تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۹ - بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
بمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم
بکش آن سرمه در چشمم که غیر از دوست نشناسم
بسازم ساز صلح کل و از پیکار برخیزم
زلطف ای شاخ طوبی بر سر من سایه ای افکن
که از وجد و شعف از سایه دیوار برخیزم
بکن در میکده خاکم که وقت نفخ صور از جا
چو گرد از آستان خانه خمار برخیزم
بدوزخ چون بری آشفته را با مهر حیدر بر
که با دامان پرگل چون خلیل از نار برخیزم
بمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم
بکش آن سرمه در چشمم که غیر از دوست نشناسم
بسازم ساز صلح کل و از پیکار برخیزم
زلطف ای شاخ طوبی بر سر من سایه ای افکن
که از وجد و شعف از سایه دیوار برخیزم
بکن در میکده خاکم که وقت نفخ صور از جا
چو گرد از آستان خانه خمار برخیزم
بدوزخ چون بری آشفته را با مهر حیدر بر
که با دامان پرگل چون خلیل از نار برخیزم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۰ - گمان کردم که درهجرت شبی خاموش بنشینم
گمان کردم که درهجرت شبی خاموش بنشینم
بر آتش دیگدان دارم کجا از جوش بنشینم
منم آن بلبل شیدا که گلزارم شده یغما
بگو خود ایگل رعنا که چون خاموش بنشینم
بود تا هوشم اندر سر از این سودا بجوشد دل
کرم کن ساقیا رطلی که تا مدهوش بنشینم
کنم چون نی همی ناله بنوشم خون دل چون می
چو بی روی تو یکشب من بنای و نوش بنشینم
مرا نار هوا در دل مرا سودای تو بر سر
سراپایم گرفت آتش کجا از جوش بنشینم
حریم کعبه دل را مقیم آستانستم
بیادت چند در این کشور مغشوش بنشینم
زشوق حلقه گیسوی تو رفتم سوی کعبه
بمحراب از برای قبله ابروش بنشینم
نیارم سر فرود آشفته بر تخت جم و قیصر
اگر با آن سگ کو دست در آغوش بنشینم
در میخانه رحمت بود خاک نجف ایدل
بود با آن سگ کو یکدمک همدوش بنشینم
بر آتش دیگدان دارم کجا از جوش بنشینم
منم آن بلبل شیدا که گلزارم شده یغما
بگو خود ایگل رعنا که چون خاموش بنشینم
بود تا هوشم اندر سر از این سودا بجوشد دل
کرم کن ساقیا رطلی که تا مدهوش بنشینم
کنم چون نی همی ناله بنوشم خون دل چون می
چو بی روی تو یکشب من بنای و نوش بنشینم
مرا نار هوا در دل مرا سودای تو بر سر
سراپایم گرفت آتش کجا از جوش بنشینم
حریم کعبه دل را مقیم آستانستم
بیادت چند در این کشور مغشوش بنشینم
زشوق حلقه گیسوی تو رفتم سوی کعبه
بمحراب از برای قبله ابروش بنشینم
نیارم سر فرود آشفته بر تخت جم و قیصر
اگر با آن سگ کو دست در آغوش بنشینم
در میخانه رحمت بود خاک نجف ایدل
بود با آن سگ کو یکدمک همدوش بنشینم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۲ - ثمر از نخل عیش دهر غیر از غم نمی بینم
ثمر از نخل عیش دهر غیر از غم نمی بینم
بجز حرمان ثمر از کشته عالم نمی بینم
مسیحم گر طبیب آید که جز دردت نمیخواهم
که غیر از زخم پیکانت بدل مرهم نمی بینم
دمی گر همدمم باشی و بگذاری لبم بر لب
همان دم جان دهم چون جز لبت همدم نمی بینم
نشسته میکشان غمناک گرداگرد میخانه
بهشتست این چرا در او دل خرم نمی بینم
چه طوفان دید دوش از اشک یا رب مردم چشمم
که امشب هفت دریا را بجز شبنم نمی بینم
ببستم دیده بر اغیار بگشودم در دل را
که بینم یار بی اغیار آنرا هم نمی بینم
نپندارم ملک چون ما بود سرمست عشق تو
که من این ذوق را جز در بنی آدم نمی بینم
گدای کوی میخانه بسی خاتم بجم بخشد
بدست جم اگر چه غیر یک خاتم نمی بینم
در تو برتر از عرش است ای دست خدا الحق
که من عرش برین را آنچنان اعظم نمی بینم
بجز حرمان ثمر از کشته عالم نمی بینم
مسیحم گر طبیب آید که جز دردت نمیخواهم
که غیر از زخم پیکانت بدل مرهم نمی بینم
دمی گر همدمم باشی و بگذاری لبم بر لب
همان دم جان دهم چون جز لبت همدم نمی بینم
نشسته میکشان غمناک گرداگرد میخانه
بهشتست این چرا در او دل خرم نمی بینم
چه طوفان دید دوش از اشک یا رب مردم چشمم
که امشب هفت دریا را بجز شبنم نمی بینم
ببستم دیده بر اغیار بگشودم در دل را
که بینم یار بی اغیار آنرا هم نمی بینم
نپندارم ملک چون ما بود سرمست عشق تو
که من این ذوق را جز در بنی آدم نمی بینم
گدای کوی میخانه بسی خاتم بجم بخشد
بدست جم اگر چه غیر یک خاتم نمی بینم
در تو برتر از عرش است ای دست خدا الحق
که من عرش برین را آنچنان اعظم نمی بینم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۴ - بکفر زلف آن ترسا بچه تا دین و دل دادم
