تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - دوش باد سحری زلف تو می افشانید
دوش باد سحری زلف تو می افشانید
جان بدر میشد از آن حلقه که می جنبانید
بافت بوی تو و چون زلف تو گردیده بسر
آنکه در مجلس ما مجمره می گردانید
وعظ در مجلسیان هیچ نمی کرد اثر
درد مند نو زد آمی همه را گریانید
آنهب افسون کنان پرسش دلها فرمود
ب انی بر سوختگیها نمکی افشانید
دودها از خط و خال تو ز هر سه برخاست
پرتو روی تو نا باز کرا سوزانید
بوی خون می دمد از خاک شهیدان غمت
این نه خونیست که با خاک توان پوشانید
غمزه تا چند کنی رنجه به آزار کمال
که بصد تیغ نخواهد ز تو دل رنجانید
جان بدر میشد از آن حلقه که می جنبانید
بافت بوی تو و چون زلف تو گردیده بسر
آنکه در مجلس ما مجمره می گردانید
وعظ در مجلسیان هیچ نمی کرد اثر
درد مند نو زد آمی همه را گریانید
آنهب افسون کنان پرسش دلها فرمود
ب انی بر سوختگیها نمکی افشانید
دودها از خط و خال تو ز هر سه برخاست
پرتو روی تو نا باز کرا سوزانید
بوی خون می دمد از خاک شهیدان غمت
این نه خونیست که با خاک توان پوشانید
غمزه تا چند کنی رنجه به آزار کمال
که بصد تیغ نخواهد ز تو دل رنجانید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱۴ - دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشد
دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشد
آه من بی مه رویت به فلک بر میشد
اشک می آمد و میشست ز پیش نظرم
هرچه جز نقش تو در دیده مصور میشد
مه بکوی تو شب چارده خود بینه می گشت
چو به آئینه روی تو برابر میشد
هر کجا زان آب شیرین سخنی می گفتند
سخن قند نگفتم که مکرر می شد
قدر وصل تو دل امروز نکو می دانست
اگر آن دولتش این بار میسر می شد
هر نسیمی که شب از زلف تو در مجلس ما
می گذشت از دم او شمع معنبر میشد
آنکه وقتی نگران بود بر آن روی کمال
گر همی دید کنونش نگرانتر می شد
صفت عارض چون آب تو در دفتر خویش
بیشتر زآن ننوشتم که ورق تر میشد
آه من بی مه رویت به فلک بر میشد
اشک می آمد و میشست ز پیش نظرم
هرچه جز نقش تو در دیده مصور میشد
مه بکوی تو شب چارده خود بینه می گشت
چو به آئینه روی تو برابر میشد
هر کجا زان آب شیرین سخنی می گفتند
سخن قند نگفتم که مکرر می شد
قدر وصل تو دل امروز نکو می دانست
اگر آن دولتش این بار میسر می شد
هر نسیمی که شب از زلف تو در مجلس ما
می گذشت از دم او شمع معنبر میشد
آنکه وقتی نگران بود بر آن روی کمال
گر همی دید کنونش نگرانتر می شد
صفت عارض چون آب تو در دفتر خویش
بیشتر زآن ننوشتم که ورق تر میشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - دوش در خانه ما ماه فرود آمده بود
دوش در خانه ما ماه فرود آمده بود
خانه روشن شد و دیدیم همو آمده بود
تا به بینیم به طلعت میمون فالش
فرعه انداخته بودیم و نکو آمده بود
نا تمامی مه آنشب همه را روشن شد
که چو آئینه به او روی برو آمده بود
با خیال لب و آن عارض نازک در چشم
آب دولت همه را باز بجو آمده بود
می دمید از دم مشکین صبا بوی بهشت
بوی بردیم که او زآن سر کو آمده بود
هر که دیدیم چو چشم و سر زلفش آنجا
مست و آشفته آن سلسله مو آمده بود
دل دیوانه خود سوخته چون عود کمال
آن پری روی ملک خوی ببو آمده بود
خانه روشن شد و دیدیم همو آمده بود
تا به بینیم به طلعت میمون فالش
فرعه انداخته بودیم و نکو آمده بود
نا تمامی مه آنشب همه را روشن شد
که چو آئینه به او روی برو آمده بود
