تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۳ - ببین تا دیده چند افسون نماید
ببین تا دیده چند افسون نماید
که خود را چون تویی بیرون نماید
چو طالع شد رخ میمونت ما را
زمانه طالع میمون نماید
چو خورشید رخش بینم، مرا چشم
به هر دم نقش دیگرگون نماید
به خرمنها سخن سنجد ترازو
لبت چون خنده موزون نماید
اگر در روی زرد من نبینی
زهی این رو کسی را چون نماید
مبین در چشم من چندین که بسیار
چو اندر شیر بینی خون نماید
که خود را چون تویی بیرون نماید
چو طالع شد رخ میمونت ما را
زمانه طالع میمون نماید
چو خورشید رخش بینم، مرا چشم
به هر دم نقش دیگرگون نماید
به خرمنها سخن سنجد ترازو
لبت چون خنده موزون نماید
اگر در روی زرد من نبینی
زهی این رو کسی را چون نماید
مبین در چشم من چندین که بسیار
چو اندر شیر بینی خون نماید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۴ - صبا آمد، ولی دل بازنامد
صبا آمد، ولی دل بازنامد
غریب ما به منزل باز ماند
به دریا غرقه شد رخت صبوری
که کشتی سوی ساحل بازماند
دل ما رفت با محمل نشینی
رود جان هم که محمل باز نامد
گرفتار است دل، ای پندگو، بس
کزین افسانه ها دل بازنامد
به عشقم مست بگذارید، زیراک
کس از میخانه عاقل بازماند
خلاص غیر کن، ای زلف لیلی
که مجنون را ازان دل بازماند
نصیحت زندگان را کرد باید
کز افسون مرغ بسمل بازنامد
به وادی غمش گم گشت خسرو
که کس از راه مشکل بازنامد
غریب ما به منزل باز ماند
به دریا غرقه شد رخت صبوری
که کشتی سوی ساحل بازماند
دل ما رفت با محمل نشینی
رود جان هم که محمل باز نامد
گرفتار است دل، ای پندگو، بس
کزین افسانه ها دل بازنامد
به عشقم مست بگذارید، زیراک
کس از میخانه عاقل بازماند
خلاص غیر کن، ای زلف لیلی
که مجنون را ازان دل بازماند
نصیحت زندگان را کرد باید
کز افسون مرغ بسمل بازنامد
به وادی غمش گم گشت خسرو
که کس از راه مشکل بازنامد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۵ - نگارا، از من مسکین چه خیزد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۶ - غم من شادی کس را نپرسد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۲۷ - حد حسنت گر اهل دل بدانند
حد حسنت گر اهل دل بدانند
دو عالم در ته پایت فشانند
مسیح و خضر را آن روی بنمای
بکش، جانا، مرا، گر زنده مانند
مبین کایینه لافد از ضمیرت
که می گوید دروغی راست مانند
لبت را جان توان خواندن، ولیکن
نمی دانم که آن خط را چه خوانند؟
مرنج، ای پاکدامن، عاشقانت
اگر بر چشم تر دامن فشانند
نخواهم زیست زخم عشق کاریست
رقیبان را بگو تیغم نرانند
مکن بر ما نصیحت ضایع، ای دوست
که مستان لذت تقوی بدانند
بگویش، ای صبا، گه گه پس از ما
که اهل خاک خدمت می رسانند
نه جایی کز گل رویت چکد خون
دو چشم خسرو آنجا خون چکاند
دو عالم در ته پایت فشانند
مسیح و خضر را آن روی بنمای
بکش، جانا، مرا، گر زنده مانند
مبین کایینه لافد از ضمیرت
که می گوید دروغی راست مانند
لبت را جان توان خواندن، ولیکن
نمی دانم که آن خط را چه خوانند؟
