تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۵ - بنشسته به گوشه‌یی، دو سه مست ترانه گو
بنشسته به گوشه‌یی، دو سه مست ترانه گو
زدل و جان لطیف تر، شده مهمان عنده
زطرب چون حشر شود، سرشان مست تر شود
فتد از جنگ و عربده، سر مستان میان کو
زاشارات روحشان، زصباح و صبوحشان
عسل و می روان شود، به چپ و راست، جوی جو
نفسی‌شان معانقه، نفسی‌شان معاشقه
نفسی سجدهٔ طرب، نفسی جنگ و گفت و گو
نفسی یار قندلب، شکرین شکر نسب
به چنین حال بوالعجب، تو ازیشان ادب مجو
به خدا خوب ساقی‌یی، که وفادار و باقی‌یی
به حلیمی گناه جو، به طبیعت نشاط خو
قدحی دو زدست خود، بده ای جان به مست خود
هله تا راز آسمان شنوی جمله مو به مو
تو برو ریز جام می، که حجاب وی است وی
هله تا از سعادتت، برهد اوی او ز او
چو خرد غرق باده شد، در دولت گشاده شد
سر هر کیسهٔ کرم، بگشاید که انففوا
بهل آن پوست، مغز بین، صنم خوب نغز بین
هله بردار ابر را ز رخ ماه تو به تو
پس ازین جمله آب‌ها، نرود جز به جوی ما
من سرمست می‌کشم ز فراتش سبو سبو
من و دلدار نازنین، خوش و سرمست هم چنین
به گلستان جان روان ز گلستان رنگ و بو
نظری کن به چشم او، به جمال و کرشم او
نظری کن به خال او، به حق صحبت ای عمو
تو اگر در فرح نه‌یی که حریف قدح نه‌یی
چه برد طفل از لبش، چو بود مست لبلبو
چو شدی محرم فلک، سبک ای یار بانمک
بنگر ذره ذره را زده زیر بغل کدو
چو تف آفتاب زد ره ذرات بی‌عدد
بشکافید پرده شان، نپذیرد دگر رفو
به لبانت زدست شد، سر او باز مست شد
زند او باز این زمان، چو کبوتر بقربقو
تو بخسپی و عشق و دل گذران بی‌ز غش و غل
زره خواب بر فلک، خوش و سرمست دو به دو
بخورند از نخیل جان که ندیده‌‌ست انس و جان
رطب و تمر نادری، که نگنجد درین گلو
که ابیت بمهجتی شرفا عند سیدی
زطعام و شراب حق بخورم اندران غلو
هله امشب به خانه رو، که دل مست شد گرو
چو شود روز خوش بیا، شنو این را تمام تو
تو بگو باقی غزل، که کند در همه عمل
که تویی عشق و عشق را نبود هیچ کس عدو
تو بگو کاب کوثری، خوش و نوش و معطری
همه را سبز کن طری و ز پژمردگی بشو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۶ - به قرار تو او رسد، که بود بی‌قرار تو
به قرار تو او رسد، که بود بی‌قرار تو
که به گلزار تو رسد، دل خسته به خار تو
گل و سوسن ازان تو، همه گلشن ازان تو
تلفش از خزان تو، طربش از بهار تو
ززمین تا به آسمان، همه گویان و خامشان
چو دل و جان عاشقان، به درون بی‌قرار تو
همه سوداپرست تو، همه عالم به دست تو
نفسی پست و مست تو، نفسی در خمار تو
همه زیر و زبر زتو، همگان بی‌خبر زتو
چه غریب است نظر به تو، چه خوش است انتظار تو
چه کند سرو و باغ را، چو نظر نیست زاغ را
تو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو
منم از کار مانده‌یی، زخریدار مانده‌یی
به فراغت نظرکنان به سوی کار و بار تو
بگذارم زبحر و پل، بگریزم ز جزو و کل
چه کنم من عذار گل؟ که ندارد عذار تو
چه کنم عمر مرده را، تن و جان فسرده را
دو سه روز شمرده را، چو منم در شمار تو
چو دل و چشم و گوش‌ها، زتو نوشند نوش‌ها
همه هر دم شکوفه‌ها شکفد در نثار تو
پس ازین جان که دارمش، به خموشی سپارمش
زکجا خامشم هلد هوس جانسپار تو؟
به خموشی نهان شدن چو شکارم، نتان شدن
که شکار و شکاریان نجهند از شکار تو
همه فربه ز بوی تو، همه لاغر ز هجر تو
همه شادی و گریه‌شان اثر و یادگار تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۷ - قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
