تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۹ - قصیده
چون لخت جگر بر مژهٔ عاشق زار است
هر برگ که پاشیده ز گل بر سر خاک است
غلطانده به خون داغ دل سوخته ام را
خالی که برخسارهٔ آن لاله عذار است
همچون نگه نرگس مخمور نکویان
آمیخته با طبع تو شوخی به وقار است
چون پیچ و خم جوهر آئینه همانا
بیتابی حیران تو دایم به قرار است
با ناز گران سنگ سبکروحی و شوخی
در هر نگه چشم تو هنگام خمار است
یک ره نظری بر نگه عجز من انداز
کز حال دلم سوی تو پیغام گذار است
جویا نفسی گوش به من دار که نطقم
اینک پی مداحی شه شعر شعار است
سلطان امم خسرو دین مهدی هادی
کاندر جلوش مهر برین غاشیه دار است
آنی که ز بی مایگی از بحر و بر و کان
شرمندهٔ دست تو به هنگام نثار است
یک مشعله دار جلو قدر تو باشد
خورشید که بر خنک فلک شاهسوار است
آن جان که نه قربان سرت ننگ وجود است
وان سر که فدای تو نه، سرمایهٔ عار است
زانروی شب و روز فلک گرد تو گردد
کاین دائره را نقطهٔ ذات تو مدار است
از هیبت تیغت چو سپند از سر آتش
همدوش فغان خصم در آهنگ فرار است
بی خواست ز جا می جهد از صدمهٔ رمحت
خصمت به دل سنگ نهان گر چو شرار است
از بیم سیاست گری شخنهٔ نهیت
شام اول روز سیه باده گسار است
فواره ز تأثیر نگاهت به گه خشم
آتش ز خود آورده بیرون همچو چنار است
بردند نصیبی ز شمیم گل خلقت
گر عود قماریست و گر مشک تتار است
گل مشت زری را که به صد خون دل اندوخت
بر راهگذار تو مهیای نثار است
از ثابت و سیار کند میخ سرانجام
یکران ترا چرخ در آهنگ غیار است
از صید گهت روی زمین یک کف خاک است
وز رزم گهت چرخ برین مشت غبار است
صد حیف ز چشمی که بجز روی تو بیند
افسوس بر آن دل که به اغیار تو یار است
در رزم گهت نصرت و فتح اند دو سرهنگ
کین یک به یمین غازی و آن یک به یسار است
از فضل تو یک شمه شمردن نتواند
گر ریگ صحاریست و گر موج بحار است
کی ناطقه از عهدهٔ وصف تو برآید
فضل تو زیاد از حد و افزون ز شعار است
مانندهٔ شب باد سیه روی، عدویت
باقی به جهان تا اثر لیل و نهار است
هر برگ که پاشیده ز گل بر سر خاک است
غلطانده به خون داغ دل سوخته ام را
خالی که برخسارهٔ آن لاله عذار است
همچون نگه نرگس مخمور نکویان
آمیخته با طبع تو شوخی به وقار است
چون پیچ و خم جوهر آئینه همانا
بیتابی حیران تو دایم به قرار است
با ناز گران سنگ سبکروحی و شوخی
در هر نگه چشم تو هنگام خمار است
یک ره نظری بر نگه عجز من انداز
کز حال دلم سوی تو پیغام گذار است
جویا نفسی گوش به من دار که نطقم
اینک پی مداحی شه شعر شعار است
سلطان امم خسرو دین مهدی هادی
کاندر جلوش مهر برین غاشیه دار است
آنی که ز بی مایگی از بحر و بر و کان
شرمندهٔ دست تو به هنگام نثار است
یک مشعله دار جلو قدر تو باشد
خورشید که بر خنک فلک شاهسوار است
آن جان که نه قربان سرت ننگ وجود است
وان سر که فدای تو نه، سرمایهٔ عار است
زانروی شب و روز فلک گرد تو گردد
کاین دائره را نقطهٔ ذات تو مدار است
از هیبت تیغت چو سپند از سر آتش
همدوش فغان خصم در آهنگ فرار است
بی خواست ز جا می جهد از صدمهٔ رمحت
خصمت به دل سنگ نهان گر چو شرار است
از بیم سیاست گری شخنهٔ نهیت
شام اول روز سیه باده گسار است
فواره ز تأثیر نگاهت به گه خشم
آتش ز خود آورده بیرون همچو چنار است
بردند نصیبی ز شمیم گل خلقت
گر عود قماریست و گر مشک تتار است
گل مشت زری را که به صد خون دل اندوخت
بر راهگذار تو مهیای نثار است
از ثابت و سیار کند میخ سرانجام
یکران ترا چرخ در آهنگ غیار است
