تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۶۹ - خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش
خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش
کافر مباد کشته تیغ زبان خویش !
یک مرد در قلمرو جرأت نیافتم
در دل چوآفتاب شکستم سنان خویش
هرگز چنان نشد که درین دشت پرشکار
دست نوازشی بکشم برکمان خویش
آتش به مصحف پر پروانه می زند
این شمع هیچ رحم ندارد به جان خویش
در وادیی که خضرزند جوش العطش
دارم عقیق صبربه زیر زبان خویش
چون موج ازکشاکش این بحر نیلگون
فرصت نیافتم که بگیرم عنان خویش
بلبل به خاکساری من رشک میبرد
افتاده ام ز جوش گل ازآشیان خویش
صائب به گردکعبه مقصد کجارسد؟
دارد هزار مرحله تاآستان خویش
کافر مباد کشته تیغ زبان خویش !
یک مرد در قلمرو جرأت نیافتم
در دل چوآفتاب شکستم سنان خویش
هرگز چنان نشد که درین دشت پرشکار
دست نوازشی بکشم برکمان خویش
آتش به مصحف پر پروانه می زند
این شمع هیچ رحم ندارد به جان خویش
در وادیی که خضرزند جوش العطش
دارم عقیق صبربه زیر زبان خویش
چون موج ازکشاکش این بحر نیلگون
فرصت نیافتم که بگیرم عنان خویش
بلبل به خاکساری من رشک میبرد
افتاده ام ز جوش گل ازآشیان خویش
صائب به گردکعبه مقصد کجارسد؟
دارد هزار مرحله تاآستان خویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۷۰ - از بیقراری دل اندوهگین خویش
از بیقراری دل اندوهگین خویش
خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش
در وادیی که روبه قفا می روند خلق
در قعر چاهم از نظر دوربین خویش
ای وای اگر مرا نکند آب،انفعال
زین تخمها که کاشته ام در زمین خویش
آن خرمنم که خوشه اشک است حاصلم
از جیب و دامن تهی خوشه چین خویش
یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست
ما صلح کرده ایم زدنیا به دین خویش
یک نقش بیش نیست نگین را و لعل او
دارد هزار رنگ سخن درنگین خویش
از بس گرفته است مرا در میان گناه
از شرم ننگرم به یسار و یمین خویش
دایم به خون گرم شفق غوطه می خورم
چون صبح صادق از نفس راستین خویش
چون شبنم است بستر و بالین من ز گل
در خارزار، از نظر پاک بین خویش
گرد یتیمی گهر پاک من شود
گرد از دلی که بسترم از آستین خویش
چون گل فریب خنده شادی نمی خوریم
نقش مراد ماست ز چین جبین خویش
صید مراد ازوست که درصید گاه عشق
گردد تمام چشم وبود درکمین خویش
صائب ز هر که هست به کردار کمترم
در گفتگو اگر چه ندارم قرین خویش
خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش
در وادیی که روبه قفا می روند خلق
در قعر چاهم از نظر دوربین خویش
ای وای اگر مرا نکند آب،انفعال
زین تخمها که کاشته ام در زمین خویش
آن خرمنم که خوشه اشک است حاصلم
از جیب و دامن تهی خوشه چین خویش
یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست
ما صلح کرده ایم زدنیا به دین خویش
یک نقش بیش نیست نگین را و لعل او
دارد هزار رنگ سخن درنگین خویش
از بس گرفته است مرا در میان گناه
از شرم ننگرم به یسار و یمین خویش
دایم به خون گرم شفق غوطه می خورم
چون صبح صادق از نفس راستین خویش
چون شبنم است بستر و بالین من ز گل
در خارزار، از نظر پاک بین خویش
گرد یتیمی گهر پاک من شود
گرد از دلی که بسترم از آستین خویش
چون گل فریب خنده شادی نمی خوریم
نقش مراد ماست ز چین جبین خویش
صید مراد ازوست که درصید گاه عشق
گردد تمام چشم وبود درکمین خویش
صائب ز هر که هست به کردار کمترم
در گفتگو اگر چه ندارم قرین خویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۷۱ - از ترک مدعاست دل من به جای خویش
از ترک مدعاست دل من به جای خویش
آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش
غافل ز سیر عالم بالا نمی شوم
افتد چوشمع اگر سر من زیر پای خویش
از امتیاز دست چو آیینه شسته ام
با خوب و زشت صافدلم از صفای خویش
پهلوی لاغرست مرا بوریای فقر
فرش دگر مرانبود درسرای خویش
بیدار کی شوند به فریاد غافلان؟
دیوار چون فتاد نخیزد ز جای خویش
غفلت نگر که با دم جان بخش چون مسیح
دریوزه می کنم ز طبیبان دوای خویش
بر من ره گریز نبسته است هیچ کس
دارم به پای، بند گران از وفای خویش
شمعی فروختم به ره بازماندگان
خاری که درره تو کشیدم ز پای خویش
هر برگ سبز او کف افسوس میشود
نخلی که میوه ای نفشاند به پای خویش
گردد به قدر ریشه دواندن بلند نخل
درفکر زینهار بیفشار پای خویش
گر روضه بهشت بود دوزخ من است
صائب به هر کجا روم از سرای خویش
آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش
غافل ز سیر عالم بالا نمی شوم
افتد چوشمع اگر سر من زیر پای خویش
از امتیاز دست چو آیینه شسته ام
با خوب و زشت صافدلم از صفای خویش
پهلوی لاغرست مرا بوریای فقر
فرش دگر مرانبود درسرای خویش
بیدار کی شوند به فریاد غافلان؟
دیوار چون فتاد نخیزد ز جای خویش
غفلت نگر که با دم جان بخش چون مسیح
دریوزه می کنم ز طبیبان دوای خویش
بر من ره گریز نبسته است هیچ کس
دارم به پای، بند گران از وفای خویش
شمعی فروختم به ره بازماندگان
خاری که درره تو کشیدم ز پای خویش
هر برگ سبز او کف افسوس میشود
نخلی که میوه ای نفشاند به پای خویش
گردد به قدر ریشه دواندن بلند نخل
درفکر زینهار بیفشار پای خویش
گر روضه بهشت بود دوزخ من است
صائب به هر کجا روم از سرای خویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۷۲ - از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش
از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش
آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش
زان مطرب بلندنوا در ترانه ام
چون نی نمی زنم نفسی بر هوای خویش
زان ساقی خودم که نیابم درین جهان
مردی سزای باده مردآزمای خویش
چون نیست هیچ کس که به فریاد من رسد
خود رقص می کنم چو سپند از نوای خویش
صائب من آن بلند نوایم که می زنم
دربرگریز جوش بهار از نوای خویش
آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش
زان مطرب بلندنوا در ترانه ام
چون نی نمی زنم نفسی بر هوای خویش
زان ساقی خودم که نیابم درین جهان
مردی سزای باده مردآزمای خویش
چون نیست هیچ کس که به فریاد من رسد
خود رقص می کنم چو سپند از نوای خویش
صائب من آن بلند نوایم که می زنم
دربرگریز جوش بهار از نوای خویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۷۳ - تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش
تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش
چون گردباد محو کنم نقش پای خویش
مستغنی از بهارم وآسوده ازخزان
در دشت ساده دل بی مدعای خویش
خلوتگهم ز بکر معانی است پرزحور
آماده است جنت من درسرای خویش
ازآب زندگی نکشم منت حیات
چون خضر،سبزم از سخن جانفزای خویش
رد و قبول خلق به یک سو نهاده ام
یکروی ویک جهت شده ام با خدای خویش
ساکن زآرمیدگی من بود زمین
گردون ز جا رود چو درآیم زجای خویش
صائب مرا به باغ وبهار احتیاج نیست
صد باغ دلگشاست مرا از نوای خویش
چون گردباد محو کنم نقش پای خویش
مستغنی از بهارم وآسوده ازخزان
در دشت ساده دل بی مدعای خویش
خلوتگهم ز بکر معانی است پرزحور
آماده است جنت من درسرای خویش
ازآب زندگی نکشم منت حیات
چون خضر،سبزم از سخن جانفزای خویش
رد و قبول خلق به یک سو نهاده ام
یکروی ویک جهت شده ام با خدای خویش
ساکن زآرمیدگی من بود زمین
گردون ز جا رود چو درآیم زجای خویش
صائب مرا به باغ وبهار احتیاج نیست