بکفر زلف آن ترسا بچه تا دین و دل دادم
صلیب رشته تسبیح زاهد رفته از یادم
مرا زاین بستگی بس فخر بر آزادگان باشد
مباد آندم که بگشاید زرحمت پای صیادم
نیم خسرو که گر شیرین نباشد شکری جویم
مقیم بیستون عشق پابرجای فرهادم
زآب دیده آتش زد بخاکم بخت وارونم
شدم چون کوه وهجر تو چو کاهی داد بر بادم
زبس شاگردی عشقت بمکتب خانه ها کردم
بدرس عشق چون مجنون بعصر خویش استادم
زموج اشک پی در پی گسسته لنگر صبرم
سکون در دل کجا ماند که بر آبست بنیادم
مناز ای باغبان از سرو آزادت نیم قمری
که من با بندگی قامتش از سرو آزادم
بکوثر نیستم محتاج و تشنه نیستم فردا
بکوی میفروشان تا که کرده خضر ارشادم
زهول عرصه محشر ندارم اضطراب ایدل
کند پیر خرابات ار بیکجرعه می امدادم
ثناخوان علی آشفته و درویش مدحت گر
گدای درگه حیدر نه ابدال و نه اوتادم
صلیب رشته تسبیح زاهد رفته از یادم
مرا زاین بستگی بس فخر بر آزادگان باشد
مباد آندم که بگشاید زرحمت پای صیادم
نیم خسرو که گر شیرین نباشد شکری جویم
مقیم بیستون عشق پابرجای فرهادم
زآب دیده آتش زد بخاکم بخت وارونم
شدم چون کوه وهجر تو چو کاهی داد بر بادم
زبس شاگردی عشقت بمکتب خانه ها کردم
بدرس عشق چون مجنون بعصر خویش استادم
زموج اشک پی در پی گسسته لنگر صبرم
سکون در دل کجا ماند که بر آبست بنیادم
مناز ای باغبان از سرو آزادت نیم قمری
که من با بندگی قامتش از سرو آزادم
بکوثر نیستم محتاج و تشنه نیستم فردا
بکوی میفروشان تا که کرده خضر ارشادم
زهول عرصه محشر ندارم اضطراب ایدل
کند پیر خرابات ار بیکجرعه می امدادم
ثناخوان علی آشفته و درویش مدحت گر
گدای درگه حیدر نه ابدال و نه اوتادم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۶ - زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارم
زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارم
بجانم زآشنائیها سر بیگانگی دارم
نه دیر و نه حرم تسبیح و زنارم زکف رفته
بشمع که نمیدانم سر پروانگی دارم
برآنم تا نهم زنجیر زلف آن پری از کف
کنید آماده زنجیرم سر دیوانگی دارم
خمار آلوده بودم خواستم پیمانه از ساقی
لب میگون او گفتا شراب خانگی دارم
نظر بر شاهد و دل پیش ساقی گوش بر مطرب
حکیما خود بگو کی قوه فرزانگی دارم
شدم آشفته همسایه بعشق خانه سوز امشب
منم آن خس که با شعله سر هم خوابگی دارم
مگر دست خدا برهاندم زین آتش سوزان
و گرنه من کجا آن قدرت مردانگی دارم
بجانم زآشنائیها سر بیگانگی دارم
نه دیر و نه حرم تسبیح و زنارم زکف رفته
بشمع که نمیدانم سر پروانگی دارم
برآنم تا نهم زنجیر زلف آن پری از کف
کنید آماده زنجیرم سر دیوانگی دارم
خمار آلوده بودم خواستم پیمانه از ساقی
لب میگون او گفتا شراب خانگی دارم
نظر بر شاهد و دل پیش ساقی گوش بر مطرب
حکیما خود بگو کی قوه فرزانگی دارم
شدم آشفته همسایه بعشق خانه سوز امشب
منم آن خس که با شعله سر هم خوابگی دارم
مگر دست خدا برهاندم زین آتش سوزان
و گرنه من کجا آن قدرت مردانگی دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۰ - بیا تا آفتاب می بماه ساغر اندازیم
بیا تا آفتاب می بماه ساغر اندازیم
زاخترهای رخشان طرح چرخ دیگر اندازیم
بتان سوزند چون مجمر زروی آتشین امشب
زخال و زلف عود وعنبری در مجمر اندازیم
بده می مطرب ساقی بآهنگ هوالباقی
که خونی در دل تسنیم و حوض کوثر اندازیم
قضا چندانکه بستیزد بلا چندانکه برخیزد
یکی را پای بربندیم و آنرا سر براندازیم
بوجد آئیم صوفی وار دست افشان و پاکوبان
که غلمانرا برقص آریم و حور از منظر اندازیم
تو شاه عرصه حسنی بتاب از زلف چوگانی
که از شوق و شعف چون گوی در پایت سر اندازیم
هجوم آریم ما و مطرب و ساقی و میخواران
درآویزیم با گردون و با اختر دراندازیم
اگر خنجر کشد مریخ ور رامح زند نیزه
به یرغو دادخواهی بر امیر داور اندازیم
امیر مشرق و مغرب خدیو مکه و یثرب
که ما بارگنه پیشش بروز محشر اندازیم
شها آشفته ات را خم شد از بار گنه قامت
بکن رحمی که تا خود را بکوی تو در اندازیم
زاخترهای رخشان طرح چرخ دیگر اندازیم
بتان سوزند چون مجمر زروی آتشین امشب
زخال و زلف عود وعنبری در مجمر اندازیم
بده می مطرب ساقی بآهنگ هوالباقی
که خونی در دل تسنیم و حوض کوثر اندازیم
قضا چندانکه بستیزد بلا چندانکه برخیزد
یکی را پای بربندیم و آنرا سر براندازیم
بوجد آئیم صوفی وار دست افشان و پاکوبان
