تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۷ - چون دردمند به حیّ علی الصّلات
چون دردمند به حیّ علی الصّلات
ساقی به دست من ده سرمایه ی حیات
دانی که بس ثوابِ جزیل است اگر کنی
دفعِ خمارِ سخت که جز وی ست از ممات
یک دم موافقت کن و در کارِ خیر باش
تا وارهانیم به سه کاسه ز شش جهات
تا بر لبِ تو نوش کنم می که خوش تر است
بر سبزه ی لبی که بود خوش تر از نبات
خطِّ سیاهِ مورچه بر عارضِ چو گل
خوب آمده است نه خطِ عامل به ترّهات
نه نه به حکمِ عزّت و حرمت خطِ لبش
هر شب مرا شبی دگر است از شبِ برات
ما و می و تحمّلِ طعن جهول اگر
صد بار بر زمین فتد این چرخ بی ثبات
بر مدّعی که عرضه کند از زبانِ من
کای مانده در تلاطمِ دریایِ مُهلکات
ناممکن است توبه ی من از حیاتِ محض
چیزی ز من مخواه که نبود ز ممکنات
جز خون رز به گردنِ من هیچ عهده نیست
من زنده ام به عشق مترسانم از موات
آن جا که موکبِ حسنات آشکار شد
آثار کی بماند از انواعِ سیّئات
تا کی ز«لا نسلّمِ» تو در قبولِ حق
لا در شهادت است به وجهی بتر زلات
بسیار چون تو گشت به طوفانِ جهل غرق
کشتیِّ نوحِ وقت طلب از پی نجات
سر ریز می روی ز برِ بت به انتکاس
وه وه که مکّه باز ندانی ز سومنات
شرک است ما و من من و ما کی رسد درو
پس ذاتِ بی صفت نشود قابلِ صفات
هرگز نیامده است و نیاید نزاریا
در حیّزِ صفاتِ تو معبود کاینات
وهمِ تو کی رسد به سرِ آن و عقل تو
آن جا که ذات پاک شود متحد به ذات
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۶ - ما را به روی دوست همه رنج راحت است
ما را به روی دوست همه رنج راحت است
مرهم ز دست غیر نه مرهم جراحت است
حسن جمال و روی نکوخوش بود ولیک
آن جاست ذوق عشق که صاحب ملاحت است
می در فراق مونس بیدل بود که می
سرمایهی سخاوت و اصل سماحت است
پس بیش تر خلایق عالم مباحی اند
گر رخصت خواص به می از اباحت است
بر اهل دل ملامت و تشنیع شرط نیست
این جا به جای حسن مروت قباحت است
در دامن شکیب کشیدم به صبر پای
سیر محققانه نه کار سیاحت است
دعوی مکن نزاری و دم درکش و خموش
این جا که را محل و مجال فصاحت است
صعب است نامرادی و ناکامی و فراق
دیدار دوستان سبب استراحت است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۸ - ای یار برشکسته از ما این چه عادت است
ای یار برشکسته از ما این چه عادت است
آخر بیا که روی تو دیدن سعادت است
بیمار رنج برده ی دیرینهی توام
ما را چنان بپرس که شرط عیادت است
خود اشتیاق روی تو از هر چه در خیال
ممکن بود که شرح پذیرد زیادت است
مشنوکه مهرت از دل تنگم برون رود
بدگوی را هر آینه تخلیط عادت است
ایمانی من درست به بالای چست تست
در نفی لا نه اول حرف شهادت است
دیرینه دوستی تو هم راه جان ماست
ما راز بدو کون به تو این ارادت است
گر می کشد نزاری و گرمی نوازدت
تو مستفید باش که زو استفادت است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۹ - بر من شب فراق چو روز قیامت است
بر من شب فراق چو روز قیامت است
در رستخیز عشق چه جای ملامت است
چون من گر آورد متنعّم شبی به روز
داند که بر محال مشنّع غرامت است
نا ایمن است راه ملامت گران عشق
آنجا مرو که حاصل ظالم ندامت است
تحویل ما ز کوی خرابات کی بود
باری هنوز نیت من بر اقامت است
تنها نه بر من است به تخصیص می حرام
آری به حکم شرع نبی بر تمامت است
چون است مطلقا مثل میل من به می
چون معتقد که پس رو نص امامت است
پرهیز کن اخی ز خلاف منافقان
دور از دری که عاقبتش بر وخامت است
عادت شده ست بی هده گفتن جهول را
تقلید علتی ست که جهلش علامت است
هم خانه ی نهنگ بلایی نزاریا
در موج قلزمت چه امید سلامت است
ره پر حرامیان و بیابان عشق پیش
جهل است هر که را هوس استقامت است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۲۰ - بر من چرا وساوس شیطان به قوت است
بر من چرا وساوس شیطان به قوت است
زیرا که عقل در رهر عشاق علت است
گر بر تو نیست ظاهر و روشن نمی شود
تعیین این مقاسمه از بدو فطرت است
