تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۹۲ - زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی’
زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور
زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا
زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال
زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی’
چو جان سلسله‌ها را بدرد به حرونی
چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا
علم‌های الهی ز پس کوه برآمد
چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا
چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را
بزن گردن آن را که بگوید که تسلا
چو بی‌واسطه جبار بپرورد جهان را
چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا
گر اجزای زمینی وگر روح امینی
چو آن حال ببینی بگو جل جلالا
گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد
دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا
فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش
تویی باده‌ی مدهوش یکی لحظه بپالا
تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصار
بپالا و بیفشار ولی دست میالا
خمش باش خمش باش درین مجمع اوباش
مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا
مولوی : غزلیات
غزل ۹۳ - میندیش، میندیش، که اندیشه گری‌ها
میندیش، میندیش، که اندیشه گری‌ها
چو نفطند بسوزند، ز هر بیخ تری‌ها
خرف باش خرف باش، ز مستی و ز حیرت
که تا جمله نیستان، نماید شکری‌ها
جنون است شجاعت، میندیش و درانداز
چو شیران و چو مردان، گذر کن ز غری‌ها
که اندیشه چو دام است، بر ایثار حرام است
چرا باید حیلت پی لقمه بری‌ها
ره لقمه چو بستی، ز هر حیله برستی
وگر حرص بنالد، بگیریم کری‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۹۴ - زهی عشق، زهی عشق، که ما راست خدایا
زهی عشق، زهی عشق، که ما راست خدایا
چه نغزاست و چه خوب است، چه زیباست خدایا
از آن آب حیات است، که ما چرخ زنانیم
نه از کف و نه از نای، نه دف‌هاست خدایا
یقین گشت که آن شاه، درین عرس نهان است
که اسباب شکرریز، مهیاست خدایا
به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش
چه مغزاست و چه نغزاست، چه بیناست خدایا
تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی
ز توست آن که دمیدی نه ز سرناست خدایا
نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو
که شب و روز درین ناله و غوغاست خدایا
نی بیچاره چه داند، که ره پرده چه باشد
دم نایی‌ست که بیننده و داناست خدایا
که در باغ و گلستان، ز کر و فر مستان
چه نور است و چه شور است، چه سوداست خدایا
ز تیه خوش موسی’ و ز مایدهٔ عیسی’
چه لوت است و چه قوت است و چه حلواست خدایا
ازین لوت و ازین قوت، چه مستیم و چه مبهوت
که از دخل زمین نیست، زبالاست خدایا
ز عکس رخ آن یار، درین گلشن و گلزار
به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا
چو سیلیم و چو جوییم، همه سوی تو پوییم
که منزلگه هر سیل، به دریاست خدایا
بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک
مگر هر در دریای تو گویاست خدایا
خمش ای دل که تو مستی، مبادا بجهانی
نگهش دار ز آفت، که برجاست خدایا
ز شمس الحق تبریز، دل و جان و دو دیده
سراسیمه و آشفته سوداست خدایا
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵ - زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزاست و چه خوب است چه زیباست خدایا
چه گرمیم چه گرمیم ازین عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
زهی ماه زهی ماه زهی باده‌ی همراه
که جان را و جهان را بیاراست خدایا
زهی شور زهی شور که انگیخته عالم
زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا
فروریخت فروریخت شهنشاه سواران
زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا
فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا
ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدایا
نه دامی‌ست نه زنجیر همه بسته چراییم؟
چه بند است چه زنجیر که برپاست خدایا
چه نقشی‌ست چه نقشی‌ست درین تابه‌ی دل‌ها
غریب است غریب است ز بالاست خدایا
خموشید خموشید که تا فاش نگردید
که اغیار گرفته‌ست چپ و راست خدایا
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶ - لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
تا از لب دلدار شود مست و شکرخا
تا از لب تو بوی لب غیر نیاید
تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا
آن لب که بود کون خری بوسه گه او
کی یابد آن لب، شکربوس مسیحا
می‌دان که حدث باشد جز نور قدیمی
بر مزبله پرحدث آن گاه تماشا
آن گه که فنا شد، حدث اندر دل پالیز
رست از حدثی و شود او چاشنی افزا
تا تو حدثی، لذت تقدیس چه دانی؟
رو از حدثی سوی تبارک وتعالی’
زان دست مسیح آمد داروی جهانی
کو دست نگه داشت ز هر کاسهٔ سکبا
از نعمت فرعون چه موسی’ کف و لب شست
دریای کرم داد مر او را ید بیضا
خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی
پرگوهر و روتلخ همی‌باش چو دریا
هین چشم فروبند، که آن چشم غیور است