از صید گهت روی زمین یک کف خاک است
وز رزم گهت چرخ برین مشت غبار است
صد حیف ز چشمی که بجز روی تو بیند
افسوس بر آن دل که به اغیار تو یار است
در رزم گهت نصرت و فتح اند دو سرهنگ
کین یک به یمین غازی و آن یک به یسار است
از فضل تو یک شمه شمردن نتواند
گر ریگ صحاریست و گر موج بحار است
کی ناطقه از عهدهٔ وصف تو برآید
فضل تو زیاد از حد و افزون ز شعار است
مانندهٔ شب باد سیه روی، عدویت
باقی به جهان تا اثر لیل و نهار است
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۳ - در منقبت حضرت صادق (ع)
هر کس که چو شبنم شده حیران جمیلی
در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی
تا هست بود بهره ور از آب رخ خویش
هر کس چو گهر کرد قناعت به قلیلی
در دوستی از درد توان فیض دوا برد
گلزار شود آتش اگر هست خلیلی
بر روی تو آیینه ناستاد ز خجلت
امروز ترا نام خدا نیست عدیلی
عریانی خورشید نقاب رخ او بس
کی هودج تو آمده محتاج سدیلی
در دلبری از چشم مجو مصلحت کار
عاقل نکند پیروی رای علیلی
شب نیست که از اول شب تا سحرم دل
چون مار نپیچد به خود از زلف فتیلی
چون صید که دامش شکند بال و پر سعی
افتاده دل خون شده در بند جثیلی
از عربده بازآی که عمریست بود باز
آغوش من از شوق تو چون چشم قتیلی
حیران تو در حسن صور بهره نگیرد
آئینه چه لذت برد از عکس شکیلی
باید به درازی شبی از روز جزا بیش
تا قصه سرایم ز سر زلف طویلی
چون جوی که از هر طرفش روی به دریاست
بیگانهٔ کویت نبود هیچ سبیلی
بی ساختگی رفتگی ساختهٔ غیر
بر طبع گران است چو احسان بخیلی
آبی نزند بر دلم آب در و یاقوت
کز وی نتواند شود اطفای غلیلی
زان باده که ساقی بدلم ریخته خم خم
جمشید نکرده است بسالت به بسیلی
صد شکر که درویشیم از فیض توکل
هرگز نخورد دست در از هیچ حصیلی
نادانیت انداخت چنین در غم دنیا
خون است غذای تو زخامی چو حمیلی
کارش به گره بسته و نابسته بیفتد
هرکس که به جز حق شده جویای وکیلی
شوهرکش غدار بود چرخ که هرگز
از چنبر این زال نجسته است حلیلی
آنجا که شود سایه فکن شهپر اقبال
درهم شکند صولت شیران به ضئیلی
از ضعف چه اندیشه چو اقبال بود یار
دیدی که چه کردند ابابیل به پیلی
ای دل پس ازین مدح سرا شو که نباشد
جز منقبت آل نبی شعر اصیلی
نطقم گل مداحی صادق زده در بر سر
رو کرده ذلیلی سوی درگاه جلیلی
گو سلطنت دنیی فانی بود از غیر
کز بندگی اوست مرا مجد اثیلی
آن شاه جلیلی تو که با قدرت قدرت
در دیدهٔ انصاف امیلست بئیلی
در عالم علمت خرد آشفته دماغی
در مدرس فضل تو فلاطونست بلیلی
صد عرش برین مصطبهٔ قدر ترا فرش
در پیش کلام تو گلیم است کلیلی
یاد تو بود قوت بازوی دلیران
کز فیض ولای تو نذیلست عسیلی
ای سرور دین نسبت پیکار تو با غیر
چون نسبت شیر است به روباه محیلی
خواهم که نگیری نظر لطف ز جویا
بر درگهت آمد به صد امید دخیلی
شرمندهٔ اعمال و خجالت کش افعال
بنهاد به راهت قدم عجز ذلیلی
محشر چو شود مجمر تفسنده ز خورشید
از مرحمت افکن بسرش ظل ظلیلی
ای سید اخیار به مدحی که سرودم
دارم ز جناب تو امید اجر جزیلی
در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی
تا هست بود بهره ور از آب رخ خویش
هر کس چو گهر کرد قناعت به قلیلی
در دوستی از درد توان فیض دوا برد
گلزار شود آتش اگر هست خلیلی
بر روی تو آیینه ناستاد ز خجلت
امروز ترا نام خدا نیست عدیلی
عریانی خورشید نقاب رخ او بس
کی هودج تو آمده محتاج سدیلی
در دلبری از چشم مجو مصلحت کار
عاقل نکند پیروی رای علیلی
شب نیست که از اول شب تا سحرم دل