خردم راه گم کند ز فراق گران تو
که بود هم نشین تو؟ که بیابد گزین تو؟
که رهد از کمین تو؟ که کشد خود کمان تو؟
رخم از عشق همچو زر، زتو بر من هزار اثر
صنما سوی من نگر، که چنانم به جان تو
چو خلیل اندر آتشم، زتف آتشت خوشم
نه ازانم که سر کشم ز غم بی‌امان تو
بگشا کار مشکلم، تو دلم ده که بی‌دلم
مکن ای دوست منزلم به جز از گلستان تو
که بیاید به کوی تو، صنما جز به بوی تو
سبب جست و جوی تو چه بود؟ گلفشان تو
ملک و مردم و پری، ملک و شاه و لشکری
فلک و مهر و مشتری، خجل از آستان تو
چو تو سیمرغ روح را، بکشانی در ابتلا
چو مگس دوغ درفتد به گه امتحان تو
ز اشارات عالی ات، ز بشارات شافی ات
ملکی گشته هر گدا، به دم ترجمان تو
همه خلقان چو مورکان، به سوی خرمنت دوان
همه عالم نواله‌یی، ز عطاهای خوان تو
به نواله قناعتی نکند جان آن فتی
که طمع دارد از قضا که شود میهمان تو
چه دواها که می‌کند، پی هر رنج گنج تو
چه نواها که می‌دهد، به مکان لامکان تو
طمع تن نوال تو، طمع دل جمال تو
نظر تن به نان تو، هوس دل بنان تو
جهت مصلحت بود، نه بخیلی و مدخلی
به سوی بام آسمان، پنهان نردبان تو
به امینان و نیکوان، بنمودی تو نردبان
که روان است کاروان به سوی آسمان تو
خمش ای دل دگر مگو، دگر اسرار او مجو
که ندانی نهان آن که بداند نهان تو
تو ازین شهره نیشکر، مطلب مغز اندرون
که خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان تو
شه تبریز شمس دین، که به هر لحظه آفرین
برساد از جناب حق به مه خوش قران تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۸ - هله ای طالب سمو، بگداز از غمش چو مو
هله ای طالب سمو، بگداز از غمش چو مو
بگشا راز با همو، که سلام علیکم
تو چرا آب و روغنی، که سلامی نمی‌کنی؟
چه شود گر کفی زنی، که سلام علیکم؟
هله دیوانه لولیا، به عروسی ما بیا
لب چون قند برگشا، که سلام علیکم
شفقت را قرین کنی، کرم و آفرین کنی
سر و ریش این چنین کنی، که سلام علیکم
چو گشاید در سرا، تو مگو هیچ ماجرا
رو ترش کن زدر درآ، که سلام علیکم
چو درآید ترش ترش، تو بدو پیش او خمش
غضبش را بدین بکش، که سلام علیکم
چو خیالیت بست ره، بمکن سوی او نگه
تو روان شو به پیشگه، که سلام علیکم
چو درین کوی نیست کس، نه ز دزدان و نی عسس
تو همین گو، همین و بس، که سلام علیکم
بجه از دام و دانه‌ها، و ازین مات خانه‌ها
بشنو ز آسمان‌ها، که سلام علیکم
شفقت چون فزون کند، به خودت رهنمون کند
زدلت سر برون کند، که سلام علیکم
چو ز صورت برون روی، به مقامات معنوی
تو ز شش سوی بشنوی، که سلام علیکم
چو نگنجی دران گره، مگریز و سپس مجه
چو فقیران سری بنه، که سلام علیکم
اگر از نیک و بد مرا، نکند شه مدد مرا
ز لبش این رسد مرا، که سلام علیکم
تو رها کن فن و هنر، که ندارد کلک خبر
بخوریمش بدین قدر، که سلام علیکم
هله ای یار ماه رو، دل هر عقربی مجو
غزل خویشتن بگو، که سلام علیکم
هله مرحوم امتان، هله ای عشق همتان
بستردیم جرمتان، که سلام علیکم
چو تویی میر زاهدان، قمر و فخر عابدان
شنو اکنون ز شاهدان، که سلام علیکم
زهرتان را شکر کنم، زنگتان را گهر کنم
کارتان همچو زر کنم، که سلام علیکم
تنتان را چو جان کنم، دلتان را جوان کنم
عیبتان را نهان کنم، که سلام علیکم
زعدم بس چریده‌یی، سوی دل بس دویده‌یی
زفلک بس شنیده‌یی، که سلام علیکم
چو امیدت به ما بود، زاغ گیری هما بود
همه عذرت وفا بود، که سلام علیکم
چو گل سرخ در چمن، بفروزد رخ و ذقن
نگرد جانب سمن، که سلام علیکم
