تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۷ - هر کرا داعیه درد طلب پیدا شد
هر کرا داعیه درد طلب پیدا شد
عاقلان جمله بر آنند که او شیدا شد
آتش عشق ز هر سینه که زد شعله مهر
گر همه صبح مبین است که او رسوا شد
پیش رفتار تو، ای آب روان از تو خجل
گر نشد سرو چرا ساکن و پا بر جا شد؟
چشم نرگس به گل روی تو می بینم باز
همچو یعقوب که از بوی پسر بینا شد
از خطا بود که در چین سر زلف تو باد
رفت و زنجیر کش سلسله سودا شد
ساقیا، باده مپیمای که بدنامی ما
بر سر کوی تو افسانه کشورها شد
دل خسرو به کجا رفت که از تنگی عشق؟
همچو نقش دهنت کم زد و ناپیدا شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۸ - گر خم طره ز روی تو جدا خواهد شد
گر خم طره ز روی تو جدا خواهد شد
نام رخساره تو نام سما خواهد شد
جعد زنجیر نمای تو بلایی ست کز او
پای دل بسته به زنجیر بلا خواهد شد
زلف هم چون رسنت ماه سما را بگرفت
من ندانم که درین ماه چها خواهد شد
حاجت آن است که من بر در تو کشته شوم
هیچگه حاجت این خسته روا خواهد شد؟
زین کشاکش که تنت راست ببینی، خسرو
ناگهان بند ز بند تو جدا خواهد شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۹ - چشم من خنده شیرین تو گریان دارد
چشم من خنده شیرین تو گریان دارد
دل من را لب پر شور تو بریان دارد
خاطرم میل کند با تو و پیدا نکند
سینه ام درد و غمت دارد و پنهان دارد
کس ندارد به جهان آنچه تو داری در حسن
از لطافت همگی پیش تو خود آن دارد
گر نبات خط تو سبز بود، نیست عجب
خضر است آنکه سرچشمه حیوان دارد
جانم از شوق تو، گر خرقه تن کرد قبا
نتوان گفت درین خرقه که نقصان دارد
دل من با سر گیسوی درازت همه شب
تا شبیخون نرود، دست و گریبان دارد
شعر خسرو به مثل سحر حلال است، ولی
نتوان گفت که او پایه حسان دارد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۰ - تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد
تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد
گاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد
از دم من چو دم صبح شود آتشبار
هر نسیمی که بر اطراف گلستان گذرد
گر به گوشش برسد ناله من، نیست عجب
بار همواره بر اطراف سپاهان گذرد
عالمی بهر نثارش همه جانها بر کف
آه ازان لحظه که آن سرو خرامان گذرد
برسان سلسله یکبار به دستم، تا چند
در خم زلف توام عمر پریشان گذرد
گرنه از صبر هزاران سخن آرم در پیش
ناوک غمزه او آید و از جان گذرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۱ - هر کسی گاه جوانی تگ و پویی دارد
هر کسی گاه جوانی تگ و پویی دارد
گشت باغی و نشاط لب جویی دارد
کس نپرسد که کجایم من بی خانه و جای؟
هر خسی خاکی و هر سگ سر کویی دارد
دوست دارم خم گیسوی نکورویان را
وان کسی را که دلی در خم مویی دارد
کاشکی خاک شوم من به زمینی کانجا
ترک من گاه سواری تگ و پویی دارد
تا درونی نبود، محرم شوقی نشود
سوزش عود از آن است که بویی دارد
گر سرم دولت چوگانش نیرزد، باری
لذتی دارم از آن حال که گویی دارد
هان و هان تا نکند عمر به بستان ضایع
هر که در خانه تماشای نکویی دارد
عاشقان باده به جز کأس ملامت نخورند
کار مجنون است که سنگی و سبویی دارد
یارب این مذهب خورشید پرستی ز چه خاست؟
مگر آن است که چون روی تو رویی دارد
خسرو ار جان به غمت داد، ترا بادا عیش
چون تویی را چه غم، ار جان چو اویی دارد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۲ - چشم گردنده او با همه کس می گردد
چشم گردنده او با همه کس می گردد
چون رسد دور به من، خود به هوس می گردد
زلف کژباز تو بابنده به صد بوالعجبی
پیش می آید هر لحظه و پس می گردد