صد باغ دلگشاست مرا از نوای خویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۷۴ - حسن تو غافل است ز قدر و بهای خویش
حسن تو غافل است ز قدر و بهای خویش
آیینه را خبر نبود از صفای خویش
چون شمع تا به خلوت او راه برده ام
صد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش
آمیخته است مستی و مستوریم به هم
افکنده ام به گردن مینا ردای خویش
از هاله مه به حلقه ماتم نشسته است
شرمنده است پیش رخش از صفای خویش
از بس که دل ز دیدنت از جای رفته است
تا روز بازخواست نیاید به جای خویش
از بس به کار ما گره افکنده اند خلق
پهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش
تا چند پاسبانی عیب نهان کنم؟
یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش
رفتم که حلقه بر در بیگانگی زنم
شاید به این وسیله شوم آشنای خویش
صائب مقیم گلشن فردوس گشته ام
تا محو کرده ام به رضایش رضای خویش
آیینه را خبر نبود از صفای خویش
چون شمع تا به خلوت او راه برده ام
صد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش
آمیخته است مستی و مستوریم به هم
افکنده ام به گردن مینا ردای خویش
از هاله مه به حلقه ماتم نشسته است
شرمنده است پیش رخش از صفای خویش
از بس که دل ز دیدنت از جای رفته است
تا روز بازخواست نیاید به جای خویش
از بس به کار ما گره افکنده اند خلق
پهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش
تا چند پاسبانی عیب نهان کنم؟
یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش
رفتم که حلقه بر در بیگانگی زنم
شاید به این وسیله شوم آشنای خویش
صائب مقیم گلشن فردوس گشته ام
تا محو کرده ام به رضایش رضای خویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۷۵ - رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
آبی است آبرو که نیاید به جوی باز
از تشنگی بسوز ومریز آبروی خویش
هرکس که همچو صبح نفس راشمرده زد
پرنور کرد عالمی ازگفتگوی خویش
بیدار شو به چشم تأمل نظاره کن
هر صبحدم درآینه حشر روی خویش
صرصر به گرد من نرسد درگذشتگی
دلبستگی چو غنچه ندارم به بوی خویش
زین بیش بحر را نتوان انتظار داد
چون سنگ می زنیم به قلب سبوی خویش
فردا چو برق از آتش سوزان گذر کند
امروز هرکه بگذرد از آرزوی خویش
صائب نصیب دشمن خونخوار ماشود
طرفی که بسته ایم ز جام و سبوی خویش
در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
آبی است آبرو که نیاید به جوی باز
از تشنگی بسوز ومریز آبروی خویش
هرکس که همچو صبح نفس راشمرده زد
پرنور کرد عالمی ازگفتگوی خویش
بیدار شو به چشم تأمل نظاره کن
هر صبحدم درآینه حشر روی خویش
صرصر به گرد من نرسد درگذشتگی
دلبستگی چو غنچه ندارم به بوی خویش
زین بیش بحر را نتوان انتظار داد
چون سنگ می زنیم به قلب سبوی خویش
فردا چو برق از آتش سوزان گذر کند
امروز هرکه بگذرد از آرزوی خویش
صائب نصیب دشمن خونخوار ماشود
طرفی که بسته ایم ز جام و سبوی خویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۷۶ - سیراب درمحیط شدم ز آبروی خویش
سیراب درمحیط شدم ز آبروی خویش
در پای خم زدست ندادم سبوی خویش
درحفظ آبرو ز گهر باش سخت تر
کاین آب رفته باز نیاید به جوی خویش
خاک مراد خلق شود آستانه اش
هرکس که بگذرد ز سر آرزوی خویش
از نوبهار عمر وفایی نیافتم
چون گل مگر گلاب کنم رنگ وبوی خویش
ازمهلت زمانه دون در کشاکشم
ترسم مرا سپهر برآرد به خوی خویش
دایم ز گفتگوی حق آزار می کشم
درمانده ام چون عنبر سارا به بوی خویش
صائب نشان به عالم خویشم نمی دهند
چندان که می کنم زکسان جستجوی خویش
در پای خم زدست ندادم سبوی خویش
درحفظ آبرو ز گهر باش سخت تر