که غلمانرا برقص آریم و حور از منظر اندازیم
تو شاه عرصه حسنی بتاب از زلف چوگانی
که از شوق و شعف چون گوی در پایت سر اندازیم
هجوم آریم ما و مطرب و ساقی و میخواران
درآویزیم با گردون و با اختر دراندازیم
اگر خنجر کشد مریخ ور رامح زند نیزه
به یرغو دادخواهی بر امیر داور اندازیم
امیر مشرق و مغرب خدیو مکه و یثرب
که ما بارگنه پیشش بروز محشر اندازیم
شها آشفته ات را خم شد از بار گنه قامت
بکن رحمی که تا خود را بکوی تو در اندازیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۴ - بگلزار غم عشق تو من آنمرغ خاموشم
بگلزار غم عشق تو من آنمرغ خاموشم
که شد از بیم گلچین نغمه پردازی فراموشم
چو غنچه تا که زد مهر خموشی بر دهان من
که من با صد زبان چون سوسن آزاده خاموشم
تن بی روحم و چون توام بادام دور از تو
نمایانست جای خالیت جانا در آغوشم
دل خونین چو خم گر میزند جوشی عجب نبود
که تا هست آتش سودا بجان چون دیگ در جوشم
خدا را ساقیا صهبا به یاران دگر پیما
که من از غمزه آن ترک سرخوش مست و مدهوشم
زشام هجر زلفت تا قیامت شکوه ها دارم
مگر صبحی شود طالع از آن طرف بناگوشم
بجان هندوی زلف و خال آن ترک قزلباشم
که کرده هندوی مویش هزاران حلقه در گوشم
پریشان گفته آشفته کی افتد قبول شه
مگر اکسیر عشق تو خورد بر قلب مغشوشم
بزیر بار عصیان مانده ام در این سفر یا رب
مگر دست خدا بار گران بردارد از دوشم
که شد از بیم گلچین نغمه پردازی فراموشم
چو غنچه تا که زد مهر خموشی بر دهان من
که من با صد زبان چون سوسن آزاده خاموشم
تن بی روحم و چون توام بادام دور از تو
نمایانست جای خالیت جانا در آغوشم
دل خونین چو خم گر میزند جوشی عجب نبود
که تا هست آتش سودا بجان چون دیگ در جوشم
خدا را ساقیا صهبا به یاران دگر پیما
که من از غمزه آن ترک سرخوش مست و مدهوشم
زشام هجر زلفت تا قیامت شکوه ها دارم
مگر صبحی شود طالع از آن طرف بناگوشم
بجان هندوی زلف و خال آن ترک قزلباشم
که کرده هندوی مویش هزاران حلقه در گوشم
پریشان گفته آشفته کی افتد قبول شه
مگر اکسیر عشق تو خورد بر قلب مغشوشم
بزیر بار عصیان مانده ام در این سفر یا رب
مگر دست خدا بار گران بردارد از دوشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۸ - بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینم
بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینم
بساط زهد و تقوی را همان بهتر که برچینم
دلارا ما تو چون رفتی برفت آرام و صبر از دل
بیا بنشین بدامانم مگر آرام بنشینم
چو عطاران چه حاجت رفتنم در چین پی نافه
که زیر چین هر مویت هزاران دانه برچینم
اگر تلخ است جان دادن اگر آئی دم مردن
بشیرینی دهم جان چون تو باشی شمع بالینم
میان مردم از چشمم فکنده چشم تو اما
مبادم چشمم کز مردم بچشمان جز تو بگزینم
تو که مست شرابستی گهی سرخوش بخوابستی
بیادت من همه شب همنشین ماه و پروینم
می کهنه کشی هر شب تو از خم با حریف نو
کی آری یاد از این مخمور و گوئی یار دیرینم
گرای خسرو چو فرهادم کشی از رشک شیرینت
بتلخی جان شیرین رفت و من بر یاد شیرینم
حدیث از چشمه نوش و لب کوثر مکن واعظ
که من لب تشنه یکبوسه از آن لعل نوشینم
بخوابم دوش ایزد داد حور و جنت و کوثر
بعینه کرد اثر آشفته امشب خواب دوشینم
بهشتم میکده حور است ساقی جام می کوثر
دعای پیر تا کردم فرشته گفت آمینم
چو مینا برندارم سر زپای جام تا محشر
که در جام و قدح عکس رخ دلدار می بینم
شده شکرشکن تا طوطی نطقم ادیب من
بجز مدح علی حرفی دگر کی داده تلقینم
بساط زهد و تقوی را همان بهتر که برچینم
دلارا ما تو چون رفتی برفت آرام و صبر از دل
بیا بنشین بدامانم مگر آرام بنشینم
چو عطاران چه حاجت رفتنم در چین پی نافه
که زیر چین هر مویت هزاران دانه برچینم
اگر تلخ است جان دادن اگر آئی دم مردن
بشیرینی دهم جان چون تو باشی شمع بالینم
میان مردم از چشمم فکنده چشم تو اما
مبادم چشمم کز مردم بچشمان جز تو بگزینم
تو که مست شرابستی گهی سرخوش بخوابستی
بیادت من همه شب همنشین ماه و پروینم
می کهنه کشی هر شب تو از خم با حریف نو
کی آری یاد از این مخمور و گوئی یار دیرینم
گرای خسرو چو فرهادم کشی از رشک شیرینت
بتلخی جان شیرین رفت و من بر یاد شیرینم
حدیث از چشمه نوش و لب کوثر مکن واعظ
که من لب تشنه یکبوسه از آن لعل نوشینم
بخوابم دوش ایزد داد حور و جنت و کوثر
بعینه کرد اثر آشفته امشب خواب دوشینم
بهشتم میکده حور است ساقی جام می کوثر
