذشت چو گل موج طربناکی ام از سر
طوفانی ترخندهٔ مستانهٔ خویشم
حال دلم از من ز چه پرسی که چو جویا
عمریست که یار تو و بیگانهٔ خویشم
مجنون تو لیلی وش و دیوانهٔ خویشم
از روز سیه اهل هنر شکوه ندارد
یاقوت صفت شمع طربخانهٔ خویشم
از آتش سودای تو چون کرم شب افروز
هر شام چراغ خود و پروانهٔ خویشم
بگذشت چو گل موج طربناکی ام از سر
طوفانی ترخندهٔ مستانهٔ خویشم
حال دلم از من ز چه پرسی که چو جویا
عمریست که یار تو و بیگانهٔ خویشم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۰ - چون آینه بر روی تو مدهوش نگاهم
چون آینه بر روی تو مدهوش نگاهم
بیخود شدهٔ ساغر سر جوش نگاهم
باز آی که چون شمع بود تا به سحر باز
در راه تو بر ششجهت آغوش نگاهم
شبنم صفت از فیض سبکباری تجرید
در راه تماشای تو همدوش نگاهم
دور از گل رخسار تو بر عرش برین شد
صد رنگ فغان از لب خاموش نگاهم
مالید نگاه تو به نیروی تغافل
با پنجهٔ مژگان حیاگوش نگاهم
امروز نظر یافتهٔ پیر مغانم
کز نرگس مست تو قدح نوش نگاهم
جویا دم نظارهٔ دیدار ز بس شوق
دل را بر از سینه برون جوش نگاهم
بیخود شدهٔ ساغر سر جوش نگاهم
باز آی که چون شمع بود تا به سحر باز
در راه تو بر ششجهت آغوش نگاهم
شبنم صفت از فیض سبکباری تجرید
در راه تماشای تو همدوش نگاهم
دور از گل رخسار تو بر عرش برین شد
صد رنگ فغان از لب خاموش نگاهم
مالید نگاه تو به نیروی تغافل
با پنجهٔ مژگان حیاگوش نگاهم
امروز نظر یافتهٔ پیر مغانم
کز نرگس مست تو قدح نوش نگاهم
جویا دم نظارهٔ دیدار ز بس شوق
دل را بر از سینه برون جوش نگاهم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۳۱ - خود را به تو بی راحله رفتم برسانم
خود را به تو بی راحله رفتم برسانم
چون گرد پی قافله رفتم برسانم
چون دیدهٔ گریان به زبانی که ندارم
از دل به تو حرف گله رفتم برسانم
خود را ز ره شوق به سر منزل تحقیق
از خویش دو صد مرحله رفتم برسانم
در تاب و تب امشب جگر از تشنگیم سوخت
جامی به لب از آبله رفتم برسانم
گنجایش درد تو ازین بیش ندارد
از صبر به دل حوصله رفتم برسانم
روشن دل جویا ز فروغ است که فرمود
زاد رهی از آبله رفتم برسانم
چون گرد پی قافله رفتم برسانم
چون دیدهٔ گریان به زبانی که ندارم
از دل به تو حرف گله رفتم برسانم
خود را ز ره شوق به سر منزل تحقیق
از خویش دو صد مرحله رفتم برسانم
در تاب و تب امشب جگر از تشنگیم سوخت
جامی به لب از آبله رفتم برسانم
گنجایش درد تو ازین بیش ندارد
از صبر به دل حوصله رفتم برسانم
روشن دل جویا ز فروغ است که فرمود
زاد رهی از آبله رفتم برسانم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۷۰ - چون شمع برافروختی از باده کشیدن
چون شمع برافروختی از باده کشیدن
گلها بتوان زآتش رخسار تو چیدن
بر شهد لب یارزدم دستی و چون شمع
گردیدم غذایم سر انگشت مکیدن
در دیدهٔ حیرت زدگان یه نباشد
از خانهٔ بی سقف که دیده است چکیدن
غم نیست ز بی بال و پری طائر دل را
بی بهره نماند اگر از فیض طپیدن
بر عاشق دل خسته ندانسته نگاهش
صدبار فدای سر دانسته ندیدن
بر رقت دل فیض تواضع بفزاید
در گریه شود شمع ز بالای خمیدن
بر گرد خود از جوش حیا تار نگه را
چون پیله بود چشم تو در کار تنیدن
چیزی که شنیدیم، چو دیدیم، ندیدیم!
زان صلح نمودیم ز دیدن به شنیدن
خود را اگر امشب به لب او نرساند
محروم بماناد می از فیض رسیدن
جویا ز نزاکت شده چون برگ گل از بس
بگداخته لعل شکرینش به مکیدن
گلها بتوان زآتش رخسار تو چیدن
بر شهد لب یارزدم دستی و چون شمع
گردیدم غذایم سر انگشت مکیدن
در دیدهٔ حیرت زدگان یه نباشد
از خانهٔ بی سقف که دیده است چکیدن
غم نیست ز بی بال و پری طائر دل را
بی بهره نماند اگر از فیض طپیدن
بر عاشق دل خسته ندانسته نگاهش
صدبار فدای سر دانسته ندیدن
بر رقت دل فیض تواضع بفزاید
در گریه شود شمع ز بالای خمیدن
بر گرد خود از جوش حیا تار نگه را
چون پیله بود چشم تو در کار تنیدن
چیزی که شنیدیم، چو دیدیم، ندیدیم!
