تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - دل کارزوی وصل تو در سینه او بود
دل کارزوی وصل تو در سینه او بود
تیغ تو کلید در گنجینه او بود
چون لاله بهر دل که نگه کردم ازین باغ
داغ کهنش از غم دیرینه او بود
ماهیت خورشید چو دریافتم آخر
عکسی ز جمال تو در آیینه او بود
آه از ستم چرخ که با هرکه نشستم
گویا غم عالم همه در سینه او بود
آن شیخ که میگفت که ما فاسق و مستیم
فسق همه در یک شب آدینه او بود
ای برهمن از خرقه چو صوفی بدر آمد
زنار تو یکموی ز پشمینه او بود
غافل مشو از اهلی مسکین که همه عمر
چرخ از سبب مهر تو در کینه او بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۹ - محرومی ما جز گنه بخت نباشد
محرومی ما جز گنه بخت نباشد
ورنی دل کس نیز چنین سخت نباشد
گر در سر و سامان زدم آتش مکنم عیب
آنرا که جگر سوخت غم رخت نباشد
هرگز نپذیرد رقم نقش محبت
هر سینه که چون آینه یک لخت نباشد
از شوق تو در سر هوس خاک نشینی است
آنرا که سر تاج و دل تخت نباشد
از تیرگی بخت شدی اهلی از او گم
یارب که کسی چون تو سیه بخت نباشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - گر مست تو آهی ز سر درد برآرد
گر مست تو آهی ز سر درد برآرد
از خاک تن مدعیان گرد برآرد
گر بر دمد از خاک من خسته گیاهی
بی باد خزانی ورق زرد برآرد
صد خانه بفریاد شب از من که درین کوی
تا چند فغان این سگ شبگرد برآرد
خامست دل صومعه پرورد و خوش آن دل
کش پیر مغان میکده پرورد برآرد
مرد از غم یوسف چو زلیخا نزند آه
افغان ز محبت دل نامرد برآرد
مشکل که نسوزد دل آزاده اهلی
کاین آه تو دود از دل بیدرد برآرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۷ - گویند شب جمعه مخور می که غم آرد
گویند شب جمعه مخور می که غم آرد
این هیچ تعلق بشب جمعه ندارد
آبی اگر از می برخ کار نیارم
از خاک تنم لشکر غم گرد برآرد
کار دل ماراست شد از زلف کج دوست
آن کار مبادا که خدا راست نیارد
بحر اینهمه طوفان نکند همچو تو ای چشم
ابر اینهمه مانند تو سیلاب ندارد
کار همه اهلی چو زر از دولت او شد
من آن مس قلبم که به هیچم نشمارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۰ - سوی که روم من؟ که دلم سوی تو باشد
سوی که روم من؟ که دلم سوی تو باشد
روی که ببینم؟ که به از روی تو باشد
سرو چمن کیست که ماند بقد تو؟
شمشاد که؟ چون قامت دلجوی تو باشد
محراب پرستشگه ترسا و مسلمان
چون نیک ببینم خم ابروی تو باشد
کوی تو بهشتی است پر از طرفه غزالان
خوش وقت حریفی که سگ کوی تو باشد
مو، تیغ زند بر تنم از غیرت عشقت
کاین سوخته دل زنده چه بی موی تو باشد
باران غم بر سر و در آتش قهرم
اینها همه از نرگس جادوی تو باشد
بردوش تو اهلی نشد آن دست حمایل
آن نیست کمانی که ببازوی تو باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - بر مرگ رقیبان تو خرم نتوان بود
بر مرگ رقیبان تو خرم نتوان بود
دلشاد بمرگ همه عالم نتوان بود
بی سلسله اینست پریشانی زلفت
ز آشفتگی زلف تو درهم نتوان بود
در خلد برین با همه اسباب فراغت
بالله که بی روی تو یکدم نتوان بود
گفتم که چه مجنون ننهم دل به ملامت
گر عشق چنین است چنان هم نتوان بود
اهلی ز سگ کوی تو بتان مردمی آموخت
بی خدمت این طایفه آدم نتوان بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۱ - کس عشوه خونخواری او را نشناسد
کس عشوه خونخواری او را نشناسد
کس دشمنی و یاری او را نشناسد
از بسکه رخ از عربده افروخته چون گل
کس مستی و هشیاری او را نشناسد
درمان دل خسته بعمدا نکند یار
آن نیست که بیماری او را نشناسد
بیداری چشم از غم دل بود همه شب
دل چون حق بیداری او را نشناسد