با خیال لب و آن عارض نازک در چشم
آب دولت همه را باز بجو آمده بود
می دمید از دم مشکین صبا بوی بهشت
بوی بردیم که او زآن سر کو آمده بود
هر که دیدیم چو چشم و سر زلفش آنجا
مست و آشفته آن سلسله مو آمده بود
دل دیوانه خود سوخته چون عود کمال
آن پری روی ملک خوی ببو آمده بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - دی خرامان برهی بار مرا پیش آمد
دی خرامان برهی بار مرا پیش آمد
فتنه آورد بمن روی بلا پیش آمد
زلف مشکینش اگر داشت به عاشق سر جنگ
با من آن روی بعد گونه صفا پیش آمد
محتشم وار به هر سو که شد آن مه او را
هم ره عاشق درویش گدا پیش آمد
تحفة لایق معشوق چو در دست نداشت
عاشق زار بزاری و دعا پیش آمد
بر رخم گه چو در گه چو عقیق آمده اشک
دیده را بی رخ او بین که چها پیش آمد
ره غلط کردم و پی گم به ملاقات رقیب
بازم آن رهزن دلها ز کجا پیش آمد
نیست در عشق تو خون مژه مخصوص کمال
که ازین سیل درین رو همه را پیش آمد
فتنه آورد بمن روی بلا پیش آمد
زلف مشکینش اگر داشت به عاشق سر جنگ
با من آن روی بعد گونه صفا پیش آمد
محتشم وار به هر سو که شد آن مه او را
هم ره عاشق درویش گدا پیش آمد
تحفة لایق معشوق چو در دست نداشت
عاشق زار بزاری و دعا پیش آمد
بر رخم گه چو در گه چو عقیق آمده اشک
دیده را بی رخ او بین که چها پیش آمد
ره غلط کردم و پی گم به ملاقات رقیب
بازم آن رهزن دلها ز کجا پیش آمد
نیست در عشق تو خون مژه مخصوص کمال
که ازین سیل درین رو همه را پیش آمد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۳۳ - زاهد از روی تو تا چند مرا توبه دهد
زاهد از روی تو تا چند مرا توبه دهد
گو دعا کن که خدایش ز ریا توبه دهد
گفته ای بردر منه بس کن ازین ناله و آه
کس ندیدم که گدا راز دعا توبه دهد
عاشق روی نرا زین دو برون کاری نیست
با رقیبش کشد از عشق تو با توبه دهد
پیش لبهای تو از دعوی کوچک دهنی
غنچه ها را همگی باد صبا توبه دهد
شیخ در دور لب او به کسی توبه نداد
همه رفتند به میخانه کرا توبه دهد
رایگان دل برد آن ابرو و زین ناید باز
شوخ کج باز که او را ز دغا توبه دهد
مرشد آن نیست که از می دهدت توبه کمال
مرشد آنست که از تو به تو را توبه دهد
گو دعا کن که خدایش ز ریا توبه دهد
گفته ای بردر منه بس کن ازین ناله و آه
کس ندیدم که گدا راز دعا توبه دهد
عاشق روی نرا زین دو برون کاری نیست
با رقیبش کشد از عشق تو با توبه دهد
پیش لبهای تو از دعوی کوچک دهنی
غنچه ها را همگی باد صبا توبه دهد
شیخ در دور لب او به کسی توبه نداد
همه رفتند به میخانه کرا توبه دهد
رایگان دل برد آن ابرو و زین ناید باز
شوخ کج باز که او را ز دغا توبه دهد
مرشد آن نیست که از می دهدت توبه کمال
مرشد آنست که از تو به تو را توبه دهد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۴۸ - سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیاد
سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیاد
سایه گه گه چه عجب کز تو زیادت افتاد
سروی و سایه نوه سایه رحمت به زمین
سایه رحمت تو از سر ما دور مباد
راست گویند هواهاست ز تو در سر سرو
که نجنبد به یقین هیچ درختی بی باد
راست گویند هواهاست ز تو در سر سرو
جس آزاد ز جا سرو و به یک په استاد
سرو میخواست که پیش قد نو سر بنهد
داد بر باد سرو این هوس از سر بنهاد
تا قدرت دید که بر دیده نشاندیم دگر
باغبان سرو سهی را به چمن آب نداد
می کند از ستم سرو قدان ناله کمال