از پی آنکه بگیرد سگ شبگرد مرا
فتنه اندر سر زلف چو عسس می گردد
جان که پیرامن خال سیهت می بیند
عنکبوتی ست که بر گرد مگس می گردد
شام تا صبح خیال تو بگردد در چشم
کس نگوید که درین خانه چه کس می گردد؟
دم نقد از لب تو باد به دست است مرا
کز نفس می زید و نیم نفس می گردد
خسروا، چون تو گلی را چه کند، آنکه بر غم
همه چون باد به دنباله خس می گردد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۳ - ای که از خاک درت دیده منور گردد
ای که از خاک درت دیده منور گردد
وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد
دیده در زیر قدمهات نمی گرید، از آن
که مبادا کف پای تو به خون تر گردد
گوش بگرفت، چو بشنید رقیبت سخنم
گوش ابلیس چو قرآن شنود کر گردد
ناوکی بر دل ریشم فگن، ای دیده من
تا بود ریش درونم به برون سر گردد
ای بسا جان به سر کوی تو شد خون و هنوز
می رود تا به سر کوی تو محشر گردد
سازمش خون و به پیش سگت اندازم، اگر
بی جراحت ز سر کوی تو دل برگردد
اشک خسرو همه از خون جگر ساخته است
از قدمهات چو ریزم، همه گوهر گردد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۴ - هر کسی سبزه و صحرا و گلستان خواهد
هر کسی سبزه و صحرا و گلستان خواهد
دل بیچاره ترا چون دل من آن خواهد
نیک تنگ آمدم از خود، ز پی کشتن من
خنده گو کز لب خونخوار تو فرمان خواهد
خواندیم از پی قربان چو به مهمانی وصل
آمدم اینک، اگر وصل تو قربان خواهد
چشم تو کشت مرا، غم دیت از دل طلبید
تیغ هندو کشد و تیغ مسلمان خواهد
در غم زلف تو دل می دهم و می ترسم
که نباید که مرا دل دهد و جان خواهد
رنجه شد دوش خیال تو به پرسیدن من
چشم را گو که ز من عذر فراوان خواهد
خواستم شب ز تو یک بوسه به جانی بخرم
شرمم آمد که چنین تحفه کس ارزان خواهد
حال خسرو ز غمت گشت پریشان، آری
عشق خوبان همه گر حال پریشان خواهد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۵ - سرو در باغ اگر همچو تو موزون خیزد
سرو در باغ اگر همچو تو موزون خیزد
ای بسا ناله که از بلبل مفتون خیزد
نیک بختی که تواند به تو دیدن هر روز
شادمان خسپد و بر طالع میمون خیزد
ساکنان سر کوی تو نباشند به هوش
کان زمینی ست که از وی همه مجنون خیزد
نیک خواهان به سر پند و من بدخو را
هر دم اندیشه و سودای دگرگون خیزد
صبرم از روی نگارین تو فرماید خلق
وه که این کار ز دست چو منی چون خیزد؟
سوز عشقم چو ز دل خواست، بگفتم به طبیب
گفت این علت از آنهاست که از خون خیزد
اشک خسرو همه خون است و حذر زین دریا
کاین نه موجی ست که از دجله و جیحون خیزد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۶ - زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد
زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد
دم باقی دو سه پیمانه که بتوانم زد
در دلم گشت همان لحظه کز او جان نبرم
کز سر ناز، یکی غمزه پنهانم زد
یار پیکان زد و من در هوس آن مردم
که زنم بوسه بران دست که پیکانم زد
ای اجل، آن قدری صبر کن امروز که من
لذتی گیرم از آن زخم که بر جانم زد
دیدمش از پس عمری و همی مردم زار
تشنه در بادیه هجر که بارانم زد
خلق گویند بدینگونه چرایی، چه کنم؟
رهزنی آمد و راه دل ویرانم زد
نه من از خویش چنین سوخته خرمن شده ام
تو شدی شمع دل، آتش به جگر زانم زد
پادشه چوب خلیفه خورد و فخر کند
من درویش ز چوب تو که دربانم زد
بس نبوده ست پریشانی خسرو ز فلک
وه کجا هجر تو بر حال پریشانم زد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۷ - من به یار خود و اغیار به خود می پیچد
من به یار خود و اغیار به خود می پیچد
مست در عشرت و هشیار به خود می پیچد
موی پیچیده بود گرد میانش دائم