چون مار نپیچد به خود از زلف فتیلی
چون صید که دامش شکند بال و پر سعی
افتاده دل خون شده در بند جثیلی
از عربده بازآی که عمریست بود باز
آغوش من از شوق تو چون چشم قتیلی
حیران تو در حسن صور بهره نگیرد
آئینه چه لذت برد از عکس شکیلی
باید به درازی شبی از روز جزا بیش
تا قصه سرایم ز سر زلف طویلی
چون جوی که از هر طرفش روی به دریاست
بیگانهٔ کویت نبود هیچ سبیلی
بی ساختگی رفتگی ساختهٔ غیر
بر طبع گران است چو احسان بخیلی
آبی نزند بر دلم آب در و یاقوت
کز وی نتواند شود اطفای غلیلی
زان باده که ساقی بدلم ریخته خم خم
جمشید نکرده است بسالت به بسیلی
صد شکر که درویشیم از فیض توکل
هرگز نخورد دست در از هیچ حصیلی
نادانیت انداخت چنین در غم دنیا
خون است غذای تو زخامی چو حمیلی
کارش به گره بسته و نابسته بیفتد
هرکس که به جز حق شده جویای وکیلی
شوهرکش غدار بود چرخ که هرگز
از چنبر این زال نجسته است حلیلی
آنجا که شود سایه فکن شهپر اقبال
درهم شکند صولت شیران به ضئیلی
از ضعف چه اندیشه چو اقبال بود یار
دیدی که چه کردند ابابیل به پیلی
ای دل پس ازین مدح سرا شو که نباشد
جز منقبت آل نبی شعر اصیلی
نطقم گل مداحی صادق زده در بر سر
رو کرده ذلیلی سوی درگاه جلیلی
گو سلطنت دنیی فانی بود از غیر
کز بندگی اوست مرا مجد اثیلی
آن شاه جلیلی تو که با قدرت قدرت
در دیدهٔ انصاف امیلست بئیلی
در عالم علمت خرد آشفته دماغی
در مدرس فضل تو فلاطونست بلیلی
صد عرش برین مصطبهٔ قدر ترا فرش
در پیش کلام تو گلیم است کلیلی
یاد تو بود قوت بازوی دلیران
کز فیض ولای تو نذیلست عسیلی
ای سرور دین نسبت پیکار تو با غیر
چون نسبت شیر است به روباه محیلی
خواهم که نگیری نظر لطف ز جویا
بر درگهت آمد به صد امید دخیلی
شرمندهٔ اعمال و خجالت کش افعال
بنهاد به راهت قدم عجز ذلیلی
محشر چو شود مجمر تفسنده ز خورشید
از مرحمت افکن بسرش ظل ظلیلی
ای سید اخیار به مدحی که سرودم
دارم ز جناب تو امید اجر جزیلی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶ - این است نهان از نمک آن تازه جوان را
این است نهان از نمک آن تازه جوان را
کز هوش رود هرکه تماشا کند آن را
آهوی ختایی فکند نافه بصحرا
گر بنگرد آن خال و خط مشک فشان را
خامان دل آسوده که از داغ ملامت
سوزند دل بر همن سوخته جان را
گر چشم خدابین دهد این طایفه را حق
ترسم بخدایی بپرستند بتان را
چون شمع زبان سوز بود وصف رخ گل
ای بلبل شوریده نگهدار زبان را
گر سر دهانت به گمان نیز نیاید
ره در دهنت نیست یقین را و گمان را
اهلی، صفت زلف درازش نتوان کرد
کوتاه کن ای دلشده این شرح و بیان را
کز هوش رود هرکه تماشا کند آن را
آهوی ختایی فکند نافه بصحرا
گر بنگرد آن خال و خط مشک فشان را
خامان دل آسوده که از داغ ملامت
سوزند دل بر همن سوخته جان را
گر چشم خدابین دهد این طایفه را حق
ترسم بخدایی بپرستند بتان را
چون شمع زبان سوز بود وصف رخ گل
ای بلبل شوریده نگهدار زبان را
گر سر دهانت به گمان نیز نیاید
ره در دهنت نیست یقین را و گمان را
اهلی، صفت زلف درازش نتوان کرد
کوتاه کن ای دلشده این شرح و بیان را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷ - دل زنده شوم چون نگرم سیم تنان را
دل زنده شوم چون نگرم سیم تنان را
جان تازه کند دیدن بت برهمنان را
عاشق که در آتش نرود چون زن هندو
نامش ننهی مرد که ننگ است زنان را
در خیل بتان چشم تو تا زد مژه برهم
بشکست بیک غمزه صف صف شکنان را
چون لاله بجز داغ وفا هیچ نیابی