بلبل از نارون و سرو برآرد فریاد
سایه گه گه چه عجب کز تو زیادت افتاد
سروی و سایه نوه سایه رحمت به زمین
سایه رحمت تو از سر ما دور مباد
راست گویند هواهاست ز تو در سر سرو
که نجنبد به یقین هیچ درختی بی باد
راست گویند هواهاست ز تو در سر سرو
جس آزاد ز جا سرو و به یک په استاد
سرو میخواست که پیش قد نو سر بنهد
داد بر باد سرو این هوس از سر بنهاد
تا قدرت دید که بر دیده نشاندیم دگر
باغبان سرو سهی را به چمن آب نداد
می کند از ستم سرو قدان ناله کمال
بلبل از نارون و سرو برآرد فریاد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۴۹ - سر ما را نرسد اینکه به پای تو رسد
سر ما را نرسد اینکه به پای تو رسد
گر رسد دیده بروی تو برای تو رسد
بر دل و جان چو غم و درد نو سازند نصیب
جگر سوخته را داغ جفای تو رسد
بعد صد ساله جفا با من از بار جدا
گر کند عمر وفا بوی وفای تو رسد
زاهد از بیم بلا سر به دعا کرد فرو
عاشقان روی به بالا که بلای تو رسد
درد ما را نرسد مرهم و درمان ز طبیب
گر رسد دارویی از دارشفای تو رسد
بر درت می کندم منع ز دریوزه رقیب
سگ نخواهد که نصیبی بگدای تو رسد
حاجت حلقه زدن نیست درین باب کمال
این قدر بس که به آن گوش دعای تو رسد
گر رسد دیده بروی تو برای تو رسد
بر دل و جان چو غم و درد نو سازند نصیب
جگر سوخته را داغ جفای تو رسد
بعد صد ساله جفا با من از بار جدا
گر کند عمر وفا بوی وفای تو رسد
زاهد از بیم بلا سر به دعا کرد فرو
عاشقان روی به بالا که بلای تو رسد
درد ما را نرسد مرهم و درمان ز طبیب
گر رسد دارویی از دارشفای تو رسد
بر درت می کندم منع ز دریوزه رقیب
سگ نخواهد که نصیبی بگدای تو رسد
حاجت حلقه زدن نیست درین باب کمال
این قدر بس که به آن گوش دعای تو رسد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۵۳ - شب که در خلوتم آن شمع شکر لب باشد
شب که در خلوتم آن شمع شکر لب باشد
خواهم از بخت که روزم همگی شب باشد
گه گه از حسرت آن لب که بوسم لب جام
جامم از خون دل و دیده لبالب باشد
گر شفا خواهد از آن لب دل بیمار مرنج
هرزه گوید همه آن خسته که در تب باشد
بر رخ از دود دل ماست مرکب خط بار
گر نداند دگری جهل مرکب باشد
سر زلف تو به یاد آرم و بارم در اشک
در شب تیره که آمد شد کوکب باشد
از رقیبان چو عقرب ز درت خواهم رفت
گر چه خوش نیست سفر به که بعقرب باشد
چه عجب گر نظر لطف تو باشد به کمال
روح را نیز نگاهی سری قالب باشد
خواهم از بخت که روزم همگی شب باشد
گه گه از حسرت آن لب که بوسم لب جام
جامم از خون دل و دیده لبالب باشد
گر شفا خواهد از آن لب دل بیمار مرنج
هرزه گوید همه آن خسته که در تب باشد
بر رخ از دود دل ماست مرکب خط بار
گر نداند دگری جهل مرکب باشد
سر زلف تو به یاد آرم و بارم در اشک
در شب تیره که آمد شد کوکب باشد
از رقیبان چو عقرب ز درت خواهم رفت
گر چه خوش نیست سفر به که بعقرب باشد
چه عجب گر نظر لطف تو باشد به کمال
روح را نیز نگاهی سری قالب باشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۵۹ - عاشقانت بسحرها که دعا می گویند
عاشقانت بسحرها که دعا می گویند
به دعا بوی نو از باد صبا می جویند
من بسر می روم و دیده براه طلبت
بی رهی بین د گرانرا که بپا می پویند
چیست بر کشنه دلدار بی گریه زار
چون شدش هر سر مو زندہ کرا می مویند
اشکها را بزن ای دیدۂ گریان به زمین
که چرا خاک رهش از رخ ما می شویند
با وجود قد دلجوی و گل خود رویش
در چمن سرو و گل از باد هوا می رویند