عجبی نیست، بلی، مار به خود می پیچد
سر ز تاب رخت از زلف تو پیچیده، عجب
زانکه مو از اثر نار به خود می پیچد
هر سری از قدمت دور فتاد از سر درد
در تگاپوی چو دستار به خود می پیچد
من لبت می گزم و چشم تو در خشم، بلی
بوی حلواست که بیمار به خود می پیچد
فاش دین لبت از زلف چلیپای تو شد
زانکه از موی تو زنار به خود می پیچد
صفت موی تو خسرو چو به طومار نوشت
سبب آن است که طومار به خود می پیچد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۸ - نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیند
نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیند
گل هم آخر قدری پیش گیا بنشیند
جان من یاد کن آن را که به بوی چو تویی
همه شب بر گذر باد صبا بنشیند
کشی از غمزه، چه امید سلامت باشد
اندر آن سینه که آن تیر بلا بنشیند؟
از تو صد درد نهان دارم و بیرون ندهم
تا همان درد تو بر جای دوا بنشیند
ملک خوبیت فزون باد به عهدت، گر چه
فتنه یکدم نتواند که ز پا بنشیند
آب شد خون دلم، شانه کن آن زلف آخر
مگر آن موی پریشان تو جا بنشیند
تا بود باد جوانی به سر گلرویان
آتش سینه عاشق ز کجا بنشیند؟
خاک شد در ره تو دیده و آن بخت نبود
که ز ره گرد تو بر سینه ما بنشیند
جور می کن که سر از کوی وفا نتوان تافت
گر چه بر خسرو صد پاره جفا بنشیند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۵۹ - اگر آن شاه دمی پیش گدا بنشیند
اگر آن شاه دمی پیش گدا بنشیند
فتنه و غارت و خونریز و جفا بنشیند
گر بیابد به دعا عاشق و دلخسته وصال
سالها بر در خلوت به دعا بنشیند
چون قدم رنجه کند دوست به پرسیدن من
خانه تاریک و دلم تنگ، کجا بنشیند؟
خانه دیده برفتیم ز نقش همه پاک
تا خیال رخ آن ترک ختا بنشیند
جعد زلفین سمن سای تو در دور قمر
خضر وقت است که بر آب بقا بنشیند
سرو بستان که به قامت علم افراشته است
چون ببیند قدت از باد هوا بنشیند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶۰ - به سر من اگر آن طرفه پسر باز آید
به سر من اگر آن طرفه پسر باز آید
عمر من هر چه برفته ست ز سر باز آید
زو نبودم به نظر قانع و می کردم ناز
کار من کاش کنون هم به نظر باز آید
ماه من رفت که از حسن به شکلی دگر است
وه که ماهی برود، شکل دگر باز آید
هوش و دل رفت، به جان آمدنش می خواهم
چه کنم؟ چیزی ازان رفته مگر باز آید
برو، ای صورت آن چشم که در چشم منی
که نرفته ست ز کویش ز سفر باز آید
دیده چندان به کف پای سفیدش مالم
که سیاهش کنم از مالش، اگر باز آید
طرفه تیریست که بر سینه زند هجرانش
کز جگر بگذرد و هم به جگر باز آید
گاه گربه رسد آبم به کمر، باز رود
باز چون گریه کنم تا به کمر باز آید
خبری هم نفرستاد که گر باز رود
خسرو بی خبر، آخر به خبر باز آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶۱ - نه به بالای خوشت سرو خرامان روید
نه به بالای خوشت سرو خرامان روید
نه به سیمای رخت لاله نعمان روید
نه به ذوق لب لعل تو توان یافت شکر
نه به شکل دهنت پسته خندان روید
با همه حسن و طراوت چو گل روی تو نیست
آن گل تازه که در روضه رضوان روید
سرو بالای ترا خاصیتی هست ز لطف
که نهال خوش او در چمن جان روید
گر تو خود بگذری، ای سرو، سمن بوی، به باغ
زیر خاک قدمت لاله و ریحان روید
ز غم نرگس سیراب توام جسم ضعیف
چو گیاهی ست که در راه بیابان روید
قدم از کوی تو من بازنگیرم هرگز
گر همه رهگذرم خنجر و پیکان روید
تا دو یاقوت لبت خسرو بیچاره بدید
همه از دیده او لعل بدخشان روید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶۲ - شب مرا در جگر سوخته مهمانی بود
شب مرا در جگر سوخته مهمانی بود
