تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۳ - به هر دلی که درآیی، چو عشق بنشینی
به هر دلی که درآیی، چو عشق بنشینی
بجوشد از تک دل چشمه چشمه، شیرینی
کلید حاجت خلقان، بدان شده‌ست دعا
که جان جان دعایی و نور آمینی
دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند
مکن تو بینی و ناموس، تا جهان بینی
دران الست و بلی، جان بی‌بدن بودی
تو را نمود که آنی، چه در غم اینی؟
تو را یکی پر و بالی‌ست آسمان پیما
چه در پی خر و اسپی؟ چه در غم زینی؟
بگو بگو تو چه جستی، که آنت پیش نرفت
بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی
تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری
عروس جان نهان را هزار کابینی
چه چنگ درزده‌یی در جهان و قانونش؟
که از ورای فلک، زهرهٔ قوانینی
به روز جلوه، ملایک تو را سجود کنند
بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی
میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین
کنند خدمت تو بعد ازین، که تو دینی
ستاره وار به انگشت‌ها نمودندت
چو آفتاب کنون نامشار تعیینی
اگر چه درخور نازی، نیاز را مگذار
برای رشک ز ویسه خوش است رامینی
خمش، به سورهٔ اقرأ بسی عمل کردی
ز قشر حرف گذر کن کنون که والتینی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۴ - ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی
ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی
چو وامدار مرا می‌کند تقاضایی
عجب به خواب چه دیده‌ست دوش این دل من
که هست در سرم امروز شور و صفرایی؟
ولی دلم چه کند؟ چون موکلان قضا
همی‌رسند پیاپی، به دل ز بالایی؟
پر است خانهٔ دل از موکل عجمی
که نیست یک سر سوزن، بهانه را جایی
بهانه نیست، وگر هست، کو زبان و دلی؟
گریز نیست، وگر هست، کو مرا پایی؟
جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه
روان و رقص کنانیم، تا به دریایی
اگر چه سیل بنالد، ز راه ناهموار
قدم قدم بودش در سفر تماشایی
چگونه زار ننالم، من از کسی که گرفت
به هر دو دست و دهان، او مرا چو سرنایی؟
هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان
خبر ندارد کو را نماند فردایی
غلام عشقم، کو نقد وقت می‌جوید
نه وعده دارد و نه نسیه‌یی و نی رایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۵ - شدم به سوی چه آب، همچو سقایی
شدم به سوی چه آب، همچو سقایی
برآمد از تک چه، یوسفی، معلایی
سبک به دامن پیراهنش زدم من دست
ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در، نظری کردم از تعجب من
چه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتش
اگر چه کور بود، گشت طور سینایی
زنخ زده‌ست رقیبی که گفت از چه دور
ازین سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده ازو
عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانی
هزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست، اما کو
به روی خوب تو بی‌آینه تماشایی؟
سخن تو گو، که مرا از حلاوت لب تو
نه عقل ماند و نه اندیشه‌یی و نی رایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۶ - رسید ترکم، با چهره‌های گل وردی
رسید ترکم، با چهره‌های گل وردی
بگفتمش چه شد آن عهد؟ گفت اول وردی
بگفتمش که یکی نامه‌یی به دست صبا
بدادمی عجب، آورد؟ گفت گستردی
بگفتمش که چرا بی‌گه آمدی ای دوست؟
بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
بگفتمش ز رخ توست، شهر جان روشن
ز آفتاب درآموختی جوامردی
بگفت طرح نهد رخ، رخم دو صد خور را
تو چون مرا تبع او کنی؟ زهی سردی
بقای من چو بدید و زوال خود خورشید
گرفت در طلبم عادت جهان گردی