مرنج، ای پاکدامن، عاشقانت
اگر بر چشم تر دامن فشانند
نخواهم زیست زخم عشق کاریست
رقیبان را بگو تیغم نرانند
مکن بر ما نصیحت ضایع، ای دوست
که مستان لذت تقوی بدانند
بگویش، ای صبا، گه گه پس از ما
که اهل خاک خدمت می رسانند
نه جایی کز گل رویت چکد خون
دو چشم خسرو آنجا خون چکاند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۶۴ - به ره جولان که دی سلطان من زد
به ره جولان که دی سلطان من زد
سنان در سینه ویران من زد
خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپش
لگد بر جان بی سامان من زد
نکردم ایستادی، گریه، هر چند
دوید و دست در دامان من زد
چه گریه است این که دل رست و جگر نیز
به هر خاکی که این باران من زد
چراغ وصل من نفروخت، هر چند
که عشق آتش به خان و مان من زد
دلم ویران شد و دزد خیالش
درین ویرانه راه جان من زد
غلام اوست خسرو، گر کشد زار
نباید طعنه بر سلطان من زد
سنان در سینه ویران من زد
خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپش
لگد بر جان بی سامان من زد
نکردم ایستادی، گریه، هر چند
دوید و دست در دامان من زد
چه گریه است این که دل رست و جگر نیز
به هر خاکی که این باران من زد
چراغ وصل من نفروخت، هر چند
که عشق آتش به خان و مان من زد
دلم ویران شد و دزد خیالش
درین ویرانه راه جان من زد
غلام اوست خسرو، گر کشد زار
نباید طعنه بر سلطان من زد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۰ - بیا، جانا، رضای من نگهدار
بیا، جانا، رضای من نگهدار
دمی حق وفای من نگهدار
رضایت بردن دل بود، دانم
تو هم لختی رضای من نگهدار
همه بر دیگران قسمت مکن غم
ازان چیزی برای من نگهدار
مرا عشقت بلا شد، دیگران را
خدایا، از بلای من نگهدار
لبت ناگفته بوسیدم، خطا رفت
مکش، وین یک خطای من نگهدار
هر آبی کان فرو می ریزی از چشم
برای آشنای من نگهدار
صبوری با غمش می گفت در دل
که من رفتم، تو جای من نگهدار
بده بوی خیالت را امانت
که این بهر گدای من نگهدار
مرو ترسان به کوی دوست، خسرو
توکل کن، خدای من نگهدار
دمی حق وفای من نگهدار
رضایت بردن دل بود، دانم
تو هم لختی رضای من نگهدار
همه بر دیگران قسمت مکن غم
ازان چیزی برای من نگهدار
مرا عشقت بلا شد، دیگران را
خدایا، از بلای من نگهدار
لبت ناگفته بوسیدم، خطا رفت
مکش، وین یک خطای من نگهدار
هر آبی کان فرو می ریزی از چشم
برای آشنای من نگهدار
صبوری با غمش می گفت در دل
که من رفتم، تو جای من نگهدار
بده بوی خیالت را امانت
که این بهر گدای من نگهدار
مرو ترسان به کوی دوست، خسرو
توکل کن، خدای من نگهدار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۱ - نگارا، چشم رحمت سوی من دار
نگارا، چشم رحمت سوی من دار
عنایت بر تن چون موی من دار
مده، ای پارسا، بیهوده بندم
دلی، گر می توانی،سوی من دار
دو تا شد بازویم زیر سر، آخر
دمی سر در خم بازوی من دار
جفا کم کن، ولی گر خواهدت دل
نمی گویم که شرم از روی من دار
هنوزم چند خواهی سوخت، ای چرخ؟
بکش یا دوست را پهلوی من دار
دلم کز دست هجران خود شد، ای اشک