زلف او کرده رها غالیه پویان ختا
نافه آهوی چین را به خطا می پویند
شعر نو چون همه گویند که سحراست کمال
دوستان سخنت شعره چرا می گویند
به دعا بوی نو از باد صبا می جویند
من بسر می روم و دیده براه طلبت
بی رهی بین د گرانرا که بپا می پویند
چیست بر کشنه دلدار بی گریه زار
چون شدش هر سر مو زندہ کرا می مویند
اشکها را بزن ای دیدۂ گریان به زمین
که چرا خاک رهش از رخ ما می شویند
با وجود قد دلجوی و گل خود رویش
در چمن سرو و گل از باد هوا می رویند
زلف او کرده رها غالیه پویان ختا
نافه آهوی چین را به خطا می پویند
شعر نو چون همه گویند که سحراست کمال
دوستان سخنت شعره چرا می گویند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۶۰ - عاشقان خط ترا مشک ختا می گویند
عاشقان خط ترا مشک ختا می گویند
گر خط آنست که داری نه خطا می گویند
طاق ابروی ترا گوشه نشینان جهان
قبله دعوت و محراب دعا می گویند
بیدلان زخم نرا مرهم جان می شمرند
خستگان درد ترا عین دوا میگویند
اهل مسجد که در احیا چو مسیحند امروز
پیش لعلت همه از علم شما می گویند
سالها رفت که بر بوی وفا منتظران
قصه عهد تو با باد صبا میگویند
خط سبز و لب میگون ترا زنده دلان
بلطافت خضر و آب بقا می گویند
تا برف تو گشودیم زبان پیش کمال
قدسیان بر فلک از گفته ما می گویند
گر خط آنست که داری نه خطا می گویند
طاق ابروی ترا گوشه نشینان جهان
قبله دعوت و محراب دعا می گویند
بیدلان زخم نرا مرهم جان می شمرند
خستگان درد ترا عین دوا میگویند
اهل مسجد که در احیا چو مسیحند امروز
پیش لعلت همه از علم شما می گویند
سالها رفت که بر بوی وفا منتظران
قصه عهد تو با باد صبا میگویند
خط سبز و لب میگون ترا زنده دلان
بلطافت خضر و آب بقا می گویند
تا برف تو گشودیم زبان پیش کمال
قدسیان بر فلک از گفته ما می گویند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۶۱ - عاشقان درد ترا دولت افزون خوانند
عاشقان درد ترا دولت افزون خوانند
محنت عشق ترا بخت همایون خوانند
اهل میخانه دعای لب تو اشک فشان
زیر لب چون خط جام از دل پر خون خوانند
جانب جام و صراحی نبود سجده چو چنگ
مطربان گر سخنی ز آن لب میگون خوانند
قصه گربه این غمزده با چشم پر آب
مرغ و ماهی بلب دجله و جیحون خوانند
من اگر وصف دو ابروی تو که بنویسم
مردمش زآن حرکتها همه موزون خوانند
خلق خوانند مه از سادگی آن روی عجب
ورقی را که بر آن خط نبود چون خوانند
گر از آن حسن نویسی سخن عشق کمال
دفتر عشق نرا لیلی و مجنون خوانند
محنت عشق ترا بخت همایون خوانند
اهل میخانه دعای لب تو اشک فشان
زیر لب چون خط جام از دل پر خون خوانند
جانب جام و صراحی نبود سجده چو چنگ
مطربان گر سخنی ز آن لب میگون خوانند
قصه گربه این غمزده با چشم پر آب
مرغ و ماهی بلب دجله و جیحون خوانند
من اگر وصف دو ابروی تو که بنویسم
مردمش زآن حرکتها همه موزون خوانند
خلق خوانند مه از سادگی آن روی عجب
ورقی را که بر آن خط نبود چون خوانند
گر از آن حسن نویسی سخن عشق کمال
دفتر عشق نرا لیلی و مجنون خوانند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۶۳ - عاشقان روی ترا نور مصور خوانند
عاشقان روی ترا نور مصور خوانند
پرده بر گیر که روشن تر ازین بر خوانند
اشک ریزان شبستان فراق از سر سوز
عارض و خاک ترا شمع معتبر خوانند
گر نماید رخت از دفتر خوبی ورقی
ورق دفتر گل را همه أبتر خوانند
گر خیال لبت آرند امامان به نماز
بعد هر فاتحه ای سورة کوثر خوانند