زان صلح نمودیم ز دیدن به شنیدن
خود را اگر امشب به لب او نرساند
محروم بماناد می از فیض رسیدن
جویا ز نزاکت شده چون برگ گل از بس
بگداخته لعل شکرینش به مکیدن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۰ - شمعی که مرا روشنی جان تن است آن
شمعی که مرا روشنی جان تن است آن
زینت ده هر محفل و هر انجمن است آن
دردی که رسد از تو چو جان است عزیزم
داغی که ز دست تو بود چشم من است آن
در موج لطافت شده پنهان تن سیمش
گل پیرهنان! نکهت گل پیرهن است آن
گردد ز نسیم دم سردم متبسم
ای همنفسان غنچهٔ گل یا دهن است آن
امروز درین باغ نباشد به از اویی
چون نرگس و گل چشم و چراغ چمن است آن
خون دل یاقوت چکد از لب لعلش
جویا که گفتار چه رنگین سخن است آن
زینت ده هر محفل و هر انجمن است آن
دردی که رسد از تو چو جان است عزیزم
داغی که ز دست تو بود چشم من است آن
در موج لطافت شده پنهان تن سیمش
گل پیرهنان! نکهت گل پیرهن است آن
گردد ز نسیم دم سردم متبسم
ای همنفسان غنچهٔ گل یا دهن است آن
امروز درین باغ نباشد به از اویی
چون نرگس و گل چشم و چراغ چمن است آن
خون دل یاقوت چکد از لب لعلش
جویا که گفتار چه رنگین سخن است آن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۵ - رفتیم ز بس با دل پر شور در این راه
رفتیم ز بس با دل پر شور در این راه
شد نقش قدم خانهٔ زنبور در این راه
در گام نخستین ز سلیمان گذرد پیش
گر عشق ببندد کمر مور در این راه
در عشق تو با لشکر غم هر که ز خود رفت
از فیض شکست آمده منصور در این راه
تا جان ندهی راه به مقصد نتوان برد
فرهاد از این ره شده دستور در این راه
بر راحلهٔ ضعف کسی را که سوار است
چاهی شده هر نقش پی مور در این راه
جویا غزل فکرت رنگین سخنست این
«داریم قدم بر قدم مور در این راه»
شد نقش قدم خانهٔ زنبور در این راه
در گام نخستین ز سلیمان گذرد پیش
گر عشق ببندد کمر مور در این راه
در عشق تو با لشکر غم هر که ز خود رفت
از فیض شکست آمده منصور در این راه
تا جان ندهی راه به مقصد نتوان برد
فرهاد از این ره شده دستور در این راه
بر راحلهٔ ضعف کسی را که سوار است
چاهی شده هر نقش پی مور در این راه
جویا غزل فکرت رنگین سخنست این
«داریم قدم بر قدم مور در این راه»
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۷۵ - دل می بردم غنچهٔ خندان تو جتی
دل می بردم غنچهٔ خندان تو جتی
جان می دهم خندهٔ پنهان تو جتی
در دم چو اثر کرد در او منصب دل یافت
در پهلوی من غنچهٔ پیکان تو جتی
بیهوشی ام از نشئهٔ سرجوش طهور است
باشد می و نقلم لب و دندان تو جتی
صدمرتبه افسرده تر از اشمع مزار است
گر نیست دل سوخته سوزان تو جتی
دل راست چو شرمت بود از رنگ به رنگی
حق نمک نعمت الوان تو جتی
گر مهر منیر است و گر مشتری و ماه
قربان تو قربان تو قربان تو جتی
چون غنچهٔ لاله کچه ام گل کند آخر
داغ است دل از آتش پنهان تو جتی
فریاد که بر سفرهٔ اخلاص نباشد
جز خون جگر قسمت مهمان تو جتی
غافل مشو از حال دلم کآتش عشقش
باشد سبب گرمی دکان تو جتی
خون دل کان ریزد و آب رخ دریا
یاقوت لب و گوهر دندان تو جتی
فرداست که خواهد سوی کشمیر روان شد
جویا دو سه روزی شده مهمان تو جتی
جان می دهم خندهٔ پنهان تو جتی
در دم چو اثر کرد در او منصب دل یافت
در پهلوی من غنچهٔ پیکان تو جتی
بیهوشی ام از نشئهٔ سرجوش طهور است
باشد می و نقلم لب و دندان تو جتی
صدمرتبه افسرده تر از اشمع مزار است
گر نیست دل سوخته سوزان تو جتی
دل راست چو شرمت بود از رنگ به رنگی
حق نمک نعمت الوان تو جتی
گر مهر منیر است و گر مشتری و ماه
قربان تو قربان تو قربان تو جتی
چون غنچهٔ لاله کچه ام گل کند آخر
داغ است دل از آتش پنهان تو جتی
فریاد که بر سفرهٔ اخلاص نباشد
جز خون جگر قسمت مهمان تو جتی
غافل مشو از حال دلم کآتش عشقش
باشد سبب گرمی دکان تو جتی
خون دل کان ریزد و آب رخ دریا
یاقوت لب و گوهر دندان تو جتی
فرداست که خواهد سوی کشمیر روان شد
جویا دو سه روزی شده مهمان تو جتی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۸۳ - هر قطرهٔ اشکم ز پی دیدن چشمی
هر قطرهٔ اشکم ز پی دیدن چشمی
چون غنچهٔ نرگس بود آبستن چشمی
یک شب ز جمالش چقدر بهره توان برد
بگذشت شب وصال به مالیدن چشمی
درد نگه عجز چه دانی؟ که نبرده است
گوش نگهت بهره ز نالیدن چشمی
چون آینه گشتم همه تن واله دیدار
چیند چقدر گل کسی از روزن چشمی
زان می که نپیموده به من رفته ام از خویش
غارتگر هوش است به دزدیدن چشمی
جویا نتوانست زباندان نگه شد
آن کس که نخورده است دل او فن چشمی
چون غنچهٔ نرگس بود آبستن چشمی
یک شب ز جمالش چقدر بهره توان برد
بگذشت شب وصال به مالیدن چشمی
درد نگه عجز چه دانی؟ که نبرده است
گوش نگهت بهره ز نالیدن چشمی
چون آینه گشتم همه تن واله دیدار
چیند چقدر گل کسی از روزن چشمی
زان می که نپیموده به من رفته ام از خویش
غارتگر هوش است به دزدیدن چشمی
جویا نتوانست زباندان نگه شد
آن کس که نخورده است دل او فن چشمی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۸۵ - از پای فکنده است مرا محنت و غم، های!
از پای فکنده است مرا محنت و غم، های!
برگیر ز خاک رهم ای دست کرم، های!
سرگرمی ام از آتش سوزان ته پاست
های آبلهٔ پای طلب ساغر جم، های!
غیر از تو ندانم به که گویم ز جفایت
از دست تو پیش که روم های ستم، های!
ازمنت احسان تو داغ است دل ما
دلسوزتری از تو ندیدم الم، های!
فریاد که از هر خم آن طرهٔ مشکین
در بند فرنگ است دلم های، دلم، های
سر از گره ابروی بیداد نپیچیم
جویا به همان قبضهٔ شمشیر قسم های
برگیر ز خاک رهم ای دست کرم، های!
سرگرمی ام از آتش سوزان ته پاست
های آبلهٔ پای طلب ساغر جم، های!
غیر از تو ندانم به که گویم ز جفایت
از دست تو پیش که روم های ستم، های!
ازمنت احسان تو داغ است دل ما
دلسوزتری از تو ندیدم الم، های!