دعای پیر تا کردم فرشته گفت آمینم
چو مینا برندارم سر زپای جام تا محشر
که در جام و قدح عکس رخ دلدار می بینم
شده شکرشکن تا طوطی نطقم ادیب من
بجز مدح علی حرفی دگر کی داده تلقینم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۴ - بجانت ای جوان کز جان خویشت دوست تر دارم
بجانت ای جوان کز جان خویشت دوست تر دارم
نپنداری که سر با تیغ از پای تو بردارم
من ای شیرین پسر رو از تو بردارم غلط حاشا
برنج باد زن سازم که سودای شکر دارم
مرا منع نظر ناصح مکن از منظر خوبان
که من این دین و دل را وقف بر تیر نظر دارم
اگر چه صد خطر اندر بیابان حجاز آمد
بشوق طوف کعبه زآن خطرها کی حذر دارم
خبر از من چه میگیری که در هجرش چها دیدی
که من مستغرق اویم کجا از خود خبر دارم
تو خفته شب همه شب سرخوش اندر بستر راحت
ببالینت چو شمع اتش بجان من تا سحر دارم
چو با موی میانت دست خود خواهم کمر سازم
همه شب با خیال خویش دستی در کمر دارم
تو خورشید جهانتابی و بر هر جای میتابی
منم حربا کجا غیر از تو خورشید دگر دارم
مزن دستم بدل ترسم بسوزد آستین تو
که همچون سنگ آتش زن شررها در جگر دارم
مکن وحشی غزالم دوری از من رحم کن بر خود
که از آه سحر بس تیرهای کارگر دارم
گره شد در دلم آهی که گر آید برون ناگه
زتأثیرش همه کون و مکان از جای بردارم
بزن تو نوبت صلح و بنه جنگ و جدل یکسو
که بهر دادخواهی رو بشاه دادگر دارم
امیر مشرق و مغرب علی ابن ابیطالب
که پیش تیغ فتنه از ولای او سپر دارم
نخواهم خفتن آشفته زسودای سر زلفش
که شب از خار مژگان بردو دیده نیشتر دارم
نپنداری که سر با تیغ از پای تو بردارم
من ای شیرین پسر رو از تو بردارم غلط حاشا
برنج باد زن سازم که سودای شکر دارم
مرا منع نظر ناصح مکن از منظر خوبان
که من این دین و دل را وقف بر تیر نظر دارم
اگر چه صد خطر اندر بیابان حجاز آمد
بشوق طوف کعبه زآن خطرها کی حذر دارم
خبر از من چه میگیری که در هجرش چها دیدی
که من مستغرق اویم کجا از خود خبر دارم
تو خفته شب همه شب سرخوش اندر بستر راحت
ببالینت چو شمع اتش بجان من تا سحر دارم
چو با موی میانت دست خود خواهم کمر سازم
همه شب با خیال خویش دستی در کمر دارم
تو خورشید جهانتابی و بر هر جای میتابی
منم حربا کجا غیر از تو خورشید دگر دارم
مزن دستم بدل ترسم بسوزد آستین تو
که همچون سنگ آتش زن شررها در جگر دارم
مکن وحشی غزالم دوری از من رحم کن بر خود
که از آه سحر بس تیرهای کارگر دارم
گره شد در دلم آهی که گر آید برون ناگه
زتأثیرش همه کون و مکان از جای بردارم
بزن تو نوبت صلح و بنه جنگ و جدل یکسو
که بهر دادخواهی رو بشاه دادگر دارم
امیر مشرق و مغرب علی ابن ابیطالب
که پیش تیغ فتنه از ولای او سپر دارم
نخواهم خفتن آشفته زسودای سر زلفش
که شب از خار مژگان بردو دیده نیشتر دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۵ - نمیگردد سپهر الا بحکم رای درویشان
نمیگردد سپهر الا بحکم رای درویشان
قضا و هم قدر دارند سر در پای درویشان
نشان شاهد غیبی و شمع نور لاریبی
ببین در آینه یعنی که در سیمای درویشان
اگر نه اطلس زرتار گردونرا براندازی
بصد بالا بود کوتاه در بالای درویشان
الا ای شیخ کز طاعت طمع داری زحق جنت
برو چندی بکن خدمت تو در مأوای درویشان
بمیدان تجرد خرقه تن گر براندازی
بسی روح مجرد بینی از تنهای درویشان
زذوق شکر و قندت طبیعت رنجه خواهد شد
حلاوت گر مذاقت یافت از حلوای درویشان
بنه پروای سیم زر پدر بگذار با مادر
بود این شمه ای از عشق بی پروای درویشان
اگر حق خوانی حق گوئی و حق جوئی ای سالک
مقام حق نبینی جز دل دانای درویشان
دوبین معنی نمی بیند بهر صورت برد سجده
که در هر بزم رقصد شاهد یکتای درویشان
حیات جاودان و قصه ظلمات بگذارد
خضر گر جرعه نوشد از کف سقای درویشان
الا ای زلف خم در خم که کارم از تو شد درهم
ببخش آشفته را سری تو از سودای درویشان
بجای جم زند تکیه بهر جا هست سلطانی
ولی تکیه نمی آرد کسی بر جای درویشان
گرت بایست سلطانی نجف را خاک بوسی کن
بیا دستی بزن بر دامن مولای درویشان
قضا و هم قدر دارند سر در پای درویشان
نشان شاهد غیبی و شمع نور لاریبی
ببین در آینه یعنی که در سیمای درویشان
اگر نه اطلس زرتار گردونرا براندازی
بصد بالا بود کوتاه در بالای درویشان
الا ای شیخ کز طاعت طمع داری زحق جنت
برو چندی بکن خدمت تو در مأوای درویشان
بمیدان تجرد خرقه تن گر براندازی