ببر در پیش آن بدخوی من دار
مکن بیچاره خسرو را فراموش
زبان گه گه به گفت و گوی من دار
عنایت بر تن چون موی من دار
مده، ای پارسا، بیهوده بندم
دلی، گر می توانی،سوی من دار
دو تا شد بازویم زیر سر، آخر
دمی سر در خم بازوی من دار
جفا کم کن، ولی گر خواهدت دل
نمی گویم که شرم از روی من دار
هنوزم چند خواهی سوخت، ای چرخ؟
بکش یا دوست را پهلوی من دار
دلم کز دست هجران خود شد، ای اشک
ببر در پیش آن بدخوی من دار
مکن بیچاره خسرو را فراموش
زبان گه گه به گفت و گوی من دار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۲ - مسلمانان، گرفتارم گرفتار
مسلمانان، گرفتارم گرفتار
وزین جال دل افگارم گرفتار
نظر بر نیکوان چندان نهادم
که شد ناگه دل زارم گرفتار
چو خود کردم نظر در روی خوبان
بدین محنت سزاوارم گرفتار
کمند گیسو افگنده ست و کرده
یکی خونریز عیارم گرفتار
گسستن را ندارم طاقت ار چه
ز موی او به یک تارم گرفتار
شبم را حال کی داند که هرگز
به روز من نشد یارم گرفتار
برو از دیده خسرو که بادا
به آب چشم بیدارم گرفتار
وزین جال دل افگارم گرفتار
نظر بر نیکوان چندان نهادم
که شد ناگه دل زارم گرفتار
چو خود کردم نظر در روی خوبان
بدین محنت سزاوارم گرفتار
کمند گیسو افگنده ست و کرده
یکی خونریز عیارم گرفتار
گسستن را ندارم طاقت ار چه
ز موی او به یک تارم گرفتار
شبم را حال کی داند که هرگز
به روز من نشد یارم گرفتار
برو از دیده خسرو که بادا
به آب چشم بیدارم گرفتار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۳ - چنان چشمی ز رویم دور می دار
چنان چشمی ز رویم دور می دار
چنینم خسته و رنجور می دار
همی کن باد رعنایی زیادت
چراغ عاشقان بی نور می دار
برون شد پای مستوران ز دامن
تو دلها می بر و مستور می دار
دلم را سوختی از دوری خویش
دلم می سوز و خود را دور می دار
کسی کاحوال من بیند، دهد پند
که بر خود عقل را دستور می دار
من از جان بشنوم پندتو، ای دوست
ولیکن عاشقم، معذور می دار
نگارا، چون غلام تست خسرو
به چشم رحمتش منظور می دار
چنینم خسته و رنجور می دار
همی کن باد رعنایی زیادت
چراغ عاشقان بی نور می دار
برون شد پای مستوران ز دامن
تو دلها می بر و مستور می دار
دلم را سوختی از دوری خویش
دلم می سوز و خود را دور می دار
کسی کاحوال من بیند، دهد پند
که بر خود عقل را دستور می دار
من از جان بشنوم پندتو، ای دوست
ولیکن عاشقم، معذور می دار
نگارا، چون غلام تست خسرو
به چشم رحمتش منظور می دار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱۵ - فزون شد عشق جانان روز تا روز
فزون شد عشق جانان روز تا روز
کجا زین پس شب ما و کجا روز
ز بیهوشی ندانم روز و شب را
شبم گویی یکی گشته ست با روز
دل است این، هیچ پیدا نیست، با خون
شب است این، هیچ پیدا نیست، یا روز؟
چه خفتی؟ خیز، ای مرغ سحر خیز
ترا روزی همی باید، مرا روز
مگو، جانا، که روزی بر تو آیم
ندارد چون شب اندوه ما روز
تو خوش خفته به خواب ناز تا صبح
مرا بیدار باید بود تا روز
چه عیش است این که خسرو را به هجرت