چو رسد سبزجامه‌ها، به سوی باغ و نامه‌ها
شنو از صحن بام‌ها، که سلام علیکم
چو بخندد نهال‌ها، ز ریاحین و لاله‌ها
شنو از مرغ ناله‌ها، که سلام علیکم
چو ز مستی زنم دمی، رمد از رشک پرغمی
نبدی این نگفتمی، که سلام علیکم
ز که داری لب و سخن؟ ز شهنشاه امر کن
به همان سوی روی کن، که سلام علیکم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۹ - هله طبل وفا بزن، که بیامد اوان تو
هله طبل وفا بزن، که بیامد اوان تو
می چون ارغوان بده، که شکفت ارغوان تو
بفشاریم شیره از شکرانگور باغ تو
بفشانیم میوه‌ها زدرخت جوان تو
بمران جان و عقل را زسر خوان فضل خود
چه خورد؟ یا چه کم کند؟ مگسی دو ز خوان تو
طمع جمله طامعان، بود از خرمنت جوی
دو ده مختصر بود، دو جهان در جهان تو
همه روز آفتاب اگر زضیا تیغ می‌زند
به کم از ذره می‌شود، زنهیب سنان تو
چو زمین بوس می‌کند، پی تو جان آسمان
به چه پر برپرد زمین به سوی آسمان تو؟
بنشیند شکسته پر، سوی تو می‌کند نظر
که همین جاش می‌رسد مدد ارمغان تو
نگذشته‌‌ست در جهان، نه شب و نی سحرگهان
که دمم آتشین نشد، ز دم پاسبان تو
نه مرا وعده کرده‌یی؟ نه که سوگند خورده‌یی
که به هنگام برشدن برسد نردبان تو؟
چو بدان چشم عبهری به سوی بنده بنگری
بپرد جانش از مکان به سوی لامکان تو
بنوازیش کی حزین، مخور اندوه بعد از این
که خروشید آسمان ز خروش و فغان تو
منم از مادر و پدر به نوازش رحیم تر
جهت پختگی تو برسید امتحان تو
بکنم باغ و جنتی و دوایی ز درد تو
بکنم آسمان تو به ازین از دخان تو
همه گفتیم و اصل را بنگفتیم دلبرا
که همان به که راز تو شنوند از دهان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۷ - به خاک پای تو ای مه، هر آن شبی که بتابی
به خاک پای تو ای مه، هر آن شبی که بتابی
به جای عمر عزیزی، چو عمر ما نشتابی
چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی
مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی
درین منازل گردون، درین طواف همایون
گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی
اگر چه روح جهان است و روح سوی ندارد
ثواب کن، سوی او رو، اگر چه غرق ثوابی
بگو به توست پیامی، اگر چه حاضر جانی
جواب ده به حق آن که بس لطیف جوابی
هزار مهره ربودی، هنوز اول بازی‌ست
هزار پرده دریدی، هنوز زیر نقابی
چه ناله‌هاست نهان و چه زخم‌هاست دلم را
زهی رباب دل من، به دست چون تو ربابی
دلم تو را چو ربابی، تنم تو را چو خرابی
رباب می‌زن و می‌گرد مست گرد خرابی
همه ز جام تو مستند، هر یکی ز شرابی
ز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی؟
کجاست ساحل دریا، دلا، که هر دم غرقی؟
کجاست آتش غیبی، که لحظه لحظه کبابی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۸ - ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
مرا بپرس کجا برد؟ آن طرف که ندانی
بدان رواق رسیدم، که ماه و چرخ ندیدم
بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی
یکی دمیم امان ده، که عقل من به من آید
بگویمت صفت جان، تو گوش دار که جانی
ولیک پیش ترآ خواجه، گوش بر دهنم نه
که گوش دارد دیوار و این سری‌ست نهانی
عنایتی‌ست ز جانان، چنین غریب کرامت
ز راه گوش درآید، چراغ‌های عیانی
رفیق خضر خرد شو، به سوی چشمهٔ حیوان
که تا چو چشمهٔ خورشید، روز نورفشانی
چنان که گشت زلیخا، جوان به همت یوسف
جهان کهنه بیابد ازین ستاره جوانی
فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک را
سهیل جان، چو برآید ز سوی رکن یمانی
