تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - با غم عشق تو دل کیست که محرم باشد
با غم عشق تو دل کیست که محرم باشد
با لب لعل تو جان چیست که همدم باشد
هر کرا دولت سودای تو شد دامن گیر
فارغ از محنت و آسوده دل از غم باشد
نسبت روی تو چنان نتوان کرد به ماه
که به حسن از رخ زیبای تو پر کم باشد
خنک آن جان که شد از آتش سودای نور گرم
خرم آن دل که به غمهای تو خرم باشد
گر دمی دست دهد روی تو دیدن مارا
حاصل از عمر گرانمایه همان دم باشد
مفلس کوی مغانرا به خرابات غمش
دولت جام به از مملکت جم باشد
گر ببوسیدن پایت برسد دست کمال
او بدین پایه به عشاق مقدم باشد
با لب لعل تو جان چیست که همدم باشد
هر کرا دولت سودای تو شد دامن گیر
فارغ از محنت و آسوده دل از غم باشد
نسبت روی تو چنان نتوان کرد به ماه
که به حسن از رخ زیبای تو پر کم باشد
خنک آن جان که شد از آتش سودای نور گرم
خرم آن دل که به غمهای تو خرم باشد
گر دمی دست دهد روی تو دیدن مارا
حاصل از عمر گرانمایه همان دم باشد
مفلس کوی مغانرا به خرابات غمش
دولت جام به از مملکت جم باشد
گر ببوسیدن پایت برسد دست کمال
او بدین پایه به عشاق مقدم باشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - بر دل از غمزه خدنگی زدی آن هم گذرد
بر دل از غمزه خدنگی زدی آن هم گذرد
چون گذشت از سپر سینه ز جان هم گذرد
من اگر سینه ز پولاد بسازم چو دلت
گر خدنگ نظر این است از آن هم گذرد
تو اگر بگذری از سرو بخوش رفتاری
اشک گلگون من از آب روان هم گذرد
گر دهنده اهل نظر پیش تو دشنام رقیب
ما نخواهیم که نامش به زبان هم گذرد
نگذرد گریهام از ابر بهاران تنها
کز فلک بینو مرا آه و فغان هم گذرد
بر سر عاشق اگر سیل بلا آبد باز
از دل و دیده خونابه چکان هم گذرد
گفتی از سر گذرد در طلب دوست کمال
سر چه باشد ز سر و جان و جهان هم گذرد
چون گذشت از سپر سینه ز جان هم گذرد
من اگر سینه ز پولاد بسازم چو دلت
گر خدنگ نظر این است از آن هم گذرد
تو اگر بگذری از سرو بخوش رفتاری
اشک گلگون من از آب روان هم گذرد
گر دهنده اهل نظر پیش تو دشنام رقیب
ما نخواهیم که نامش به زبان هم گذرد
نگذرد گریهام از ابر بهاران تنها
کز فلک بینو مرا آه و فغان هم گذرد
بر سر عاشق اگر سیل بلا آبد باز
از دل و دیده خونابه چکان هم گذرد
گفتی از سر گذرد در طلب دوست کمال
سر چه باشد ز سر و جان و جهان هم گذرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - پیش از آندم که می و میکده در عالم بود
پیش از آندم که می و میکده در عالم بود
جان من با لب خندان قدح همدم بود
بوی خون کز دهنم میدمد امروزی نیست
زانکه این رایحه در آب و گل آدم بود
لب جانبخش تو در خنده مرا دل میداد
ورنه جان و دل از آن زلف سیه درهم بود
گلی شرم رخت آن روز همی کرد عرق
که به پیراهن صحرای جهان شبنم بود
عقل مدهوش من آندم به خرابات ازل
گاهی از لعل تو دلتنگ و گهی خرم بود
هر جراحت که همی کرد غمت بر دل ریش
زخم شمشیر جفاهای تواش مرهم بود
زاهد خام چه داند که چه می گفت کمال
کو، نه در پرده دلسوختگان محرم بود
جان من با لب خندان قدح همدم بود
بوی خون کز دهنم میدمد امروزی نیست
زانکه این رایحه در آب و گل آدم بود
لب جانبخش تو در خنده مرا دل میداد
ورنه جان و دل از آن زلف سیه درهم بود
گلی شرم رخت آن روز همی کرد عرق
