تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۹ - ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده
صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب
تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی
کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت
و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی
ساقی بیار آبی از چشمه ی خرابات
تا خرقه‌ها بشوییم از عجب خانقاهی
عمریست پادشاها کز می تهیست جامم
اینک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی
گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد
یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی
حافظ چو پادشاهت گه گاه می‌برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۵ - از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
هر ذره خاک ما را آورد در علالا
سینه شکاف گشته، دل عشق باف گشته
چون شیشه صاف گشته، از جام حق تعالی
اشکوفه‌ها شکفته، وز چشم بد نهفته
غیرت مرا بگفته می خور، دهان میالا
ای جان چو رو نمودی، جان و دلم ربودی
چون مشتری تو بودی، قیمت گرفت کالا
ابرت نبات بارد، جورت حیات آرد
درد تو خوش گوارد، تو درد را مپالا
ای عشق با تواستم، وز بادهٔ تو مستم
وز تو بلند و پستم، وقت دنا تدلی
ماهت چگونه خوانم؟ مه رنج دق دارد
سروت اگر بخوانم، آن راست است الا
سرو احتراق دارد، مه هم محاق دارد
جز اصل اصل جان‌ها، اصلی ندارد اصلا
خورشید را کسوفی، مه را بود خسوفی
گر تو خلیل وقتی، این هر دو را بگو لا
گویند جمله یاران، باطل شدند و مردند
باطل نگردد آن کو، بر حق کند تولا
این خنده‌های خلقان، برقی‌ست دم بریده
جز خنده‌یی که باشد در جان، ز رب اعلی
آب حیات حق است، وان کو گریخت در حق
هم روح شد غلامش، هم روح قدس لالا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۶ - ای میرآب بگشا آن چشمهٔ روان را
ای میرآب بگشا آن چشمهٔ روان را
تا چشم‌ها گشاید، زاشکوفه بوستان را
آب حیات لطفت، در ظلمت دو چشم است
زان مردمک چو دریا کرده‌ست دیدگان را
هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند
کندر شکم ز لطفت، رقص است کودکان را
اندر شکم چه باشد، وندر عدم چه باشد؟
کندر لحد ز نورت، رقص است استخوان را
بر پرده‌های دنیا، بسیار رقص کردیم
چابک شوید یاران، مر رقص آن جهان را
جان‌ها چو می‌برقصد، با کندهای قالب
خاصه چو بسکلاند این کندهٔ گران را
پس زاول ولادت، بودیم پای کوبان
در ظلمت رحم‌ها، از بهر شکر جان را
پس جمله صوفیانیم، از خانقه رسیده
رقصان و شکرگویان، این لوت رایگان را
این لوت را اگر جان، بدهیم رایگان است
خود چیست جان صوفی، این گنج شایگان را؟
چون خوان این جهان را، سرپوش آسمان است
از خوان حق چه گویم، زهره بود زبان را؟
ما صوفیان راهیم، ما طبل خوار شاهیم
پاینده دار یا رب، این کاسه را و خوان را
در کاسه‌های شاهان، جز کاسه شست ما نی
هر خام درنیابد این کاسه را و نان را
از کاسه‌های نعمت، تا کاسهٔ ملوث
پیش مگس چه فرق است، آن ننگ میزبان را؟
وان کس که کس بود او، ناخورده و چشیده
گه می‌گزد زبان را، گه می‌زند دهان را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۷ - از سینه پاک کردم، افکار فلسفی را
از سینه پاک کردم، افکار فلسفی را
در دیده جای کردم، اشکال یوسفی را
نادر جمال باید کندر زبان نیاید
تا سجده راست آید، مر آدم صفی را
طوری چگونه طوری، نوری چگونه نوری
هر لحظه نور بخشد، صد شمع منطفی را
خورشید چون برآید، هر ذره رو نماید
نوری دگر بباید، ذرات مختفی را
اصل وجودها او، دریای جودها او
