تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۷ - آن چه رویست که حسن همه عالم با اوست
آن چه رویست که حسن همه عالم با اوست
دل در آن کوی نه تنهاست که جان هم با اوست
دم عیسی که به رنجور شفا میبخشد
دم نقد از لب او جوی که این دم با اوست
خانه دل به خیال لب او دار شفاست
چند نالد دل مجروح که مرهم با اوست
دهنت گرچه که او خانم دلها دزدد
چون بخندد همه دانند که خانم با اوست
گو میارید به ما شادی بگریخته را
چه کنم شادی بی دوست که صد غم با اوست
صاحب درد ز طوفان بلا جان نبرد
نوح هرجا که رود دیده پر نم با اوست
روی زیبای تو در دیدۂ گریان کمال
کعبه حسن و جمالست که زمزم با اوست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۹ - از گلستان رخت حسن بتان یک ورق است
از گلستان رخت حسن بتان یک ورق است
حالیا از ورق عشق تو اینم سبق است
حسن گل کم شد و مشتاقی بلبل هم کاست
عشق من برنوجوحسنت به همان یک نسق است
تا چرا در شب هجران توأم زنده هنوز
تن رنجور من از خجلت آن در عرق است
اتفاق تو گر این است که خونم ریزی
هرچه رأی نو دل و دیده بر آن متفق است
عقل باطل شمرد چشم تو هر خون که کند
غالبا بی خبر از نکتة العین حق است
خواهد از شوق حدیث تو قلم سوخت کمال
در قلم خود سختی نیست سخن در ورق است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۶ - ای ز نوش شکرستان لبت رسته نبات
ای ز نوش شکرستان لبت رسته نبات
تشنه پستة شکر شکنت آب حیات
سرو هرچند که دارد به چمن زیبائی
راستی نیستش این قامت شیرین حرکات
خوردهام شربت هجرت به تمنای وصال
داده ام عمر گرانمایه به امید وفات
مرغ دل باز چنان صید سر زلف تو شد
کش ازین دام نباشد دگر امید نجات
هرکه بیند رخ زیای تو خواند تکبیر
هرکه بیند قد و بالای تو گوید صلوات
به جفای تو اگر کشته شوم سهل مگیر
کشته تیغ تو باشند رفع الدرجات
رخ نو بدر منیرست عیان از شب تا
لعل نو چشمه خضرست نهان در ظلمات
ر نیست در دیده من نقش دهانت چه خیال
هیچ کس دید بهم چشمه حیوان و فرات
باز بر بیدق دل اسب غمت پیل انداخت
هم خوش است ارنظری هست به آنرخ سوی مات
نتواند که کند وصف جمال تو کمال
زانکه هست آئینه حسن تو بیرون ز صفات
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۷ - ای گله گوشه حسن آمده بر فرق تو راست
ای گله گوشه حسن آمده بر فرق تو راست
مرو را نیست چنین قامت رعنا که تو راست
سنبل زلف تو مشاطة گلبرگ تر است
لاله روی نر آرایش بستان صفاست
جعد بر حسن خطت نافه مشک ختن است
طاق ابروی خوشت قبله خوبان ختاست
تا کسی منکر خورشید جمالت نشود
خط شبرنگ تو بر محضر دعویش گواست
یا مگر شیفته سرو سهی قامت تست
که بر آهنگ نوا زد همه در پرده راست
خبر وصل تو از باد صبا می پرسم
زآنکه ما را طمع وصل تو از باد صباست
ساقی جرعة عشقت به کمال است مدام
گر چه از میکد، وصل تو پیوسته جداست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۸ - ای که از زلف توخون در جگر مشک ختاست
ای که از زلف توخون در جگر مشک ختاست
روی زیبای تو آنینه الطاف خداست
ماه را روشنی از روی تو میباید جست
سرو را راستی از قد تر می باید خواست
مهر رخسار تو سوزیست که درجان من است
خط سبز تو غباریست که در خاطر ماست
گر تو ای سرو خرامان ننشینی از پای
ای بسا فتنه که از قد تو بر خواهد خواست
همچو لاله دل من سوخته خون جگرست
که چرا سنبل گیسوی تو در دست صباست
همچو صبع از اثر مهر رخت جان بدهد
هر که را در ره عشق تو دم از صدق وصفاست
آنچنان زار و نزارست ز سوز تو کمال