که به پیراهن صحرای جهان شبنم بود
عقل مدهوش من آندم به خرابات ازل
گاهی از لعل تو دلتنگ و گهی خرم بود
هر جراحت که همی کرد غمت بر دل ریش
زخم شمشیر جفاهای تواش مرهم بود
زاهد خام چه داند که چه می گفت کمال
کو، نه در پرده دلسوختگان محرم بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - پیش رویت صنما وصف قمر نتوان کرد
پیش رویت صنما وصف قمر نتوان کرد
نسبت حقه لعلت به شکر نتوان کرد
با وجود رخ و زلفین عبیر افشانت
صفت برگ گل و عنبر تر نتوان کرد
میهمانیست تمنای تو در خاطر ما
که به صد سالش ازین خانه بدر نتوان کرد
گفتم از غم بوصال تو گریزم لیکن
پیش شمشیر قضا هیچ سپر نتوان کرد
گر نه بینم رخت از طرف مشکین چه عجب
در شب تیره بخورشید نظر نتوان کرد
گذرست از همه عالم من دلسوخته را
لیکن از کوی وصال تو گذر نتوان کرد
نتواند که کمال از تو گریزد بجفا
زانکه از خنجر تسلیم حذر نتوان کرد
نسبت حقه لعلت به شکر نتوان کرد
با وجود رخ و زلفین عبیر افشانت
صفت برگ گل و عنبر تر نتوان کرد
میهمانیست تمنای تو در خاطر ما
که به صد سالش ازین خانه بدر نتوان کرد
گفتم از غم بوصال تو گریزم لیکن
پیش شمشیر قضا هیچ سپر نتوان کرد
گر نه بینم رخت از طرف مشکین چه عجب
در شب تیره بخورشید نظر نتوان کرد
گذرست از همه عالم من دلسوخته را
لیکن از کوی وصال تو گذر نتوان کرد
نتواند که کمال از تو گریزد بجفا
زانکه از خنجر تسلیم حذر نتوان کرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۶۵ - ناز گلبرگ رخت سنبل تر میریزد
ناز گلبرگ رخت سنبل تر میریزد
لاله سوخته دل خون جگر میریزد
هر شب از شرم گلستان جمالت صنما
آب از چهره خورشید و نمر میریزد
زلف تست آنکه پریشان شود از باد صبا
یا مگر گرد شب از روی سحر میریزد
روشن است این جهان کابنة بدر منیر
هر شب از حسرت روی تو بسر میریزد
مردم چشم کمال ارچه ندارد زر و سیم
در قدمهای خیال تو گهر میریزد
لاله سوخته دل خون جگر میریزد
هر شب از شرم گلستان جمالت صنما
آب از چهره خورشید و نمر میریزد
زلف تست آنکه پریشان شود از باد صبا
یا مگر گرد شب از روی سحر میریزد
روشن است این جهان کابنة بدر منیر
هر شب از حسرت روی تو بسر میریزد
مردم چشم کمال ارچه ندارد زر و سیم
در قدمهای خیال تو گهر میریزد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - تشنه وصل تو را بی تو اگر خواب آمد
تشنه وصل تو را بی تو اگر خواب آمد
هیچ شک نیست که در دیده او آب آبد
هر کس آن بخت ندارد که سوی آب حیات
برود همچو خضر تشنه و سیراب آید
پرده از روی برانداز که هر سوخته یی
همچو پروانه سوی شمع جهانتاب آید
زاهد شهر چو بیند خم ابروی تو را
بعد ازین مست چو چشم تو به محراب آید
هست دریوزه ما وصل تو و هر نفسی
بر درت عاشق بیچاره بدین باب آید
تا کی از حسرت لعل لبت ای مردم چشم
اشک من زرد به رخساره چو سیماب آید
هست از شوق لبت اینهمه گفتار کمال
طوطی آری به حدیث از شکر ناب آید
هیچ شک نیست که در دیده او آب آبد
هر کس آن بخت ندارد که سوی آب حیات
برود همچو خضر تشنه و سیراب آید
پرده از روی برانداز که هر سوخته یی
همچو پروانه سوی شمع جهانتاب آید
زاهد شهر چو بیند خم ابروی تو را
بعد ازین مست چو چشم تو به محراب آید
هست دریوزه ما وصل تو و هر نفسی
بر درت عاشق بیچاره بدین باب آید
تا کی از حسرت لعل لبت ای مردم چشم