بسی روح مجرد بینی از تنهای درویشان
زذوق شکر و قندت طبیعت رنجه خواهد شد
حلاوت گر مذاقت یافت از حلوای درویشان
بنه پروای سیم زر پدر بگذار با مادر
بود این شمه ای از عشق بی پروای درویشان
اگر حق خوانی حق گوئی و حق جوئی ای سالک
مقام حق نبینی جز دل دانای درویشان
دوبین معنی نمی بیند بهر صورت برد سجده
که در هر بزم رقصد شاهد یکتای درویشان
حیات جاودان و قصه ظلمات بگذارد
خضر گر جرعه نوشد از کف سقای درویشان
الا ای زلف خم در خم که کارم از تو شد درهم
ببخش آشفته را سری تو از سودای درویشان
بجای جم زند تکیه بهر جا هست سلطانی
ولی تکیه نمی آرد کسی بر جای درویشان
گرت بایست سلطانی نجف را خاک بوسی کن
بیا دستی بزن بر دامن مولای درویشان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۱ - حدیث دوستان عیب است پیش دشمنان گفتن
حدیث دوستان عیب است پیش دشمنان گفتن
چنان کز دوست منعست درد خویش بنهفتن
دریغا حال آن مجنون که باشد بر پری مفتون
که نه او را تواند دید و نه حرفی توان گفتن
گلی پیدا کن ای بلبل که آزاد از خزان باشد
که از شوقش توانی هر سحر چون غنچه بشکفتن
نگویم ماه و سروستی که پیش عارض قدت
نه با این طاقت ماندن نه او را قوت رفتن
کمال طالب آن باشد که جوید وصل جانانرا
کمال عاشق صادق چه باشد ترک جان گفتن
اشارت گر تو شیرین لب کنی فرهاد عاشق را
اگر صد بیستون باشد بمژگان میتوان سفتن
گمانم آنکه در خوابت ببینم ای پری یکشب
خیالت باز میدارد شبم تا صبح از خفتن
ببزم بی حجاب آئی و هر شب چهره بنمائی
غبار هستی خود را توانم گر زره رفتن
تو ای زلف سیه دانی چرا چون من پریشانی
که تا داری دل آشفته بایستت برآشفتن
حرامت باد جز در عشق مهرویان غزلخوانی
نشاید جز علی و آل او را دوست بگرفتن
اگر از دوست برگردم زنم حقا که نه مردم
نصیحتگو مده پندم ندارم گوش پذرفتن
چنان کز دوست منعست درد خویش بنهفتن
دریغا حال آن مجنون که باشد بر پری مفتون
که نه او را تواند دید و نه حرفی توان گفتن
گلی پیدا کن ای بلبل که آزاد از خزان باشد
که از شوقش توانی هر سحر چون غنچه بشکفتن
نگویم ماه و سروستی که پیش عارض قدت
نه با این طاقت ماندن نه او را قوت رفتن
کمال طالب آن باشد که جوید وصل جانانرا
کمال عاشق صادق چه باشد ترک جان گفتن
اشارت گر تو شیرین لب کنی فرهاد عاشق را
اگر صد بیستون باشد بمژگان میتوان سفتن
گمانم آنکه در خوابت ببینم ای پری یکشب
خیالت باز میدارد شبم تا صبح از خفتن
ببزم بی حجاب آئی و هر شب چهره بنمائی
غبار هستی خود را توانم گر زره رفتن
تو ای زلف سیه دانی چرا چون من پریشانی
که تا داری دل آشفته بایستت برآشفتن
حرامت باد جز در عشق مهرویان غزلخوانی
نشاید جز علی و آل او را دوست بگرفتن
اگر از دوست برگردم زنم حقا که نه مردم
نصیحتگو مده پندم ندارم گوش پذرفتن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۹ - حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبان
حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبان
که از فولاد می آرد گذر این آهنین پیکان
شبی سرخوش بمیخانه شدم در حلقه مستان
گروهی پاک دل دیدم بری از مکر و از دستان
مرا کز مسجد و میخانه راند برهمن یا شیخ
نشاید خواندنم کافر نباید گفت با ایمان
نپائی لاجرم پیمان و لابد بشکنی عهدم
که هر سنگین دلی ناچار آخر بشکند پیمان
مرا دیده است طوفان خیز و آهم برق سوزنده
چه منت دارم از برق و چه خجلت دارم از باران
بنه این عاریت جامعه برای نفس خودکامه
که چون خورشید نورافشان شوی با این تن عریان
سیه گشته ورق ایدل ببازار دیده خونابه
که حاصل نیست عاشق را بجز از دیده ی گریان
چمان سروی چو من داری اگر در بوستاندل
نیاری در چمن رفتن نخواهی ماند در بستان
سر زلف پریشانت بدست غیر کمتر ده
به بخشا از سر رحمت تو برآشفته حیران
که از فولاد می آرد گذر این آهنین پیکان
شبی سرخوش بمیخانه شدم در حلقه مستان
گروهی پاک دل دیدم بری از مکر و از دستان
مرا کز مسجد و میخانه راند برهمن یا شیخ
نشاید خواندنم کافر نباید گفت با ایمان
نپائی لاجرم پیمان و لابد بشکنی عهدم
که هر سنگین دلی ناچار آخر بشکند پیمان
مرا دیده است طوفان خیز و آهم برق سوزنده
چه منت دارم از برق و چه خجلت دارم از باران
بنه این عاریت جامعه برای نفس خودکامه
که چون خورشید نورافشان شوی با این تن عریان
سیه گشته ورق ایدل ببازار دیده خونابه
که حاصل نیست عاشق را بجز از دیده ی گریان