چون صید می‌کند او، اشیاء منتفی را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸ - این جا کسی‌ست پنهان، خود را مگیر تنها
این جا کسی‌ست پنهان، خود را مگیر تنها
بس تیز گوش دارد، مگشا به بد زبان را
بر چشمهٔ ضمیرت، کرد آن پری وثاقی
هر صورت خیالت، از وی شده‌ست پیدا
هر جا که چشمه باشد، باشد مقام پریان
با احتیاط باید، بودن تو را در آن جا
این پنج چشمهٔ حس، تا بر تنت روان است
زاشراق آن پری دان، گه بسته گاه مجری
وان پنج حس باطن، چون وهم و چون تصور
هم پنج چشمه می‌دان، پویان به سوی مرعی
هر چشمه را دو مشرف، پنجاه میرآبند
صورت به تو نمایند، اندر زمان اخلا
زخمت رسد ز پریان، گر با ادب نباشی
کاین گونه شهره پریان، تندند و بی‌محابا
تقدیر می‌فریبد تدبیر را که برجه
مکرش گلیم برده، از صد هزار چون ما
مرغان در قفس بین، در شست ماهیان بین
دل‌های نوحه گر بین، زان مکرساز دانا
دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت
تا نفکند ز چشمت، آن شهریار بینا
مانده‌ست چند بیتی، این چشمه گشت غایر
برجوشد آن ز چشمه، چون برجهیم فردا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۹ - آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر به رقص آ
آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد، مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور، مانند شیر مادر
ای شیرجوش دررو، جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی، چون گوی دررسیدی
از پا و سر بریدی، بی‌پا و سر به رقص آ
تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی؟
گفتم بیا که خیر است، گفتا نه، شر به رقص آ
از عشق تاجداران در چرخ، او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته، بر تو فنا نبشته
رقعه‌ی فنا رسیده، بهر سفر به رقص آ
در دست جام باده، آمد بتم پیاده
گر نیستی تو ماده، زان شاه نر به رقص آ
پایان جنگ آمد، آواز چنگ آمد
یوسف زچاه آمد، ای بی‌هنر به رقص آ
تا چند وعده باشد، وین سر به سجده باشد؟
هجرم ببرده باشد دنگ و اثر؟ به رقص آ
کی باشد آن زمانی، گوید مرا فلانی
کی بی‌خبر فنا شو، ای باخبر به رقص آ
طاووس ما درآید، وان رنگ‌ها برآید
با مرغ جان سرآید بی‌بال و پر به رقص آ
کور و کران عالم، دید از مسیح مرهم
گفته مسیح مریم کی کور و کر به رقص آ
مخدوم شمس دین است، تبریز رشک چین است
اندر بهار حسنش، شاخ و شجر به رقص آ
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۰ - با آن که می‌رسانی، آن بادهٔ بقا را
با آن که می‌رسانی، آن بادهٔ بقا را
بی تو نمی‌گوارد، این جام باده ما را
مطرب قدح رها کن، زین گونه ناله‌ها کن
جانا یکی بها کن، آن جنس بی‌بها را
آن عشق سلسله ت را، وان آفت دلت را
آن چاه بابلت را، وان کان سحرها را
بازآر بار دیگر، تا کار ما شود زر
از سر بگیر از سر، آن عادت وفا را
دیو شقا سرشته، از لطف تو فرشته
طغرای تو نبشته، مر ملکت صفا را
در نورت ای گزیده، ای بر فلک رسیده
من دم به دم بدیده، انوار مصطفا را
چون بسته گشت راهی، شد حاصل من آهی
شد کوه همچو کاهی، از عشق کهربا را
از شمس دین چون مه، تبریز هست آگه
بشنو دعا و گه گه، آمین کن این دعا را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱ - بیدار کن طرب را، بر من بزن تو خود را
بیدار کن طرب را، بر من بزن تو خود را
چشمی چنین بگردان، کوری چشم بد را
خود را بزن تو بر من، این است زنده کردن
بر مرده زن چو عیسی، افسون معتمد را
ای رویت از قمر به، آن رو به روی من نه
تا بنده دیده باشد، صد دولت ابد را
در واقعه بدیدم، کز قند تو چشیدم
با آن نشان که گفتی، این بوسه نام زد را
جان فرشته بودی، یا رب چه گشته بودی
کز چهره می‌نمودی، لم یتخذ ولد را