کاین آب رفته باز نیاید به جوی خویش
خاک مراد خلق شود آستانه اش
هرکس که بگذرد ز سر آرزوی خویش
از نوبهار عمر وفایی نیافتم
چون گل مگر گلاب کنم رنگ وبوی خویش
ازمهلت زمانه دون در کشاکشم
ترسم مرا سپهر برآرد به خوی خویش
دایم ز گفتگوی حق آزار می کشم
درمانده ام چون عنبر سارا به بوی خویش
صائب نشان به عالم خویشم نمی دهند
چندان که می کنم زکسان جستجوی خویش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۱۵ - چون برق زود می گذرد آب و تاب خط
چون برق زود می گذرد آب و تاب خط
زنهار دل مبند به موج سراب خط
چون مو برآتش است دمی پیچ وتاب خط
غافل مشو ز دولت پا در رکاب خط
زینسان که چشم مست تو در خواب غفلت است
ترسم ترا به هوش نیارد گلاب خط
تا چند بیحساب به اهل نظر کنی ؟
اینک رسید نوبت روز حساب خط
ازبس که چشم بوالهوسان خیرگی نمود
رفت آفتاب نوبت روز حساب خط
ریحان خلد نیست سزاوار هر سفال
تا در دل که ریشه کند پیچ و تاب خط
خط بر سر بنفشه فردوس می کشد
در چشم هرکه کشد انتخاب خط
از هاله مه به حلقه ماتم نشسته است
تا کرد احاطه چهره او را سحاب خط
چون داغ لاله مرهمش از مشک سوده است
صائب دلی که گردد داغ و کباب خط
زنهار دل مبند به موج سراب خط
چون مو برآتش است دمی پیچ وتاب خط
غافل مشو ز دولت پا در رکاب خط
زینسان که چشم مست تو در خواب غفلت است
ترسم ترا به هوش نیارد گلاب خط
تا چند بیحساب به اهل نظر کنی ؟
اینک رسید نوبت روز حساب خط
ازبس که چشم بوالهوسان خیرگی نمود
رفت آفتاب نوبت روز حساب خط
ریحان خلد نیست سزاوار هر سفال
تا در دل که ریشه کند پیچ و تاب خط
خط بر سر بنفشه فردوس می کشد
در چشم هرکه کشد انتخاب خط
از هاله مه به حلقه ماتم نشسته است
تا کرد احاطه چهره او را سحاب خط
چون داغ لاله مرهمش از مشک سوده است
صائب دلی که گردد داغ و کباب خط
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۱۶ - افتاد ماه عارض اودر وبال خط
افتاد ماه عارض اودر وبال خط
زلفش هوا گرفت به یک گوشمال خط
منسوخ گشت چون خط کوفی ز خط نسخ
طغرای چین ابروی اواز مثال خط
گر صد هزار تبت وارونه خوانده ای
بیرون نمی رود ز ضمیرت ملال خط
قیر دوال پا که شنیدی خط است و بس
چند آبروی تیغ بری در زوال خط
خواهد فتاد کوکب بخت بلند تو
ازآه و دود سوختگان دروبال خط
رحمی به خاکساری عاشق نمی کنی
تاروی نازکت نخورد خاکمال خط
صائب چه دولتی است که روشن نموده است
چشمم سواد خط غبار از خیال خط
زلفش هوا گرفت به یک گوشمال خط
منسوخ گشت چون خط کوفی ز خط نسخ
طغرای چین ابروی اواز مثال خط
گر صد هزار تبت وارونه خوانده ای
بیرون نمی رود ز ضمیرت ملال خط
قیر دوال پا که شنیدی خط است و بس
چند آبروی تیغ بری در زوال خط
خواهد فتاد کوکب بخت بلند تو
ازآه و دود سوختگان دروبال خط
رحمی به خاکساری عاشق نمی کنی
تاروی نازکت نخورد خاکمال خط
صائب چه دولتی است که روشن نموده است
چشمم سواد خط غبار از خیال خط
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۱۷ - زلف تو نرم شانه شد از گوشمال خط
زلف تو نرم شانه شد از گوشمال خط
هر مویی ازتو شد شب عید از هلال خط
گردد دعا به دامن شب بیش مستجاب
نومید نیستیم ز حسن مآل خط
دریای رحمتی است که موجش زعنبرست
روی عرق فشان تو در زیر بال خط
سودای زلف،حلقه بیرون در شود
در هر دلی که ریشه دواند خیال خط
قدر گهر ز گرد یتیمی شود زیاد
در دل مده غبار ره از خاکمال خط
ناقص ز پیچ و تاب شود گر چه رشته ها
گردد ز پیچ و تاب یکی صد کمال خط
شکر نزول آیه رحمت شکفتگی است
پنهان مساز روی خود از انفعال خط
از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتاب
اصلاح دست اگر نزند بر جمال خط
از آب تیغ سبزه خط می شود بلند