فریاد که از هر خم آن طرهٔ مشکین
در بند فرنگ است دلم های، دلم، های
سر از گره ابروی بیداد نپیچیم
جویا به همان قبضهٔ شمشیر قسم های
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴ - قصیده در نعت آنسرور صلی الله علیه و آله
تن داد هر آن کو زغمت سوز و الم را
چون شمع درین راه ز سر ساخت قدم را
هر دم ز خجالت بود از رنگ به رنگی
رعنائی رفتار تو طاووس ارم را
من می روم از خویش تو سرگرم فغان باش
ای ناله درین بزم سپردم به تو دم را
از نالهٔ پرسوز خموشان تو آید
چون گل کند از پرده دری گوش اصم را
گردید سیه روی طمع زانکه به خواری
پیوسته خورد سیلی ارباب همم را
مگذر ز سر خاک نشینان به تکبر
با چشم کم اینمجا منگر پایهٔ کم را
هر کس دلش آبی خورد از خاک نشینی
و قری نبود در نظرش مسند جم را
تمکین تو چون آهوی تصویر ز شوخی
در صورت آران نهان ساخته رم را
در سینهٔ پرآزروم داغ تو دارد
قدری که بود در کف افلاس درم را
تا نرگس تو محضر قتلم بنویسد
از هر مژه با خویشتن آورده قلم را
چون پیلک ناوک گه بدمستی آن چشم
بر چوب ببندد مژه اش دست ستم را
چون ابر که از بحر بود مایهٔ فیضش
مژگان من از خون دل اندوخته نم را
برده ز خیال رخ زیبای تو چشمم
فیضی که دهد نکهت گل قوت شم را
تا نقد شکیبش بربایند بیغما
در دل مژگان تو فشردند قدم را
چون گریه کنم در غمش امشب که به چشمم
سوز دل افروخته نگذاشته نم را
دادند دو چشم تو بهم دست ز مژگان
وز نو بنهادند ره و رستم ستم را
بر اهل ریا نشتر طعن ست زبانم
بر رگ نخورد زاهد پاکیزه شیم را
بی نشئه فقر است سرش هر که بسنجد
با جام سفالین گدا ساغر جم را
دوریست که گر شائبهٔ صدق ندارد
چون لقمهٔ بی شبهه توان خورد قسم را
سودائی خط با رخ این ساده عذاران
نقد دل و جان داده نهد رسم سلم را
زاغیار شنیدم خبر آمدن یار
چون در کشم این شربت آغشته به سم را
از داغ تو دل در نظر پادشه عشق
داده ز کواکب چو فلک شان حشم را
جز من نگه مست تو با هر که ستم کرد
در دیدهٔ انصاف ستم رفته ستم را
خصمی دل و دیدهٔ عاشق زنخست است
بسیار براندند به گل کشتی هم را
سرمستم از اندیشهٔ سرجوش جوانی
پیچیده تنم گرچه به خود دلق هرم را
لیلی سیه خیمهٔ چشم است نگاهت
کارآسته است از مژگان خیل و حشم را
خال رخت افزوده به حسن خط سبزت
چون صفر که افزاید از او پایه رقم را
کم نیست که نشنیدنی از کس نشنیده است
بسیار سزد شکر خداوند اصم را
گلزار دل از سبزهٔ بیگانه بپرداز
زین خاک فرح خیز بکن ریشهٔ غم را
برده است غم سوء عمل زنده به گورم
افشانده ام از بسکه به سر خاک ندم را
شادم که امیدم سپر سهم مکافات
کرده است شفاعتگری فخر امم را
سلطان رسالت که به فرمودهٔ عدلش
ناچار بود گرگ شبانی غنم را
مخلوق نخستین چو بود جوهر ذاتت
پهلو زده از قرب حدوث تو قدم را
از لطف تو کرد آنکه به بر درع حمایت
در خصمی او تیغ قضا باخته دم را
فیضی که ز سروت چمن عرش بیندوخت
از دست و کنار تو بود لوح و قلم را
اعجاز تو بر خاک ره بندگی افکند
اعیان عرب را و صنا دید عجم را
پاس ادبم از مژگان داده سرانجام
چون خامهٔ نقاش به راه تو قدم را
از فیض فرحناکی عهد تو عجب نیست
کز موج اثر چین نبود جبههٔ یم را
در روز وغا خصم تنک حوصله ات راست
بی بود نمودی که بو شیر علم را
صبح از پی خونریزی اعدای تو تا حشر
هر روز علم ساخته شمشیر دو دم را
چون شیشهٔ ساغر نخورد خسم تو جز خاک
بندد به خود از حرص به فرض ار دو شکم را
سرگشته بود چرخ به گرد سر کویت
تا حلقهٔ درگاه تو سازد قد خم را
از واهمهٔ شحنهٔ نهی تو نمانده است
اصلا اثر رنگ اثر روی نغم را
نی کرده بسی شحنهٔ عدل تو به ناخن
از نالش نخجیر هژبران اجم را
زین نعمت ایمان که به خلق از تو رسیده است
دست تو به معراج رسانیده کرم را
نبود ز سر تاجوران و نمک حسن
این مرتبه کز خاک در تست قسم را
کی چاشنی نعمت اخلاص تو باشد
در ذائقه بندگی انواع نعم را؟
آنی تو که گوش طلب کس نشنیده است
هرگز ز زبان کرمت غیر نعم را
آنی که به فرمودهٔ رای تو زداید
زآئینه شب مصقل مه زنگ ظلم را
آنی که چو در وصف روان بخشی خلقت
بر صحنه کفم جلوه گری داد قلم را
بر جادهٔ مسطر اثر معجز آن خلق
چون قافلهٔ مور، روان ساخت قلم را
وارست ز غم دل به جناب تو چو پیوست
منشور نجات است به کف صید حرم را
در معرکهٔ رزم خدنگ تو به اعدا
داده است به انگشت نشان راه عدم را
در مزرع خصم تو به فرض اربچرد نحل
از شان عسل یافت توان لذت سم را
در عهد تو هر گل که شکفتن کند آغاز
باشد دهن خندهٔ گل باغ ارم را
هر بیش بر دست سخای تو بود کم
داده است به بیشی کرمت پایهٔ کم را
از پرتو مهر آنچه رسیده است به سایه
از سایهٔ دست تو رسد بخت دژم را
در حضرتت استاده به پا خیل ملائک
از دست ندادند ره و رسم خدم را
ز امینت دوران تو بر خاک نریزد
دست ستم حادثه تا خون بقم را
ای سنگ دل آسان نبود طوف حریمش
در ساحت کعبه نتوان دید صنم را
صد شکر که تا پیشهٔ خود ساخته طبعم
مداحی سلطان عرب، شاه عجم را
با معنی من نسبت فرهنگ فلاطون
چون نسبت صوری که به چاقیست ورم را
هر شبه که سر برزده از دقت طبعم
مالیده بسی گوش ادب جذر اصم را
مداح توام می رسد از طبع دقیقم
از ذیل قوافی بدر انداخته ذم را
ای ختم رسل لطف تو بس شاهد جویا
کز توبه کشیده است به سر جام ندم را
آنروز مقدر که ببازند فلکها
از باد فنا دیرک خرگاه و خیم را