گر چاک کنی سینه خونین کفنان را
صد جامه شود همچو گل از شوق تو پاره
گر مست کند بوی تو گل پیرهنان را
زاهد صفت آدم نبود هر که نخواهد
حلوای نبات لب شیرین دهنان را
چون بلبل از اوصاف گل روی تو اهلی
نگذاشت ز مستی بسخن هم سخنان را
جان تازه کند دیدن بت برهمنان را
عاشق که در آتش نرود چون زن هندو
نامش ننهی مرد که ننگ است زنان را
در خیل بتان چشم تو تا زد مژه برهم
بشکست بیک غمزه صف صف شکنان را
چون لاله بجز داغ وفا هیچ نیابی
گر چاک کنی سینه خونین کفنان را
صد جامه شود همچو گل از شوق تو پاره
گر مست کند بوی تو گل پیرهنان را
زاهد صفت آدم نبود هر که نخواهد
حلوای نبات لب شیرین دهنان را
چون بلبل از اوصاف گل روی تو اهلی
نگذاشت ز مستی بسخن هم سخنان را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷ - جز وصل هوس نیست چو پروانه خسان را
جز وصل هوس نیست چو پروانه خسان را
کو شمع که آتش زند این بوالهوسان را
ای گل که دمد از نفست بوی بنفشه
زنهار مکن همد خود هیچ کسان را
خونابه حسرت همه تاچند خورم من
یکبار هم این می بچشان همنفسان را
آن لب گرم از پافکند سر زنشم چند
در شهد گرفتاری خود بس مگسان را
شد قافله و خسته دلان تشنه بماندند
ای خضر به فریاد رس این باز پسان را
صد نرگس رعناست حسود چمن تو
ای سرو به پوش از گل رخ چشم خسان را
اهلی بسر کوی تواش ترس عسس نیست
مست است و سگ کوچه شمارد عسسان را
کو شمع که آتش زند این بوالهوسان را
ای گل که دمد از نفست بوی بنفشه
زنهار مکن همد خود هیچ کسان را
خونابه حسرت همه تاچند خورم من
یکبار هم این می بچشان همنفسان را
آن لب گرم از پافکند سر زنشم چند
در شهد گرفتاری خود بس مگسان را
شد قافله و خسته دلان تشنه بماندند
ای خضر به فریاد رس این باز پسان را
صد نرگس رعناست حسود چمن تو
ای سرو به پوش از گل رخ چشم خسان را
اهلی بسر کوی تواش ترس عسس نیست
مست است و سگ کوچه شمارد عسسان را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹ - از بس که خورم بر جگر از طعنه سنان ها
از بس که خورم بر جگر از طعنه سنان ها
خون شد جگر ریش من از زخم زبان ها
دانی که چه بس تیر نهان خورده ام از تو
پیش آی که تا باز دهم با تو نشان ها
من با تو چه گویم که زمانی که تو آیی
بی خود شوم از شوق وصال تو زمان ها
آن چشم و چراغی که به بالین تو تا روز
سوزد همه شب شمع صفت رشته جان ها
مرغ دلم از جای شد آن لحظه که از ناز
ابروی بلند تو بر آورد کمان ها
شاهان همه رندان در میکده گشتند
یعنی که چنین ها شود از عشق چنان ها
امروز عیان شد که نداری سر اهلی
بیچاره غلط داشت به مهر تو گمان ها
خون شد جگر ریش من از زخم زبان ها
دانی که چه بس تیر نهان خورده ام از تو
پیش آی که تا باز دهم با تو نشان ها
من با تو چه گویم که زمانی که تو آیی
بی خود شوم از شوق وصال تو زمان ها
آن چشم و چراغی که به بالین تو تا روز
سوزد همه شب شمع صفت رشته جان ها
مرغ دلم از جای شد آن لحظه که از ناز
ابروی بلند تو بر آورد کمان ها
شاهان همه رندان در میکده گشتند
یعنی که چنین ها شود از عشق چنان ها
امروز عیان شد که نداری سر اهلی
بیچاره غلط داشت به مهر تو گمان ها
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲ - چون رنجه شود خوی تو از همسری ما
چون رنجه شود خوی تو از همسری ما
محرومی ما به بود از محرمی ما
ما کم چو هلالیم و تو چون ماه تمامی
باشد که کمال تو به بیند کمی ما
ترسم که تو ای آهوی وحشی بگریزی
از ناکسی مردم و نامردمی ما
پژمردگیت هیچ مباد ای چمن حسن