چون دست تو کشیدم، صورت دگر ندیدم
بیهوشی‌یی بدیدم، گم کرده مر خرد را
جام چو نار درده، بی‌رحم وار درده
تا گم شوم، ندانم، خود را و نیک و بد را
این بار جام پر کن، لیکن تمام پر کن
تا چشم سیر گردد، یک سو نهد حسد را
درده میی ز بالا، در لا اله الا
تا روح اله بیند، ویران کند جسد را
از قالب نمدوش، رفت آینه‌ی خرد خوش
چندان که خواهی اکنون، می‌زن تو این نمد را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۲ - بشکن سبو و کوزه، ای میرآب جان‌ها
بشکن سبو و کوزه، ای میرآب جان‌ها
تا وا شود چو کاسه، در پیش تو دهان‌ها
بر گیجگاه ما زن، ای گیجی خردها
تا وارهد به گیجی، این عقل ز امتحان‌ها
ناقوس تن شکستی، ناموس عقل بشکن
مگذار کان مزور پیدا کند نشان‌ها
ور جادویی نماید، بندد زبان مردم
تو چون عصای موسی، بگشا برو زبان‌ها
عاشق خموش خوش تر، دریا به جوش خوش تر
چون آینه‌ست خوش تر در خامشی بیان‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۳ - جانا قبول گردان، این جست و جوی ما را
جانا قبول گردان، این جست و جوی ما را
بنده و مرید عشقیم، برگیر موی ما را
بی ساغر و پیاله، درده میی چو لاله
تا گل سجود آرد، سیمای روی ما را
مخمور و مست گردان امروز چشم ما را
رشک بهشت گردان امروز کوی ما را
ما کان زر و سیمیم، دشمن کجاست زر را؟
از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را
شمع طراز گشتیم، گردن دراز گشتیم
فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را
ای آب زندگانی، ما را ربود سیلت
اکنون حلال بادت، بشکن سبوی ما را
گر خوی ما ندانی، از لطف باده واجو
هم خوی خویش کردست آن باده خوی ما را
گر بحر می بریزی، ما سیر و پر نگردیم
زیرا نگون نهادی، در سر کدوی ما را
مهمان دیگر آمد، دیگی دگر به کف کن
کین دیگ بس نیاید، یک کاسه شوی ما را
نک جوق جوق مستان در می‌رسند، بستان
مخمور چون نیابد، چون یافت بوی ما را؟
ترک هنر بگوید، دفتر همه بشوید
گر بشنود عطارد، این طرقوی ما را
سیلی خورند چون دف، در عشق فخرجویان
زخمه به چنگ آور، می‌زن سه توی ما را
بس کن که تلخ گردد، دنیا بر اهل دنیا
گر بشنوند ناگه، این گفت و گوی ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴ - خواهم گرفتن اکنون، آن مایهٔ صور را
خواهم گرفتن اکنون، آن مایهٔ صور را
دامی نهاده‌ام خوش، آن قبلهٔ نظر را
دیوار گوش دارد، آهسته‌تر سخن گو
ای عقل بام بررو، ای دل بگیر در را
اعدا که در کمینند، در غصهٔ همینند
چون بشنوند چیزی، گویند همدگر را
گر ذره‌ها نهانند، خصمان و دشمنانند
در قعر چه سخن گو، خلوت گزین سحر را
ای جان چه جای دشمن؟ روزی خیال دشمن
در خانهٔ دلم شد، از بهر رهگذر را
رمزی شنید زین سر، زو پیش دشمنان شد
می‌خواند یک به یک را، می‌گفت خشک و تر را
زان روز ما و یاران، در راه عهد کردیم
پنهان کنیم سر را، پیش افکنیم سر را
ما نیز مردمانیم، نی کم ز سنگ کانیم
بی زخم‌های میتین، پیدا نکرد زر را
دریای کیسه بسته، تلخ و ترش نشسته
یعنی خبر ندارم، کی دیده‌ام گهر را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵ - شهوت که با تو رانند، صد تو کنند جان را
شهوت که با تو رانند، صد تو کنند جان را
چون با زنی برانی، سستی دهد میان را
زیرا جماع مرده، تن را کند فسرده
بنگر به اهل دنیا، دریاب این نشان را
میران و خواجگانشان، پژمرده است جانشان
خاک سیاه بر سر، این نوع شاهدان را
دررو به عشق دینی، تا شاهدان ببینی
پرنور کرده از رخ آفاق آسمان را
بخشد بت نهانی، هر پیر را جوانی
زان آشیان جانی، این است ارغوان را
خامش کنی وگر نی، بیرون شوم از این جا
کز شومی زبانت، می‌پوشد او دهان را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶ - در جنبش اندرآور، زلف عبرفشان را