هین معده تهی دار، که لوتی‌ست مهیا
سگ سیر شود، هیچ شکاری بنگیرد
کز آتش جوع است تک و گام تقاضا
کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک؟
کو صوفی چالاک، که آید سوی حلوا؟
بنمای ازین حرف تصاویر حقایق
یا من قسم القهوه و الکاس علینا
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷ - رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
خود فاش بگو، یوسف زرین کمری را
در شهر که دیده‌ست چنین شهره بتی را؟
در بر که کشیده‌ست سهیل و قمری را؟
بنشاند به ملکت ملکی بندهٔ بد را
بخرید به گوهر کرمش بی‌گهری را
خضر خضران‌ست و از هیچ عجب نیست
کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را
از بهر زبردستی و دولت دهی آمد
نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را
شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی
مه بوسه دهد هر شب انجم شمری را
آثار رساند دل و جان را به موثر
حمال دل و جان کند آن شه اثری را
اکسیر خدایی‌ست بدان آمد کین جا
هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
جان‌های چو عیسی به سوی چرخ برانند
غم نیست اگر ره نبود لاشه خری را
هر چیز گمان بردم در عالم و این نی
کین جاه و جلال است خدایی نظری را
سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید
تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
ما عقل نداریم یکی ذره وگر نی
کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را؟
بی‌عقل چو سایه پی‌ات ای دوست دوانیم
کان روی چو خورشید تو نبود دگری را
خورشید همه روز بدان تیغ گزارد
تا زخم زند هر طرفی بی‌سپری را
بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی را
در خانه کشد روح چنان رهگذری را
در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی را
رخ زر زند از بهر چنین سیم بری را
رو صاحب آن چشم شو ای خواجه، چو ابرو
کو راست کند چشم کژ کژنگری را
ای پاک دلان با جز او عشق مبازید
نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
خاموش که او خود بکشد عاشق خود را
تا چند کشی دامن هر بی‌هنری را
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸ - ای از نظرت مست شده اسم و مسما
ای از نظرت مست شده اسم و مسما
ای یوسف جان گشته ز لب‌هات شکرخا
ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت
هین وقت لطیف است، از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم
ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایهٔ جان‌هایی و هم جوی می و شیر
هم جنت فردوسی و هم سدرهٔ خضرا
جز این بنگوییم، وگر نیز بگوییم
گویید خسیسان که محال است و علالا
خواهی که بگویم، بده آن جام صبوحی
تا چرخ به رقص آید و صد زهرهٔ زهرا
هرجا ترشی باشد اندر غم دنیی
می‌غرد و می‌برد از آن جای دل ما
برخیز بخیلا نه در خانه فروبند
کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد، وین روی چه روی است؟
این نور خدایی‌ست، تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیده‌ست
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیف است
گر صادق و جد است وگر عشوه تیبا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰ - افدی قمرا لاح علینا و تلالا
افدی قمرا لاح علینا و تلالا
ما احسنه رب تبارک و تعالیٰ
قد حل بروحی فتضاعفت حیاة
و الیوم نأیٰ عنی عزا و جلالا
ادعوه سرارا و انادیه جهارا
ان ابدلنی الصبوة طیفا و خیالا
لو قطعنی دهری لا زلت انادی
کی تخترق الحجب و یروین وصالا
لا مل من العشق و لو مر قرون
حاشاه ملالا بی حاشای ملالا
العاشق حوت و هوی العشق کبحر
هل مل اذا ما سکن الحوت زلالا؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۹ - بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید، که خوش تیغ کشیده‌ست
بر آن زشت بخندید، که او ناز نماید
بر آن یار بگریید، که از یار بریده‌ست
همه شهر بشورید، چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار، ز زنجیر رهیده‌ست
چه روزست و چه روزست، چنین روز قیامت؟
مگر نامه اعمال، ز آفاق پریده‌ست
بکوبید دهل‌ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقلست، که جان نیز رمیده‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۰ - بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
سرمست همی‌گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم، از نرگس مخمور مرا دید
بگریختم، از خانه خمار مرا یافت
بگریختنم چیست؟ کزو جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست؟ چو صد بار مرا یافت
گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد؟
آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت
ای مژده، که آن غمزه غماز مرا جست
وی بخت، که آن طره طرار مرا یافت
دستار ربود از سر مستان به گروگان
دستار به رو، گوشه دستار مرا یافت
من از کف پا خار همی‌کردم بیرون
آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت
از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند
وان بلبل وان نادره‌تکرار مرا یافت
من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله
امروز مه اندر بن انبار مرا یافت
از خون من آثار به هر راه چکیده‌ست
اندر پی من بود، به آثار مرا یافت
چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان
آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت
آن کس که به گردون رود و گیرد آهو
با صبر و تانی و به هنجار مرا یافت
در کام من این شست و من اندر تک دریا
صاید به سررشته جرار مرا یافت
جامی که برد از دلم آزار به من داد
آن لحظه که آن یار کم‌آزار مرا یافت
این جان گران جان سبکی یافت و بپرید
کان رطل گران‌سنگ سبکسار مرا یافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۱ - زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم، بر سر دیوانه قلم نیست
از دور ببینی تو مرا شخص رونده
آن شخص خیال است، ولی غیر عدم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جان است
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست
من بی‌من و تو بی‌تو درآییم درین جو
زیرا که درین خشک به جز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد
کو آب حیات است و به جز لطف و کرم نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۲ - این خانه که پیوسته درو بانگ چغانه‌ست
این خانه که پیوسته درو بانگ چغانه‌ست
از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه‌ست؟
این صورت بت چیست، اگر خانه کعبه‌ست؟
وین نور خدا چیست، اگر دیر مغانه‌ست
گنجی‌ست درین خانه که در کون نگنجد
این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه‌ست
بر خانه منه دست که این خانه طلسم ست
با خواجه مگویید، که او مست شبانه‌ست
خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک‌ست
بانگ در این خانه همه بیت و ترانه‌ست
فی الجمله هر آن کس که درین خانه رهی یافت
سلطان زمین است و سلیمان زمانه‌ست
ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن
کندر رخ خوب تو، ز اقبال نشانه‌ست
سوگند به جان تو که جز دیدن رویت
گر ملک زمین است، فسون است و فسانه‌ست
حیران شده بستان، که چه برگ و چه شکوفه‌ست؟
واله شده مرغان که چه دام است و چه دانه‌ست؟
این خواجه چرخ است که چون زهره و ماه است
وین خانه عشق است که بی‌حد و کرانه‌ست
چون آینه جان نقش تو در دل بگرفته‌ست
دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه‌ست
در حضرت یوسف که زنان دست بریدند
ای جان تو به من آی، که جان آن میانه‌ست
مستند همه خانه، کسی را خبری نیست
از هر که درآید که فلان است و فلانه‌ست
شوم است، بر استانه مشین خانه درآ زود
تاریک کند آن که ورا جاش ستانه‌ست
مستان خدا گر چه هزارند، یکی‌اند
مستان هوا جمله دوگانه‌ست و سه‌گانه‌ست
در بیشه شیران رو وز زخم میندیش
کاندیشه ترسیدن اشکال زنانه‌ست
کان جا نبود زخم، همه رحمت و مهر است
لیکن پس در وهم تو ماننده فانه‌ست
در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل
درکش تو زبان را، که زبان تو زبانه‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۳ - اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
تو ابر دروکش که به جز خصم قمر نیست
ای خشک درختی که در آن باغ نرسته‌ست
وی خوارعزیزی که درین ظل شجر نیست
بسکل ز جز این عشق، اگر در یتیمی
زیرا که جزین عشق تو را خویش و پدر نیست
در مذهب عشاق به بیماری مرگ است
هر جان که به هر روز ازین رنج بتر نیست
در صورت هر کس که ازان رنگ بدیدی
می‌دان تو به تحقیق، که از جنس بشر نیست
هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق
تنگش تو به بر گیر، که جز تنگ شکر نیست
شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت
منگر به چپ و راست، که امکان حذر نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۴ - از اول امروز حریفان خرابات
از اول امروز حریفان خرابات
مهمان تواند، ای شه و سلطان خرابات
امروز چه روز است؟ بگو روز سعادت
این قبله دل کیست؟ بگو جان خرابات
هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست
کو مست خراب است به فرمان خرابات
صد زهره ز اسرار به آواز درآمد
کز ابر برآ ای مه تابان خرابات
ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم
چون زنده شدیم از بت خندان خرابات
بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان مست
کین رخت گرو کن، بر دربان خرابات
هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل
او کافر خویش است و مسلمان خرابات
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۶ - بمیرید بمیرید درین عشق بمیرید
بمیرید بمیرید درین عشق بمیرید
درین عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کزین خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفرهٔ زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ است
هم از زندگی است این که ز خاموش نفیرید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۷ - برانید برانید که تا باز نمانید
برانید برانید که تا باز نمانید
بدانید بدانید که در عین عیانید
بتازید بتازید که چالاک سوارید
بنازید بنازید که خوبان جهانید
چه دارید چه دارید که آن یار ندارد؟
بیارید بیارید درین گوش بخوانید