که چو ماه نو از ابروی تو انگشت نماست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۹ - اینچنین صورت مطبوع ز جان نتوان ساخت
اینچنین صورت مطبوع ز جان نتوان ساخت
سخن ساخته شیرین تر از این نتوان ساخت
آن دو ابروی مقوس دو کمانند بلند
که قلم را زنی قند زبان نتوان ساخت
گفتم آن غمزة شوخ از چه ز ابروست فرو
ورنه صد سال به فکر این سخنان نتوان ساخت
بت تو نیست او را دهن اما سختی ساخته اند
گر توان ساخت چو قد تو روان نتوان ساخت
حیفم آید به قلم نام لبت برد دریغ
که به صد قرن از آن طرفه کمان نتوان ساخت
در سخن لطف الهی به تو باراست کمال
گفت بالاتر از استاد دکان نتوان ساخت
ان ساختن و ساختن از سنگ دلش
سخت تر از دل بی رحم بتان نتوان ساخت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - بر لب لعل خط سبز ترا پیروزی است
بر لب لعل خط سبز ترا پیروزی است
بر زنخدان چو به خال را بهروزی است
کرد روشن همه آفاق تجلی رخت
عادت طلعت خورشید جهان افروزی است
همه عالم به تماشای تو شادند آری
نومه عیدی و روی تو گل نوروزی است
دل بیچاره همیشه ز تو صد پاره چراست
تیر مژگان نرا قاعده چون دلدوزی است
روزی دل ز ازل زلف دوتای تو فتاد
دل بیچاره نظر کن چه پریشان روزی است
بر سر تربتم آنی و نیفشانی اشک
شمع را بر من خاکی به ازین دلسوزی است
سر ز قیدت نکشد با تو چو آموخت کمال
مرغ مألوف گرفتار ز دست آموزی است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - بی توقف من از این شهر به در خواهم رفت
بی توقف من از این شهر به در خواهم رفت
ر بی تردد ز پی بار به سر خواهم رفت
بارها بار گران بر دل و جان بر کف دست
رفته ام از پی مقصود و دگر خواهم رفت
ای عزیزان که ندارید سر همراهی
به اجازت که هم اکنون به سفر خواهم رفت
با وجود تن بیمار و گرانباری عشق
صبحدم در عقب باد سحر خواهم رفت
تا کنم دیده غمدیده به رویش روشن
پیش آن شمع دل اهل نظر خواهم رفت
بوی جمعیت از آن راهگذر می آید
من بدان بوی بر آن راهگذر خواهم رفت
ناز مین بوس در شاه جهان دریابم
اندر این ره چو فلک زیر و زبر خواهم رفت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - ما بی به روی تو آهم ز ثریا بگذشت
ما بی به روی تو آهم ز ثریا بگذشت
بسیاری دیده دریا شد و هر قطره ز دریا بگذشت
گرچه در مجمع دل درد بود صدرنشین
ناله چون برتر ازو بود به بالا بگذشت
گر صبا آمد و بوی تو ز ما داشت دریغ
شاکریم از تو به هر حال که بر ما بگذشت
چمن جان مرا غنچه شادی بشکفت
تا خیال دهنت در دل شیدا بگذشت
سرو می خواست به پابوس تو آید چون آب
لیکن از جو نتوانست به یک پا بگذشت
بی که فرمودم از آن لب دل خود را پرهیز
صوفی ما نتوانست ز حلوا بگذشت
ای که گفتی ببرم نه تو پیش طبیب
در این رنج که کارم ز مداوا بگذشت
دی بر آن خاک در از جان رمقی داشت کمال
جعل الجنة مثواه همانجا بگذشت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست
چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست
قامتت شاهد عدل است که می گویم راست
سرو بالات چرا سایه ز ما باز گرفت
اری این نیز هم از طالع شوریده ماست
چین ابروی تو دیدم شدم آشفته چو زلف
عین لطفی تو تاب عتاب تو کراست
خواستم رفت از این ملک بکلی لیکن
باز گردیدم از آن عزم چو مقصود اینجاست
کمترین بند، غربت زده مسکین را
خود پرستی که چه حال است و در این شهر کجاست
از شفاخانه احسان تر از بهر نجات
خستگان را طمع مرهم و امید دواست
حرمت حرقت خود گرچه نهان میدارم
باردار زاشک عنابی و از چهره زردم پیداست
شمع و من دوش به هم سوز درون می گفتیم