اهل دانش که رساندند به پایان همه علم
لوح عشق تو چو ابجد همه از سر خوانند
در هوایت ز سر ذوق معلق بزنم
گر سوی دام تو بازم چو کبوتر خوانند
با دهانت سخن قند مکرر سهل است
سخن سهل نشاید که مکرر خوانند
عندلیبان سحر خوان خوش الحان در راست
صفت قد نو بر شاخ صنوبر خوانند
تا حدیث از قد آن سرو روان گفت کمال
گفته او ز حد بث همه برتر خوانند
پرده بر گیر که روشن تر ازین بر خوانند
اشک ریزان شبستان فراق از سر سوز
عارض و خاک ترا شمع معتبر خوانند
گر نماید رخت از دفتر خوبی ورقی
ورق دفتر گل را همه أبتر خوانند
گر خیال لبت آرند امامان به نماز
بعد هر فاتحه ای سورة کوثر خوانند
اهل دانش که رساندند به پایان همه علم
لوح عشق تو چو ابجد همه از سر خوانند
در هوایت ز سر ذوق معلق بزنم
گر سوی دام تو بازم چو کبوتر خوانند
با دهانت سخن قند مکرر سهل است
سخن سهل نشاید که مکرر خوانند
عندلیبان سحر خوان خوش الحان در راست
صفت قد نو بر شاخ صنوبر خوانند
تا حدیث از قد آن سرو روان گفت کمال
گفته او ز حد بث همه برتر خوانند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۶۴ - عاشقان طالب و صاحب نظران در کارند
عاشقان طالب و صاحب نظران در کارند
عاقلانه بیخبر و بیخبران هشیارند
خفته صبح ازل رفت پس پردہ خواب
تا شبانگاه ابه زنده دلان بیدارند
موسی از طور تجلی ار نی گفت و گذشت
همچنان اهل نظر منتظر دیدارند
ز آفتاب رخت آنها که نمودند طلوع
گاه مستغرق نورند و گهی در نارند
دود سودای تو در خاطر ما تنها نیست
که برین آتش ازین سوختگان بسیارند
حکم بر ظاهر پوشیده روان تا نکنی
که درین خرقه بسی صورت و معنی دارند
با خیال رخ زیبای تو اصحاب کمال
طوطیانند که از آینه در گفتارند
عاقلانه بیخبر و بیخبران هشیارند
خفته صبح ازل رفت پس پردہ خواب
تا شبانگاه ابه زنده دلان بیدارند
موسی از طور تجلی ار نی گفت و گذشت
همچنان اهل نظر منتظر دیدارند
ز آفتاب رخت آنها که نمودند طلوع
گاه مستغرق نورند و گهی در نارند
دود سودای تو در خاطر ما تنها نیست
که برین آتش ازین سوختگان بسیارند
حکم بر ظاهر پوشیده روان تا نکنی
که درین خرقه بسی صورت و معنی دارند
با خیال رخ زیبای تو اصحاب کمال
طوطیانند که از آینه در گفتارند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۷۰ - عید می آید و مردم مه نو میطلبند
عید می آید و مردم مه نو میطلبند
دید ها طاق خم ابروی او میطلبند
شب قدر و به عیدی که کم آبد بنظر
همه در طرة آن سلسله مو میطلبند
هر طرف سرو قدان چون علم عید روان
جای در عید گاه آن سر کو میطلبند
روی در قبله بثان کرده ز ابر و محراب
حاجت خود همه از آن روی نکو می طلبند
ساقیا رطل نه از دست که مستان امروز
می ز خمخانه عشقت بسبومی طلبند
از حریفان همه عیدی طلبند از می و نقل
هر چه خواهد بنو جمله ازو میطلبند
مهر خان زلف چو چوگان همه بر دوش کمال
وقت سر باختن است از تو چو گو میطلبند
دید ها طاق خم ابروی او میطلبند
شب قدر و به عیدی که کم آبد بنظر
همه در طرة آن سلسله مو میطلبند
هر طرف سرو قدان چون علم عید روان
جای در عید گاه آن سر کو میطلبند
روی در قبله بثان کرده ز ابر و محراب
حاجت خود همه از آن روی نکو می طلبند
ساقیا رطل نه از دست که مستان امروز
می ز خمخانه عشقت بسبومی طلبند
از حریفان همه عیدی طلبند از می و نقل
هر چه خواهد بنو جمله ازو میطلبند
مهر خان زلف چو چوگان همه بر دوش کمال