خواهم ز تو ای فخر امم بازنگیری
زین بندهٔ عاصی نظر لطف و کرم را
باشد به سر روز ز خور تا کله نور
تا کرده شب داج به بر دلق ظلم را
چون نقش قدم نقش جبین باد شب و روز
بر درگه اقبال تو اصناف امم را
دیگر ز تو امید من آنست که جاوید
فیض از تو رسد مرجع اصناف امم را
نواب نوازشخان آن کز اثر جود
دائم کف سائل شمرد دست کرم را
آن خان فلک رتبه که در وصف کمالش
حالی شده این مطلع برجسته قلم را
نسبت چون بذاتت نبود فصل و کرم را
گیرند فراتر ز همه پایهٔ هم را
آنی که سیاستگری شحنهٔ عدلت
از سین ستم اره کشد فرق ستم را
آنی تو که هرگز نخورد روی دل کس
در عهد تو از دست قضا سیلی غم را
آنی که به جرم دو زبانی ز سیاهی
انصاف تو پیوسته بگل رانده قلم را
امروز نباشد دگری جز تو مکرم
تکریم نشاید مگر ارباب کرم را
هر خامه که قاموس سخای تو نویسد
در معنی لاثبت کند لفظ نعم را
از عدل تو با یکدگر آمیزش اضداد
در هیچ تنی ره ندهد ضعف هرم را
امروز ز عدل تو زمانیست که عشاق
از چشم بتان چشم ندارند ستم را
در عهد تو عامست ز بس رسم فراغت
آرام رگ خواب بود نبض سقم را
در دور تو کس نیست که سرمست غنا نیست
پیموده ز بس همت تو جام کرم را
زآغاز جهان چشم فلک دیده در این عهد
از معدلتت آشتی گرگ و غنم را
در دم شود از مرحمتت طالع مسعود
گر سایهٔ لطف تو فتد بخت دژم را
مشهور جهانی تو به شمشیر و سخاوت
حاتم شده گر شهرهٔ آفاق کرم را
در معرکهٔ لاف ستانده است به نیرو
مردانگیت نطع هژبران اجم را
گیرد غضبت پیه دو چشم عدو آنگاه
سازد بهمان بهر شگون چرب علم را
امروز درین کشور اگر هست رواجی
باشد ز دل و دست تو شمشیر و قلم را
از خجلت شمشیر تو پیش از دو نفس صبح
هرگز ننموده است علم تیغ دو دم را
نرگس سر از آنرو به ته افکنده که پیوست
شرمندگی از خامهٔ تست اهل قلم را
در عین بکا خشک کند آتش قهرت
در دیدهٔ بدخواه تو چون آینه نم را
سالم نگذارد شرر قهر تو چون شمع
از جسم بداندیش تو تا مغز قلم را
خواهم که خدا روی به دولت بگشاید
زین درگه امید عرب را و عجم را
چون شمع درین راه ز سر ساخت قدم را
هر دم ز خجالت بود از رنگ به رنگی
رعنائی رفتار تو طاووس ارم را
من می روم از خویش تو سرگرم فغان باش
ای ناله درین بزم سپردم به تو دم را
از نالهٔ پرسوز خموشان تو آید
چون گل کند از پرده دری گوش اصم را
گردید سیه روی طمع زانکه به خواری
پیوسته خورد سیلی ارباب همم را
مگذر ز سر خاک نشینان به تکبر
با چشم کم اینمجا منگر پایهٔ کم را
هر کس دلش آبی خورد از خاک نشینی
و قری نبود در نظرش مسند جم را
تمکین تو چون آهوی تصویر ز شوخی
در صورت آران نهان ساخته رم را
در سینهٔ پرآزروم داغ تو دارد
قدری که بود در کف افلاس درم را
تا نرگس تو محضر قتلم بنویسد
از هر مژه با خویشتن آورده قلم را
چون پیلک ناوک گه بدمستی آن چشم
بر چوب ببندد مژه اش دست ستم را
چون ابر که از بحر بود مایهٔ فیضش
مژگان من از خون دل اندوخته نم را
برده ز خیال رخ زیبای تو چشمم
فیضی که دهد نکهت گل قوت شم را
تا نقد شکیبش بربایند بیغما
در دل مژگان تو فشردند قدم را
چون گریه کنم در غمش امشب که به چشمم
سوز دل افروخته نگذاشته نم را
دادند دو چشم تو بهم دست ز مژگان
وز نو بنهادند ره و رستم ستم را
بر اهل ریا نشتر طعن ست زبانم
بر رگ نخورد زاهد پاکیزه شیم را
بی نشئه فقر است سرش هر که بسنجد
با جام سفالین گدا ساغر جم را
دوریست که گر شائبهٔ صدق ندارد
چون لقمهٔ بی شبهه توان خورد قسم را
سودائی خط با رخ این ساده عذاران
نقد دل و جان داده نهد رسم سلم را
زاغیار شنیدم خبر آمدن یار
چون در کشم این شربت آغشته به سم را
از داغ تو دل در نظر پادشه عشق
داده ز کواکب چو فلک شان حشم را
جز من نگه مست تو با هر که ستم کرد
در دیدهٔ انصاف ستم رفته ستم را
خصمی دل و دیدهٔ عاشق زنخست است
بسیار براندند به گل کشتی هم را
سرمستم از اندیشهٔ سرجوش جوانی
پیچیده تنم گرچه به خود دلق هرم را
لیلی سیه خیمهٔ چشم است نگاهت
کارآسته است از مژگان خیل و حشم را
خال رخت افزوده به حسن خط سبزت
چون صفر که افزاید از او پایه رقم را
کم نیست که نشنیدنی از کس نشنیده است
بسیار سزد شکر خداوند اصم را
گلزار دل از سبزهٔ بیگانه بپرداز
زین خاک فرح خیز بکن ریشهٔ غم را
برده است غم سوء عمل زنده به گورم
افشانده ام از بسکه به سر خاک ندم را
شادم که امیدم سپر سهم مکافات
کرده است شفاعتگری فخر امم را
سلطان رسالت که به فرمودهٔ عدلش
ناچار بود گرگ شبانی غنم را
مخلوق نخستین چو بود جوهر ذاتت
پهلو زده از قرب حدوث تو قدم را
از لطف تو کرد آنکه به بر درع حمایت
در خصمی او تیغ قضا باخته دم را
فیضی که ز سروت چمن عرش بیندوخت
از دست و کنار تو بود لوح و قلم را
اعجاز تو بر خاک ره بندگی افکند
اعیان عرب را و صنا دید عجم را
پاس ادبم از مژگان داده سرانجام
چون خامهٔ نقاش به راه تو قدم را
از فیض فرحناکی عهد تو عجب نیست
کز موج اثر چین نبود جبههٔ یم را
در روز وغا خصم تنک حوصله ات راست
بی بود نمودی که بو شیر علم را
صبح از پی خونریزی اعدای تو تا حشر
هر روز علم ساخته شمشیر دو دم را
چون شیشهٔ ساغر نخورد خسم تو جز خاک
بندد به خود از حرص به فرض ار دو شکم را
سرگشته بود چرخ به گرد سر کویت
تا حلقهٔ درگاه تو سازد قد خم را
از واهمهٔ شحنهٔ نهی تو نمانده است
اصلا اثر رنگ اثر روی نغم را
نی کرده بسی شحنهٔ عدل تو به ناخن
