تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۱۳ - عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
عجب تر این که بتش پیش او است بنشسته
بمال چشم دلا بهترک ازین بنگر
مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته
دو کف به سوی دعا سوی بحر می‌رانی
نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته؟
خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود
که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته
اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش
ازان طلب چو به خود وانگشت شد خسته
میان گلبن دل جان بخسته از خاری
ببین دلا تو ز خاری هزار گل دسته
میان دل چو برآید غبار و طبل و علم
هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته
بیا به شهر عدم درنگر دران مستان
ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته
نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقا
وزین بساط فنا هر دو دست خود شسته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۱۴ - ز لقمه‌یی که بشد دیده تو را پرده
ز لقمه‌یی که بشد دیده تو را پرده
مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده
حیات خویش دران لقمه گر چه پنداری
ضمیر را سبل است آن و دیده را پرده
چرا مکن تو درین جا مگو چرا نکنم
که چشم جان را گشته‌ست این چرا پرده
طلسم تن که ز هر زهر شهد بنموده‌ست
عروس پرده نموده‌ست مر تو را پرده
چو لقمه را ببریدی خیال پیش آید
خیال‌هاست شده بر در صفا پرده
خیال طبع به روی خیال روح آید
ز عقل نعره برآید که جان فزا پرده
دلا جدا شو ازین پرده‌های گوناگون
هلا که تا نکند مر تو را جدا پرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۱۵ - تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
بدیده گریه ما را بدین بخندیده
بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست
بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده
ز درد و حسرت تو جان لاله‌ها سیه است
گل از جمال رخ توست جامه بدریده
ز خلق عالم جان‌های پاک بگزیدند
و آن گهان ز میانشان تو بوده بگزیده
بدان که عشق نبات و درخت او خشک است
به گرد گرد درخت من است پیچیده
چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافت
چو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده
خزینه‌های جواهر که این دلم را بود
قمارخانه درون جمله را ببازیده
هزار ساغر هستی شکسته این دل من
خمار نرگس مخمور تو نسازیده
ز خام و پخته تهی گشت جان من باری
مدد مدد تو چنین آتشی فروزیده
مرا چو نی بنوازید شمس تبریزی
بهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۱۶ - برو برو که به بز لایق است بزغاله
برو برو که به بز لایق است بزغاله
برو که هست ز گاوان حیات گوساله
برو برو که خران گله گله جمع شدند
خر جوان و خر پیر و خر دو یک ساله
ز ناله تو مرا بوی خر‌ همی‌آید
که خر کند به علف زار و ماده خر ناله
دماغ پاک بباید برای مشک و عبیر
گلوله‌های پلیدی برای جلاله
دران زمان که خران بول خر به بو گیرند
زهی زمان و زهی حالت و زهی حاله
میا میا که به میدان دل خران نرسند
به صد هزار حیل می‌رسند خیاله
دلاله کیست؟ بلیس این عروس دنیا را
عروس را تو قیاسی بکن ز دلاله
خموش باش سخن شرط نیست طالب را
که او ز اشارت ابرو رسد به دنباله
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۱۷ - خلاصۀ دو جهان است آن پری چهره
خلاصۀ دو جهان است آن پری چهره
چو او نقاب گشاید فنا شود زهره
چو بر براق معانی کنون سوار شود
به پیش سلطنت او که را بود زهره؟
ستارگان سماوات جمله مات شوند
به طاس چرخ چو آن شه درافکند مهره
چو روح قدس ببیند ورا سجود کند
فرشتگان مقرب برند ازو بهره
همای عرش خداوند شمس تبریزی