دمی قراضهٔ دین را بگیر و زیر زبان نه
که تا به نقد ببینی، که در درونه چه کانی
فتاده‌‌‌‌یی به دهان‌ها،‌ همی‌گزندت مردم
لطیف و پخته چو نانی، بدان همیشه چنانی
چو ذره پای بکوبی، چو نور دست تو گیرد
ز سردی است و ز تری که همچو ریگ گرانی
چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگوید
که چون قرین تو گشتم، تو صاحب دو قرانی
تو بز نه‌یی، که برآیی چراغپایه به بازی
که پیش گلهٔ شیران چو نره شیرشبانی
چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان
حواس پنج نماز است و دل چو سبع مثانی
همی‌رسد ز سماوات، هر صبوح ندایی
که ره بری به نشانی، چو گرد ره بنشانی
سپس مکش چو مخنث، عنان عزم، که پیشت
دو لشکر است که در وی تو پیش رو چو سنانی
شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان را
چرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی؟
بگیر طبلهٔ شکر، بخور به طبل، که نوشت
مکوب طبل فسانه، چرا حریف زبانی؟
ز شمس، مفخر تبریز، آفتاب پرستی
که اوست شمس معارف، رئیس شمس مکانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۹ - هزار جان مقدس، هزار گوهر کانی
هزار جان مقدس، هزار گوهر کانی
فدای جاه و جمالت، که روح بخش جهانی
چه روح‌ها که فزایی، چه حلقه‌ها که ربایی
چو ماه غیب نمایی، ز پرده‌های نهانی
چو در غزا تو بتازی، ز بحر گرد برآری
هزار بحر بجوشد، چو قطره‌‌‌‌یی بچکانی
تویی ز کون گزیده، تویی گشایش دیده
به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی
کژی که هست جهان را، چو تیر راست کن آن را
بکش کمان زمان را، که سخت سخته کمانی
نه چرخ زهر چشاند، نه ترس و خوف بماند
چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی
به چرخ سینه برآیی، هزار ماه نمایی
یکی بدان که تو اینی، یکی بدان که تو آنی
تو راست چرخ چو چاکر، تو مه نباشی و اختر
هزار ماه منور ز آستین بفشانی
تو شمس، مفخر تبریز، به خواجگی چو نشینی
صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۴۰ - چه آفتاب جمالی، که از مجره گشادی
چه آفتاب جمالی، که از مجره گشادی
درون روزن عالم، چو روز بخت فتادی
هزار سوسن نادر، ز روی گل بشکفتی
هزار رسم دل افزا، بدان چمن بنهادی
هزار اطلس کحلی، بنفشه وار دریدی
که پر و بال مریدی و جان جان مرادی
دران زمان که به خوبی، کلاه عقل ربایی
نه عقل پرهٔ کاه است و تو به لطف چو بادی؟
چه عقل دارد آن گل، که پیش باد ستیزد
نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی؟
میی که کف تو بخشد، دو صد خمار به ارزد
چگونه گیج نگردد، سر وجود ز شادی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۴۱ - اگر مرا تو ندانی، بپرس از شب تاری
اگر مرا تو ندانی، بپرس از شب تاری
شب است محرم عاشق، گواه ناله و زاری
چه جای شب، که هزاران نشانه دارد عاشق؟
کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری
چو ابر ساعت گریه، چو کوه وقت تحمل
چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری
ولیک این همه محنت، به گرد باغ چو خاری
درون باغ گلستان و یار و چشمهٔ جاری
چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی
زبان شکر گزاری، سجود شکر بیاری
که شکر و حمد خدا را، که برد جور خزان را
شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری
هزار شاخ برهنه، قرین حلهٔ گل شد
هزار خار مغیلان، رهیده گشت ز خاری
حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل؟
چو جوله است نداند طریق جنگ و سواری