از نالش نخجیر هژبران اجم را
زین نعمت ایمان که به خلق از تو رسیده است
دست تو به معراج رسانیده کرم را
نبود ز سر تاجوران و نمک حسن
این مرتبه کز خاک در تست قسم را
کی چاشنی نعمت اخلاص تو باشد
در ذائقه بندگی انواع نعم را؟
آنی تو که گوش طلب کس نشنیده است
هرگز ز زبان کرمت غیر نعم را
آنی که به فرمودهٔ رای تو زداید
زآئینه شب مصقل مه زنگ ظلم را
آنی که چو در وصف روان بخشی خلقت
بر صحنه کفم جلوه گری داد قلم را
بر جادهٔ مسطر اثر معجز آن خلق
چون قافلهٔ مور، روان ساخت قلم را
وارست ز غم دل به جناب تو چو پیوست
منشور نجات است به کف صید حرم را
در معرکهٔ رزم خدنگ تو به اعدا
داده است به انگشت نشان راه عدم را
در مزرع خصم تو به فرض اربچرد نحل
از شان عسل یافت توان لذت سم را
در عهد تو هر گل که شکفتن کند آغاز
باشد دهن خندهٔ گل باغ ارم را
هر بیش بر دست سخای تو بود کم
داده است به بیشی کرمت پایهٔ کم را
از پرتو مهر آنچه رسیده است به سایه
از سایهٔ دست تو رسد بخت دژم را
در حضرتت استاده به پا خیل ملائک
از دست ندادند ره و رسم خدم را
ز امینت دوران تو بر خاک نریزد
دست ستم حادثه تا خون بقم را
ای سنگ دل آسان نبود طوف حریمش
در ساحت کعبه نتوان دید صنم را
صد شکر که تا پیشهٔ خود ساخته طبعم
مداحی سلطان عرب، شاه عجم را
با معنی من نسبت فرهنگ فلاطون
چون نسبت صوری که به چاقیست ورم را
هر شبه که سر برزده از دقت طبعم
مالیده بسی گوش ادب جذر اصم را
مداح توام می رسد از طبع دقیقم
از ذیل قوافی بدر انداخته ذم را
ای ختم رسل لطف تو بس شاهد جویا
کز توبه کشیده است به سر جام ندم را
آنروز مقدر که ببازند فلکها
از باد فنا دیرک خرگاه و خیم را
خواهم ز تو ای فخر امم بازنگیری
زین بندهٔ عاصی نظر لطف و کرم را
باشد به سر روز ز خور تا کله نور
تا کرده شب داج به بر دلق ظلم را
چون نقش قدم نقش جبین باد شب و روز
بر درگه اقبال تو اصناف امم را
دیگر ز تو امید من آنست که جاوید
فیض از تو رسد مرجع اصناف امم را
نواب نوازشخان آن کز اثر جود
دائم کف سائل شمرد دست کرم را
آن خان فلک رتبه که در وصف کمالش
حالی شده این مطلع برجسته قلم را
نسبت چون بذاتت نبود فصل و کرم را
گیرند فراتر ز همه پایهٔ هم را
آنی که سیاستگری شحنهٔ عدلت
از سین ستم اره کشد فرق ستم را
آنی تو که هرگز نخورد روی دل کس
در عهد تو از دست قضا سیلی غم را
آنی که به جرم دو زبانی ز سیاهی
انصاف تو پیوسته بگل رانده قلم را
امروز نباشد دگری جز تو مکرم
تکریم نشاید مگر ارباب کرم را
هر خامه که قاموس سخای تو نویسد
در معنی لاثبت کند لفظ نعم را
از عدل تو با یکدگر آمیزش اضداد
در هیچ تنی ره ندهد ضعف هرم را
امروز ز عدل تو زمانیست که عشاق
از چشم بتان چشم ندارند ستم را
در عهد تو عامست ز بس رسم فراغت
آرام رگ خواب بود نبض سقم را
در دور تو کس نیست که سرمست غنا نیست
پیموده ز بس همت تو جام کرم را
زآغاز جهان چشم فلک دیده در این عهد
از معدلتت آشتی گرگ و غنم را
در دم شود از مرحمتت طالع مسعود
گر سایهٔ لطف تو فتد بخت دژم را
مشهور جهانی تو به شمشیر و سخاوت
حاتم شده گر شهرهٔ آفاق کرم را
در معرکهٔ لاف ستانده است به نیرو
مردانگیت نطع هژبران اجم را
گیرد غضبت پیه دو چشم عدو آنگاه
سازد بهمان بهر شگون چرب علم را
امروز درین کشور اگر هست رواجی
باشد ز دل و دست تو شمشیر و قلم را
از خجلت شمشیر تو پیش از دو نفس صبح
هرگز ننموده است علم تیغ دو دم را
نرگس سر از آنرو به ته افکنده که پیوست
شرمندگی از خامهٔ تست اهل قلم را
در عین بکا خشک کند آتش قهرت
در دیدهٔ بدخواه تو چون آینه نم را
سالم نگذارد شرر قهر تو چون شمع
از جسم بداندیش تو تا مغز قلم را
خواهم که خدا روی به دولت بگشاید
زین درگه امید عرب را و عجم را
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۶ - در منقب امام مهدی (ع)
اکنون که ز پیریم به عینک سر و کار است
پیوسته دو چشمم به تماشای تو چار است
در دیدهٔ عالی نظران چرخ و کواکب
دودی است که آمیخته با مشت شرار است
در راه تو آنرا که به دریا دل خود داد
هر موج درین بحر پر آشوب کنار است
دارند همه ذکر تو در پردهٔ خاصی
گر نالهٔ قمری است و گر صوت هزار است
هر نالهٔ جانسوز که از نای برآید
سرگرم سراسر روی کوچهٔ یار است
در دیدهٔ بالغ نظران پرتو خورشید
بر خاک ره افتادهٔ آن شاهسوار است
گه ذاکر تسبیح و گهی قائل تهلیل
تا صبح ز سیاره فلک سبحه شمار است
چون غنچهٔ گل مرغ چمن را زهوایت
در بیضه دلش خون شده و سینه فگار است
خوناب جگر در قدح قدرشناسان
بسیار به از افشردهٔ آب انار است
آنکس که در آغوش خیال تو غنوده است
فارغ دلش از آرزوی بوس و کنار است
از ضعف چنانم که به صد حیله درآید
در دیدهٔ مردم تنم از بس که نزار است
چون در نظر خلق درآییم که از ضعف
پیوسته به پیراهن ما جسم چو تار است
هر کس دلش از مهر حقیقت شده روشن
چون صبح بری صفحه اش از نقش و نگار است
سرپنجهٔ فیضش نگشاید گره کس
مشغول به تن پروری آن کو چو چنار است
آنکس که بپوشد نظر از عیب خلائق
بر آینه داند چقدر حق غبار است
بی بار بود سرو و قد یار چو کلکم
سروی است که تا نقش پی او همه بار است
از یاد وطن در سفر آنکس که نیاسود
باشد چو نگین خانه نشین گرچه سوار است
دل را گزد از بس سخن تلخ حسودان
گویا دهن اهل حسد ثقبهٔ مار است
در سینهٔ این مرده دلان مهر رخ دوست