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد؟
بگویید بگویید اگر مست شبانید
شرابی‌ست شرابی‌ست خدا را پنهانی
که دنیا و شما نیز ز یک جرعهٔ آنید
دوم بار دوم بار چو یک جرعه بریزد
ز دنیا و ز عقبی و ز خود فرد بمانید
گشاده‌ست گشاده‌ست سر خابیه امروز
کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید
صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح
سبک روح کند راح اگر سست و گرانید
رسیدند رسیدند رسولان نهانی
درآرید درآرید برونشان منشانید
دریغا و دریغا که درین خانه نگنجند
که ایشان همه کانند و شما بند مکانید
مبادا و مبادا که سر خویش بگیرید
که ایشان همه جانند و شما سخرهٔ نانید
بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن
نه نان بود که تن گشت اگر آدمیانید
زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمان است
در آن دست و در آن شست و شما تیر و کمانید
سماعی‌ست سماعی‌ست از آن سوی که سو نیست
عروسی همه آن جاست شما طبل زنانید
خموشید خموشید خموشانه بنوشید
بپوشید بپوشید شما گنج نهانید
به دیدار نهانید به آثار عیانید
پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید
چو عقلید و چو عقلید هزاران و یکی چیز
پراکنده به هر خانه چو خورشید روانید
درین بحر درین بحر همه چیز بگنجد
مترسید مترسید گریبان مدرانید
دهان بست دهان بست ازین شرح دل من
که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۸ - ملولان همه رفتند در خانه ببندید
ملولان همه رفتند در خانه ببندید
بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید
به معراج برآیید چو از آل رسولید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید
چو او ماه شکافید شما ابر چرایید؟
چو او چست و ظریف است شما چون هلپندید؟
ملولان به چه رفتید که مردانه درین راه
چو فرهاد و چو شداد دمی کوه نکندید
چو مه روی نباشید ز مه روی متابید
چو رنجور نباشید سر خویش مبندید
چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیاید
مدانید که چونید مدانید که چندید
چو آن چشمه بدیدیت چرا آب نگشتید؟
چو آن خویش بدیدیت چرا خویش پسندید؟
چو در کان نباتید ترش روی چرایید؟
چو در آب حیاتید چرا خشک و نژندید؟
چنین برمستیزید ز دولت مگریزید
چه امکان گریز است که در دام کمندید
گرفتار کمندید کزو هیچ امان نیست
مپیچید مپیچید بر استیزه مرندید
چو پروانهٔ جانباز بسایید برین شمع
چه موقوف رفیقید چه وابستهٔ بندید
ازین شمع بسوزید دل و جان بفروزید
تن تازه بپوشید چو این کهنه فکندید
ز روباه چه ترسید شما شیر نژادید؟
خر لنگ چرایید چو از پشت سمندید؟
همان یار بیاید در دولت بگشاید
که آن یار کلید است شما جمله کلندید
خموشید که گفتار فرو خورد شما را
خریدار چو طوطی‌ست شما شکر و قندید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۹ - آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
امسال درین خرقهٔ زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی
آن است که امسال عرب وار برآمد
آن یار همان است اگر جامه دگر شد
آن جامه به در کرد و دگربار برآمد
آن باده همان است اگر شیشه بدل شد
بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
ای قوم گمان برده که آن مشعله‌ها مرد
آن مشعله زین روزن اسرار برآمد
این نیست تناسخ سخن وحدت محض است
کز جوشش آن قلزم زخار برآمد
یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست
کادم ز تک صلصل فخار برآمد
رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید
امروز درین لشکر جرار برآمد
گر شمس فرو شد به غروب او نه فنا شد
از برج دگر آن مه انوار برآمد
گفتار رها کن بنگر آینهٔ عین
کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد
شمس الحق تبریز رسیده‌ست مگویید
کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۰ - تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
زان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند
از حال گدا نیست عجب گر شود او پست
تیغ غم تو از سر صد شاه سر افکند
روزی پسر ادهم اندر پی آهو
مانند فلک مرکب شبدیز بر افکند
دادیش یکی شربت کز لذت و بویش
مستیش به سر برشد و از اسپ در افکند
گفتند همه کس به سر کوی تحیر
مسکین پسر ادهم تاج و کمر افکند
از نام تو بود آن که سلیمان به یکی مرغ
در ملکت بلقیس شکوه و ظفر افکند
از یاد تو بود آن که محمد به اشارت
غوغای دو نیمه شدن اندر قمر افکند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۱ - در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصهٔ خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمهٔ حیوان که از آن حسن بجوشید
بس باده کزان نادره در چشم و سر افتاد
مه با سپر و تیغ شبی حملهٔ او دید
بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد
ما بندهٔ آن شب که به لشکرگه وصلش
در غارت شکر همه ما را حشر افتاد
خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت
بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد
گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت؟
گفتیم که زان نور به ما این نظر افتاد