اشک من زرد به رخساره چو سیماب آید
هست از شوق لبت اینهمه گفتار کمال
طوطی آری به حدیث از شکر ناب آید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - چشم شوخت دل عاشق به هوس میگیرد
چشم شوخت دل عاشق به هوس میگیرد
همچو صیاد که بلبل به نفس میگیرد
دل از آن غمزه ننالد که حرامی همه وقت
راه بر قافله از بانگ جرس میگیرد
روی تو از طرف ماست به جنگ سر زلف
چه عجب آتش اگر جانب خس میگیرد
پرتو روی تو تنها نه مرا خرمن سوخت
آتش عشق بتان در همه کس میگیرد
نیست در دور لبت نقل و شکر کاسد و بس
جام می هم به لب امروز مگس میگیرد
صبحدم میزدم آهی ز تو روشنتر از این
چه کنم درد دلم راه نفس میگیرد
پیش معشوق کش این جان که برند از تو کمال
گر به مطرب ندهی جامه عسس میگیرد
همچو صیاد که بلبل به نفس میگیرد
دل از آن غمزه ننالد که حرامی همه وقت
راه بر قافله از بانگ جرس میگیرد
روی تو از طرف ماست به جنگ سر زلف
چه عجب آتش اگر جانب خس میگیرد
پرتو روی تو تنها نه مرا خرمن سوخت
آتش عشق بتان در همه کس میگیرد
نیست در دور لبت نقل و شکر کاسد و بس
جام می هم به لب امروز مگس میگیرد
صبحدم میزدم آهی ز تو روشنتر از این
چه کنم درد دلم راه نفس میگیرد
پیش معشوق کش این جان که برند از تو کمال
گر به مطرب ندهی جامه عسس میگیرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - حلقه پیش رخ از طره آن به واشد
حلقه پیش رخ از طره آن به واشد
آفتابی دگر از جانب چین پیدا شد
گر بتان بحر ندانند چرا آن لب لعل
گه بخنده نمک و گه بسخن حلوا شد
هر که مهر لب او برد بخوبش از خاکش
خارهائی که بر آمد همگی خرما شد
کور شد چون برخم خاک درت دید رقیب
تونیا رفت به چشمش ز چه نابینا شد
گشت شهدای فدت زاهد و این نیست عجب
زانکه با شید چو پیوست الف شیدا شد
جان نبردند ز گرداب سرشک اهل نظر
بیشتر مردم ما غرق در این دریا شد
بافت از سر خدا آگهی غیب کمال
تا میان و دهن تنگ ترا جویا شد
آفتابی دگر از جانب چین پیدا شد
گر بتان بحر ندانند چرا آن لب لعل
گه بخنده نمک و گه بسخن حلوا شد
هر که مهر لب او برد بخوبش از خاکش
خارهائی که بر آمد همگی خرما شد
کور شد چون برخم خاک درت دید رقیب
تونیا رفت به چشمش ز چه نابینا شد
گشت شهدای فدت زاهد و این نیست عجب
زانکه با شید چو پیوست الف شیدا شد
جان نبردند ز گرداب سرشک اهل نظر
بیشتر مردم ما غرق در این دریا شد
بافت از سر خدا آگهی غیب کمال
تا میان و دهن تنگ ترا جویا شد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - خانه دیده ز دیدار تو روشن باشد
خانه دیده ز دیدار تو روشن باشد
بیت احزان من از روی تو گلشن باشد
سرو هر چند سرافراز بود در بستان
پیش بالای بلند تو فروتن باشد
آن همه درد کز آئینه رویت برخاست
اثر آه من سوخته خرمن باشد
نبرم تا به قیامت به زبان نام بهشت
اگرم خاک سر کوی تو مسکن باشد
طرف عاشق خود گیر که تا مدعیان
همه دانند که حق برطرف می باشد
گر تو عار نداری که منت دارم دوست
بعد ازینم چه غم از طعنه دشمن باشد
طرفه مرغیست دل خانه برانداز کمال
که مدامش سر کوی نو نشیمن باشد
بیت احزان من از روی تو گلشن باشد
سرو هر چند سرافراز بود در بستان
پیش بالای بلند تو فروتن باشد
آن همه درد کز آئینه رویت برخاست
اثر آه من سوخته خرمن باشد
نبرم تا به قیامت به زبان نام بهشت