چمان سروی چو من داری اگر در بوستاندل
نیاری در چمن رفتن نخواهی ماند در بستان
سر زلف پریشانت بدست غیر کمتر ده
به بخشا از سر رحمت تو برآشفته حیران
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۰ - حدیث عشق از مستان شنو ایدل نه هوشیاران
حدیث عشق از مستان شنو ایدل نه هوشیاران
که هرگز خفته را نبود خبر از کار بیداران
زاشک و آه من اندر شب هجران حذر باید
که خیزد لاجرم طوفان چو باشد بادبا باران
نهد تسبیح و سجاده بگیرد ساغر باده
گذار زاهد افتد گر شبی در کوی خماران
در آن غوغا که بگشاید در میخانه رحمت
بمحشر دم نیارد زد کس از جرم گنهکاران
گشاده نافه از زلف دو تا بهر کساد چین
گشودی طره و بستی بتا بازار عطاران
بیا بی پرده در بازار مصر و چهره ای بنما
پشیمان کن زکار یوسف مصری خریداران
بصید بسته پر صیاد را باشد سر رحمت
خوشا کنج قفس ایخوش بر احوال گرفتاران
دو چشم رهزنت دیدم بچین طره و گفتم
بطراران شده سر حلقه از هر گوشه عیاران
نسوزد زآتش دوزخ محب مرتضی هرگز
بلی زاهد همین باشد جزای نیک کرداران
وفا از نیکوان دهر آشفته چه میجوئی
بجوی از حیدر آن سر حلقه خیل وفاداران
که هرگز خفته را نبود خبر از کار بیداران
زاشک و آه من اندر شب هجران حذر باید
که خیزد لاجرم طوفان چو باشد بادبا باران
نهد تسبیح و سجاده بگیرد ساغر باده
گذار زاهد افتد گر شبی در کوی خماران
در آن غوغا که بگشاید در میخانه رحمت
بمحشر دم نیارد زد کس از جرم گنهکاران
گشاده نافه از زلف دو تا بهر کساد چین
گشودی طره و بستی بتا بازار عطاران
بیا بی پرده در بازار مصر و چهره ای بنما
پشیمان کن زکار یوسف مصری خریداران
بصید بسته پر صیاد را باشد سر رحمت
خوشا کنج قفس ایخوش بر احوال گرفتاران
دو چشم رهزنت دیدم بچین طره و گفتم
بطراران شده سر حلقه از هر گوشه عیاران
نسوزد زآتش دوزخ محب مرتضی هرگز
بلی زاهد همین باشد جزای نیک کرداران
وفا از نیکوان دهر آشفته چه میجوئی
بجوی از حیدر آن سر حلقه خیل وفاداران
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۶ - همایون است امشب بخت و دولت شد قرین من
همایون است امشب بخت و دولت شد قرین من
که در صحن ارم شد حور جنت همنشین من
بگفتم چین زلفش را که این مشک از ختا خیزد
بگفتا این خطا باشد بود نافه بچین من
چه خوش گفت اژدر گیسو بخورشید بناگوشت
بهل اعجاز موسی را ببین سحر مبین من
بیک نظاره کردم صلح خون خویش ناقابل
رقیبانم بر برشک اند از نگاه واپسین من
برد نام رقیبان از لب شیرین و میگوید
که آری چاشنی از زهر دارد انگبین من
برو زاهد مخوان افسانه از حور و قصور امشب
که مغبچه است حور و میکده خلد برین من
سلیمان گفت با آصف خوش این سر نهانی را
که از لعل بتان بگرفت خاصیت نگین من
هزارش مشتری از آسمان سوی زمین آید
چو پرده برکشد از رخ بت زهره جبین من
درون پرده غیبی بجز نور علی نبود
بکش پرده که افزاید از اینمعنی یقین من
زبانم گر بری آشفته همچون شمع میگویم
که جز مهر علی در هر دو عالم نیست دین من
که در صحن ارم شد حور جنت همنشین من
بگفتم چین زلفش را که این مشک از ختا خیزد
بگفتا این خطا باشد بود نافه بچین من
چه خوش گفت اژدر گیسو بخورشید بناگوشت
بهل اعجاز موسی را ببین سحر مبین من
بیک نظاره کردم صلح خون خویش ناقابل
رقیبانم بر برشک اند از نگاه واپسین من
برد نام رقیبان از لب شیرین و میگوید
که آری چاشنی از زهر دارد انگبین من
برو زاهد مخوان افسانه از حور و قصور امشب
که مغبچه است حور و میکده خلد برین من
سلیمان گفت با آصف خوش این سر نهانی را
که از لعل بتان بگرفت خاصیت نگین من
هزارش مشتری از آسمان سوی زمین آید
چو پرده برکشد از رخ بت زهره جبین من
درون پرده غیبی بجز نور علی نبود
بکش پرده که افزاید از اینمعنی یقین من
زبانم گر بری آشفته همچون شمع میگویم
که جز مهر علی در هر دو عالم نیست دین من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۳ - دریغ از گردش دوران و دور بی ثبات او
دریغ از گردش دوران و دور بی ثبات او
که هر لحظه به شوئی رام میگردد بنات او
چه حرمان خیز این صحرا چه آتش زاست این بیدا
که زاید تشنگی در کام جانها از فرات او
بجم هم عهد جام وی سریرش خوابگاه کی
از این دو بر دو صد پرداخته بنگر ثبات او
عجوزی عشوه گر دوران و خواهانش بود اعمی
بتی سیمین بود دنیا و دلها سومنات او
الا ای آنکه محصولی درودی اندر این مزرع
بمسکینان ببخشا تا که بتوانی زکوات او
اسیر چار طبع مختلف تا کی در این دیری