سعی از تراش چند کنی در زوال خط؟
گر از بهار سبز شود تخم سوخته
آید برون ستاره خال از وبال خط
مار از هجوم مور دل از گنج بر گرفت
زلف تو کرد ترک جمال از جلال خط
آوازه اش اگر چه جهانگیر گشته بود
گلبانگ خوبی تو فزود از بلال خط
هرچند بود زلف تو پردلی علم
پس خم زد از غبار سپاه جلال خط
نعلش در آتش است ز هر حلقه ای جدا
نازش مکن به حسن سریع الزوال خط
شد ملک حسن از ستم بی حساب تو
زیر و زبر ز لشکر بی اعتدال خط
صائب شد از دمیدن او سبز حرف من
چون آب چشم خویش نسازم حلال خط؟
هر مویی ازتو شد شب عید از هلال خط
گردد دعا به دامن شب بیش مستجاب
نومید نیستیم ز حسن مآل خط
دریای رحمتی است که موجش زعنبرست
روی عرق فشان تو در زیر بال خط
سودای زلف،حلقه بیرون در شود
در هر دلی که ریشه دواند خیال خط
قدر گهر ز گرد یتیمی شود زیاد
در دل مده غبار ره از خاکمال خط
ناقص ز پیچ و تاب شود گر چه رشته ها
گردد ز پیچ و تاب یکی صد کمال خط
شکر نزول آیه رحمت شکفتگی است
پنهان مساز روی خود از انفعال خط
از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتاب
اصلاح دست اگر نزند بر جمال خط
از آب تیغ سبزه خط می شود بلند
سعی از تراش چند کنی در زوال خط؟
گر از بهار سبز شود تخم سوخته
آید برون ستاره خال از وبال خط
مار از هجوم مور دل از گنج بر گرفت
زلف تو کرد ترک جمال از جلال خط
آوازه اش اگر چه جهانگیر گشته بود
گلبانگ خوبی تو فزود از بلال خط
هرچند بود زلف تو پردلی علم
پس خم زد از غبار سپاه جلال خط
نعلش در آتش است ز هر حلقه ای جدا
نازش مکن به حسن سریع الزوال خط
شد ملک حسن از ستم بی حساب تو
زیر و زبر ز لشکر بی اعتدال خط
صائب شد از دمیدن او سبز حرف من
چون آب چشم خویش نسازم حلال خط؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۳۸ - دل مست حیرت و سر پرشور درسماع
دل مست حیرت و سر پرشور درسماع
موسی به خواب بیخودی وطور درسماع
خلقی به یکدیگر کف افسوس می زنند
خون ازنشاط دررگ منصوردرسماع
جایی که ریگ رقص روانی نمی کند
مجنون ساده لوح کند شور درسماع
خوش باده ای است عشق که چندین هزاربط
آمد به بال این می پرزور درسماع
سر سبز باد هند که از آرمیدگی
درزیر پای فیل بود مور درسماع
صائب زشور فکر توآمد به زیر خاک
مرغ دل امیدی و شاپور درسماع
موسی به خواب بیخودی وطور درسماع
خلقی به یکدیگر کف افسوس می زنند
خون ازنشاط دررگ منصوردرسماع
جایی که ریگ رقص روانی نمی کند
مجنون ساده لوح کند شور درسماع
خوش باده ای است عشق که چندین هزاربط
آمد به بال این می پرزور درسماع
سر سبز باد هند که از آرمیدگی
درزیر پای فیل بود مور درسماع
صائب زشور فکر توآمد به زیر خاک
مرغ دل امیدی و شاپور درسماع
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۳۹ - دل چون شود جدا ز سر زلف یار جمع؟
دل چون شود جدا ز سر زلف یار جمع؟
کز رشته می شود گهر شاهوار جمع
گردید مخزن گهر ولعل سینه اش
تاکرد پا به دامن خود کوهسار جمع
در یک نفس به باد فنا می دهد خزان
چندان که برگ عیش کند نوبهار جمع
شستم ز کار هردو جهان دست،چون نشد
کار غیور عشق تو با هیچ کار جمع
هر خرده ای که جمع کنی خرج آتش است
زنهار زر چو غنچه مکن دربهار جمع
خوش وقت آن که چون گل رعنا درین چمن
دل از خزان نمود به فصل بهار جمع
در برگریز سبز بود،هر که می کند
دامان خودچو سرو درین خارزار جمع
باگریه همرکاب بود خنده اش چو برق
دل چون کنم ز شادی ناپایدار جمع؟
ته جرعه ای است ازجگر داغدار من
داغی که هست درجگر لاله زار جمع
یکرنگی از دورنگ طمع داشتن خطاست
چون دل کنم ز گردش لیل و نهار جمع ؟
چون تاک هررگم به رهی سیر می کند
خاطر شود چگونه مرا درخمار جمع؟
صائب ز باد دستی حسرت به خرج رفت