اگرم خاک سر کوی تو مسکن باشد
طرف عاشق خود گیر که تا مدعیان
همه دانند که حق برطرف می باشد
گر تو عار نداری که منت دارم دوست
بعد ازینم چه غم از طعنه دشمن باشد
طرفه مرغیست دل خانه برانداز کمال
که مدامش سر کوی نو نشیمن باشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۹۶ - دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستند
دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستند
می برد بند خود آخره نه چنانش بستند
رسن زلف تو پیوند دل و جان بگسسته
چه سببه بود که بر رشته جانش بستند
خواست بانکهت تو دم زند از شیشه گلاب
بردندش همه بر روی و دهانش بستند
در چمن پیشگل از لطف تو رمزی می رفت
آب شوریدگیی کرد روانش بستند
هجر کشته است به آن غمزه و ابرو ما را
این همه جرم چه بر تیر و کمانش بستند
بر سر آتش غم سوخت کباب جگرم
گوئیا بر دل خونابه چکانش بستند
زخم هر نیر که آمد ز تو بر جان کمال
مرهمی بود که بر ریش نهانش بستند
می برد بند خود آخره نه چنانش بستند
رسن زلف تو پیوند دل و جان بگسسته
چه سببه بود که بر رشته جانش بستند
خواست بانکهت تو دم زند از شیشه گلاب
بردندش همه بر روی و دهانش بستند
در چمن پیشگل از لطف تو رمزی می رفت
آب شوریدگیی کرد روانش بستند
هجر کشته است به آن غمزه و ابرو ما را
این همه جرم چه بر تیر و کمانش بستند
بر سر آتش غم سوخت کباب جگرم
گوئیا بر دل خونابه چکانش بستند
زخم هر نیر که آمد ز تو بر جان کمال
مرهمی بود که بر ریش نهانش بستند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - دلبرا چشم خوشت آفت مستان آمد
دلبرا چشم خوشت آفت مستان آمد
نشنة لعل تو سر چشمه حیوان آمد
پرتوی ز آینه روی جهان آرایت
مطلع حسن و لطافت مه تابان آمد
شمه ای از سر گیسوی عبیر افشانت
نافه آهوی چین طرف ریحان آمد
تا رسید از سر کوی تو نسیمی به بهشت
میر بنده خاک درت روضه رضوان آمد
سالها پیش وصال تو بنتوان گفتن
کآنچه بر جان من از محنت هجران آمد
دل به امید سرا پرده وصلت هیهات
رفت چندانکه ره عمر به پایان آمد
هر که را در دو جهان آرزوی روی تو نیست
حیوانیست که در صورت انسان آمد
ای که دل می طلبی در شکن زلفش جوی
زآنکه او مجمع دلهای پریشان آمد
که رساند به کمال از سر کوی تو نشان
پای امید چو اندر ره نقصان آمد
نشنة لعل تو سر چشمه حیوان آمد
پرتوی ز آینه روی جهان آرایت
مطلع حسن و لطافت مه تابان آمد
شمه ای از سر گیسوی عبیر افشانت
نافه آهوی چین طرف ریحان آمد
تا رسید از سر کوی تو نسیمی به بهشت
میر بنده خاک درت روضه رضوان آمد
سالها پیش وصال تو بنتوان گفتن
کآنچه بر جان من از محنت هجران آمد
دل به امید سرا پرده وصلت هیهات
رفت چندانکه ره عمر به پایان آمد
هر که را در دو جهان آرزوی روی تو نیست
حیوانیست که در صورت انسان آمد
ای که دل می طلبی در شکن زلفش جوی
زآنکه او مجمع دلهای پریشان آمد
که رساند به کمال از سر کوی تو نشان
پای امید چو اندر ره نقصان آمد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد
دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد
ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد
صفت شمع به پروانه دلی باید گفت
کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد
مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش
بشکند خامه و ترک خط و دفتر گیرد
ساقیا باده بگردان که ملولیم ز خویش
تا زمانی ز میان هستی ما بر گیرد
به ادب زن در میخانه که فراش حرم
استان بوسه زنانه حلقه این در گیرد
گر از آن به بچشد چاشنی زاهد شهر
بخرابات مغان آید و ساغر گیرد
بکش از هر طرفی تیغ به آزار کمال
که به هر زخم تو او لذت دیگر گیرد
ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد
صفت شمع به پروانه دلی باید گفت
کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد
مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش
بشکند خامه و ترک خط و دفتر گیرد
ساقیا باده بگردان که ملولیم ز خویش
تا زمانی ز میان هستی ما بر گیرد
به ادب زن در میخانه که فراش حرم
استان بوسه زنانه حلقه این در گیرد
گر از آن به بچشد چاشنی زاهد شهر
بخرابات مغان آید و ساغر گیرد
بکش از هر طرفی تیغ به آزار کمال
که به هر زخم تو او لذت دیگر گیرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند
دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند
خواب در چشم پر آب نگرانش بستند
هر کجا بود در آفاق دل شیدانی
کارسن زلف تو در گردن جانش بستند
نیشکر تا که کند خدمت قند لب تو
چون سر از خاک بر آورد میانش بستند
خواست سوسن که کند وصف قد سرو سهی
پیش بالای بلند تو زبانش بستند
تیر مژگان تو هرگاه که بنشست بدل
مرهمی بود که بر ریش غمانش بستند
نکته ای خواست بگوید ز میان تو کمال
با تبسم ز لبت راه گمانش بستند
خواب در چشم پر آب نگرانش بستند
هر کجا بود در آفاق دل شیدانی
کارسن زلف تو در گردن جانش بستند
نیشکر تا که کند خدمت قند لب تو
چون سر از خاک بر آورد میانش بستند
خواست سوسن که کند وصف قد سرو سهی
پیش بالای بلند تو زبانش بستند
تیر مژگان تو هرگاه که بنشست بدل
مرهمی بود که بر ریش غمانش بستند
نکته ای خواست بگوید ز میان تو کمال
با تبسم ز لبت راه گمانش بستند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - دل غمدیده شکایت ز غم او نکند
دل غمدیده شکایت ز غم او نکند
طالب درد فغان از الم او نکند
کیست در خور که رسد دوست بفریاد دلش
آنکه فریاد ز جور و ستم او نکند
هر که خورسند نباشد به جفاهای حبیب
ناسپاسیست که شکر نعم او نکند
چشم زاهد نشود پاک ز خود بینی خویش
تا چو با سرمه ز خاک قدم او نکند
پارسا پشت فراغت چه نه بر محراب
گر کند تکیه چرا بر کرم او نکند
شربت درد تو هر خه که نوشید دمی
التفاتی بمسیحا و دم او نکند
تا بگرد در تو طوف کنان است کمال
هوس کمبه و پاد حرم او نکند
طالب درد فغان از الم او نکند
کیست در خور که رسد دوست بفریاد دلش
آنکه فریاد ز جور و ستم او نکند
هر که خورسند نباشد به جفاهای حبیب
ناسپاسیست که شکر نعم او نکند
چشم زاهد نشود پاک ز خود بینی خویش
تا چو با سرمه ز خاک قدم او نکند
پارسا پشت فراغت چه نه بر محراب
گر کند تکیه چرا بر کرم او نکند
شربت درد تو هر خه که نوشید دمی
التفاتی بمسیحا و دم او نکند
تا بگرد در تو طوف کنان است کمال
هوس کمبه و پاد حرم او نکند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - دل کجا شد خبرش غمزه او می داند
دل کجا شد خبرش غمزه او می داند
مست هر جا که کبابست بو می داند
هر پریشانی و آشوب که جانرا ز قاست
دل دیوانه از آن سلسله مو می داند
من از آن سرو که به دیده نشاندم نبرم