شمعی است فروزنده ولی شمع مزار است
آنرا که خرد بسته لب از هرزه درائی
مانند حبابش خمشی گشته حصار است
پیمانهٔ دلها تهی از خون جگر نیست
همکاسه شدن لازمهٔ قرب و جوار است
هر چند ضعیف اند ز یاران طلب امداد
کآوازهٔ ساز این همه از پهولی تار است
بر خویش چه نازد صدف از پهلوی گوهر
کز زحمت در یوزه کفش آبله دار است
دارم سه غزل هدیهٔ یاران سخن سنج
کز هر یک از آن خامه من سحر نگار است
پیوسته دو چشمم به تماشای تو چار است
در دیدهٔ عالی نظران چرخ و کواکب
دودی است که آمیخته با مشت شرار است
در راه تو آنرا که به دریا دل خود داد
هر موج درین بحر پر آشوب کنار است
دارند همه ذکر تو در پردهٔ خاصی
گر نالهٔ قمری است و گر صوت هزار است
هر نالهٔ جانسوز که از نای برآید
سرگرم سراسر روی کوچهٔ یار است
در دیدهٔ بالغ نظران پرتو خورشید
بر خاک ره افتادهٔ آن شاهسوار است
گه ذاکر تسبیح و گهی قائل تهلیل
تا صبح ز سیاره فلک سبحه شمار است
چون غنچهٔ گل مرغ چمن را زهوایت
در بیضه دلش خون شده و سینه فگار است
خوناب جگر در قدح قدرشناسان
بسیار به از افشردهٔ آب انار است
آنکس که در آغوش خیال تو غنوده است
فارغ دلش از آرزوی بوس و کنار است
از ضعف چنانم که به صد حیله درآید
در دیدهٔ مردم تنم از بس که نزار است
چون در نظر خلق درآییم که از ضعف
پیوسته به پیراهن ما جسم چو تار است
هر کس دلش از مهر حقیقت شده روشن
چون صبح بری صفحه اش از نقش و نگار است
سرپنجهٔ فیضش نگشاید گره کس
مشغول به تن پروری آن کو چو چنار است
آنکس که بپوشد نظر از عیب خلائق
بر آینه داند چقدر حق غبار است
بی بار بود سرو و قد یار چو کلکم
سروی است که تا نقش پی او همه بار است
از یاد وطن در سفر آنکس که نیاسود
باشد چو نگین خانه نشین گرچه سوار است
دل را گزد از بس سخن تلخ حسودان
گویا دهن اهل حسد ثقبهٔ مار است
در سینهٔ این مرده دلان مهر رخ دوست
شمعی است فروزنده ولی شمع مزار است
آنرا که خرد بسته لب از هرزه درائی
مانند حبابش خمشی گشته حصار است
پیمانهٔ دلها تهی از خون جگر نیست
همکاسه شدن لازمهٔ قرب و جوار است
هر چند ضعیف اند ز یاران طلب امداد
کآوازهٔ ساز این همه از پهولی تار است
بر خویش چه نازد صدف از پهلوی گوهر
کز زحمت در یوزه کفش آبله دار است
دارم سه غزل هدیهٔ یاران سخن سنج
کز هر یک از آن خامه من سحر نگار است
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۷ - غزل
آن کسوت نازک که بر اندام تو بار است
چون نکهت گل دست در آغوش بهار است
نبود چو حبابش هوس صدر نشینی
آن پاک گهر را که خبر از ته کار است
کس ره نبرد حال سیه روز غمت را
در خویش نهان گشته به رنگ شب تار است
از آتش عشق تو برون آمده بیغش
بر سینه زر داغ توام پاک عیار است
زد دست هوس غیر بر آن سلسلهٔ مو
غاف که سر زلف نکویان دم مار است
گر سیل سرشکم بود از جا عجبی نیست
اینجاست که از ضعف نگه بر مژه بار ا ست
هر قطرهٔ خون بسته ز دم سردی ایام
در پیکر صدچاک تو جویا چو انار است
چون نکهت گل دست در آغوش بهار است
نبود چو حبابش هوس صدر نشینی
آن پاک گهر را که خبر از ته کار است
کس ره نبرد حال سیه روز غمت را
در خویش نهان گشته به رنگ شب تار است
از آتش عشق تو برون آمده بیغش
بر سینه زر داغ توام پاک عیار است
زد دست هوس غیر بر آن سلسلهٔ مو
غاف که سر زلف نکویان دم مار است
گر سیل سرشکم بود از جا عجبی نیست
اینجاست که از ضعف نگه بر مژه بار ا ست
هر قطرهٔ خون بسته ز دم سردی ایام
در پیکر صدچاک تو جویا چو انار است
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۸ - غزل
رنگین شده سرتاسر عالم ز بهار است
تا خار گل امروز به رنگ گل خار است
آمیخته آن زلف سیه با خط مشکین
چون معنی پیچیده که در خط غبار است
بر پیکر من اختر هر داغ تو سیار
در کاغذ آتش زده مانند شرار است
هر موج هوا در نظر از جوش رطوبت
آبستن باران چو رگ ابر بهار است
شمشیر کج ابروی او کار فرنگ است
تیر مژه را مملکت حسن دیار است
خون می چکد از هر مژه زانرو که دلم را
سرپنجهٔ مژگان کسی گرم فشار است
کی در نظر همتش آید دل جویا
شهباز نگاه تو که سیمرغ شکار است
تا خار گل امروز به رنگ گل خار است
آمیخته آن زلف سیه با خط مشکین
چون معنی پیچیده که در خط غبار است
بر پیکر من اختر هر داغ تو سیار
در کاغذ آتش زده مانند شرار است
هر موج هوا در نظر از جوش رطوبت
آبستن باران چو رگ ابر بهار است
شمشیر کج ابروی او کار فرنگ است
تیر مژه را مملکت حسن دیار است
خون می چکد از هر مژه زانرو که دلم را
سرپنجهٔ مژگان کسی گرم فشار است
کی در نظر همتش آید دل جویا
شهباز نگاه تو که سیمرغ شکار است
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۹ - قصیده
چون لخت جگر بر مژهٔ عاشق زار است
هر برگ که پاشیده ز گل بر سر خاک است
غلطانده به خون داغ دل سوخته ام را
خالی که برخسارهٔ آن لاله عذار است
همچون نگه نرگس مخمور نکویان
آمیخته با طبع تو شوخی به وقار است
چون پیچ و خم جوهر آئینه همانا
بیتابی حیران تو دایم به قرار است
با ناز گران سنگ سبکروحی و شوخی
در هر نگه چشم تو هنگام خمار است
یک ره نظری بر نگه عجز من انداز
کز حال دلم سوی تو پیغام گذار است
جویا نفسی گوش به من دار که نطقم
اینک پی مداحی شه شعر شعار است
سلطان امم خسرو دین مهدی هادی
کاندر جلوش مهر برین غاشیه دار است