چندان که کرد آه دل بیقرار جمع
کز رشته می شود گهر شاهوار جمع
گردید مخزن گهر ولعل سینه اش
تاکرد پا به دامن خود کوهسار جمع
در یک نفس به باد فنا می دهد خزان
چندان که برگ عیش کند نوبهار جمع
شستم ز کار هردو جهان دست،چون نشد
کار غیور عشق تو با هیچ کار جمع
هر خرده ای که جمع کنی خرج آتش است
زنهار زر چو غنچه مکن دربهار جمع
خوش وقت آن که چون گل رعنا درین چمن
دل از خزان نمود به فصل بهار جمع
در برگریز سبز بود،هر که می کند
دامان خودچو سرو درین خارزار جمع
باگریه همرکاب بود خنده اش چو برق
دل چون کنم ز شادی ناپایدار جمع؟
ته جرعه ای است ازجگر داغدار من
داغی که هست درجگر لاله زار جمع
یکرنگی از دورنگ طمع داشتن خطاست
چون دل کنم ز گردش لیل و نهار جمع ؟
چون تاک هررگم به رهی سیر می کند
خاطر شود چگونه مرا درخمار جمع؟
صائب ز باد دستی حسرت به خرج رفت
چندان که کرد آه دل بیقرار جمع
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۶۶ - ازبس که شد زلعل تو با آب و تاب حرف
ازبس که شد زلعل تو با آب و تاب حرف
شوید غبار عقل زدل چون شراب حرف
غیر ازدهان تنگ سخن آفرین تو
درنقطه کس ندیده نهان یک کتاب حرف
هر حرفی ازدهان تو پیچیده نامه ای است
از بس خورد زتنگی جا هیچ وتاب حرف
شادابی لب تو از آن است کز حجاب
درلعل آتشین تو می گردد آب حرف
گر هوش کوتهی نکند می توان شنید
ازچشمهای شوخ تودر عین خواب حرف
در خوبی تو نیست کسی راسخن،ولی
دارد خط عذار تو باآفتاب حرف
در خامشان شراب سرایت نمی کند
مستی دهد زیاده ز جام شراب حرف
صائب ره صواب خموشی است یکقلم
ورنه بود میان خطا وصواب حرف
شوید غبار عقل زدل چون شراب حرف
غیر ازدهان تنگ سخن آفرین تو
درنقطه کس ندیده نهان یک کتاب حرف
هر حرفی ازدهان تو پیچیده نامه ای است
از بس خورد زتنگی جا هیچ وتاب حرف
شادابی لب تو از آن است کز حجاب
درلعل آتشین تو می گردد آب حرف
گر هوش کوتهی نکند می توان شنید
ازچشمهای شوخ تودر عین خواب حرف
در خوبی تو نیست کسی راسخن،ولی
دارد خط عذار تو باآفتاب حرف
در خامشان شراب سرایت نمی کند
مستی دهد زیاده ز جام شراب حرف
صائب ره صواب خموشی است یکقلم
ورنه بود میان خطا وصواب حرف
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۶۷ - معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کند
معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کند
زان چهره لطیف مکن مو به یک طرف
تاسر برآورد ز گریبان پیرهن
هردم کند نسیم تکاپو به یک طرف
یکسان به دیر و کعبه نظر کن که میل نیست
شاهین عدل را زترازو به یک طرف
حیرت نگر که بی سرو سامان عشق را
چوگان به یک طرف رود وگو به یک طرف
صائب مدار فیض خود راتشنگان دریغ
این آب تا نرفته ازین جو به یک طرف
گلها تمام یک طرف آن رو به یک طرف
چین و ختا به یک طرف آن مو به یک طرف
بدمستی سپهر جفا جو به یک طرف
مستانه جلوه های قد اوبه یک طرف
آخر نشانه ای چه کند با هزار تیر؟
دل یک طرف هزار پریرو به یک طرف
از پیچ وتاب ،رشته عمرش شود تمام
با هر که افتد آن خم گیسو به یک طرف
اکنون که زلف بر خط انصاف سرنهاد
افتاده است خال لب اوبه یک طرف
دروادیی که لیلی بیگانه خوی ماست
مجنون به یک طرف رود آهو به یک طرف
گردد عصای موسوی انگشت زینهار
هرجا فتاد غمزه جادو به یک طرف
با دوست هم لباسم و چون اشک و آه شمع
من میروم به یک طرف و او به یک طرف
عام است فیض عشق به ذرات کاینات
حاشا که آفتاب کند روبه یک طرف
بیرون فتاد مهره اش از ششدر جهات
آن راکه برد جاذبه او به یک طرف
باشش جهت توجه آن بی جهت یکی است
بیچاره رهروی که کند رو به یک طرف
زان چهره لطیف مکن مو به یک طرف
تاسر برآورد ز گریبان پیرهن