برادر و پدر و مادر تو عشاقند
که جمله یک شده‌اند و سرشته‌اند ز یاری
نمک شود چو درافتد، هزار تن به نمکدان
دوی نماند در تن، چه مرغزی، چه بخاری
مکش عنان سخن را، به کودنی ملولان
تو تشنگان فلک بین، به وقت حرف گزاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۴۲ - چو مهر عشق سلیمان، به هر دو کون تو داری
چو مهر عشق سلیمان، به هر دو کون تو داری
مکش تو دامن خود را، که شرط نیست به یاری
نه بند گردد بندی، نه دل پذیرد پندی
چو تنگ شکرقندی، توام درون کناری
طراوت سمنی تو، چه رونق چمنی تو
مگر تو عین منی تو، مگر تو آینه واری
چه نور پنج و ششی تو، که آفت حبشی تو
چو خوان عشق کشی تو، ز سنگ آب برآری
چه کیمیای زری تو، چه رونق قمری تو
چو دل ز سینه بری تو، هزار سینه بیاری
ز خلق جمله گسستم، که عشق دوست بسستم
چو در فنا بنشستم، مرا چه کار به زاری؟
بسوخت عشق تو خرمن، نه جان بماند، نه این تن
جوی نیابی تو از من، اگر هزار فشاری
برون ز دور زمانی، مثال گوهر کانی
نشسته ایم چو جانی، اگر کشی و بداری
ز جام شربت شافی، شدم به عشق تو لافی
بیامدم زر صافی، اگر تو کورهٔ ناری
کف از بهشت بشوید، چو باغ عشق تو گوید
کزو جواهر روید، اگر چه سنگ بکاری
دلی که عشق نوازد، درین جهان بنسازد
ازان که می‌نگذارد که یک زمانش بخاری
تو شمس خسرو تبریز، شراب باقی برریز
براق عشق بکن تیز، که بس لطیف سواری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۴۳ - ز حد چون بگذشتی، بیا بگوی که چونی
ز حد چون بگذشتی، بیا بگوی که چونی
ز عشق جیب دریدی، در ابتدای جنونی
شکست کشتی صبرم، هزار بار ز موجت
سری برآر ز موجی، که موج قلزم خونی
که خون بهینه شراب است، جگر بهینه کباب است
همین دوام تو فزون کن، که از فزونه فزونی
چو از الست تو مستم، چو در فنای تو هستم
چو مهر عشق شکستم، چه غم خورم ز حرونی
برون بسیت بجستم، درون بدیدم و رستم
چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی
دلی ز من بربودی، که دل نبود و تو بودی
چه آتشی و چه دودی؟ چه جادویی؟ چه فسونی؟
نمای چهرهٔ زیبا، تو شمس مفخر تبریز
که نقش‌ها تو نمایی، ز روح آینه گویی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۴۴ - گهی به سینه درآیی، گهی ز روح برآیی
گهی به سینه درآیی، گهی ز روح برآیی
گهی به هجر گرایی، چه آفتی، چه بلایی
گهی جمال بتانی، گهی ز بت شکنانی
گهی نه این و نه آنی‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
بشر به پای دویده، ملک به پر بپریده
به غیر عجز ندیده‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
چو پر و پاش نماند، چو او ز هر دو بماند
تو را به فقر بداند‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
مثال لذت مستی، میان چشم نشستی
طریق فهم ببستی‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
دران دلی که گزیدی، خیال وار دویدی
بگفتی و بشنیدی‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
چه دولتی و چه سودی، چه آتشی و چه دودی
چه مجمری و چه عودی‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
غم تو دامن جانی، کشید جانب کانی
به سوی گنج نهانی‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
چه سوی گنج کشیدش، ز جمله خلق بریدش
دگر کسی بندیدش‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
چه راحتی و چه روحی، چه کشتی‌‌‌‌یی و چه نوحی
چه نعمتی، چه فتوحی‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