کز سبزه خط تو بود خرمی ما
اهلی چه کنی شکوه که عقل همه سوزد
در حسرت دیوانگی و بی غمی ما
محرومی ما به بود از محرمی ما
ما کم چو هلالیم و تو چون ماه تمامی
باشد که کمال تو به بیند کمی ما
ترسم که تو ای آهوی وحشی بگریزی
از ناکسی مردم و نامردمی ما
پژمردگیت هیچ مباد ای چمن حسن
کز سبزه خط تو بود خرمی ما
اهلی چه کنی شکوه که عقل همه سوزد
در حسرت دیوانگی و بی غمی ما
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳ - ای خضر که همدم شده یی آب بقا را
ای خضر که همدم شده یی آب بقا را
زنهار بیاد آر لب تشنه ما را
زهرست غمت گر نبود وعده بوسی
بی چاشنی خون خورم این زهر بلا را
گل از تو چنان شد که به صد دیده چو شبنم
بر خواری گل گریه بود مرغ هوا را
تا کس نبرد بو زکباب دل مستان
در صحبت ما ره نبود باد صبا را
آن کعبه که از چارطرف سجده کنندش
خشتی بود از خاک درت اهل صفا را
از وادی مجنون صفتان بوی وفا جوی
کانجا که تویی نام ندانند وفا را
پیش تو شهان خاک نشین اند چو اهلی
در عشق تفاوت نبود شاه و گدا را
زنهار بیاد آر لب تشنه ما را
زهرست غمت گر نبود وعده بوسی
بی چاشنی خون خورم این زهر بلا را
گل از تو چنان شد که به صد دیده چو شبنم
بر خواری گل گریه بود مرغ هوا را
تا کس نبرد بو زکباب دل مستان
در صحبت ما ره نبود باد صبا را
آن کعبه که از چارطرف سجده کنندش
خشتی بود از خاک درت اهل صفا را
از وادی مجنون صفتان بوی وفا جوی
کانجا که تویی نام ندانند وفا را
پیش تو شهان خاک نشین اند چو اهلی
در عشق تفاوت نبود شاه و گدا را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴ - کوی تو که من از همه کس واپسم آنجا
کوی تو که من از همه کس واپسم آنجا
معراج مراد است کجا می رسم آنجا
هر کس سخن همنفسی پیش تو گوید
ازمن که کند یاد که من بی کسم آنجا
در گلشن کوی تو من خار چه ارزم
آتش به من انداز که خار و خسم آنجا
آه از ستم بخت که در کوی محبت
بیش از همه ام وز همه کس واپسم آنجا
اهلی سگ آن در چه کند پاس رقیبان
حاجت به سگان هم نبود من بسم آنجا
معراج مراد است کجا می رسم آنجا
هر کس سخن همنفسی پیش تو گوید
ازمن که کند یاد که من بی کسم آنجا
در گلشن کوی تو من خار چه ارزم
آتش به من انداز که خار و خسم آنجا
آه از ستم بخت که در کوی محبت
بیش از همه ام وز همه کس واپسم آنجا
اهلی سگ آن در چه کند پاس رقیبان
حاجت به سگان هم نبود من بسم آنجا
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲ - این حسن و ملاحت نگر آن کان نمک را
این حسن و ملاحت نگر آن کان نمک را
کاتش زده در رشته جان شمع فلک را
دامان ملک گرچه نیالود درین خاک
بر خاک نشینان تو رشک است ملک را
از حسرت ماه تو که بر اوج سماک است
صد قطره خون در جگر افتاده سمک را
زان کان نمک ای دل مجروح چه نالی
خاموش که ضایع نکنی حق نمک را
کس راز میان تو گمانی به یقین نیست
ره در دهنت هم نه یقین است و نه شک را
رسوایی من نیست ز سنگین دلی تو
من خود زر قلبم چه گناه است محک را
اهلی است چنان مست توای کعبه مقصود
کز شوق درون گل شمرد خار و خسک را
کاتش زده در رشته جان شمع فلک را
دامان ملک گرچه نیالود درین خاک
بر خاک نشینان تو رشک است ملک را
از حسرت ماه تو که بر اوج سماک است
صد قطره خون در جگر افتاده سمک را
زان کان نمک ای دل مجروح چه نالی
خاموش که ضایع نکنی حق نمک را
کس راز میان تو گمانی به یقین نیست
ره در دهنت هم نه یقین است و نه شک را
رسوایی من نیست ز سنگین دلی تو
من خود زر قلبم چه گناه است محک را