شود هر شب به زاری و دعا روز
کجا زین پس شب ما و کجا روز
ز بیهوشی ندانم روز و شب را
شبم گویی یکی گشته ست با روز
دل است این، هیچ پیدا نیست، با خون
شب است این، هیچ پیدا نیست، یا روز؟
چه خفتی؟ خیز، ای مرغ سحر خیز
ترا روزی همی باید، مرا روز
مگو، جانا، که روزی بر تو آیم
ندارد چون شب اندوه ما روز
تو خوش خفته به خواب ناز تا صبح
مرا بیدار باید بود تا روز
چه عیش است این که خسرو را به هجرت
شود هر شب به زاری و دعا روز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱۶ - ز من چو دل ربودی رفت جان نیز
ز من چو دل ربودی رفت جان نیز
که در دل داشت شوقت این و آن نیز
ز یاقوت لبت ما را طمعهاست
کز او زنده ست جان و هم روان نیز
رقیبت را مده دشنام ازان لب
که دل را سخت می آید، روان نیز
سر پا بوس تو تنها نه دل راست
که مشتاق است جان ناتوان نیز
دلی بودم، شد آن پابند زلفت
نمی یابم ازو نام و نشان نیز
تعالی الله چه تنگ است آن دهانت؟
که فکر آنجا نمی گنجد، گمان نیز
غمت، خسرو چه گوید آشکارا
که نتوان گفت راز تو نهان نیز
که در دل داشت شوقت این و آن نیز
ز یاقوت لبت ما را طمعهاست
کز او زنده ست جان و هم روان نیز
رقیبت را مده دشنام ازان لب
که دل را سخت می آید، روان نیز
سر پا بوس تو تنها نه دل راست
که مشتاق است جان ناتوان نیز
دلی بودم، شد آن پابند زلفت
نمی یابم ازو نام و نشان نیز
تعالی الله چه تنگ است آن دهانت؟
که فکر آنجا نمی گنجد، گمان نیز
غمت، خسرو چه گوید آشکارا
که نتوان گفت راز تو نهان نیز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱۷ - گشادی چشم خواب آلود را باز
گشادی چشم خواب آلود را باز
در فتنه به عالم کرده ای باز
به دور ماه رویت زلف شبرو
پریشان کاری اکنون کرد آغاز
خط سبزت، اگر نه خضر وقت است
چرا شد با لب جان بخش دمساز؟
به بستان گر روی، در سجده آید
به پیش قامتت سرو سرافراز
ربودی دل ز من، وانگه سپردی
به دست طره دلدوز غماز
چه جای جان که بر دل می زند تیر؟
چو گردد ترک چشمت ناوک انداز
اگر ندهی به عمری کام خسرو
روا باشد، به غیر او مپرداز
در فتنه به عالم کرده ای باز
به دور ماه رویت زلف شبرو
پریشان کاری اکنون کرد آغاز
خط سبزت، اگر نه خضر وقت است
چرا شد با لب جان بخش دمساز؟
به بستان گر روی، در سجده آید
به پیش قامتت سرو سرافراز
ربودی دل ز من، وانگه سپردی
به دست طره دلدوز غماز
چه جای جان که بر دل می زند تیر؟
چو گردد ترک چشمت ناوک انداز
اگر ندهی به عمری کام خسرو
روا باشد، به غیر او مپرداز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۲ - تعالی الله، چه دولت داشتم دوش
تعالی الله، چه دولت داشتم دوش
که بود آن بخت بیدارم در آغوش
چو در گرد سر خود گشتنم داد
ز شادی پای خود کردم فراموش
دران چشمی که نی خفته نه بیدار
نه بیهش بودم از بودن نه باهوش
خوش آن حالت که گاه گفتن راز
دهانم بود نزدیک بناگوش
چه سودا می پزی، ای جان شیرین؟
مگس خفته چه بیند شربت نوش؟
دو سه بار، ای خیال یار، با من
بگو خوابی که دیده ستم شب دوش
سیه پوشیده رخسارش کنون، چشم!