در جنبش اندرآور، زلف عبرفشان را
در رقص اندرآور، جان‌های صوفیان را
خورشید و ماه و اختر، رقصان به گرد چنبر
ما در میان رقصیم، رقصان کن آن میان را
لطف تو مطربانه، از کمترین ترانه
در چرخ اندرآرد، صوفی آسمان را
باد بهار پویان، آید ترانه گویان
خندان کند جهان را، خیزان کند خزان را
بس مار یار گردد، گل جفت خار گردد
وقت نثار گردد، مر شاه بوستان را
هر دم ز باغ بویی، آید چو پیک سویی
یعنی که الصلا زن، امروز دوستان را
در سر خود روان شد بستان و با تو گوید
در سر خود روان شو، تا جان رسد روان را
تا غنچه برگشاید، با سرو سر سوسن
لاله بشارت آرد، مر بید و ارغوان را
تا سر هر نهالی، از قعر بر سر آید
معراجیان نهاده، در باغ نردبان را
مرغان و عندلیبان، بر شاخ‌ها نشسته
چون بر خزینه باشد ادرار پاسبان را
این برگ چون زبان‌ها، وین میوه‌ها چو دل‌ها
دل‌ها چو رو نماید، قیمت دهد زبان را
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۵ - آواز داد اختر بس روشن است امشب
آواز داد اختر بس روشن است امشب
گفتم ستارگان را مه با من است امشب
بررو به بام بالا، از بهر الصلا را
گل چیدن است امشب، می خوردن است امشب
تا روز دلبر ما، اندر برست چون دل
دستش به مهر ما را در گردن است امشب
تا روز زنگیان را با روم دار و گیراست
تا روز چنگیان را، تنتن تن است امشب
تا روز ساغر می، در گردش است و بخشش
تا روز گل به خلوت، با سوسن است امشب
امشب شراب وصلت، بر خاص و عام ریزم
شادی آن که ماهت، بر روزن است امشب
داوودوار ما را، آهن چو موم گردد
کاهن رباست دلبر، دل آهن است امشب
بگشای دست دل را، تا پای عشق کوبد
کان زار ترس دیده، در مأمن است امشب
بر روی چون زر من، ای بخت بوسه می‌ده
کاین زر گازدیده، در معدن است امشب
آن کو به مکر و دانش، می‌بست راه ما را
پالان خر بر و نه، کو کودن است امشب
شمشیر آبدارش، پوسیده است و چوبین
وان نیزه درازش، چون سوزن است امشب
خرگاه عنکبوت است، آن قلعه حصینش
برگستوان و خودش، چون روغن است امشب
خاموش کن که طامع، الکن بود همیشه
با او چه بحث داری؟ کو الکن است امشب
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶ - رغبت به عاشقان کن، ای جان صد رغایب
رغبت به عاشقان کن، ای جان صد رغایب
بنشین میان مستان، اینک مه و کواکب
آن روز پرعجایب، وان محشر قیامت
گشته‌ست پیش حسنت، مستغرق عجایب
چون طیبات خواندی، بر طیبین فشاندی
طیب تر از تو که بود، ای معدن اطایب؟
جان را ز توست هر دم، سلطانی‌یی مسلم
این شکر از که گویم؟ از شاه یا ز صاحب؟
در جیب خاک کردی ارواح پاک جیبان
سر کرده در گریبان، چون صوفیان مراقب
عشق تو چون درآمد، اندیشه مرد پیشش
عشق تو صبح صادق، اندیشه صبح کاذب
ای عقل باش حیران، نی وصل جو نه هجران
چون وصل گوش داری، زان کس که نیست غایب؟
جان چیست؟ فقر و حاجت، جان‌بخش کیست جز تو؟
ای قبله حوایج، معشوقه مطالب
نک نقد شد قیامت، اینک یکی علامت
طالع شد آفتابت، از جانب مغارب
درکش رمیدگان را، محنت رسیدگان را
زان جذبه‌های جانی، ای جذبه تو غالب
تا بیند این دو دیده، صبح خدا دمیده
دام طلب دریده، مطلوب گشته طالب
عشق و طلب چه باشد؟ آیینه تجلی
نقش و حسد چه باشد؟ آیینه معایب
کو بلبل چمن‌ها؟ تا گفتمی سخن‌ها
نگذشت بر دهان‌ها، یا دست هیچ کاتب
نز نقش‌های صورت، نز صاف و نز کدورت
نز ماضی و نه حالی، نز زهد نز مراتب
عقلم برفت از جا، باقیش را تو فرما
ای از درت نرفته، کس ناامید و خایب
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷ - کار همه محبان، همچون زراست امشب
کار همه محبان، همچون زراست امشب
جان همه حسودان کور و کراست امشب