که هفت بحر بود پیش او یکی قطره
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۴۸ - تو آسمان منی، من زمین به حیرانی
تو آسمان منی، من زمین به حیرانی
که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
زمین خشک لبم من، ببار آب کرم
زمین ز آب تو یابد گل و گلستانی
زمین چه داند کندر دلش چه کاشته‌یی؟
ز توست حامله و حمل او تو می‌دانی
ز توست حامله هر ذره‌‌‌‌یی به سر دگر
به درد حامله را مدتی بپیچانی
چه‌هاست در شکم این جهان پیچاپیچ
کزو بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش
عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی
رسول گفت چو اشتر شناس مومن را
همیشه مست خدا، کش کند شتربانی
گهیش داغ کند، گه نهد علف پیشش
گهیش بندد زانو، به بند عقلانی
گهی گشاید زانوش بهر رقص جمل
که تا مهار بدرد، کند پریشانی
چمن نگر که‌ نمی‌گنجد از طرب در پوست
که نقش چند بدو داد باغ روحانی
ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را
که خاک کودن ازو شد مصور جانی
چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوش است
ز آفتاب جلالت، که نیستش ثانی
از آفتاب قدیمی که از غروب بری ست
که نور روش نه دلوی بود، نه میزانی
یکان یکان بنماید، هر آنچه کاشت خموش
که حامله‌ست صدف‌ها، ز در ربانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۴۹ - ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
درون غمزهٔ مستش، هزار بوالعجبی
هزار عقل و ادب داشتم، من ای خواجه
کنون چو مست و خرابم، صلای‌ بی‌ادبی
مسبب سبب این جا، در سبب بربست
تو آن ببین که سبب می‌کشد ز‌ بی‌سببی
پریر رفتم سرمست بر سر کویش
به خشم گفت چه گم کرده‌یی؟ چه می‌طلبی؟
شکسته بسته بگفتم، یکی دو لفظ عرب
اتیت اطلب فی حیکم مقام ابی
جواب داد کجا خفته‌یی؟ چه می‌جویی
به پیش عقل محمد، پلاس بولهبی؟
ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم
به ذات پاک خدا و به جان پاک نبی
چه جای گرمی و سوگند، پیش آن بینا
و کیف یصرع صقر بصولة الخرب
روان شد اشک ز چشم من و گواهی داد
کما یسیل میاه السقا من القرب
چه چاره دارم؟ غماز من هم از خانه‌ست
رخم چو سکهٔ زر، آب دیده‌ام سحبی
دریغ دلبر جان را به مال میل بدی
و یا فریفته گشتی، به سیدی چلبی
و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی
و یا که مست شدی او ز بادهٔ عنبی
دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی
چه می‌کند سر و گوش مرا به شهد لبی
غلام ساعت نومیدی‌ام، که آن ساعت
شراب وصل بتابد ز شیشهٔ حلبی
از آن شراب پرستم که یار می بخش است
رخم چو شیشهٔ می کرد و بود رخ ذهبی
برادرم، پدرم، اصل و فصل من عشق است
که خویش عشق بماند، نه خویشی نسبی
خمش که مفخر آفاق، شمس تبریزی
بشست نام و نشان مرا به خوش لقبی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۰ - خدایگان جمال و خلاصهٔ خوبی
خدایگان جمال و خلاصهٔ خوبی
به جان و عقل درآمد، به رسم گل کوبی
بیا بیا که حیات و نجات خلق تویی
بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی
قدم بنه تو بر آب و گلم، که از قدمت
ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی
ز تاب تو برسد سنگ‌ها به یاقوتی
ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی
بیا بیا که جمال و جلال می‌بخشی
بیا بیا که دوای هزار ایوبی
بیا بیا تو اگر چه نرفته‌‌‌‌یی هرگز
ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی
به جای جان تو نشین که هزار چون جانی
محب و عاشق خود را تو کش، که محبوبی
اگر نه شاه جهان اوست، ای جهان دژم
به جان او که بگویی چرا در آشوبی؟
گهی ز رایت سبزش، لطیف و سرسبزی
ز قلب لشکر هیجاش، گاه مقلوبی
دمی چو فکرت نقاش، نقش‌ها سازی
گهی چو دستهٔ فراش، فرش‌ها روبی
چو نقش را تو بروبی، خلاصهٔ آن را