بگفتمت چه کس است این، بگفتی‌ام هوس است این
خمش، خمش که بس است این‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
هوس چه باشد ای جان؟ مرا مخند و مرنجان
رهم نما و بگنجان‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
تو عشق جمله جهانی، ولی ز جمله نهانی
نهان و عین چو جانی‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
مرا چو دیگ بجوشی، مگو خمش، چه خروشی؟
چه جای صبر و خموشی‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
بجوش دیگ دلم را، بسوز آب و گلم را
بدر خط و سجلم را‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
بسوز تا که برویم، حدیث سوز بگویم
به عود ماند خویم‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
دگر مگوی پیامش، رسید نوبت جامش
ز جام ساز ختامش‌‌‌‌، چه آفتی، چه بلایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۴۵ - من آن نیم که تو دیدی، چو بینی‌ام نشناسی
من آن نیم که تو دیدی، چو بینی‌ام نشناسی
تو جز خیال نبینی، که مست خواب و نعاسی
مرا بپرس که چونی، درین کمی و فزونی
چگونه باشد یوسف، به دست کور نخاسی؟
به چشم عشق توان دید، روی یوسف جان را
تو چشم عشق نداری، تو مرد وهم و قیاسی
بهای نعمت دیده، سپاس و شکر خدا دان
مرم چو قلب ز کوره، که کان شکر و سپاسی
وگر ز کوره بترسی، یقین خیال پرستی
بت خیال تراشی، وزان خیال هراسی
بت خیال تو سازی، به پیش بت به نمازی
چو گبر اسیر بتانی، چو زن حریف نفاسی
خیال فرع تو باشد، که فرع فرع تو را شد
تو مه نه‌یی، تو غباری، تو زر نه‌یی، تو نحاسی
به جان جملهٔ مردان، اگر چه جمله یکی‌اند
که زیر چرخهٔ گردون تنا، چو گاو خراسی
وگر ز چنبر گردون، برون کشی سر و گردن
ز خرگله برهیدی، فرشته‌‌‌‌یی و ز ناسی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۹ - صنما، خرگه توام، که بسازی و برکنی
صنما، خرگه توام، که بسازی و برکنی
قلمی‌ام به دست تو، که تراشی و بشکنی
منم آن شقهٔ علم، که گهم سرنگون کنی
و گهی بر فراز کوه برآری و بر زنی
منم آن ذرهٔ هوا، که درین نور روزنم
سوی روزن ازان روم، که تو بالای روزنی
هله ذره مگو مرا، چو جهان گیر خود مرا
دو جهان‌ بی‌تو آفتاب، کجا یافت روشنی؟
همگی پوستم هله، تو مرا مغز نغز گیر
همه خشکند مغزها، چو نبخشی تو روغنی
اگرم شاه و‌ بی‌توام، چه دروغ است ما و من
وگرم خاک و با توام، چه لطیف است آن منی
به تو نالم، تو گویی‌ام که تو را دور کرده‌ام
که ببینم درین هوا، که تو ذره چه می‌کنی؟
به یکی ذره آفتاب، چرا مشورت کند
تو بکش، هم تو زنده کن، بکن ای دوست کردنی
تو چه می داده‌یی به دل، که چپ و راست می‌فتد
و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۰ - صنما، بر همه جهان، تو چو خورشید سروری
صنما، بر همه جهان، تو چو خورشید سروری
قمرا، می‌رسد تو را که به خورشید ننگری
همه عالم چو جان شود، همگی گلستان شود
شکم خاک کان شود، چو تو بر خاک بگذری
تن من همچو رشته شد، به دلم مهر کشته شد
چو به سر این نبشته شد، نبود کار سرسری
چو سحر پرده می‌درد، تو پس پرده می‌روی
چو به شب پرده می‌کشد، تو به شب پرده می‌دری
صنما، خاک پای خود، تو مرا سرمه وام ده
که نظر در تو خیره شد، که تو خورشید منظری
رخ خوبان این جهان، همه ابر است و تو مهی
سر شاهان این جهان، همه پایست و تو سری
چو درآمد خیال تو، مه نو تیره شد، بگفت
چه عجب گر تو روشنی، که ازو آب می‌خوری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۰۳ - طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