ترسم که وفایی نکند یار به اهلی
چون قدر وفا داری او را نشناسد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۴ - در عشق اگر از کشته شدن مرد بماند
در عشق اگر از کشته شدن مرد بماند
تا روز قیامت رخ او زرد بماند
دوزخ به از افسردگی صحبت خامان
ای عشق مهل کاتش ما سرد بماند
گردی است تر ابر دل از این سوخته خرمن
ترسم که نمانم من و این گرد بماند
در سینه ام از عشق تو دردی است مگو چیست
بگذار که تا در دلم این درد بماند
گر در همه عالم زند آتش رخ ساقی
افسرده دل صومعه پرورد بماند
تا کی دلم از طلمت بخت سیه خود
در حسرت خورشید جهانگرد بماند
در وادی وصل تو رسد اهلی محزون
آن روز که از خلق جهان فرد بماند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸۰ - کس چون تو نبودست و نخواهد پس ازین بود
کس چون تو نبودست و نخواهد پس ازین بود
در باغ جهان میوه مقصود همین بود
در کعبه و بتخانه در من نگشادند
مارا همه جا بخت بدخویش قرین بود
دل گوشه تنگی است ولی وقف غم تست
تا بود غمت در دل ما گوشه نشین بود
لب بسته ام از شکر و شکایت که رخ تو
هم راحت جان آمد وهم آفت دین بود
از خاک بتان در سر کوی تو چه دیدیم
در هر قدمی بتکده یی زیر زمین بود
تا باد صبا نافه گشا گشت عیان شد
کز زلف تو خون در جگر نافه چنین بود
کر آهوی چشمت نظر از لطف به اهلی
با آنکه سگی همچو رقیبش بکمین بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸۵ - امید وصالت فرح جان حزین بود
امید وصالت فرح جان حزین بود
نومید شد آخر زتو امید نه این بود
با اهل نظر چرخ فلک بر سر کین است
امروز چنین نیست که تا بود چنین بود
در عشق تو رسوای جهان شد بملامت
گر رند خرابات و گر گوشه نشین بود
تیغ تو مرا بست لب از شکر و شکایت
وز درد سر ما همه مقصود همین بود
در زیر زمین کار شهیدان محبت
زاریست همان گونه که در روی زمین بود
المنه لله که کس از راز من و تو
آگاه نشد گر همه جبریل امین بود
محروم شد از صید وصالت دل اهلی
مسکین چکند چشم حسودش بکمین بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۳ - خون شد جگر از خنده که آن رشک ملک زد
خون شد جگر از خنده که آن رشک ملک زد
تا چند توان بر جگر ریش نمک زد
چند از دل آلوده صفا خرج توان کرد
آخر مس قلبم همه عالم به محک زد
دود دل من دامنت ای ماه بگیراد
هر چند که از جور تو آتش به فلک زد
در عشق مجو وصل که از هجر بسوزی
هر کس که دوشش خواست درین نرد دو یک زد
اهلی سفر از خانقهت هست مبارک
چون پیر مغان نعره الله معک زد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۶ - شوقی دگر امروز دلم سوی تو دارد
شوقی دگر امروز دلم سوی تو دارد
گویا کششی از طرف موی تو دارد
دل میبردم سوی تو پیداست که مرغم
آهنگ کمانخانه ابروی تو دارد
از زندگیش دل چو صبا جز رمقی نیست
وین زندگی از جان نه که از بوی تو دارد
بر خاک سر کوی تو خوابد بفراغت
عیشی عجب است اینکه سگ کوی تو دارد
اهلی ز پی مردنش اسباب مهیاست
بازآ که همین آرزوی روی تو دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۹ - تا یار ز شوخی بکناری ننشیند
تا یار ز شوخی بکناری ننشیند
دل در بر ما هم بقراری ننشیند
در گوشه میخانه بمستی دلم افتاد
تا مست نیفتد بکناری ننشیند
گر خاک شود چون من آلوده جهانی
بر دامن پاک تو غباری ننشیند
ایکاش چو نایی ندهی وعده که عاشق
در خون همه دم بهر تو باری ننشیند
گر خار غمم رخنه بجان کرد غمی نیست
امید که در پای تو خاری ننشیند
با کار جهان اهلی دیوانه چکارش
سودا زده هر کز پی کاری ننشیند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۶ - هر گرد بلایی که خدا خواسته باشد
هر گرد بلایی که خدا خواسته باشد