باغبان قیمت سرو لب جو میداند
بار گویند چه خواهد به تو داد از لب خویش
من چه دانم کرم دوست همو می داند
بر درت طاقت بیداری من کس را نیست
نیست حاجت بگواهم سنگ کوه می دادند
ناصحا مصلحت من هوس روی نکوست
هر کسی مصلحت خویش نکو می داند
کرد چون زلف تو با غمزه فرو داشت کمال
زآنکه بد مستی آن عربده جو میداند
مست هر جا که کبابست بو می داند
هر پریشانی و آشوب که جانرا ز قاست
دل دیوانه از آن سلسله مو می داند
من از آن سرو که به دیده نشاندم نبرم
باغبان قیمت سرو لب جو میداند
بار گویند چه خواهد به تو داد از لب خویش
من چه دانم کرم دوست همو می داند
بر درت طاقت بیداری من کس را نیست
نیست حاجت بگواهم سنگ کوه می دادند
ناصحا مصلحت من هوس روی نکوست
هر کسی مصلحت خویش نکو می داند
کرد چون زلف تو با غمزه فرو داشت کمال
زآنکه بد مستی آن عربده جو میداند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - دل گرمم ز نو بر آتش غم سوخته باد
دل گرمم ز نو بر آتش غم سوخته باد
آتش عشق تو دره جان من افروخته باد
جان که خو کرده به نشریف جفاهای تو بود
چون تو رفتی به بلاهای تو آموخته باد
جگر خسته ز پیکان تو گر پاره شود
هم از آن کیش به یک تیر دگر دوخته باد
چون نظر دوخت به هر نیر نو چشم آن همه تیر
یک به یک، در نظر دوخته اندوخته باد
قیمت بنده چه داند که بصد جان عزیز
هم نسیم سر یک موی تو بفروخته باد
تو برخ شمعی و پروانه جانسوز کمال
شمع افروخته پروانه او سوخته باد
آتش عشق تو دره جان من افروخته باد
جان که خو کرده به نشریف جفاهای تو بود
چون تو رفتی به بلاهای تو آموخته باد
جگر خسته ز پیکان تو گر پاره شود
هم از آن کیش به یک تیر دگر دوخته باد
چون نظر دوخت به هر نیر نو چشم آن همه تیر
یک به یک، در نظر دوخته اندوخته باد
قیمت بنده چه داند که بصد جان عزیز
هم نسیم سر یک موی تو بفروخته باد
تو برخ شمعی و پروانه جانسوز کمال
شمع افروخته پروانه او سوخته باد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۰۸ - دل مقیم در آن جان جهان می باشد
دل مقیم در آن جان جهان می باشد
خاطر آنجاست که آن جان جهان می باشد
خوش بود دل نگرانی بچنان دلبندی
که بدین کس دل او هم نگران می باشد
گر شدم عاشق و میخواره مرا عیب مکن
پیر من کاین همه در طبع جوان می باشد
هر کجا می گذرم عاشق و رندم خوانند
عاشق آری همه جانی به نشان می باشد
تا نسوزی نشود شمع دلت نورانی
شمع را روشنی خاطر از آن می باشد
همه شهر بگفتند و گفتند خلاف
که فلانرا طمع وصل فلان می باشد
از غم هجر میندیش کمالا چندین
که فلک گاه چنین گاه چنان می باشد
خاطر آنجاست که آن جان جهان می باشد
خوش بود دل نگرانی بچنان دلبندی
که بدین کس دل او هم نگران می باشد
گر شدم عاشق و میخواره مرا عیب مکن
پیر من کاین همه در طبع جوان می باشد
هر کجا می گذرم عاشق و رندم خوانند
عاشق آری همه جانی به نشان می باشد
تا نسوزی نشود شمع دلت نورانی
شمع را روشنی خاطر از آن می باشد
همه شهر بگفتند و گفتند خلاف
که فلانرا طمع وصل فلان می باشد
از غم هجر میندیش کمالا چندین
که فلک گاه چنین گاه چنان می باشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - دل من بار جنایه تو نه تنها بکشد
دل من بار جنایه تو نه تنها بکشد
داغ جور و ستمت هر دو به یک جا بکشد
جان به یک سر نکند با سر شمشیر تو قطع