فرشتگی دهی و پر و بال کروبی
خموش، آب نگه دار همچو مشک درست
ور از شکاف بریزی، بدان که معیوبی
به شمس مفخر تبریز، ازان رسید دلت
که چست دلدل دل می‌نمود مرکوبی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۱ - به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی
به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی
عجب عجب، به کدامین ره از جهان رفتی؟
بسی زدی پر و بال و قفص دراشکستی
هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی
تو باز خاص بدی، در وثاق پیرزنی
چو طبل باز شنیدی، به لامکان رفتی
بدی تو بلبل مستی، میانهٔ جغدان
رسید بوی گلستان، به گلستان رفتی
بسی خمار کشیدی، ازین خمیر ترش
به عاقبت به خرابات جاودان رفتی
پی نشانهٔ دولت، چو تیر راست شدی
بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی
نشان‌های کژت داد این جهان چو غول
نشان گذاشتی و سوی بی‌نشان رفتی
تو تاج را چه کنی، چون که آفتاب شدی؟
کمر چرا طلبی، چون که از میان رفتی؟
دو چشم کشته شنیدم، که سوی جان نگرد
چرا به جان نگری، چون به جان جان رفتی؟
دلا، چه نادره مرغی، که در شکار شکور
تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی
گل از خزان بگریزد، عجب، چه شوخ گلی
که پیش باد خزانی، خزان خزان رفتی
ز آسمان تو چو باران، به بام عالم خاک
به هر طرف بدویدی، به ناودان رفتی
خموش باش، مکش رنج گفت و گوی، بخسب
که در پناه چنان یار مهربان رفتی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۲ - چه باده بود که در دور از بگه دادی
چه باده بود که در دور از بگه دادی
که می‌شکافد دور زمانه، از شادی
نبود باده، به جان تو راست گو که چه بود؟
بهانه راست مکن، کژ مگو به استادی
چه راست می‌طلبی ای دل سلیم ازو؟
که راست نیست به جز قد او درین وادی
تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان
چو تیر زه به دهان گیر، چون درافتادی
ازان که راستی تو، غلام آن کژی‌ست
اگر تو تیری، بهر کمان کژ زادی
بیار بار دگر تا ببینم آن چه می است
که جان عارف مستی و خصم زهادی
نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم
بیار بار دگر چون مطیع و منقادی
نمی فریبمت، این یک بیار و دیگر بس
که با تو حیله کند؟ حیله را تو بنیادی
فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را
ولی مرا مددی ده، چو خنب بگشادی
چو جمع روزه گشادند، خیک را بمبند
که عیش را تو عروسی و، هم تو دامادی
اگر به خوک ازان خیک جرعه‌یی بدهی
به پیش خوک کند شیر چرخ، آحادی
چو نام باده برم، آن تویی و آتش تو
وگر غریو کنم، در میان فریادی
چنان نه‌یی تو که با تو دگر کسی گنجد
ولی ز رشک لقب‌های طرفه بنهادی
گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام
همه تویی که گهی مهدی‌یی و گه هادی
به نور رفعت ماهی، به لطف چون گلزار
ولی چو سرو و چو سوسن، ز هر دو آزادی
ولی چو ای همه گویم، نداندت اجزا
که فرد جزو نداند به غیر افرادی
مثل به جزو زنم، تا که جزو میل کند
چو میل کرد، کشانیش تو به آبادی
بیار، مفخر تبریز، شمس تبریزی
مثال اصل، که اصل وجود و ایجادی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۳ - ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
ز حسرت و ز فراقت، همه بمردندی
ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی
چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی
اگر نه پرتو لطفت بر آب می‌تابید
به جای آب، همه زهر ناب خوردندی
اگر نه جرعهٔ آن می بریختی بر خاک
ستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی؟
گر آفتاب ازل گرمی‌یی نبخشیدی
تموز و جمله نباتات او فسردندی
منزهی و درآمیختن عجب صفتی‌ست
دریغ، پردهٔ اسرار درنوردندی
اگر نه پرده بدی، ره روان پنهانی
ز انبهی همه پاهای ما فشردندی