اهلی است چنان مست توای کعبه مقصود
کز شوق درون گل شمرد خار و خسک را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵ - گر ساقی بدمست به خشم از بر ما رفت
گر ساقی بدمست به خشم از بر ما رفت
بدمستی و دیوانگی ازما به کجا رفت
دیوانه از اینیم که آن شوخ پری وش
چشمی سوی ما کرد که عقل از سر ما رفت
هر غمزه که زد چشم خوشت صید دلی کرد
یک بار ندیدیم که این تیر خطا رفت
خورشید رخا، گرم چه رانی؟ که چو ذره
سرهای عزیزان همه بر باد هوا رفت
پر گاله دل رفت شب از گریه به رویم
بر روی من از گریه چگویم که چهارفت
سر خاک ره باد صبا باد که کردم
در کوی تو از همرهی باد صبا رفت
تا کوی عدم هیچ کسش دست نگیرد
اهلی که به سیل ستمش پای ز جا رفت
بدمستی و دیوانگی ازما به کجا رفت
دیوانه از اینیم که آن شوخ پری وش
چشمی سوی ما کرد که عقل از سر ما رفت
هر غمزه که زد چشم خوشت صید دلی کرد
یک بار ندیدیم که این تیر خطا رفت
خورشید رخا، گرم چه رانی؟ که چو ذره
سرهای عزیزان همه بر باد هوا رفت
پر گاله دل رفت شب از گریه به رویم
بر روی من از گریه چگویم که چهارفت
سر خاک ره باد صبا باد که کردم
در کوی تو از همرهی باد صبا رفت
تا کوی عدم هیچ کسش دست نگیرد
اهلی که به سیل ستمش پای ز جا رفت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷ - گر کعبه نشین بامن مستش سر ناز است
گر کعبه نشین بامن مستش سر ناز است
المنه لله که در میکده بازست
ای خواجه تو از ناز بر افلاک کشی سر
درخاک نشستن صفت اهل نیازست
محبوب دل آنست که چشمش سوی خود نیست
محمود از آن سوخته عشق ایاز ست
سررشته به زنجیر جنون می کشد از عشق
کوتاه کنم قصه که این رشته درازست
اهلی به حقیقت رسی از عشق مجازی
گنجی است حقیقت که کلیدش ز مجاز است
المنه لله که در میکده بازست
ای خواجه تو از ناز بر افلاک کشی سر
درخاک نشستن صفت اهل نیازست
محبوب دل آنست که چشمش سوی خود نیست
محمود از آن سوخته عشق ایاز ست
سررشته به زنجیر جنون می کشد از عشق
کوتاه کنم قصه که این رشته درازست
اهلی به حقیقت رسی از عشق مجازی
گنجی است حقیقت که کلیدش ز مجاز است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲ - هرگز هوس سایه ام از فر هما نیست
هرگز هوس سایه ام از فر هما نیست
عاشق که بود سایه نشین مرد بلا نیست
کس را نبود این غغم جان سوز که ماراست
وین غم همه زان است که کس را غم ما نیست
دارد دل ما از تو تمنای نگاهی
محروم مگر دان دل ما را که روا نیست
در بادیه کعبه مقصود خطرهاست
کس را سر آن ره بجز این بی سر و پا نیست
زین غم به کجا از پی آرام گریزم
آرام کجا هست و غم عشق کجا نیست
جز من سر هر کس که بود بست به فتراک
آن عربده جوراسر این خسته چرا نیست
ای مرغ چمن چند تو در وصل بنالی
بر نعمت دیدار چرا شکر خدا نیست
اهلی به سوی دار نهد سر نه بمحراب
محراب شهیدان بجز از دار فنا نیست
عاشق که بود سایه نشین مرد بلا نیست
کس را نبود این غغم جان سوز که ماراست
وین غم همه زان است که کس را غم ما نیست
دارد دل ما از تو تمنای نگاهی
محروم مگر دان دل ما را که روا نیست
در بادیه کعبه مقصود خطرهاست
کس را سر آن ره بجز این بی سر و پا نیست
زین غم به کجا از پی آرام گریزم
آرام کجا هست و غم عشق کجا نیست
جز من سر هر کس که بود بست به فتراک
آن عربده جوراسر این خسته چرا نیست
ای مرغ چمن چند تو در وصل بنالی
بر نعمت دیدار چرا شکر خدا نیست
اهلی به سوی دار نهد سر نه بمحراب
محراب شهیدان بجز از دار فنا نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹ - در عهد تو آسوده کس از داغ ستم نیست