لست انسیٰ احبتی، والجفا لیس مذهبی
سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی
سخنی گو، خمش مکن، که به غایت شکر لبی
ما تسلیت عنکم، ما نسینا حقوقکم
نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی
جان سوار است و فارسی، خر تن زیر ران او
زشت باشد که زیر خر، کند این روح مرکبی
فتح الله عیننا، جمع الله بیننا
خفرات آتیننا، بجمال و غبغب
هله زین نیز درگذر، بده آن جام معتبر
که دل و جان ز جام او، برهد زین مذبذبی
املاالکاس لا تقل لندا ماک اصبروا
نفدالصبر و التقیٰ یا حبیبی و صاحبی
زمن از تو دونده شد، فلکت نیز بنده شد
دو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی
حیث ما حاول الثریٰ، فمه جانب السما
حیث ما حل خاطری، انت قصدی و مطلبی
دل به اسباب این جهان، به امید تو می‌رود
که تو اسباب را همه، به ید خود مسببی
ز تو مشغول می‌شود، به سبب‌‌ها ضمیرها
خبرش نی ز قرب تو، که تو از قرب اقربی
املا الکاس صاحبی، من دنان ابن راهب
یا کریما مکرما تتجمل و تطرب
هله خامش مگو صلا، تو که داری بخور هلا
و درین ظل دولتی، ز چه رو در تقلبی؟
سکرالقوم فاسکتوا، طرب الروح فانصتوا
وصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب
سعدی : غزلیات
غزل ۳۳ - کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت
شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی
فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت
بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا
روم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادت
مرا هرآینه روزی تمام کشته ببینی
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت
اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند
زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت
سعدی : غزلیات
غزل ۱۵۲ - بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
ملامت من مسکین کسی کند که نداند
که عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت
ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده
که چشم سعی ضعیف است بی چراغ هدایت
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
فراق روی تو چندین بس است حد جنایت
به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت
به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی
به هیچ سورتی اندر نباشد این همه آیت
کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
هنوز وصف جمالت نمی‌رسد به نهایت
فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد
که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت
سعدی : غزلیات
غزل ۲۸۱ - امیدوار چنانم که کار بسته برآید
امیدوار چنانم که کار بسته برآید
وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید
من از تو سیر نگردم و گر ترش کنی ابرو
جواب تلخ ز شیرین مقابل شکر آید
به رغم دشمنم ای دوست سایه‌ای به سر آور
که موش کور نخواهد که آفتاب برآید
گلم ز دست به دربرد روزگار مخالف
امید هست که خارم ز پای هم به درآید
گرم حیات بماند نماند این غم و حسرت
و گر نمیرد بلبل درخت گل به بر آید
ز بس که در نظر آمد خیال روی تو ما را
چنان شدم که به جهدم خیال در نظر آید
هزار قرعه به نامت زدیم و بازنگشتی
ندانم آیت رحمت به طالع که برآید
ضرورتست که روزی به کوه رفته ز دستت
چنان بگرید سعدی که آب تا کمر آید