شمع را اشک روان بود و مرا جان می کاست
من نه امروز به مهر تو مقید شده ام
که ز روز ازلم داعیه عشق تو خاست
بندم از تست گشایش ز نو میباید جست
دردم از تست دوا هم ز نو می باید خواست
با که گویم بجز از بار گرم درد دلی ست
وز که جویم بجز از دوست مرادی که مراست
هست انواع پریشانی و درد دل و نیست
هیچ در دست من خسته دوانی که رواست
خاک راه توام ای خاک درت تاج سرم
تاجدار است کمال ارچه تهیدست و گداست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - خضرجان آب حیات از لب دلجوی نو یافت
خضرجان آب حیات از لب دلجوی نو یافت
موسی انوار تجلی همه از روی تو یافت
مرده را زنده از آن کرد مسیحا به دمی
کردم باد سحر گاه ازل بوی تو یافت
خواجه هر دو سرا احمد محمود خصال
حسن اخلاق و مکارم همه از خوی تو یافت
هر که را بود سری در سر سودای تو شد
وانکه را بود دلی گمشده در کوی نو یافت
در میان ظلمات سر زلف تو کمال
همچو خضر آب حیات از لب دلجوی تو یافت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - در سر از دود دلم شمع صفت سودانی است
در سر از دود دلم شمع صفت سودانی است
آری این گربه و سوز من و شمع از جائی است
همچو شمع همه تن آنش سودای مهی است
همچو صبحم همه جان مهر جهان آرانی است
گر بماوا نرسد این دل من مجموعم
که سر زلف پریشان تو خوش ماوانی است
ابرویت گوشه نشین گشت ولی فایده چیست
که به هر جانبی از فقه او غوغائی است
چشم ما را بگذاری بلب دجله روی
دجله رودی است ولی دیده ما دربانی است
راز هم بالب خود گوی که خوش همنفسی ست
عشق با قامت خود باز که خوش بالاتی است
در غم روی تو چون موی تو آشفته کمال
عمر بر باد دهی دل سیهی کج رانی است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - در سر زلف تو تنها به دل شیدا رفت
در سر زلف تو تنها به دل شیدا رفت
و دل هر دو به هم در سر این سودا رفت
رفت دل بکنه چون باد در آن حلقه زلف
شب تاریک زهی دل که چنین تنها رفت
از سر زلف تو دوشینه حکایات دراز
همه گفتند ولی باد صبا تنها رفت
بر درت گرچه زدم خاک به چشمان رقیب
حیف از آن سرمه که در دیده نابینا رفت
دانة خال به بالای لبت دانی چیست؟
زین دل سوخته دودی است که بر بالا رفت
روی ننموده به یک زاهد و میخواره هنوز
از تو در صومعه و میکده صد غوغا رفت
در سماعی که غزلهای تو خواندند کمال
صوفیان را همه از سر هوس حلوا رفت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودست
دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودست
کرد که به خون ریختن بنده کرم فرمودست
کشته عشق رخ اوست گل رنگین نیز
دامنش بیسیبی نیست که خون آلودست
گفتی از خاک در خویش فرستم گردی
همچنان چشم رجا بر کرم موعودست
بخشی از خوان ملاحت به جگر سوختگان
بده امروز که حلوای لبت بی دودست
به جفا دور شدن از نو نباشد محمود
هر کجا پای ایازست سر محمودست
سفر عشق تو بی واسطه راهبری
حد ثانیست که این ره ره تا محدودست
گر به سودای بیان عمر زیان کرد کمال
این که سر در قدمت سود سراسر سودست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست
دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست
دیر خواهد به من آمد و به کاری رفتست
هر قراری که به دل دارم ازو خواهد رفت
که به دلدارم ازین گونه فراری رفتست
رفت در کوی تو صد جان گرفتار به باد
تا به باد از گره زلف تو تاری رفتست
با خیال خط مشکین دهن تنگ توأم
کی شود دیده چو در دیده غباری رفتست
هر کجا زلف کشان رفت برای گفتند
گنج رشت برین راه که باری رفتست