سجود کردم و مستغفرانه نالیدم
بدید اشک مرا، در فغان و پردردی
بگفت نی، که به قاصد مخالفی گفتی
به عشق گفت من و گفتنم درآوردی
بگفتمش گل بی‌خار و صبح بی‌شامی
که بندگان را با شیر و شهد، پروردی
ز لطف‌های تو است آن که سرخ می‌گویند
به عرف حلیهٔ زر را بدان همه زردی
بگفت باش کم آزار و دم مزن، خامش
که زرد گفتی زر را به فن و آزردی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۷ - تو در عقیلهٔ ترتیب کفش و دستاری
تو در عقیلهٔ ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری؟
به جان من، به خرابات آی یک لحظه
تو نیز آدمی‌یی، مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست
که پیش از آب و گل است از الست خماری
سماع و شرب سقاهم، نه کار درویش است؟
مجاز بود چنین نام‌ها، تو پنداری
بیا بگو که چه باشد الست، عیش ابد
زیان و سود کم و بیش، کار بازاری؟
سری که درد ندارد، چراش می‌بندی؟
ملنگ هین به تکلف، که سخت رهواری
فقیر و عارف و درویش، وان گهی هشیار؟
چرا نهی تن بی‌رنج را به بیماری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۸ - فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری
فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری
بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری
بدان نشان که همه شب، چو ماه می‌تابی
درون روزن دل‌ها، برای بیداری
بدان نشان که دمم داده‌یی که از می خویش
تهی و پر کنمت دم به دم، قدح واری
به گرد جمع مرا چون قدح چه گردانی
چو باده را به گرو برده‌یی، نمی‌آری؟
ازان میی که اگر بر کلوخ برریزی
کلوخ مرده برآرد هزار طراری
ازان میی که اگر باغ ازو شکوفه کند
ز گل گلی بستانی، ز خار هم خاری
چو بی‌تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو من
چو چنگ بی‌خبرم از نوا و از زاری
گره گشای، خداوند شمس تبریزی
که چشم جادوی او زد گره به سحاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۹ - نگاهبان دو دیده‌ست چشم دلداری
نگاهبان دو دیده‌ست چشم دلداری
نگاه دار نظر از رخ دگر یاری
وگر نه به سینه درآید، به غیر آن دلبر
بگو برو که همی‌ترسم از جگرخواری
هلا، مباد که چشمش به چشم تو نگرد
درون چشم تو بیند خیال اغیاری
به من نگر که مرا یار امتحان‌ها کرد
به حیله برد مرا کش کشان، به گلزاری
گلی نمود که گل‌ها ز رشک او می‌ریخت
بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری
چنین چنین، به تعجب سری بجنبانید
که نادر است و غریب است، درنگر، باری
چنان که گفت طراریم، دزد در پی توست
چو من سپس نگریدم، ربود دستاری
ز آب دیدهٔ داوود، سبزه‌ها بررست
به عذر آن که به نقشی بکرد نظاری
براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت
نظر به سنبلهٔ تر، یکی ستم کاری
حذر، ز سنبل ابرو، که چشم شه بر توست
هلا، که می‌نگرد سوی تو خریداری
چو مشتری دو چشم تو حی قیوم است
به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری
دهی تو کالهٔ فانی، بری عوض باقی
لطیف مشتری‌یی ،سودمند بازاری
خمش خمش، که اگر چه تو چشم را بستی
ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری
ولیک مفخر تبریز، شمس دین با توست
چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۰ - اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری
اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیست
یقین بدان که تو در عشق شاه، مختصری
ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نی
که خشم حق نبود همچو کینهٔ بشری
چو غیر گوهر معشوق، گوهری دانی
تو را گهر نپذیرد، ازان که بدگهری
وگر چو حامله لرزان شوی، به هر بویی