هردم کند نسیم تکاپو به یک طرف
یکسان به دیر و کعبه نظر کن که میل نیست
شاهین عدل را زترازو به یک طرف
حیرت نگر که بی سرو سامان عشق را
چوگان به یک طرف رود وگو به یک طرف
صائب مدار فیض خود راتشنگان دریغ
این آب تا نرفته ازین جو به یک طرف
گلها تمام یک طرف آن رو به یک طرف
چین و ختا به یک طرف آن مو به یک طرف
بدمستی سپهر جفا جو به یک طرف
مستانه جلوه های قد اوبه یک طرف
آخر نشانه ای چه کند با هزار تیر؟
دل یک طرف هزار پریرو به یک طرف
از پیچ وتاب ،رشته عمرش شود تمام
با هر که افتد آن خم گیسو به یک طرف
اکنون که زلف بر خط انصاف سرنهاد
افتاده است خال لب اوبه یک طرف
دروادیی که لیلی بیگانه خوی ماست
مجنون به یک طرف رود آهو به یک طرف
گردد عصای موسوی انگشت زینهار
هرجا فتاد غمزه جادو به یک طرف
با دوست هم لباسم و چون اشک و آه شمع
من میروم به یک طرف و او به یک طرف
عام است فیض عشق به ذرات کاینات
حاشا که آفتاب کند روبه یک طرف
بیرون فتاد مهره اش از ششدر جهات
آن راکه برد جاذبه او به یک طرف
باشش جهت توجه آن بی جهت یکی است
بیچاره رهروی که کند رو به یک طرف
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۸۵ - جان آرمیده می شود از اضطراب عشق
جان آرمیده می شود از اضطراب عشق
این رشته را دراز کند پیچ و تاب عشق
صبح قیامت از دهن خم کند طلوع
چون برلب آورد کف مستی شراب عشق
مغزش ز جوش پرده افلاک می درد
برهر سری که سایه کند آفتاب عشق
آتش چه میکند به سپیدی که سوخته است ؟
از آفتاب حشر نسوزد کباب عشق
از خاک اهل عشق نظر خیره می شود
از ابر پردگی نشود آفتاب عشق
نبض از هجوم درد شود بیقرارتر
ساکن ز کوه غم نشود اضطراب عشق
نظاره شکسته دلان وحشت آورد
سیلاب تند می گذرد از خراب عشق
صید مراد هر دو جهان درکمند اوست
در هردلی که ریشه کند پیچ وتاب عشق
اکسیر بی نیازی ازین خاک می برند
صائب چگونه پای کشد از جناب عشق؟
این رشته را دراز کند پیچ و تاب عشق
صبح قیامت از دهن خم کند طلوع
چون برلب آورد کف مستی شراب عشق
مغزش ز جوش پرده افلاک می درد
برهر سری که سایه کند آفتاب عشق
آتش چه میکند به سپیدی که سوخته است ؟
از آفتاب حشر نسوزد کباب عشق
از خاک اهل عشق نظر خیره می شود
از ابر پردگی نشود آفتاب عشق
نبض از هجوم درد شود بیقرارتر
ساکن ز کوه غم نشود اضطراب عشق
نظاره شکسته دلان وحشت آورد
سیلاب تند می گذرد از خراب عشق
صید مراد هر دو جهان درکمند اوست
در هردلی که ریشه کند پیچ وتاب عشق
اکسیر بی نیازی ازین خاک می برند
صائب چگونه پای کشد از جناب عشق؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۸۶ - جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق
از یک سرست جوش گل وخار خار عشق
در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست
پیوسته سرخ روی بود لاله زار عشق
خاری است خار عشق که در پای چون خلید
نتوان کشید پا دگر از رهگذار عشق
از جان مگو که در گرو نقش اول است
سرمایه دوکون به دارالقمار عشق
رحمی به بال کاغذی خود کن ای خرد
خود را مزن برآتش بی زینهار عشق
عشقی که بی شمار نباشد بلای او
پیش بلاکشان نبود در شمار عشق
دایم به زیر دار فنا ایستاده ایم
بیرون نمی رویم ز دارالقرار عشق
اینجا مدار کارگزاری به همت است
از بحر آتشین گذرد نی سوار عشق
تکلیف بار عشق دوتا کردچرخ را
من کیستم که خم نشوم زیر بار عشق؟
صائب هزار مرتبه کردیم امتحان
با هیچ کار جمع نگردید کارعشق
از یک سرست جوش گل وخار خار عشق
در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست
پیوسته سرخ روی بود لاله زار عشق
خاری است خار عشق که در پای چون خلید
نتوان کشید پا دگر از رهگذار عشق
از جان مگو که در گرو نقش اول است