یوسف مصر درین زاویه زندانی بود
گوشه ای بود و غمش آمد و تشویشم آمد
شد پریشان دلم و جای پریشانی برد
پاسبان مست و ملک بیخرد و سگ در خواب
همه شب تا سحر این دولتم ارزانی بود
مقری صبح شعب می زد و من می کردم
سجده بت را که نه هنگام مسلمانی بود
عشق می خواند ز خطش صفت صنع خدای
عقل گم گشت که در غایت نادانی بود
شاد گشتم، ولی افسوس غمش خوردم، از آنک
شادیم عاریتی و غم من جانی بود
ز آه عشق است بسی داغ به پیشانی من
چه کنم؟ کز ازل این نقش به پیشانی بود
جان بهای نظری، چشم توام فرمان داد
عذر بپذیر که این قیمت فرمانی بود
تشنه بر چشمه گذر کرد و نشد لب تر، زانک
بخت خسرو که ازین کرده پشیمانی بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶۳ - وقتی آن کافر بی رحم از آن من بود
وقتی آن کافر بی رحم از آن من بود
دل آواره شده نیز، از آن تن بود
شمع شب گریه همی کرد همه شب، ماناک
شعله های دل پر سوز منش روشن بود
نشدند آن خودم در غم جانان، چکنم؟
عقل دیوانه و عشق آفت و دل دشمن بود
گفتمش دوش رسیدی و مرادم دادی
گفت من مانده ام از تو که خیال من بود
بین که چون موی شد از ساعد سیمین نگار
آهنین بازوی فرهاد که خاراکن بود
می کنم شکر لبت، گر چه بسی نقد بلا
بر من از غمزه آن دولت مرد افگن بود
عاشقی را که بکشتند به عشق و شهوت
خون او خون شهیدان نه که حیض زن بود
دی که رسوا شده ای دیدی و گفتی کاین کیست؟
دامن آلوده به خون خسروتر دامن بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶۴ - دوش در خواب مرا بابت خودکاری بود
دوش در خواب مرا بابت خودکاری بود
بت پرستی را در خدمت بت یاری بود
کفر زلفش به رگ و پوست چنانم در رفت
که از او هر رگ من رشته زناری بود
گفتمش، بود غم مات گهی، آن بدمهر
از برای دل ما نیز بگفت، آری بود
دل گمگشته همی جستم در هر مویش
خنده می کرد به شوخی که دلت باری بود
سرگذشت دل خود گفتم در پیش خیال
محرم راز شب تیره و دیواری بود
زلف بنمودش آلوده به خون، گفت، آری
یادمی آیدم آنجا که گرفتاری بود
می تراوید از چشم ترم اندک اندک
هر کجا در جگر سوخته آزاری بود
شمع بگریست زمانی و زهر سوز بمرد
سوزم از گریه همی مرد که بسیاری بود
هر که خسرو را دید از تو جدا، گفت به درد
وقتی این بلبل شوریده به گلزاری بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶۵ - باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد
باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد
فتنه را عهده کار من شیدایی داد
غم تو در دل شبها به دل خویش خورم
کاین خورش بیشتری ذوق به تنهایی داد
چه حد وصل مرا، بین که چو من چند مگس
جان شیرین به دکان چو تو حلوایی داد
ای که گوییم شکیبا شو و در گوشه نشین
دل بباید که توان داد شکیبایی داد
سنگ هر طفل به رویم گل شادیست که عشق
هدفم بر زد و بس جلوه رسوایی داد
بوی خون زد ز صبا کامد ازان وقتش خوش
که نشان دل آواره هر جایی داد
شد به دیوانگی زلف بتان، هر چه خدای
خسرو دلشده را بهره ز دانایی داد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶۶ - دوش آتش زدی و گریه مرا یاری داد
دوش آتش زدی و گریه مرا یاری داد
ناله من همه کو را شغب و زاری داد
چشم دارم که به خواب اجلم خسپاند
خاک کویت که مرا سرمه بیداری داد
مست بگذشتی و شد بیخودیم رهزن عشق
تا که همراه شد و بخت کرا یاری داد
همه شب خلق در آسایش و من در فریاد
روز بد بین که دلم را چه گرفتاری داد؟
یارب، از خون منش هیچ نگیری دامن
گر چه در کشتن من داد جفا کاری داد
عقل کو بر سر من کار نمایی کردی
کارم افتاد، چو بر جان خط بیزاری داد
همه در بار تو بستند دل و خسرو بین
داد عقل و دل و دین، نیز به سر باری داد