دریای حسن ایزد، چون موج می‌خرامد
خاک ره از قدومش، چون عنبراست امشب
دایم خوشیم با وی، اما به فضل یزدان
ما دیگریم امشب، او دیگراست امشب
امشب مخسب ای دل، می‌ران به سوی منزل
کان ناظر نهانی، بر منظراست امشب
پهلو منه، که یاری پهلوی توست، آری
برگیر سر که این سر خوش زان سراست امشب
چون دستگیر آمد، امشب بگیر دستی
رقصی، که شاخ دولت سبز و تراست امشب
والله که خواب امشب بر من حرام باشد
کین جان چو مرغ آبی، در کوثراست امشب
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۶ - گفتا که کیست بر در؟ گفتم کمین غلامت
گفتا که کیست بر در؟ گفتم کمین غلامت
 گفتا چه کار داری؟ گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی؟ گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی؟ گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرح است تردامن است چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بی‌غرامت
گفتا که بود همره؟ گفتم خیالت ای شه
گفتا که خواندت این‌جا؟ گفتم که بوی جانت
گفتا چه عزم داری؟ گفتم وفا و یاری
گفتا ز من چه خواهی؟ گفتم که لطف عامت
گفتا کجاست خوش‌تر؟ گفتم که قصر قیصر
گفتا چه دیدی آن‌جا؟ گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی؟ گفتم ز بیم ره زن
گفتا که کیست ره‌زن؟ گفتم که این ملامت
گفتا کجاست ایمن؟ گفتم که زهد و تقوا
گفتا که زهد چبود؟ گفتم ره سلامت
گفتا کجاست آفت؟ گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا؟ گفتم در استقامت
خامش که گر بگویم من نکته‌های او را
از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۷ - هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
جرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت
ای ماه روی از تو صد جور اگر بیاید
تن را بود چو خلعت جان را بود سلامت
هر کس ز جمله عالم از تو نصیب دارند
عشق تو شد نصیبم احسنت ای کرامت
گه جام مست گردد از لذت می تو
گه می به جوش آید از چاشنی جامت
معنی به سجده آید چون صورت تو بیند
هر حرف رقص آرد چون بشنود کلامت
عاشق چو مست‌تر شد بر وی ملامت آید
زیرا که نقل این می نبود به جز ملامت
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۸ - هر دم سلام آرد کین نامه از فلان است
هر دم سلام آرد کین نامه از فلان است
گویی سلام و کاغذ در شهر ما گران است
زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه
بینی دراز کردن آیین نرخران است
هرجا که سیم بر بد می‌دان که سیم بر بد
جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهان است
بتراش زر به ناخن از کان و چاره‌یی کن
پنهان مدار زر را بی‌زر صنم نهان است
گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی
در گوش حلقهٔ زر بر طمع او نشان است
ورزان که نازنینی بی‌سیم و زر ببینی
چون که عنایت آمد اقبال رایگان است
این یار زر نگیرد جانی بیار زرین
زیرا که زر مرده آن سوی ناروان است
سنگی‌ست سرخ گشته صد تخم فتنه کشته
مغرور زر پخته خام است و قلتبان است
خامش سخن چه باید؟ آن‌جا که عشق آید
کمتر ز زر نباشی معشوق بی‌زبان است
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۹ - بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
افغان که گشت بی‌گه ترسم ز خیربادت
گویی مرا شبت خوش خوش کی بدست آتش؟
آتش بود فراقت حقا وزان زیادت
عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی
الا خیال خوبت شب می‌کند عیادت
در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی
منکر مشو مگو کی؟ دانم که هست یادت
راز تو را بخوردم شب را گواه کردم
شب از سیاه کاری پنهان کند عبادت