در عهد تو آسوده کس از داغ ستم نیست
گر سنگ سیاه است که بی آتش غم نیست
خاک قدمت هرکه شود بگذرد از عرش
ای خاک بر آن سر که ترا خاک قدم نیست
آزار دل ما مکن ای گل که حرام است
مرغ دل عاشق کم از صید حرم نیست
هر چند که جور تو ز اندیشه زیادست
تا بیش بود مهر من از جور تو کم نیست
نشکفت دل ما زنسیم کرم کس
افسوس که در باغ جهان بوی کرم نیست
خوشباش اگر درد و ملالی رسد از دوست
در جام جهان صاف سلامت همه دم نیست
اهلی مزن از همدمی ماه و شان لاف
کایشان نکنند این کرم و شان توهم نیست
گر سنگ سیاه است که بی آتش غم نیست
خاک قدمت هرکه شود بگذرد از عرش
ای خاک بر آن سر که ترا خاک قدم نیست
آزار دل ما مکن ای گل که حرام است
مرغ دل عاشق کم از صید حرم نیست
هر چند که جور تو ز اندیشه زیادست
تا بیش بود مهر من از جور تو کم نیست
نشکفت دل ما زنسیم کرم کس
افسوس که در باغ جهان بوی کرم نیست
خوشباش اگر درد و ملالی رسد از دوست
در جام جهان صاف سلامت همه دم نیست
اهلی مزن از همدمی ماه و شان لاف
کایشان نکنند این کرم و شان توهم نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - باز از سر زلف دل آشفته خبر یافت
باز از سر زلف دل آشفته خبر یافت
هر رشته مقصود که گم کرد، دگر یافت
صد قافله گر سعی برد در ره کعبه
در کعبه رسد آنکه سر کوی تو دریافت
در ظلمت هجران تو بامشعل خورشید
نتوان زدل گمشده یکذره اثر بافت
یعقوب برد روشنی دیده زیوسف
هر کس که نظر یافت درین راه نظر یافت
سرچشمه عشق است سخنهای تو اهلی
هر کس که فرو رفت درین چشمه گهر یافت
هر رشته مقصود که گم کرد، دگر یافت
صد قافله گر سعی برد در ره کعبه
در کعبه رسد آنکه سر کوی تو دریافت
در ظلمت هجران تو بامشعل خورشید
نتوان زدل گمشده یکذره اثر بافت
یعقوب برد روشنی دیده زیوسف
هر کس که نظر یافت درین راه نظر یافت
سرچشمه عشق است سخنهای تو اهلی
هر کس که فرو رفت درین چشمه گهر یافت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - وقت طرب ایام گل و موسم کشت است
وقت طرب ایام گل و موسم کشت است
میخانه ما در همه ایام بهشت است
بی یاد تو در هیچ مقامی نه نشستم
گر گوشه محراب و گر کنج کنشت است
سر تا قدمی روشنی دیده چو خورشید
ایزد تن پاکت مگر از نور سرشتست
آدم به چنین خوبی و عیسی نفسی نیست
حقا که پری هم سخنش پیش تو زشت است
چون دوخته گردد دل صد چاک تو اهلی
چون رشته مقصود ترا چرخ نرشتست
میخانه ما در همه ایام بهشت است
بی یاد تو در هیچ مقامی نه نشستم
گر گوشه محراب و گر کنج کنشت است
سر تا قدمی روشنی دیده چو خورشید
ایزد تن پاکت مگر از نور سرشتست
آدم به چنین خوبی و عیسی نفسی نیست
حقا که پری هم سخنش پیش تو زشت است
چون دوخته گردد دل صد چاک تو اهلی
چون رشته مقصود ترا چرخ نرشتست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیست
آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیست
خورشید بلندست و شب ما سحرش نیست
تا کار دل ما بکجا میرسد آخر
کز غمزه خون ریز جوانان حذرش نیست
اکنون که به عاشق کشی آن شوخ خبر داد
عاشق چه نشیند مگر از خود خبرش نیست
بیچاره اسیری که گرفتار بتان شد
جز کشته شدن هیچ دوای دگرش نیست
گر چرخ دهد عرض تحمل زمه و مهر
اهلی سگ یارست بدینها ...رش نیست
خورشید بلندست و شب ما سحرش نیست
تا کار دل ما بکجا میرسد آخر
کز غمزه خون ریز جوانان حذرش نیست
اکنون که به عاشق کشی آن شوخ خبر داد
عاشق چه نشیند مگر از خود خبرش نیست
بیچاره اسیری که گرفتار بتان شد