همه را کشت بزاری و پس از خاک شدن
نشنیدیم که من را به مزاری رفتست
اگر از ضعف نیارد بر او رفت کمال
بر درش هر سحری ناله زاری رفتست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست
دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست
نیک رفتی قدری بهتر ازین می بایست
بھر سوز دل اصحابه بجز داغ فراق
بود حاصل همه اسباب همین می بایست
پارسا زلف تو نگرفت که ترسید ز دین
آن به چنگال من بیدل و دین میبایست
در خور روی نکوی تو ز صاحب نظران
پاکبازی به همه روی زمین می بایست
تا شکست از طرف مشک بوجه افتادی
حلقه ای از سر زلف تو به چین می بایست
تا چو چشم سیهت مست بغلطیدی حور
بوی گیسوی تو در خلد برین می بایست
از سخنهای تو این گفته گزین کرد کمال
دوست را چون ز غزلهای گزین می بایست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست
دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست
من دگر دوست ندارم بجز این مونس دوست
فکر بسیار چه حاجت در رخش چون دیدم
گر بازم سر و گر نیز نظر هر دو نکوست
خوانده قصه طوبی که برآمده ز بهشت
طوبی آن قامت دلجوی و بهشت آن سر کوست
همچو زلفش به سلاسل نتوان داشت نگاه
هرکه را سلسله جنبان دل آن سلسله موست
بار جاده کشیدی همه وقتی دوشم
در سر اکنون می و بر دوش من این بار سبوست
بسکه در بای کشان کرد سر مسکینان
زلف مشکینش ازین شرم سر افکنده فروست
زاهدم گفت نشد عاقل و هشیار کمال
هرکه هشیارتر است از همه دیوانه تر اوست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - روز گاریست که هیچ نظری با ما نیست
روز گاریست که هیچ نظری با ما نیست
وین شب فرقت ما را سحری پیدا نیست
با تو سوز دل عشاق مگر در نگرفت
زانکه هیچت به جگر سوختگان پروا نیست
مفتی شرع که از روی تو منعم فرمود
غالب آن است که در علم نظر دانا نیست
ای که گفتی هوس عشق برون کن ز دماغ
تک بچه کار آیدم آن سر که درو سودا نیست
بی تو گر هست هنوز از اثر جان باقی
این گناه از قبل بخت بد است از ما نیست
عقل دید آن قد و می گفت به آواز بلند
الحق انصاف کو بالاتر از این بالا نیست
پرده بر گیر که بیند رخت امروز کمال
کو چو کوته نظران منتظر فردا نیست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست است
سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست است
عقد زلف تو به انگشت گرفتم شست است
عندلیبی که قدت دید و سر سرو گزید
ساخت در راست نوا لیک مقامش پست است
گرد تو صف زده خوبان کمر بسته چو نی
گونی از هر طرفی گرد شکر نی بست است
ز آستین ساعد سیمین به محبان بنمای
تا بدانند که نازک بدنی زین دست است
زلف تا کی کشی از گوش و کشانی در خاک
مالش چشم دهی به که سیه دل مست است
گفتمش بوس نو باید ز دهان نو مرا
گفت بیچاره ترا هیچ نمی بایست است
دست بردار وصالش به دعا خواه کمال
زانکه دایم به دعا کار تو بالا دست است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست
گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست
عاشق شیفته دل را خبر از عالم نیست
عهد بستی که دگر از تو نه بردارم دل
ترسم آنست که پیمان بنان محکم نیست
دارم از دست تو بسیار شکابت لیکن
با که گویم که درین حال کسم محرم نیست
جز به میل تو ندارد دل مسکین ذوقی
بلبل سوخته را باغ و گلستان کم نیست
به گدایان نظری دارند شاهانه جهان
لله الحمد نرا قاعد آن هم نیست
لب لعل تو چو جام است پر از آب حیات
چه توان کرد که با ما نفسی همدم نیست
رو غنیمت شمر امروز کمال این دم را
زانکه اندر دو جهان خوشتر ازین یکدم نیست