ز پرده‌ها اگر آن روح قدس بنمودی
عقول و جان بشر را بدن شمردندی
گر آن بدی که تو اندیشه کرده‌یی ز زحیر
بتان و لاله رخان جمله زار و زردندی
چو صورتی نبدی خوب، جز تصور تو
شراب‌های مروق ز درد دردندی
اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدی
وگر چه خلق همه هند و ترک و کردندی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۴ - منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری
منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی
ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
فروگذاشته‌یی شست دل درین دریا
نه ماهی‌یی بگرفتی، نه دست می‌داری
تو را چه شصت و چه هفتاد، چون نخواهی پخت
گلی به دست نداری، چه خار می‌خاری؟
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست
برو برو، که گرفتار ریش و دستاری
چگونه برقی آخر، که کشت می‌سوزی
چگونه ابری آخر، که سنگ می‌باری
چو صید دام خودی، پس چگونه صیادی؟
چو دزد خانهٔ خویشی، چگونه عیاری؟
اگر چه این همه باشد، ولی اگر روزی
خیال یار مرا دیده‌یی، نکو یاری
به ذات پاک خدایی، که کارساز همه‌ست
چو مست کار امیر منی، نکوکاری
اگر دو گام پیاده دویدی از پی او
تو یک سواره نه‌یی، تو سپاه سالاری
بگیر دامن عشقی، که دامنش گرم است
که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
به یاد عشق، شب تیره را به روز آور
چو عشق یاد بود، شب کجا بود تاری؟
تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین
برآوریده دو کف در دعا و در زاری
اگر بگویم باقی، بسوزد این عالم
هلا قناعت کردم، بس است گفتاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۵ - بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری؟
بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر
که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری
تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی
تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری
به غیر خدمت ما که مشارق شادی‌ست
ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری
هزار صورت جنبان، به خواب می‌بینی
چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری
ببند چشم خر و برگشای چشم خرد
که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری
ز باغ عشق طلب کن عقیدهٔ شیرین
که طبع سرکه فروش است و غوره افشاری
بیا به جانب دارالشفای خالق خویش
کزان طبیب ندارد گریز بیماری
جهان مثال تن بی‌سر است بی آن شاه
بپیچ گرد چنان سر، مثال دستاری
اگر سیاه نه‌یی، آینه مده از دست
که روح آینهٔ توست و جسم زنگاری
کجاست تاجر مسعود مشتری طالع
که گرمدار منش باشم و خریداری
بیا و فکرت من کن، که فکرتت دادم
چو لعل می‌خری، از کان من بخر، باری
به پای جانب آن کس برو که پایت داد
بدو نگر به دو دیده، که داد دیداری
دو کف به شادی او زن، که کف ز بحر وی است
که نیست شادی او را غمی و تیماری
تو بی ز گوش شنو، بی‌زبان بگو با او
که نیست گفت زبان، بی‌خلاف و آزادی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۶ - خورانمت می جان، تا دگر تو غم نخوری
خورانمت می جان، تا دگر تو غم نخوری
چه جای غم؟ که ز هر شادمان گرو ببری
فرشته‌یی کنمت پاک، با دو صد پر و بال
که در تو هیچ نماند، کدورت بشری
نمایمت که چگونه‌ست جان رسته ز تن
فشانده دامن خود، از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند
تو را خلاص نمایم، ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همی‌انداخت
تو را کند به عنایت ازان سپس سپری
روان شده‌ست نسیم از شکرستان وصال
که از حلاوت آن گم کند شکر شکری
ز بامداد بیاورد جام چون خورشید
که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
چو سخت مست شدم، گفت هین، دگر بدهم