وقت سر باختن است از تو چو گو میطلبند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۷۳ - غنچه از رشک دهان نو دهان گرد آورد
غنچه از رشک دهان نو دهان گرد آورد
سوسن از تر سخنی تو دهان گرد آورد
خواست اندیشه برد را به میان و بدهانت
تنگ و باریک رهی دید عنان گرد آورد
رویت آورد خطی گرد که شدانده جان
از کجا روی تو این انده جان گرد آورد
تا که عطار چمن لخلخة زلف تو دید
طبله در بیست و همه رخت دکان گرد آورد
به لبت لعل چه ماند که همان است آخر
آنکه خورشید تو پروردش و گان گرد آورد
گفته ای جان و دلت زود بگیریم کمال
تا که بشنید حدیث نو روان گرد آورد
سوسن از تر سخنی تو دهان گرد آورد
خواست اندیشه برد را به میان و بدهانت
تنگ و باریک رهی دید عنان گرد آورد
رویت آورد خطی گرد که شدانده جان
از کجا روی تو این انده جان گرد آورد
تا که عطار چمن لخلخة زلف تو دید
طبله در بیست و همه رخت دکان گرد آورد
به لبت لعل چه ماند که همان است آخر
آنکه خورشید تو پروردش و گان گرد آورد
گفته ای جان و دلت زود بگیریم کمال
تا که بشنید حدیث نو روان گرد آورد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۸۲ - گر به سنگ سنمم عشق تو دندان شکند
گر به سنگ سنمم عشق تو دندان شکند
دل ز لبهای تو دندان طمع بر نکند
آنچنان ساده رخی داری و لغزان که برو
گر نشیند مگسی افتد و پایش شکند
چون به قانون نظر وصل بتان ممکن نیست
بی تو دل صبر ضروری چه کند گر نکند
زاهد از گریه گره انداخت مصلی بر آب
عاشق روی تو سجاده در آتش فکند
کتم از مگس خال تو بس کر پس مرگ
عنکبوت آید و بر خاک مزارم بتند
عقل فرهاد برفت از لب شیرین ورنی
هیچ کسی جو به لب چشمه حیوان نکند
گر شود آگه از استادی آن غمزه کمال
پیش او ساحر بابل رضی الله بزند
دل ز لبهای تو دندان طمع بر نکند
آنچنان ساده رخی داری و لغزان که برو
گر نشیند مگسی افتد و پایش شکند
چون به قانون نظر وصل بتان ممکن نیست
بی تو دل صبر ضروری چه کند گر نکند
زاهد از گریه گره انداخت مصلی بر آب
عاشق روی تو سجاده در آتش فکند
کتم از مگس خال تو بس کر پس مرگ
عنکبوت آید و بر خاک مزارم بتند
عقل فرهاد برفت از لب شیرین ورنی
هیچ کسی جو به لب چشمه حیوان نکند
گر شود آگه از استادی آن غمزه کمال
پیش او ساحر بابل رضی الله بزند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۸۴ - گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد
گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد
زاهد شهر زعشق تو مرا توبه دهد
پارسا کز به شاهه به دهان آره آب
دیگری را زمی و نقل چرا توبه دهد
زاهد آن نیست که از دست گذارد نسبیع
مگرش همت رندی ز ریا توبه دهد
بخشش پیر مغان بنگر و شرب صوفی
که صراحی می و سنج به ما توبه دهد
کردم از بیم رقیبان به زبان نوبه ز عشق
همه کس راز گنه بیم بلا توبه دهد
گر تو از فتنه گری تویه دهی ابرو را
غمزه را چشم تو زین شیوه کجا توبه دهد
بس نکرد از لب و چشم خوش معشوق کمال
گر چه او از می و مستی همه را توبه دهد
زاهد شهر زعشق تو مرا توبه دهد
پارسا کز به شاهه به دهان آره آب
دیگری را زمی و نقل چرا توبه دهد
زاهد آن نیست که از دست گذارد نسبیع
مگرش همت رندی ز ریا توبه دهد
بخشش پیر مغان بنگر و شرب صوفی
که صراحی می و سنج به ما توبه دهد
کردم از بیم رقیبان به زبان نوبه ز عشق
همه کس راز گنه بیم بلا توبه دهد
گر تو از فتنه گری تویه دهی ابرو را
غمزه را چشم تو زین شیوه کجا توبه دهد
بس نکرد از لب و چشم خوش معشوق کمال