مجو عهد از موالید ثلاث اومهات او
جهان فانی بود آشفته و لابد فنا گردد
نماند هیچ باقی غیر وجه حق و ذات او
که هر لحظه به شوئی رام میگردد بنات او
چه حرمان خیز این صحرا چه آتش زاست این بیدا
که زاید تشنگی در کام جانها از فرات او
بجم هم عهد جام وی سریرش خوابگاه کی
از این دو بر دو صد پرداخته بنگر ثبات او
عجوزی عشوه گر دوران و خواهانش بود اعمی
بتی سیمین بود دنیا و دلها سومنات او
الا ای آنکه محصولی درودی اندر این مزرع
بمسکینان ببخشا تا که بتوانی زکوات او
اسیر چار طبع مختلف تا کی در این دیری
مجو عهد از موالید ثلاث اومهات او
جهان فانی بود آشفته و لابد فنا گردد
نماند هیچ باقی غیر وجه حق و ذات او
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۴ - دلا بگریزم از زاهد و یا خمار یا هر دو
دلا بگریزم از زاهد و یا خمار یا هر دو
ببرم رشته تسبیح یا زنار یا هر دو
دو چشمت خفته است و غمزه ات بیدار دل بردن
بپرهیزم زخواب آلوده یا بیدار یا هر دو
دو زلفین تو طراران دو ترکان تو عیاران
ستیزم من بآنا عیار یا طرار یا هر دو
بسحر غمزه هشیاری بچشمان مست و خونخواری
شکایت گویم از آن مست یا هشیار یا هر دو
بریزد خون من یار و ببخشایند اغیارم
بنالم لاجرم از یار یا اغیار یا هر دو
شکستی رونق کعبه ببردی آب بتخانه
تو خصمی با مسلمانان و یا کفار یا هر دو
دلم رسوای عالم کرده و دلدار کردش خون
زدل شکوه بگویم یا که از دلدار یا هر دو
اگر گویم شوم رسوا نگویم سوزدم سودا
بسوزم از خموشی یا که از گفتار یا هر دو
بسودای گلی با خار و گلچین همعنانستم
بگلچین صبر باید کردنم یا خار یا هر دو
لبش ضحاک جادو زلف او مار است آشفته
پریشان مغزت از ضحاک شد یا مار یا هر دو
نسیم آورد بوی زلف یار و مشک تاتارم
ببویم زلف او یا نافه تاتار یا هر دو
بود حب علی کردار و مدح اوست گفتارم
مباهاتم بگفتار است یا کردار یا هر دو
ببرم رشته تسبیح یا زنار یا هر دو
دو چشمت خفته است و غمزه ات بیدار دل بردن
بپرهیزم زخواب آلوده یا بیدار یا هر دو
دو زلفین تو طراران دو ترکان تو عیاران
ستیزم من بآنا عیار یا طرار یا هر دو
بسحر غمزه هشیاری بچشمان مست و خونخواری
شکایت گویم از آن مست یا هشیار یا هر دو
بریزد خون من یار و ببخشایند اغیارم
بنالم لاجرم از یار یا اغیار یا هر دو
شکستی رونق کعبه ببردی آب بتخانه
تو خصمی با مسلمانان و یا کفار یا هر دو
دلم رسوای عالم کرده و دلدار کردش خون
زدل شکوه بگویم یا که از دلدار یا هر دو
اگر گویم شوم رسوا نگویم سوزدم سودا
بسوزم از خموشی یا که از گفتار یا هر دو
بسودای گلی با خار و گلچین همعنانستم
بگلچین صبر باید کردنم یا خار یا هر دو
لبش ضحاک جادو زلف او مار است آشفته
پریشان مغزت از ضحاک شد یا مار یا هر دو
نسیم آورد بوی زلف یار و مشک تاتارم
ببویم زلف او یا نافه تاتار یا هر دو
بود حب علی کردار و مدح اوست گفتارم
مباهاتم بگفتار است یا کردار یا هر دو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۶ - چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته
چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته
دلم خون دیده ام خونبار شد آهسته آهسته
تجلی کرد تا شمع رخت در سینه تنگم
چو سینا مهبط انوار شد آهسته آهسته
بشارت بر بشیراز مصر امشب پیر کنعانرا
که یوسف شاهد بازار شد آهسته آهسته
مکن از خار هجران عندلیبا ناله از این پس
که گل از آتش گلزار شد آهسته آهسته
زبس امروز و فردا کرد اندر وعده وصلم
بمحشر وعده دیدار شد آهسته آهسته
تو را زهره جبینا مشتری جز من نبود اول
خریدار غمت بسیار شد آهسته آهسته
شد از سودای زلفت رشته اسلام از کفها
مبدل سبحه بر زنار شد آهسته آهسته
همان زاهد که اندر صومعه بودش مقام امن
مقیم خانه خمار شد آهسته آهسته
بوصف شکرستان لب شیرینش آشفته
نی کلکم چه شکربار شد آهسته آهسته
دلم خون دیده ام خونبار شد آهسته آهسته
تجلی کرد تا شمع رخت در سینه تنگم
چو سینا مهبط انوار شد آهسته آهسته
بشارت بر بشیراز مصر امشب پیر کنعانرا
که یوسف شاهد بازار شد آهسته آهسته
مکن از خار هجران عندلیبا ناله از این پس
که گل از آتش گلزار شد آهسته آهسته
زبس امروز و فردا کرد اندر وعده وصلم
بمحشر وعده دیدار شد آهسته آهسته
تو را زهره جبینا مشتری جز من نبود اول
خریدار غمت بسیار شد آهسته آهسته
شد از سودای زلفت رشته اسلام از کفها
مبدل سبحه بر زنار شد آهسته آهسته