که تا میان من و تو، نماند این دگری
بده بده، هله ای جان ساقیان جهان
کرم کریم نماید، قمر کند قمری
به آفتاب جلال خدای بی‌همتا
نیافت چون تو مهی، چرخ ازرق سفری
تمام این تو بگو، ای تمام در خوبی
که بسته کرد مرا سکر بادهٔ سحری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۷ - اگر ز حلقهٔ این عاشقان کران گیری
اگر ز حلقهٔ این عاشقان کران گیری
دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری
گر آفتاب جهانی، چو ابر تیره شوی
وگر بهار نوی، مذهب خزان گیری
چو کاسه تا تهی‌یی تو، بر آب رقص کنی
چو پر شدی به بن حوض و جو، مکان گیری
خدای داد دو دستت، که دامن من گیر
بداد عقل، که تا راه آسمان گیری
که عقل جنس فرشته‌ست، سوی او پوید
ببینی‌اش چو به کف آینه‌ی نهان گیری
بگیر کیسهٔ پر زر، باقرضواالله آی
قراضه قرض دهی، صد هزار کان گیری
به غیر خم فلک، خم‌های صدرنگ است
به هر خمی که درآیی، ازو نشان گیری
ز شیر چرخ گریزی، به برج گاو روی
خری شوی به صفت، راه کهکشان گیری
وگر تو خود سرطانی، چو پهلوی شیری
یقین ز پهلوی او، خوی پهلوان گیری
چو آفتاب، جهان را پر از حیات کنی
چو زین جهان بجهی، ملک آن جهان گیری
برآ چو آب ز تنور نوح و عالم گیر
چرا تنور خبازی، که جمله نان گیری؟
خموش باش و همی‌تاز تا لب دریا
چو دم، گسسته شوی، گر ره دهان گیری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۸ - ز بامداد درآورد دلبرم جامی
ز بامداد درآورد دلبرم جامی
به ناشتاب چشانید خام را خامی
نه باده‌اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج
نه نقل او چو خسیسان، به قند و بادامی
به باد باده مرا داد همچو که بر باد
به آب گرم مرا کرد یار اکرامی
بسی نمودم سالوس و او مرا می‌گفت
مکن، مکن، که کم افتد چنین به ایامی
طریق ناز گرفتم که نی برو امروز
ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی
چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی؟
که گوید این نه؟ مگر جاهلی و یا عامی
هزار می نکند آنچه کرد دشنامش
خراب گشتم، نی ننگ ماند و نی نامی
چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی
که او خراب کند عالمی به پیغامی؟
دلی بباید تا این سخن تمام کنم
خراب کرد دلم را چنان دلارامی
سری نهادم بر پای او، چو مستان من
پدید شد سر مست مرا سرانجامی
سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت
غریب دلبری‌یی و بدیع انعامی
وآن گه از سر رقت به حاضران می‌گفت
نه درخور است چنین مرغ با چنین دامی
به باغ بلبل مستم، صفیر من بشنو
مباش در قفصی و کنارۀ بامی
فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت
مگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵۹ - چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی؟
چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی؟
که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی
پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان؟
نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی؟
چگونه باشد عاشق ز مستی آن می
که جام نیز ز تیزیش، گم کند جامی؟
چه جای خاک، که بر کوه جرعه‌یی برریخت
هزار عربده آورد و شورش و خامی
تو جام عشق چه دانی، چو شیشه دل باشی؟
تو دام عشق چه دانی، چو مرغ این دامی؟
ز صاف بحر نگویم، اگر کفش بینی
مثال زیبق، بر هیچ کف نیارامی
ملول و تیره شدی، مر صفاش را چه گنه؟
نبات را چه جنایت، چو سرکه آشامی؟
که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش
که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی
به من نگر، که درین بزم کمترین عامم
ز بی‌خودی نشناسم ز خاص تا عامی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۰ - نهان شدند معانی ز یار بی‌معنی
نهان شدند معانی ز یار بی‌معنی