ز حاملان امانت، بدان که بو نبری
پسند خویش رها کن، پسند دوست طلب
که ماند از شکر آن کس که او کند شکری
ز ذوق خویش مگو با کسی که هم دل نیست
ازان که او دگر است و تو خود کسی دگری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۱ - دلا، همای وصالی، بپر، چرا نپری؟
دلا، همای وصالی، بپر، چرا نپری؟
تو را کسی نشناسد، نه آدمی، نه پری
تو دلبری، نه دلی، لیک بهر حیله و مکر
به شکل دل شده‌یی، تا هزار دل ببری
دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی
ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری
روان چرات نیابد، چو پر و بال وی‌یی؟
نظر چرات نبیند، چو مایهٔ نظری
چه زهره دارد توبه، که با تو توبه کند؟
خبر که باشد تا با تو ماندش خبری؟
چه باشد آن مس مسکین، چو کیمیا آید
که او فنا نشود از مسی به وصف زری؟
کی است دانهٔ مسکین، چو نوبهار آید
که دانگیش نگردد فنا پی شجری؟
کی است هیزم مسکین، که چون فتد در نار
بدل نگردد هیزم به شعلهٔ شرری؟
ستاره‌هاست همه عقل‌ها و دانش‌ها
تو آفتاب جهانی، که پرده شان بدری
جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز
اثر نماند ازو، چون تو شاه بر اثری
کی‌ام بگو من مسکین، که با تو من مانم؟
فنا شوم من و صد من، چو سوی من نگری
کمال وصف خداوند شمس تبریزی
گذشته است ز اوهام جبری و قدری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۲ - به من نگر، که به جز من، به هر که درنگری
به من نگر، که به جز من، به هر که درنگری
یقین شود که ز عشق خدای بی‌خبری
بدان رخی بنگر کو نمک ز حق دارد
بود که ناگه ازان رخ، تو دولتی ببری
تو را چو عقل پدر بوده است، و تن مادر
جمال روی پدر درنگر، اگر پسری
بدان که پیر سراسر صفات حق باشد
وگر چه پیر نماید به صورت بشری
به پیش تو چو کف است و به وصف خود دریا
به چشم خلق مقیم است و هر دم او سفری
هنوز مشکل مانده‌ست حال پیر تو را
هزار آیت کبریٰ درو، چه بی‌هنری؟
رسید صورت روحانی‌یی به مریم دل
ز بارگاه، منزه ز خشکی و ز تری
ازان نفس که درو سر روح پنهان شد
بکرد حامله دل را رسول ره گذری
ایا دلی که تو حامل شدی ازان خسرو
به وقت جنبش آن حمل تا درو نگری
چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی
چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۳ - بیا بیا که پشیمان شوی ازین دوری
بیا بیا که پشیمان شوی ازین دوری
بیا، به دعوت شیرین ما، چه می‌شوری؟
حیات موج زنان گشته اندرین مجلس
خدای ناصر و هر سو شراب منصوری
به دست طرهٔ خوبان، به جای دستهٔ گل
به زیر پای بنفشه، به جای محفوری
هزار جام سعادت، بنوش ای نومید
بگیر صد زر و زور، ای غریب زرزوری
هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا
شراب روح فزای و سماع طنبوری
جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف
به پیش مومن و کافر نهاده کافوری
میان بحر عسل، بانگ می‌زند هر جان
صلا، که بازرهیدم ز شهد زنبوری
فتاده‌اند به هم عاشقان و معشوقان
خراب و مست رهیده ز ناز مستوری
قیامت است همه راز و ماجراها فاش
که مرده زنده کند ناله‌های ناقوری
برآر باز سر، ای استخوان پوسیده
اگر چه سخرهٔ ماری و طعمهٔ موری
ز مور و مار خریدت، امیر کن فیکون
بپوش خلعت میری، جزای مأموری
تو راست کان گهر، غصهٔ دکان بگذار
ز نور پاک خوری، به که نان تنوری
شکوفه‌های شراب خدا شکفت، بهل
شکوفه‌ها و خمار شراب انگوری
جمال حور به از بردگان بلغاری
شراب روح به از آش‌های بلغوری
خیال یار به حمام اشک من آمد
نشست مردمک دیده‌ام به ناطوری
دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی؟
چه عار دارد سیاح جان ازین عوری؟