زیم من هم به حق آن سیه پوش
گویم حال خود با کس که قصاب
به قصد گردن است و گشته خاموش
فغان خسروست از سوزش دل
بنالد دیگ چون زآتش کند جوش
که بود آن بخت بیدارم در آغوش
چو در گرد سر خود گشتنم داد
ز شادی پای خود کردم فراموش
دران چشمی که نی خفته نه بیدار
نه بیهش بودم از بودن نه باهوش
خوش آن حالت که گاه گفتن راز
دهانم بود نزدیک بناگوش
چه سودا می پزی، ای جان شیرین؟
مگس خفته چه بیند شربت نوش؟
دو سه بار، ای خیال یار، با من
بگو خوابی که دیده ستم شب دوش
سیه پوشیده رخسارش کنون، چشم!
زیم من هم به حق آن سیه پوش
گویم حال خود با کس که قصاب
به قصد گردن است و گشته خاموش
فغان خسروست از سوزش دل
بنالد دیگ چون زآتش کند جوش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۳ - مرا کاری ست مشکل با دل خویش
مرا کاری ست مشکل با دل خویش
که گفتن می نیارم مشکل خویش
خیالت داند و چشم من و غم
که هر شب در چه کارم با دل خویش؟
ز واپس ماندگان یادی کن آخر
چه رانی تند، جانا، محمل خویش؟
مرا در اولین منزل ره افتاد
ترا خوش باد راه و منزل خویش
نه من زان گونه در دریا فتادم
که آید کشتنم در ساحل خویش
چه فرصتها که گم کردم درین راه؟
ز بخت خوابناک غافل خویش
کم از جولانی آخر در ره ما؟
چه خسرو خاک کرد آب و گل خویش
که گفتن می نیارم مشکل خویش
خیالت داند و چشم من و غم
که هر شب در چه کارم با دل خویش؟
ز واپس ماندگان یادی کن آخر
چه رانی تند، جانا، محمل خویش؟
مرا در اولین منزل ره افتاد
ترا خوش باد راه و منزل خویش
نه من زان گونه در دریا فتادم
که آید کشتنم در ساحل خویش
چه فرصتها که گم کردم درین راه؟
ز بخت خوابناک غافل خویش
کم از جولانی آخر در ره ما؟
چه خسرو خاک کرد آب و گل خویش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۴ - دل من برد، نتوان یافت بازش
دل من برد، نتوان یافت بازش
که دستی نیست بر زلف درازش
شدم در کندن جان نیم کشته
ز چشم نیم مست و نیم نازش
به من بخشید اجلهای خود، ای خلق
که میرم هر زمان در پیش بازش
چرا محمود از غیرت نمیرد؟
که میرد دیگر پیش ایازش
به کار دوست جان هم نیست محرم
که با بیگانه نتوان گفت رازش
رها کن تا کف پایت ببوسم
پس آنگه شویم از اشک نیازش
شبی خواهم به بالینت شوم شمع
تو در خواب خوش و من در گدازش
دلم افتاد در چوگان زلفش
به بازی گوی دیوانه مسازش
جفاها می کنی بر من، مکن شرم
که شد شرمنده، خسرو زان نوازش
که دستی نیست بر زلف درازش
شدم در کندن جان نیم کشته
ز چشم نیم مست و نیم نازش
به من بخشید اجلهای خود، ای خلق
که میرم هر زمان در پیش بازش
چرا محمود از غیرت نمیرد؟
که میرد دیگر پیش ایازش
به کار دوست جان هم نیست محرم
که با بیگانه نتوان گفت رازش
رها کن تا کف پایت ببوسم
پس آنگه شویم از اشک نیازش
شبی خواهم به بالینت شوم شمع
تو در خواب خوش و من در گدازش
دلم افتاد در چوگان زلفش
به بازی گوی دیوانه مسازش
جفاها می کنی بر من، مکن شرم
که شد شرمنده، خسرو زان نوازش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۵ - دل من چون شود دور از وثاقش