سرمایه دوکون به دارالقمار عشق
رحمی به بال کاغذی خود کن ای خرد
خود را مزن برآتش بی زینهار عشق
عشقی که بی شمار نباشد بلای او
پیش بلاکشان نبود در شمار عشق
دایم به زیر دار فنا ایستاده ایم
بیرون نمی رویم ز دارالقرار عشق
اینجا مدار کارگزاری به همت است
از بحر آتشین گذرد نی سوار عشق
تکلیف بار عشق دوتا کردچرخ را
من کیستم که خم نشوم زیر بار عشق؟
صائب هزار مرتبه کردیم امتحان
با هیچ کار جمع نگردید کارعشق
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۸۷ - نتوان به پای سعی رسیدن به طور عشق
نتوان به پای سعی رسیدن به طور عشق
خوابیده تر ز زلف بود راه دور عشق
دست ستیزه در کمر بیستون کند
درهر سری که هست می تازه زور عشق
از ظلمت وجود که می برد ره برون ؟
گر شمع پیش پای نمی داشت نور عشق
سیری ز شغل عشق ندارند عاشقان
چون آب شور تشنگی افزاست شور عشق
گر جای خار نشتر الماس سر زند
صائب قد نمی کشد ازراه دورعشق
خوابیده تر ز زلف بود راه دور عشق
دست ستیزه در کمر بیستون کند
درهر سری که هست می تازه زور عشق
از ظلمت وجود که می برد ره برون ؟
گر شمع پیش پای نمی داشت نور عشق
سیری ز شغل عشق ندارند عاشقان
چون آب شور تشنگی افزاست شور عشق
گر جای خار نشتر الماس سر زند
صائب قد نمی کشد ازراه دورعشق
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۸۸ - قامت ز آه شرط بود در نماز عشق
قامت ز آه شرط بود در نماز عشق
بی آب دیده نیست نمازی نیاز عشق
خونابه اش به صبح قیامت شفق دهد
ناخن به هر دلی زندشاهباز عشق
گر در نماز عقل حضور دل است شرط
غیر از حضور قلب نباشد نماز عشق
بیقدرتر ز اشک شرارست پیش شمع
نقد دوکون در نظر بی نیاز عشق
آن ساز نیست عشق که گیرند گوش ازو
از پرده های گوش کند پرده،سازعشق
شبنم چه عقده بر نفس بوی گل زند؟
لبهای سر به مهر چه سازد به رازعشق؟
چون سایه همای خرد نیست رایگان
تا بر سر که سایه کند شاهباز عشق ؟
منصور راببین که چه از دار می کشد
صائب خموش باش از افشای راز عشق
بی آب دیده نیست نمازی نیاز عشق
خونابه اش به صبح قیامت شفق دهد
ناخن به هر دلی زندشاهباز عشق
گر در نماز عقل حضور دل است شرط
غیر از حضور قلب نباشد نماز عشق
بیقدرتر ز اشک شرارست پیش شمع
نقد دوکون در نظر بی نیاز عشق
آن ساز نیست عشق که گیرند گوش ازو
از پرده های گوش کند پرده،سازعشق
شبنم چه عقده بر نفس بوی گل زند؟
لبهای سر به مهر چه سازد به رازعشق؟
چون سایه همای خرد نیست رایگان
تا بر سر که سایه کند شاهباز عشق ؟
منصور راببین که چه از دار می کشد
صائب خموش باش از افشای راز عشق
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۸۹ - گردی است صبح ازنفس راستین عشق
گردی است صبح ازنفس راستین عشق
داغی است مهر از جگر آتشین عشق
قفل درنشاط و سرورست قاف عقل
دندانه کلید بهشت است شین عشق
در چشم آفتاب کشد میل خوشه اش
هر دانه ای که غوطه خورد در زمین عشق
چون گل تمام پرده گوش است آسمان
از اشتیاق زمزمه دلنشین عشق
نزدیک گشته است که چون نار شق شود
این نه صدف ز شوکت در سمین عشق
حسن آنچنان که هست تماشای خود نکرد
آیینه دار حسن نشد تا جبین عشق
صائب هوای گلشن جنت نمی کند
در مغز هر که ریشه کند یاسمین عشق
داغی است مهر از جگر آتشین عشق
قفل درنشاط و سرورست قاف عقل
دندانه کلید بهشت است شین عشق
در چشم آفتاب کشد میل خوشه اش
هر دانه ای که غوطه خورد در زمین عشق
چون گل تمام پرده گوش است آسمان
از اشتیاق زمزمه دلنشین عشق
نزدیک گشته است که چون نار شق شود
این نه صدف ز شوکت در سمین عشق
حسن آنچنان که هست تماشای خود نکرد
آیینه دار حسن نشد تا جبین عشق
صائب هوای گلشن جنت نمی کند
در مغز هر که ریشه کند یاسمین عشق