درخت شو هله، ای دانه‌یی که پوسیدی
تویی خلیفه و دستور ما به دستوری
که دیده است چنین روز با چنان روزی
که واخرد همه را از شبی و شبکوری
کرم گشاد چو موسیٰ کنون ید بیضا
جهان شده‌ست چو سینا و سینهٔ نوری
دلا مقیم شو اکنون، به مجلس جان‌ها
که کدخدای مقیمان بیت معموری
مباش بستهٔ مستی، خراب باش خراب
یقین بدان که خرابی‌ست اصل معموری
خراب و مست خدایی، درین چمن امروز
هزار شیشه اگر بشکنی تو، معذوری
به دست ساقی تو، خاک می‌شود زر سرخ
چو خاک پای ویی، خسروی و فغفوری
صلای صحت جان، هر کجا که رنجوری‌ست
تو مرده زنده شدن بین، چه جای رنجوری؟
غلام شعر بدانم که شعر گفتهٔ توست
که جان جان سرافیل و نفخهٔ صوری
سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی‌ست
که دیر و دور دهد دست، وای ازین دوری
ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان
اگر غفار نباشد، بس است مغفوری
کزان طرف شنوایند بی‌زبان دل‌ها
نه رومی است و نه ترکی و نی نشابوری
بیا که همره موسیٰ شویم تا که طور
که کلم الله آمد مخاطبه‌ی طوری
که دامنم بگرفته‌ست و می‌کشد عشقی
چنان که گرسنه گیرد، کنار کندوری
ز دست عشق که جسته‌ست تا جهد دل من؟
به قبض عشق بود قبضهٔ قلاجوری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۴ - مسلم آمد یار مرا دل افروزی
مسلم آمد یار مرا دل افروزی
چه عشق داد مرا فضل حق، زهی روزی
اگر سرم برود، گو برو، مرا سر اوست
رهیدم از کله و از سر و کله دوزی
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم
یکی حدیث بیاموزمت، بیاموزی
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک
اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو جان جان شده‌یی، ننگ جان و تن چه کشی؟
چو کان زر شده‌یی، حبه‌یی چه اندوزی؟
به سوی مجلس خوبان، بکش حریفان را
به خضر و چشمهٔ حیوان، بکن قلاووزی
شراب لعل رسیده ست، نیست انگوری
شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
هوا و حرص یکی آتشی است، تو بازی
بپر، گزاف پر و بال را چه می‌سوزی؟
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا
تویی که دانی پیروزه را ز پیروزی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۵ - بیا بیا، که تو از نادرات ایامی
بیا بیا، که تو از نادرات ایامی
برادری، پدری، مادری، دلارامی
به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد
گزاف نیست برادر، چنین نکونامی
تو فضل و رحمت حقی، که هر که در تو گریخت
قبول می‌کنی‌اش با کژی و با خامی
همی‌زیم به ستیزه و این هم از گولی‌ست
که تا مرا نکشی، ای هوس، نیارامی
به هیچ نقش نگنجی، ولیک تقدیرا
اگر به نقش درآیی، عجب گل اندامی
گهی فراق نمایی و چاره آموزی
گهی رسول فرستی و جان پیغامی
درون روزن دل، چون فتاد شعلهٔ شمع
بداند این دل شب رو، که بر سر بامی
مرادم آن که شود سایه و آفتاب یکی
که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی
محال جوی و محالم، بدین گناه مرا
قبول می‌نکند هیچ عالم و عامی
تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی
برو برو که مرید عقول و احلامی
اگر ز خسرو جان‌ها حلاوتی یابی
محال هر دو جهان را چو من درآشامی
ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی
مکاشفی تو به خوان خدا، نه اوهامی
برآ ز مشرق تبریز، شمس دین، بخرام
که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۶ - بلندتر شده است آفتاب انسانی
بلندتر شده است آفتاب انسانی
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
جهان ز نور تو ناچیز شد، چه چیزی تو؟
طلسم دلبری‌یی، یا تو گنج جانانی؟
زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت
که نامهٔ همه را نانبشته می‌خوانی
برون بری تو ز خرگاه شش جهت، جان را
چو جان نماند، بر جاش عشق بنشانی
دلا چو باز شهنشاه، صید کرد تو را
تو ترجمانبگ سر زبان مرغانی
چه ترجمان؟ که کنون بس بلند سیمرغی
که آفت نظر جان صد سلیمانی
درید چارق ایمان و کفر در طلبت
هزارساله ازان سوی کفر و ایمانی
به هر سحر که درخشی، خروس جان گوید
بیا که جان و جهانی، برو که سلطانی
چو روح من بفزوده‌ست شمس تبریزی
به سوی او برم از باغ روح ریحانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۷ - ایا مربی جان، از صداع جان چونی؟
ایا مربی جان، از صداع جان چونی؟
ایا ببرده دل از جمله دلبران، چونی؟
ز زحمت شب ما و ز ناله‌های صبوح
که می‌رسد به تو ای ماه مهربان، چونی؟
ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت
ز لکلک جرس و بانگ پاسبان، چونی؟
ایا غریب فلک، تو برین زمین حیفی
ایا جهان ملاحت، درین جهان، چونی؟
ز آفتاب که پرسد که چون همی‌گردی؟
به گلستان که بگوید که گلستان چونی؟
ز روی زرد بپرسند، درد دل چون است؟
ولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی؟
چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو؟
بگفت من چو چراغم، تو قلتبان، چونی؟
جواب گفت که من بازگونه می‌پرسم
مثال کشت که گوید به آسمان چونی؟
دهان گشادم، یعنی ببین که لب خشکم
که تا شراب تو گوید که ای دهان، چونی؟
ز گفت چون تو، جویی روان شود در حال
میان جان و روانم، که ای روان چونی؟
بگو تو باقی این را، که از خمار لبت
سرم گران شد، پرسش که سرگران چونی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۸ - ز آب، تشنه گرفته‌ست خشم می‌بینی
ز آب، تشنه گرفته‌ست خشم می‌بینی
گرسنه آمد و با نان همی‌کند بینی
ز آفتاب گرفته‌ست خشم گازر نیز
زهی حماقت و ادبیر و جهل و گرگینی
تو را که معدن زر پیش خود همی‌خواند
نمی‌روی و قراضه ز خاک می‌چینی
قراضه‌هاست ز حسن ازل درین خوبان
در آب و گل به چه آمد؟ پی خوش آیینی
چو کان حسن بچیند قراضه‌ها ز بتان
به آب و گل بنماید که آن نه‌یی، اینی
تو جهد کن که سراسر، همه قراضه شوی
روی به معدن خود، زان که جمله زرینی
به شهد جذبه، من آب جفا بیامیزم
که شهد صرف، گلو گیردت ز شیرینی
به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را
کشانه شو سوی من، گر چه لنگ تخمینی
کشیدمت، نه دعاها کشند آمین را؟
تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی؟
اگر تو می‌نروی، آن کرم تو را بکشد
چنین کند کرم و رحمت سلاطینی
وگر درشت کشد مر تو را، مترسان دل
که یوسف است کشنده، تو ابن یامینی
به تهمت و به درشتی و دزدی‌اش بکشید
که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی
چو خلوت آمد، گفتش که من قرین توام
تو لایقی بر من، من دعا، تو آمینی
دران مکان که مکان نیست، قصرها داری
درین مکان فنا، چون حریص تمکینی؟
هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن
تو از لجاج کنون احمدی و پارینی
فداک روح حیاتی فانت تحیینی
وانت تخلص دیباجتی من الطین
و انت تلبس روحی مکرما حللا
بها اعیش و تکفیننی لتکفینی
ایا مفجر عین تقر عینای
سقاؤها سکراتی و شربها دینی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۹ - بیامدیم دگربار سوی مولایی
بیامدیم دگربار سوی مولایی
که تا به زانوی او نیست، هیچ دریایی
هزار عقل ببندی به هم، بدو نرسد
کجا رسد به مه چرخ، دست یا پایی؟
فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو
نیافت بوسه، ولیکن چشید حلوایی
هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش
که ریز بر سر ما نیز، من و سلوایی
بیامدیم دگربار سوی معشوقی