دل من چون شود دور از وثاقش
که ماند آویخته ز ابروی طاقش
عجب سیاره ای دارد دل من
که می سوزد جهانی ز احتراقش
هزارم دیده باید گاه جولانش
که بندم فرش در راه براقش
مکن ضایع، طبیبا، مرهم خویش
که خوش می سوزم از داغ فراقش
گزیده شد دلم از جان که جانش
سگ دیوانه شد در اشتیاقش
کجا با چون تو سیمین ساق ماند
درخت گل که پر خار است ساقش
جفاهای ترا گردان کند چرخ
نرنجی جان خسرو از نفاقش
که ماند آویخته ز ابروی طاقش
عجب سیاره ای دارد دل من
که می سوزد جهانی ز احتراقش
هزارم دیده باید گاه جولانش
که بندم فرش در راه براقش
مکن ضایع، طبیبا، مرهم خویش
که خوش می سوزم از داغ فراقش
گزیده شد دلم از جان که جانش
سگ دیوانه شد در اشتیاقش
کجا با چون تو سیمین ساق ماند
درخت گل که پر خار است ساقش
جفاهای ترا گردان کند چرخ
نرنجی جان خسرو از نفاقش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۶ - اگر چه پرسش من نیست رایش
اگر چه پرسش من نیست رایش
رها کن تا بمیرم زیر پایش
زمین را بهره زان پا و سرم دور
به غیرت هر دم از خاک سرایش
سر ما در کمند و شه به جولان
چه غم می دارد از مشتی گدایش!
چو از ما رفت، یاران، جان بی شرم
بدار ار می توانی داشت جایش
ترا خون ریز عاشق نیست حاجت
که هجران نیک می داند سزایش
شراب شوق کز جنت دلم خورد
گوارا باد آن نقل بلایش
تو کش یارا که خواهد مرد بی تو
که خسرو کرد خود را آزمایش
رها کن تا بمیرم زیر پایش
زمین را بهره زان پا و سرم دور
به غیرت هر دم از خاک سرایش
سر ما در کمند و شه به جولان
چه غم می دارد از مشتی گدایش!
چو از ما رفت، یاران، جان بی شرم
بدار ار می توانی داشت جایش
ترا خون ریز عاشق نیست حاجت
که هجران نیک می داند سزایش
شراب شوق کز جنت دلم خورد
گوارا باد آن نقل بلایش
تو کش یارا که خواهد مرد بی تو
که خسرو کرد خود را آزمایش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۱۶ - دو چشمت آفت دلهاست هر یک
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۲۱ - خهی در هر نظر چون خویش مقبول
خهی در هر نظر چون خویش مقبول
چو من صد بیش در کوی تو مقتول
کنم اندر جمالت عقل و دانش
چو بیند مصلحت در خویش معزول
خوی حسنی که از رویت چکیده
بشسته دفتر معقول و منقول
گریزان کژکژ از بالای تو سرو
نگردد عرض بیش از قامت طول
تو، ای دانا که عاشق را دهی پند
مکن دل در غم بیهوده مشغول
بسی دیدم فلاطون و ارسطو
شده در عاشقی مجنون و بهلول
فرو خوان قصه شیرین و خسرو
که زو لیلی و مجنون هست مسجول
چو من صد بیش در کوی تو مقتول
کنم اندر جمالت عقل و دانش
چو بیند مصلحت در خویش معزول
خوی حسنی که از رویت چکیده
بشسته دفتر معقول و منقول
گریزان کژکژ از بالای تو سرو
نگردد عرض بیش از قامت طول
تو، ای دانا که عاشق را دهی پند
مکن دل در غم بیهوده مشغول
بسی دیدم فلاطون و ارسطو
شده در عاشقی مجنون و بهلول
فرو خوان قصه شیرین و خسرو
که زو لیلی و مجنون هست مسجول