گر چه او از می و مستی همه را توبه دهد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۸۵ - گر تو از پرده به ما رخ بنمانی چه شود
گر تو از پرده به ما رخ بنمانی چه شود
ور دری بر من درویش گشانی چه شود
بفراموشی ار ای شمع دل افروز شبی
از در حجره ما باز در آنی چه شود
صبح امید من ار بار دگر از سر مهر
حال ما نیره نداری و بر آنی چه شود
بر سر کوی وصالت به امید نظری
اگر آیم من محزون به گدانی چه شود
محنت غربت و تنهانی شب کشت مرا
آخر ای شام غریبی بر آنی چه شود
ما حریف می و چنگیم به آواز بلند
مطربا گر تو همین پرده سرانی چه شود
جام می نوش کمال و مکن اندیشه آن
که ترا حاصل ازین زهد ربانی چه شود
ور دری بر من درویش گشانی چه شود
بفراموشی ار ای شمع دل افروز شبی
از در حجره ما باز در آنی چه شود
صبح امید من ار بار دگر از سر مهر
حال ما نیره نداری و بر آنی چه شود
بر سر کوی وصالت به امید نظری
اگر آیم من محزون به گدانی چه شود
محنت غربت و تنهانی شب کشت مرا
آخر ای شام غریبی بر آنی چه شود
ما حریف می و چنگیم به آواز بلند
مطربا گر تو همین پرده سرانی چه شود
جام می نوش کمال و مکن اندیشه آن
که ترا حاصل ازین زهد ربانی چه شود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۸۶ - گرچه سرو چمن از آب روانی دارد
گرچه سرو چمن از آب روانی دارد
نتوان پیش قدته گفت که جانی دارد
به لب تشنه نشان می دهد از آب حیات
خاک راهی که ز پای تو نشانی دارد
عاشق ار قد نو خوانده به گمان سرو بهشت
عاشق پاک نظر راست گمانی دارد
زان میان نیست نشان و سختی نیست در آن
سخن آنجاست کسی را که دهانی دارد
نسبتی کرد در آن سوی میانرا به خبال
کمرش بست خیالی که میانی دارد
ای که گفتی ز پیش اشک چو گلگون مدوان
با کسی گوی که در دست عنانی دارد
باره اندوه و غم بار بک روح کمال
بره دل و دیده گران نیست گر آنی دارد
نتوان پیش قدته گفت که جانی دارد
به لب تشنه نشان می دهد از آب حیات
خاک راهی که ز پای تو نشانی دارد
عاشق ار قد نو خوانده به گمان سرو بهشت
عاشق پاک نظر راست گمانی دارد
زان میان نیست نشان و سختی نیست در آن
سخن آنجاست کسی را که دهانی دارد
نسبتی کرد در آن سوی میانرا به خبال
کمرش بست خیالی که میانی دارد
ای که گفتی ز پیش اشک چو گلگون مدوان
با کسی گوی که در دست عنانی دارد
باره اندوه و غم بار بک روح کمال
بره دل و دیده گران نیست گر آنی دارد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۹۲ - گر قرار تو به دلها نه چنانست که بود
گر قرار تو به دلها نه چنانست که بود
عهد ما با غم عشق تو همانست که بود
میل دل با رخت امروز به نوعی دگرست
تو مپندار که زآنسان نگرانست که بود
گر سر زلف تو از پای در افتاد مرنج
پایه عزت او برتر از آنست که بود
مشنو از خط که بنسخ رخت آمد در کار
کان لعل است و همان راحت جانست که بود
سر سودا زده من که سر زلف تو داشت
رفت بر باد و هنوزش سر آنست که بود
گلشن عمر تو ہر باد فنا رفت کمال
همچنانت هوسی لاله رخانست که بود
عهد ما با غم عشق تو همانست که بود
میل دل با رخت امروز به نوعی دگرست
تو مپندار که زآنسان نگرانست که بود
گر سر زلف تو از پای در افتاد مرنج
پایه عزت او برتر از آنست که بود
مشنو از خط که بنسخ رخت آمد در کار
کان لعل است و همان راحت جانست که بود
سر سودا زده من که سر زلف تو داشت
رفت بر باد و هنوزش سر آنست که بود
گلشن عمر تو ہر باد فنا رفت کمال
همچنانت هوسی لاله رخانست که بود