آنی که ز بی مایگی از بحر و بر و کان
شرمندهٔ دست تو به هنگام نثار است
یک مشعله دار جلو قدر تو باشد
خورشید که بر خنک فلک شاهسوار است
آن جان که نه قربان سرت ننگ وجود است
وان سر که فدای تو نه، سرمایهٔ عار است
زانروی شب و روز فلک گرد تو گردد
کاین دائره را نقطهٔ ذات تو مدار است
از هیبت تیغت چو سپند از سر آتش
همدوش فغان خصم در آهنگ فرار است
بی خواست ز جا می جهد از صدمهٔ رمحت
خصمت به دل سنگ نهان گر چو شرار است
از بیم سیاست گری شخنهٔ نهیت
شام اول روز سیه باده گسار است
فواره ز تأثیر نگاهت به گه خشم
آتش ز خود آورده بیرون همچو چنار است
بردند نصیبی ز شمیم گل خلقت
گر عود قماریست و گر مشک تتار است
گل مشت زری را که به صد خون دل اندوخت
بر راهگذار تو مهیای نثار است
از ثابت و سیار کند میخ سرانجام
یکران ترا چرخ در آهنگ غیار است
از صید گهت روی زمین یک کف خاک است
وز رزم گهت چرخ برین مشت غبار است
صد حیف ز چشمی که بجز روی تو بیند
افسوس بر آن دل که به اغیار تو یار است
در رزم گهت نصرت و فتح اند دو سرهنگ
کین یک به یمین غازی و آن یک به یسار است
از فضل تو یک شمه شمردن نتواند
گر ریگ صحاریست و گر موج بحار است
کی ناطقه از عهدهٔ وصف تو برآید
فضل تو زیاد از حد و افزون ز شعار است
مانندهٔ شب باد سیه روی، عدویت
باقی به جهان تا اثر لیل و نهار است
هر برگ که پاشیده ز گل بر سر خاک است
غلطانده به خون داغ دل سوخته ام را
خالی که برخسارهٔ آن لاله عذار است
همچون نگه نرگس مخمور نکویان
آمیخته با طبع تو شوخی به وقار است
چون پیچ و خم جوهر آئینه همانا
بیتابی حیران تو دایم به قرار است
با ناز گران سنگ سبکروحی و شوخی
در هر نگه چشم تو هنگام خمار است
یک ره نظری بر نگه عجز من انداز
کز حال دلم سوی تو پیغام گذار است
جویا نفسی گوش به من دار که نطقم
اینک پی مداحی شه شعر شعار است
سلطان امم خسرو دین مهدی هادی
کاندر جلوش مهر برین غاشیه دار است
آنی که ز بی مایگی از بحر و بر و کان
شرمندهٔ دست تو به هنگام نثار است
یک مشعله دار جلو قدر تو باشد
خورشید که بر خنک فلک شاهسوار است
آن جان که نه قربان سرت ننگ وجود است
وان سر که فدای تو نه، سرمایهٔ عار است
زانروی شب و روز فلک گرد تو گردد
کاین دائره را نقطهٔ ذات تو مدار است
از هیبت تیغت چو سپند از سر آتش
همدوش فغان خصم در آهنگ فرار است
بی خواست ز جا می جهد از صدمهٔ رمحت
خصمت به دل سنگ نهان گر چو شرار است
از بیم سیاست گری شخنهٔ نهیت
شام اول روز سیه باده گسار است
فواره ز تأثیر نگاهت به گه خشم
آتش ز خود آورده بیرون همچو چنار است
بردند نصیبی ز شمیم گل خلقت
گر عود قماریست و گر مشک تتار است
گل مشت زری را که به صد خون دل اندوخت
بر راهگذار تو مهیای نثار است
از ثابت و سیار کند میخ سرانجام
یکران ترا چرخ در آهنگ غیار است
از صید گهت روی زمین یک کف خاک است
وز رزم گهت چرخ برین مشت غبار است
صد حیف ز چشمی که بجز روی تو بیند
افسوس بر آن دل که به اغیار تو یار است
در رزم گهت نصرت و فتح اند دو سرهنگ
کین یک به یمین غازی و آن یک به یسار است
از فضل تو یک شمه شمردن نتواند
گر ریگ صحاریست و گر موج بحار است
کی ناطقه از عهدهٔ وصف تو برآید
فضل تو زیاد از حد و افزون ز شعار است
مانندهٔ شب باد سیه روی، عدویت
باقی به جهان تا اثر لیل و نهار است
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۳ - در منقبت حضرت صادق (ع)
هر کس که چو شبنم شده حیران جمیلی
در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی
تا هست بود بهره ور از آب رخ خویش
هر کس چو گهر کرد قناعت به قلیلی
در دوستی از درد توان فیض دوا برد
گلزار شود آتش اگر هست خلیلی
بر روی تو آیینه ناستاد ز خجلت
امروز ترا نام خدا نیست عدیلی
عریانی خورشید نقاب رخ او بس
کی هودج تو آمده محتاج سدیلی
در دلبری از چشم مجو مصلحت کار
عاقل نکند پیروی رای علیلی
شب نیست که از اول شب تا سحرم دل
چون مار نپیچد به خود از زلف فتیلی
چون صید که دامش شکند بال و پر سعی
افتاده دل خون شده در بند جثیلی
از عربده بازآی که عمریست بود باز
آغوش من از شوق تو چون چشم قتیلی
حیران تو در حسن صور بهره نگیرد
آئینه چه لذت برد از عکس شکیلی
باید به درازی شبی از روز جزا بیش
تا قصه سرایم ز سر زلف طویلی
چون جوی که از هر طرفش روی به دریاست
بیگانهٔ کویت نبود هیچ سبیلی
بی ساختگی رفتگی ساختهٔ غیر
بر طبع گران است چو احسان بخیلی
آبی نزند بر دلم آب در و یاقوت
کز وی نتواند شود اطفای غلیلی
زان باده که ساقی بدلم ریخته خم خم
جمشید نکرده است بسالت به بسیلی
صد شکر که درویشیم از فیض توکل
هرگز نخورد دست در از هیچ حصیلی
نادانیت انداخت چنین در غم دنیا
خون است غذای تو زخامی چو حمیلی
کارش به گره بسته و نابسته بیفتد
هرکس که به جز حق شده جویای وکیلی
شوهرکش غدار بود چرخ که هرگز
از چنبر این زال نجسته است حلیلی
آنجا که شود سایه فکن شهپر اقبال
درهم شکند صولت شیران به ضئیلی
از ضعف چه اندیشه چو اقبال بود یار
دیدی که چه کردند ابابیل به پیلی
ای دل پس ازین مدح سرا شو که نباشد
جز منقبت آل نبی شعر اصیلی
نطقم گل مداحی صادق زده در بر سر
رو کرده ذلیلی سوی درگاه جلیلی
گو سلطنت دنیی فانی بود از غیر
کز بندگی اوست مرا مجد اثیلی
آن شاه جلیلی تو که با قدرت قدرت
در دیدهٔ انصاف امیلست بئیلی