همان زاهد که اندر صومعه بودش مقام امن
مقیم خانه خمار شد آهسته آهسته
بوصف شکرستان لب شیرینش آشفته
نی کلکم چه شکربار شد آهسته آهسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۰ - بزنجیر جفائی گر نشد بخت دژم بسته
بزنجیر جفائی گر نشد بخت دژم بسته
سگ لیلی بمجنون از چه رو راه حشم بسته
مرا حسن ار کرشمه بسته در زلف سیاه او
گدائی را بزنجیری آمیزی محتشم بسته
فراری گفتم از کویش کنم بهر قرار دل
مرا راه گریز آن گیسوی پرپیچ و خم بسته
ره دلهای مسکین میزند طرار جادویش
نمی بینی که در یک چین مو صد دل بهم بسته
زلیخا طلعتی در چاه غبغب کرده زندانم
که صد چون یوسف مصری بزنجیر ستم بسته
نه تنها من دل و دین کرده ام کابین بجام می
که عقد دختر رز را بجان زین پیش خم بسته
بنازم غمزه ترکت که از مژگان و از ابرو
عرب را خیل غارت کرده و ره بر عجم بسته
مگو آشفته طوفانرا نشاید بست راه از حسن
نمی بینی که مژگان راه بر چشم چویم بسته
سگ لیلی بمجنون از چه رو راه حشم بسته
مرا حسن ار کرشمه بسته در زلف سیاه او
گدائی را بزنجیری آمیزی محتشم بسته
فراری گفتم از کویش کنم بهر قرار دل
مرا راه گریز آن گیسوی پرپیچ و خم بسته
ره دلهای مسکین میزند طرار جادویش
نمی بینی که در یک چین مو صد دل بهم بسته
زلیخا طلعتی در چاه غبغب کرده زندانم
که صد چون یوسف مصری بزنجیر ستم بسته
نه تنها من دل و دین کرده ام کابین بجام می
که عقد دختر رز را بجان زین پیش خم بسته
بنازم غمزه ترکت که از مژگان و از ابرو
عرب را خیل غارت کرده و ره بر عجم بسته
مگو آشفته طوفانرا نشاید بست راه از حسن
نمی بینی که مژگان راه بر چشم چویم بسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۵ - بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانه
بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانه
که از نورش کنی چون طور روشن صحن کاشانه
در آن موقف که ساقی ساغر توحید میبخشد
توهم جامی بزن کز خویش خواهی گشت بیگانه
زبان عقل و سود عشق بر مستان بود واضح
تو هم بهر زیان و سود عاقل باش و فرزانه
زهی بزمی که روشن گشته از نور مه ساقی
که شمع خاوری در پیش شمع اوست پروانه
بود تا سر سودای بتان اندر سویدایم
بگوش من نخواهد رفت ناصح پند دانانه
بیا از خانقه بیرون بهل افسانه و افسون
که جز پیر مغان دیگر ندیدم مرد و مردانه
بخم بنشین چو می تا صاف گردد درد عقل تو
فلاطون کسب حکمت کرد از مستان دیوانه
بجز شور علی آشفته نبود در دماغ من
مرا از کاسه سر عشق تا بگشود دندانه
که از نورش کنی چون طور روشن صحن کاشانه
در آن موقف که ساقی ساغر توحید میبخشد
توهم جامی بزن کز خویش خواهی گشت بیگانه
زبان عقل و سود عشق بر مستان بود واضح
تو هم بهر زیان و سود عاقل باش و فرزانه
زهی بزمی که روشن گشته از نور مه ساقی
که شمع خاوری در پیش شمع اوست پروانه
بود تا سر سودای بتان اندر سویدایم
بگوش من نخواهد رفت ناصح پند دانانه
بیا از خانقه بیرون بهل افسانه و افسون
که جز پیر مغان دیگر ندیدم مرد و مردانه
بخم بنشین چو می تا صاف گردد درد عقل تو
فلاطون کسب حکمت کرد از مستان دیوانه
بجز شور علی آشفته نبود در دماغ من
مرا از کاسه سر عشق تا بگشود دندانه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۹ - زانبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه
زانبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه
مگس چندانکه مردم را نظر بر تنک شکر نه
مرا گفتی شبی آیم بخوابت دیده بر بستم
ولی از بخت خواب آلوده ام این حرف باور نه
پی خورسندی دشمن بریزی خون احبابت
پسندد هیچ مسلم این ستم گاهی بکافر نه
تو را بادا گوارا باده لعل لب دلبر
که جز خون جگر ای مدعی ما را بساغر نه
از آن ساعت که با اغیار هم بالین شدی ایمه
تو پنداری که آمد یک سر از یاران به بستر نه
بغمزه ساحر چشمش همی میگفت با زلفش
که این عود قماری را جز این زیبنده مجمر نه
مگس چندانکه مردم را نظر بر تنک شکر نه
مرا گفتی شبی آیم بخوابت دیده بر بستم
ولی از بخت خواب آلوده ام این حرف باور نه
پی خورسندی دشمن بریزی خون احبابت
پسندد هیچ مسلم این ستم گاهی بکافر نه
تو را بادا گوارا باده لعل لب دلبر
که جز خون جگر ای مدعی ما را بساغر نه
از آن ساعت که با اغیار هم بالین شدی ایمه
تو پنداری که آمد یک سر از یاران به بستر نه
بغمزه ساحر چشمش همی میگفت با زلفش
که این عود قماری را جز این زیبنده مجمر نه