که می‌رسید به گوش از هواش هیهایی
بیامدیم دگربار سوی آن حرمی
که فرق سجده کنش، هست آسمان سایی
بیامدیم دگربار سوی آن چمنی
که هست بلبل او را غلام، عنقایی
بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما
که مشک پر نشود بی‌وجود سقایی
همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا
که نیست بی‌تو مرا دست و دانش و رایی
بیامدیم دگربار سوی آن بزمی
که شد ز نقل خوشش کام، نیشکرخایی
بیامدیم دگربار سوی آن چرخی
که جان چو رعد زند در خمش علالایی
بیامدیم دگربار سوی آن عشقی
که دیو گشت ز آسیب او پری زایی
خموش، زیر زبان ختم کن تو باقی را
که هست بر تو موکل غیور لالایی
حدیث مفخر تبریز، شمس دین کم گو
که نیست درخور آن گفت، عقل گویایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۸۰ - تو نور دیدهٔ جان، یا دو دیدهٔ مایی
تو نور دیدهٔ جان، یا دو دیدهٔ مایی
که شعله شعله به نور بصر درافزایی
تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تو
دو چشم در تو نهاده‌ست و گشته هرجایی
ازان زمان که چو نی بسته‌ام کمر پیشت
حرارتی‌ست درون دل از شکرخایی
ز کان لطف تو نقد است عیش و عشرت ما
نیم به دولت عشق لب تو فردایی
به ذات پاک خداوند، کز تو دزدیده ست
هر آنچه آب حیات است، روح افزایی
ز جوی حسن تو خوبان، سبو سبو برده
به تشنگان ره عشق کرده سقایی
زهی سعادت آن تشنگان، که بوی برند
به اصل چشمهٔ آب خوش مصفایی
سبوی صورت‌ها را به سنگ برنزنند
خورند آب حیات تو را ز بالایی
خدیو مفخر تبریز، شمس دین به حق
دو صد مراد برآری، چنین چو بازآیی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۸۱ - تو عاشقی؟ چه کسی؟ از کجا رسیدستی؟
تو عاشقی؟ چه کسی؟ از کجا رسیدستی؟
مرا چه می‌نگری کژ؟ به شب خریدستی؟
چه ظلم کردم بر تو؟ که چون ستم زدگان
کله زدی به زمین بر، قبا دریدستی
تظلمی به سلف می‌کنی، مگر پیشین
که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی
غلط، ز رنگ تو پیداست، ز آل یعقوبی
بدیده‌یی رخ یوسف، که کف بریدستی
ز تیر غمزۀ دلدار اگر نخست دلت
چرا ز غصه و غم، چون کمان خمیدستی؟
ز آه و نالۀ تو، بوی مشک می‌آید
یقین تو آهوی نافی، سمن چریدستی
تو هر چه هستی می‌باش، یک سخن بشنو
اگر چه میوۀ حکمت بسی بچیدستی
حدیث جان توست این و گفت من چو صداست
اگر تو شیخ شیوخی، وگر مریدستی
تو خویش درد گمان برده‌یی و درمانی
تو خویش قفل گمان برده‌یی کلیدستی
اگر ز وصف تو دزدم، تو شحنۀ عقلی
وگر تمام بگویم، ابایزیدستی
دریغ از تو که در آرزوی غیری تو
جمال خویش ندیدی، که بی‌ندیدستی
تو را کسی بشناسد که اوت کس کرده ست
دگر کسیت نداند، که ناپدیدستی
دلا برو بر یار و مباش بستۀ خویش
که سایح و سبک و چابک و جریدستی
به ترک مصر بگفتی، ز شومی فرعون
بر شعیب چو موسیٰ، فرو خزیدستی
چو عمر ماست حدیثش، دراز اولیٰ تر
چنین دراز سخن را بدان کشیدستی
همی‌دوم پی ظل تو، شمس تبریزی
مگر منم عرفه؟ تو مگر که عیدستی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۸۲ - رهید جان دوم، از خودی و از هستی
رهید جان دوم، از خودی و از هستی
شده‌ست صید شهنشاه خویش، در مستی
زهی وجود که جان یافت درعدم، ناگاه
زهی بلند که جان گشت، در چنین پستی
درست گشت مرا، آنچه من ندانستم
چو در درستی ای مه، مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد
چو خون بجستم از تن، زهی سبک دستی
طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم
که مژده ده، که ز رنج وجود، وارستی
ز شمس تبریز این جنس‌ها بخر، بفروش
نه بحر را تو زبونی، نه بستۀ شستی
ز انتظار رهیدی، که کی صبا بوزد
ز نقدهاش چو آن کیسه، بر کمر بستی