در عالم علمت خرد آشفته دماغی
در مدرس فضل تو فلاطونست بلیلی
صد عرش برین مصطبهٔ قدر ترا فرش
در پیش کلام تو گلیم است کلیلی
یاد تو بود قوت بازوی دلیران
کز فیض ولای تو نذیلست عسیلی
ای سرور دین نسبت پیکار تو با غیر
چون نسبت شیر است به روباه محیلی
خواهم که نگیری نظر لطف ز جویا
بر درگهت آمد به صد امید دخیلی
شرمندهٔ اعمال و خجالت کش افعال
بنهاد به راهت قدم عجز ذلیلی
محشر چو شود مجمر تفسنده ز خورشید
از مرحمت افکن بسرش ظل ظلیلی
ای سید اخیار به مدحی که سرودم
دارم ز جناب تو امید اجر جزیلی
در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی
تا هست بود بهره ور از آب رخ خویش
هر کس چو گهر کرد قناعت به قلیلی
در دوستی از درد توان فیض دوا برد
گلزار شود آتش اگر هست خلیلی
بر روی تو آیینه ناستاد ز خجلت
امروز ترا نام خدا نیست عدیلی
عریانی خورشید نقاب رخ او بس
کی هودج تو آمده محتاج سدیلی
در دلبری از چشم مجو مصلحت کار
عاقل نکند پیروی رای علیلی
شب نیست که از اول شب تا سحرم دل
چون مار نپیچد به خود از زلف فتیلی
چون صید که دامش شکند بال و پر سعی
افتاده دل خون شده در بند جثیلی
از عربده بازآی که عمریست بود باز
آغوش من از شوق تو چون چشم قتیلی
حیران تو در حسن صور بهره نگیرد
آئینه چه لذت برد از عکس شکیلی
باید به درازی شبی از روز جزا بیش
تا قصه سرایم ز سر زلف طویلی
چون جوی که از هر طرفش روی به دریاست
بیگانهٔ کویت نبود هیچ سبیلی
بی ساختگی رفتگی ساختهٔ غیر
بر طبع گران است چو احسان بخیلی
آبی نزند بر دلم آب در و یاقوت
کز وی نتواند شود اطفای غلیلی
زان باده که ساقی بدلم ریخته خم خم
جمشید نکرده است بسالت به بسیلی
صد شکر که درویشیم از فیض توکل
هرگز نخورد دست در از هیچ حصیلی
نادانیت انداخت چنین در غم دنیا
خون است غذای تو زخامی چو حمیلی
کارش به گره بسته و نابسته بیفتد
هرکس که به جز حق شده جویای وکیلی
شوهرکش غدار بود چرخ که هرگز
از چنبر این زال نجسته است حلیلی
آنجا که شود سایه فکن شهپر اقبال
درهم شکند صولت شیران به ضئیلی
از ضعف چه اندیشه چو اقبال بود یار
دیدی که چه کردند ابابیل به پیلی
ای دل پس ازین مدح سرا شو که نباشد
جز منقبت آل نبی شعر اصیلی
نطقم گل مداحی صادق زده در بر سر
رو کرده ذلیلی سوی درگاه جلیلی
گو سلطنت دنیی فانی بود از غیر
کز بندگی اوست مرا مجد اثیلی
آن شاه جلیلی تو که با قدرت قدرت
در دیدهٔ انصاف امیلست بئیلی
در عالم علمت خرد آشفته دماغی
در مدرس فضل تو فلاطونست بلیلی
صد عرش برین مصطبهٔ قدر ترا فرش
در پیش کلام تو گلیم است کلیلی
یاد تو بود قوت بازوی دلیران
کز فیض ولای تو نذیلست عسیلی
ای سرور دین نسبت پیکار تو با غیر
چون نسبت شیر است به روباه محیلی
خواهم که نگیری نظر لطف ز جویا
بر درگهت آمد به صد امید دخیلی
شرمندهٔ اعمال و خجالت کش افعال
بنهاد به راهت قدم عجز ذلیلی
محشر چو شود مجمر تفسنده ز خورشید
از مرحمت افکن بسرش ظل ظلیلی
ای سید اخیار به مدحی که سرودم
دارم ز جناب تو امید اجر جزیلی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶ - این است نهان از نمک آن تازه جوان را
این است نهان از نمک آن تازه جوان را
کز هوش رود هرکه تماشا کند آن را
آهوی ختایی فکند نافه بصحرا
گر بنگرد آن خال و خط مشک فشان را
خامان دل آسوده که از داغ ملامت
سوزند دل بر همن سوخته جان را
گر چشم خدابین دهد این طایفه را حق
ترسم بخدایی بپرستند بتان را
چون شمع زبان سوز بود وصف رخ گل
ای بلبل شوریده نگهدار زبان را
گر سر دهانت به گمان نیز نیاید
ره در دهنت نیست یقین را و گمان را
اهلی، صفت زلف درازش نتوان کرد
کوتاه کن ای دلشده این شرح و بیان را
کز هوش رود هرکه تماشا کند آن را
آهوی ختایی فکند نافه بصحرا
گر بنگرد آن خال و خط مشک فشان را
خامان دل آسوده که از داغ ملامت
سوزند دل بر همن سوخته جان را
گر چشم خدابین دهد این طایفه را حق
ترسم بخدایی بپرستند بتان را
چون شمع زبان سوز بود وصف رخ گل
ای بلبل شوریده نگهدار زبان را
گر سر دهانت به گمان نیز نیاید
ره در دهنت نیست یقین را و گمان را
اهلی، صفت زلف درازش نتوان کرد
کوتاه کن ای دلشده این شرح و بیان را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷ - دل زنده شوم چون نگرم سیم تنان را
دل زنده شوم چون نگرم سیم تنان را
جان تازه کند دیدن بت برهمنان را
عاشق که در آتش نرود چون زن هندو
نامش ننهی مرد که ننگ است زنان را
در خیل بتان چشم تو تا زد مژه برهم
بشکست بیک غمزه صف صف شکنان را
چون لاله بجز داغ وفا هیچ نیابی
گر چاک کنی سینه خونین کفنان را
صد جامه شود همچو گل از شوق تو پاره
گر مست کند بوی تو گل پیرهنان را
زاهد صفت آدم نبود هر که نخواهد
حلوای نبات لب شیرین دهنان را
چون بلبل از اوصاف گل روی تو اهلی
نگذاشت ز مستی بسخن هم سخنان را
جان تازه کند دیدن بت برهمنان را
عاشق که در آتش نرود چون زن هندو
نامش ننهی مرد که ننگ است زنان را
در خیل بتان چشم تو تا زد مژه برهم
بشکست بیک غمزه صف صف شکنان را
چون لاله بجز داغ وفا هیچ نیابی
گر چاک کنی سینه خونین کفنان را
صد جامه شود همچو گل از شوق تو پاره
گر مست کند بوی تو گل پیرهنان را
زاهد صفت آدم نبود هر که نخواهد
حلوای نبات لب شیرین دهنان را
چون بلبل از اوصاف گل روی تو اهلی
نگذاشت ز مستی بسخن هم سخنان را