که چو زلفت بقدمهای تو سرها بکشد
خوش بود تیر تو بر سینه ولی آن خوش نیست
که کماندار تو باز آبدش از ما بکشد
نرسد بر نو به چارده بر گوشه بام
گر ز خورشید رخی سر به ثریا بکشد
این همه بار جفا عاشق از آن کرد قبول
که درین واقعه خود را بکشد با بکشد
قلم صنع کند رقص و سراندازیها
دست قدرت گر از آن صورت زیبا بکشد
می کنند ناله و آه از دل غمدیده کمال
هر که شد عاشق روی تو ازینها بکشد
داغ جور و ستمت هر دو به یک جا بکشد
جان به یک سر نکند با سر شمشیر تو قطع
که چو زلفت بقدمهای تو سرها بکشد
خوش بود تیر تو بر سینه ولی آن خوش نیست
که کماندار تو باز آبدش از ما بکشد
نرسد بر نو به چارده بر گوشه بام
گر ز خورشید رخی سر به ثریا بکشد
این همه بار جفا عاشق از آن کرد قبول
که درین واقعه خود را بکشد با بکشد
قلم صنع کند رقص و سراندازیها
دست قدرت گر از آن صورت زیبا بکشد
می کنند ناله و آه از دل غمدیده کمال
هر که شد عاشق روی تو ازینها بکشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - دل من بیئو دگر دیده بینا چه کند
دل من بیئو دگر دیده بینا چه کند
دیده بی منظر خوب تو نماشا چه کند
زان لبمه می ندهد دل که نظر بر گیرم
چشم صوفی نشود سیر ز حلوا چه کند
داغ و دردی که رسه از تو مرا حق دل است
دل حق خود نکند از تو تقاضا چه کند
عاشق از شوق جمال تو چو گل جامه جان
حالیا کرد بصد پاره دگر تا چه کند
پارسا از ورع و زهد قبول تو نیافت
تا عنایت نبود فائده اینها چه کند
بار بیجرم گرفتم همه را کشت امروز
هیچ با خود نکند فکر که فردا چه کند
کرده از هر طرفی درد و بلاقصد کمال
در میان همه مسکین تن تنها چه کند
دیده بی منظر خوب تو نماشا چه کند
زان لبمه می ندهد دل که نظر بر گیرم
چشم صوفی نشود سیر ز حلوا چه کند
داغ و دردی که رسه از تو مرا حق دل است
دل حق خود نکند از تو تقاضا چه کند
عاشق از شوق جمال تو چو گل جامه جان
حالیا کرد بصد پاره دگر تا چه کند
پارسا از ورع و زهد قبول تو نیافت
تا عنایت نبود فائده اینها چه کند
بار بیجرم گرفتم همه را کشت امروز
هیچ با خود نکند فکر که فردا چه کند
کرده از هر طرفی درد و بلاقصد کمال
در میان همه مسکین تن تنها چه کند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱۱ - دل من صحبت دلدار دگر می طلبد
دل من صحبت دلدار دگر می طلبد
خاطرم بار دگر بار دگر می طلبد
بار بد مهر غم عاشق مسکین چو نخورد
لاجرم مونس و غمخوار دگر می طلبد
چه روم پیش طبیبی که چو دردم دانست
دمبدم بر دلم آزار دگر می طلبد
گر نهد بار جفا بار موافق بر بار
گر چه باریست گران بار دگر می طلبد
شد ملول از لب و گفتار مکرر دل تنگ
دهن تنگ شکر بار دگر می طلبد
دیده راسته نظر بر گذر سرو قدان
قامت دیگر و رفتار دگر می طلبد
بلبل است از گل با خار به آزار کمال
که گل دیگر و گلزار دگر می طلبد
خاطرم بار دگر بار دگر می طلبد
بار بد مهر غم عاشق مسکین چو نخورد
لاجرم مونس و غمخوار دگر می طلبد
چه روم پیش طبیبی که چو دردم دانست
دمبدم بر دلم آزار دگر می طلبد
گر نهد بار جفا بار موافق بر بار
گر چه باریست گران بار دگر می طلبد
شد ملول از لب و گفتار مکرر دل تنگ
دهن تنگ شکر بار دگر می طلبد
دیده راسته نظر بر گذر سرو قدان
قامت دیگر و رفتار دگر می طلبد
بلبل است از گل با خار به آزار کمال
که گل دیگر و گلزار دگر می طلبد