جز کشته شدن هیچ دوای دگرش نیست
گر چرخ دهد عرض تحمل زمه و مهر
اهلی سگ یارست بدینها ...رش نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - بر صید حرم تیغ مزن زانکه حرام است
بر صید حرم تیغ مزن زانکه حرام است
کار دل صد خسته به یک غمزه تمام است
در خیل محبان تو مجنون که شناسد؟
عشاق تو بسیار، بگوییم کدام است
جام جم ما درد سفال سگ او بس
جم با همه حشمت سگ این دردی جام است
آنجا که محبت فکند سایه به هیبت
سلطان جهان بنده فرمان غلام است
عمری است که من در طلب کعبه وصلت
از شام به صبحم نظر از صبح به شام است
در مذهب اهلی بخلاف همه عالم
می گرچه حلال است ولی بی تو حرام است
کار دل صد خسته به یک غمزه تمام است
در خیل محبان تو مجنون که شناسد؟
عشاق تو بسیار، بگوییم کدام است
جام جم ما درد سفال سگ او بس
جم با همه حشمت سگ این دردی جام است
آنجا که محبت فکند سایه به هیبت
سلطان جهان بنده فرمان غلام است
عمری است که من در طلب کعبه وصلت
از شام به صبحم نظر از صبح به شام است
در مذهب اهلی بخلاف همه عالم
می گرچه حلال است ولی بی تو حرام است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - حسنت نمک آمیز و لبت نیز چنین است
حسنت نمک آمیز و لبت نیز چنین است
کان نمکی هر چه تو داری نمکین است
گر بحر بلا موج زند باک ندارم
بیمی اگرم هست از آن چین جبین است
تا روی زمین زیر کف پای تو به دید
مه با همه قدرش حسد از خاک زمین است
غافل مشو ای یوسف جان کز پس و پیشت
صد گرگ زهر گوشه کناری به کمین است
ابروی تو دل دزدد و محراب مراد است
چشم تو ره دین زند و گوشه نشین است
هرچند دل آویز بود صورت نقاش
پیش تو چه جان دارد اگر صورت چین است
یارب چه سعادت طلب است این دل اهلی
کز محنت تن دور و به وصل تو قرین است
کان نمکی هر چه تو داری نمکین است
گر بحر بلا موج زند باک ندارم
بیمی اگرم هست از آن چین جبین است
تا روی زمین زیر کف پای تو به دید
مه با همه قدرش حسد از خاک زمین است
غافل مشو ای یوسف جان کز پس و پیشت
صد گرگ زهر گوشه کناری به کمین است
ابروی تو دل دزدد و محراب مراد است
چشم تو ره دین زند و گوشه نشین است
هرچند دل آویز بود صورت نقاش
پیش تو چه جان دارد اگر صورت چین است
یارب چه سعادت طلب است این دل اهلی
کز محنت تن دور و به وصل تو قرین است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - ما گرچه گداییم وفا در خور ما نیست
ما گرچه گداییم وفا در خور ما نیست
حیف است که یاری چو ترا هیچ وفا نیست
صاف می عشرت همه را داد وصالت
چون دور من آمد بجز از درد جفا نیست
هرچند به خشمی مکشم تیر خود از دل
بگذار که آزار دل خسته روا نیست
عمرم همه در تیرگی هجر به سر رفت
داد از شب هجر تو مگر روز جزا نیست
ذرات جهان مهر رخ خوب تو دارند
این پرتو خورشید جهان تاب کجا نیست
تنها نه ترا نیست سر کشته محنت
فتراک ترا هم سر این بی سر و پا نیست
هر سگ که درآمد به سر کوی تو جا کرد
اهلی است که تورا به سر کوی تو جانیست
حیف است که یاری چو ترا هیچ وفا نیست
صاف می عشرت همه را داد وصالت
چون دور من آمد بجز از درد جفا نیست
هرچند به خشمی مکشم تیر خود از دل
بگذار که آزار دل خسته روا نیست
عمرم همه در تیرگی هجر به سر رفت
داد از شب هجر تو مگر روز جزا نیست
ذرات جهان مهر رخ خوب تو دارند
این پرتو خورشید جهان تاب کجا نیست
تنها نه ترا نیست سر کشته محنت
فتراک ترا هم سر این بی سر و پا نیست
هر سگ که درآمد به سر کوی تو جا کرد
اهلی است که تورا به سر کوی تو جانیست