کجا روم که نروید به پیش من دیوی
که دید خربزه زاری لطیف بی‌سرخر
که من بجستم عمری، ندیده‌ام باری
بگو به نفس مصور، مکن چنین صورت
ازین سپس متراش این چنین بت ای مانی
اگر نقوش مصور همه ازین جنس‌اند
مخواه دیدۀ بینا، خنک تن اعمی
دو گونه رنج و عذاب است جان مجنون را
بلای صحبت لولی و فرقت لیلی
ورای پرده یکی دیو زشت، سر برکرد
بگفتمش که تویی مرگ و جسک، گفت آری
بگفتم او را صدق که من ندیدستم
ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی
بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست
چه کار دارد قهر خدا درین مأوی؟
به روز حشر که عریان کنند زشتان را
رمند جملۀ زشتان، ز زشتی دنیی
درین بدم که به ناگاه او مبدل شد
مثال صورت حوری، به قدرت مولی
رخی لطیف و منزه، ز رنگ و گلگونه
کفی ظریف و مبرا ز حلیۀ حنی
چنان که خار سیه را بهارگه بینی
کند میان سمن زار، گل رخی دعوی
زهی بدیع خدایی، که کرد شب را روز
ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی
کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد
نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی
به افعی‌یی بنگر، کو هزار افعی خورد
شد او عصا و مطیعی، به قبضۀ موسی
از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی
چو مهره دزدی زان رو به افعی‌یی اولی
خمش که رنج برای کریم گنج شود
برای مؤمن روضه است نار، در عقبی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۱ - اگر تو یار نداری، چرا طلب نکنی؟
اگر تو یار نداری، چرا طلب نکنی؟
وگر به یار رسیدی، چرا طرب نکنی؟
وگر رفیق نسازد، چرا تو او نشوی؟
وگر رباب ننالد، چراش ادب نکنی؟
وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی
چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی؟
به کاهلی بنشینی که این عجب کاری‌ست
عجب تویی، که هوای چنان عجب نکنی
تو آفتاب جهانی، چرا سیاه دلی؟
که تا دگر هوس عقدۀ ذنب نکنی
مثال زر تو به کوره ازان گرفتاری
که تا دگر طمع کیسۀ ذهب نکنی
چو وحدت است عزبخانۀ یکی گویان
تو روح را ز جز حق، چرا عزب نکنی
تو هیچ مجنون دیدی، که با دو لیلی ساخت؟
چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی
شب وجود تو را در کمین چنان ماهی ست
چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی
اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه‌یی
شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی
شرابم آتش عشق است و خاصه از کف حق
حرام باد حیاتت، که جان حطب نکنی
اگر چه موج سخن می‌زند، ولیک آن به
که شرح آن به دل و جان کنی، به لب نکنی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۲ - اگر تو مست شرابی، چرا حشر نکنی؟
اگر تو مست شرابی، چرا حشر نکنی؟
وگر شراب نداری، چرا خبر نکنی؟
وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی
ز آسمان چهارم، چرا گذر نکنی؟
ازان کسی که تو مستی، چرا جدا باشی؟
وزان کسی که خماری، چرا حذر نکنی؟
چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی؟
ز نور خود چو مه نو، چرا کمر نکنی؟
چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند
چو کان لعل، چرا جان و دل سپر نکنی؟
وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او
چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی؟
وگر چو ابر تو حامل شدی، ازان دریا
چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی؟
ز گلشن رخ تو، گل رخان همی‌جوشند
چرا چو حیز و مخنث نه‌یی، نظر نکنی؟
نگر به سبزقبایان باغ، کامده‌اند
به سوی شاه قبابخش، چون سفر نکنی؟
چو خرقه و شجره داری از بهار حیات
چرا سر دل خود، جلوه چون شجر نکنی؟
چو اعتبار ندارد جهان بر درویش
به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی؟