چون بنگرم از کوی تو برخاسته باشد
مجلس بتو نازد که تو آرایش بزمی
هر جا که تو باشی بتو آراسته باشد
یکروز اگر روی تو خورشید به بیند
روزی دگرش چهره چو مه کاسته باشد
با اطلس شاهی نتوانیم که رقصیم
ما را که کهن خرقه پیراسته باشد
اهلی نه بسعی است مراد از دل معشوق
باشد که مراد تو خدا خواسته باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۵ - جز در حرم کوی تو دل خانه نگیرد
جز در حرم کوی تو دل خانه نگیرد
مرغ دل ما انس به بیگانه نگیرد
من عاشقم از می زدنم عیب نشاید
صاحب خرد این نکته بدیوانه نگیرد
از دانه اشکی که فشانم بسوی صید
کس مرغ بهشتی بچنین دانه نگیرد
در عشق بتان شرح بلا غایت خامی است
دل سوخته هنگامه بر افسانه نگیرد
هر کی که چشد چاشنی درد محبت
درمان نبود تاره میخانه نگیرد
از پرتو خورشید فلک بیش برد فیض
درویش اگر رخنه ویرانه نگیرد
اهلی اگر آن شمع بپروانه زد آتش
باشد که در او آتش پروانه نگیرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۲ - در کوی بتان جز بفقیری نتوان بود
در کوی بتان جز بفقیری نتوان بود
با نوش لبان از سر سیری نتوان بود
در بحر بلا غرقه توان بود به امید
لیکن تو اگر دست نگیری نتوان بود
خورشید وشم دره خود خوان که ازین بیش
در چشم حریفان بحقیری نتوان بود
گیرم به عزیزی رسم از وصل چو یوسف
در هجر تو عمری به اسیری نتوان بود
اهلی سر خدمت مکش از بندگی عشق
در روز جوانی که به پیری نتوان بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۷ - هر کس که بدان سرو قباپوش نشیند
هر کس که بدان سرو قباپوش نشیند
سودا زده برخیزد و مدهوش نشیند
از گرد میفشان برخ آن کاکل مشکین
ترسم که غباری به بناگوش نشیند
شهباز ترا صید شود طرفه غزالی
کش مرغ سعادت بسر دوش نشیند
گر بوبرد از مستی عشق تو فرشته
در حلقه رندان قدح نوش نشیند
از سربنهد سرو سهی ناز جوانی
گر پیش تو ای سرو قباپوش نشیند
در اشک خودم غرقه که سودای تویکدم
نگذاشت که دیگ دلم از جوش نشیند
اهلی، لب از اوصاف گل خویش چه بندی
حیف که مرغی چو تو خاموش نسیند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۱ - آن سبز چو رنگش ز می ناب برآید
آن سبز چو رنگش ز می ناب برآید
از سبزه تر لاله سیراب برآید
با تیره شب هجر بساز ای دل نومید
کامشب شب آن نیست که مهتاب برآید
زد دست اجل کوس رحیل و طمعم نیست
کاین بخت گران خواب من از خواب برآید
هر وقت نماز از ستم ابروی آن شوخ
فریاد زهر گوشه محراب برآید
زین دیده نمناک تو اهلی عجبی نیست
بعد از اجل از خاک تو گر آب برآید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۶ - دنیا همه هیچ است و وفا هیچ ندارد
دنیا همه هیچ است و وفا هیچ ندارد
بر هیچ منه دل که بقا هیچ ندارد
ساقی می نوشین منه از دست که دوران
در جام بجز زهر بلا هیچ ندارد
خورشید من از لطف سراسر همه مهر است
با من بجز از جور و جفا هیچ ندارد
بی شمع رخش نیست صفا خانه دل را
گر کعبه بود هم که صفا هیچ ندارد
بحر کرم است آب حیات دهنش لیک
آن بحر کرم بخش گدا هیچ ندارد
آراسته شد از خط سبزش چمن حسن
بی سبزه چمن نشو و نما هیچ ندارد
اهلی است گدای تو از آن زدبدعاست
در دست گدا غیر دعا هیچ ندارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۸ - گر آه کشم آن سگ کویم بسر آید
گر آه کشم آن سگ کویم بسر آید
کز آه من سوخته بوی جگر آید
از ضعف چنانم که اگر ناله کشد دل
بیهوش شوم تا نفسی چند بر آید
دایم برهت پیش صبا دیده گشایم
باشد که دمی گردی از آن رهگذر آید
از درد تو چون ناله کنم خلق بگریند
هر ناله که از درد بود کار گر آید
جایی که کشی تیغ پی قتل محبان
اهلی اگرش ره بود اینجا بسر آید