گرچه عنایت از طرف اکتساب نیست
توفیق اکتساب به وجه عطافت است
هم راه هر که شد نظر التفات حق
او را شبان تیره به مشعل چه حاجت است
آری همه ازوست چه گفتم همه خود اوست
کثرت چه کار دارد آنجا که وحدت است
من عَرَفَ نَفسَه برهاند تو را ز تو
ورنه همه تصور تو عین کثرت است
در ورطهی مجازی و انصاف را مجاز
دانند زیرکان که خلاف حقیقت است
مایی ماست آن که حجاب مراد ماست
خود بین به مذهب حکما بی بصیرت است
تو از کتابکی دو سه تلفیق کرده ای
چیزی که نزد دانا عین فضیحت است
بشنو که نکته های نزاری معتقد
در گردن قبول و ادای تو حجت است
اسرار در محبت آل است و السلام
بدبخت را به جای محبت عداوت است
این جا به حکم آن که نبی را حبیب خواند
مقصود از آفرینش اکوان محبت است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۴۲ - مشتاق روی دوست که حالش مشوش است
مشتاق روی دوست که حالش مشوش است
گر پابرهنه بر سر آتش رود خوش است
از سوختن گزند نباشد خلیل را
گر زان که شش جهات جهان جمله آتش است
چون تیر بی حجاب شوم در سرای دوست
گر صد رقیب بر در و بامش چو آرش است
از فرش عار دارد و از عرش بگذرد
آن کو به بحر عشق درافکنده مفرش است
در چشمش آدمی همه دیوند هر که را
میل نظر به جانب یار پری وش است
عاقل رضای دوست به دنیا و دین نداد
ما فارغیم و خاک بر آن سر که سرکش است
ما و قرابه ی می و کنج خرابه یی
اینجا چه جای طاق و رواق منقّش است
درکش نزاریا سر از این طاق سرنگون
درخورد صحبت تو حریف قدح کش است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۴۴ - جز عشق پیشوا نکند هر که عاشق است
جز عشق پیشوا نکند هر که عاشق است
زیرا که عاشقان همه را عشق سایق است
تسلیم راه عشق کند هر چه هست و نیست
وین کار عاشقی است که در عشق صادق است
گر بر عدم نباشد عاشق پسند نیست
آن گه که از وجود بپرداخت لایق است
ناممکن است عشق پرستی و عافیت
کاندر طریق عشق پرستی عوایق است
خوش می‌رسد ز دوست به ما هرچه می رسد
در عشق او جراحت و راحت موافق است
سهل است اگر در آتش هجران بسوختیم
خشنود می رویم که امّید واثق است
دم درکشیده ایم و زبان درکشیده اند
چون خالق آگه است چه باک از خلایق است
ما را بهانه نیست که اینجا نظرگهیست
عذرا نشانه ی نظر عشق وامق است
زین هر فسرده یی که نداند که عشق چیست
آوازه می کند که نزاری منافق است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۶۰ - تا دور آفرینش و تا عمر عالم است
تا دور آفرینش و تا عمر عالم است
پیوند عشق و عاشق و معشوق با هم است
گر سرّ این رموز بدانی وجود عشق
پیش از سرشتن گِل حوا و آدم است
آدم تویی به نقد و گر ناقدی تو را
آغاز آفرینش عالم همین دم است
نه امّتان دور کمال پیمبریم
نه مصطفی ز مبدأ فطرت مقدم است
پس هر که راست آمد و بر جاده میرود
هم فطرت مقدّم فرخنده مقدم است
گو سقف آسمان و بساط زمین نباش
ماییم و سدّ عشق که جاوید محکم است
یکباره از وجود برون آی و محو شو
در عین عشق هر دو جهانت مسلم است
در معرض رضا سپر تیر عشق باش
عشاق را جراحت معشوق مرهم است
گر عاقلی نصیحت ضدان نکن قبول
پرهیز کن که صحبت ضدان جهنم است
دیوان آدمی صفت اند اهل روزگار
خود خاصه در زمانه ی ما آدمی کم است
در چشم دیو مردم از اکرام فارغی
آنجا که آدمی بنی آدم مکرّم است
هر جا که چند خر به فَرس بر سوار شد
ره باز ده که موکب صدر معظم است
ترتیب مسکرات محال است اگر حسود
نقضی کند مرا چه تفاوت که را غم است
در هر سخن ز رمزْ نزاری چو بنگری
صد نکته خوب تر ز دگر نکته مُدغم است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۶۱ - آن را که در فراق صبوری مسلم است
آن را که در فراق صبوری مسلم است
آه از دلش که سخت تر از سنگ محکم است
بیچاره من که از تف دود دلم ز حلق
بر هر نفس که می‌رود آهی مقدّم است
گر سینه ام نه کورهٔ آهنگرست چیست؟
کز سوز اندرون نفسم آتشین دم است
هرشب خیال روی تو در چشم های من
چون عکس روز بر سر دریای قلزم است
دربند عشق دوست به دربند چون بود
دربند چه معاینه باب جهنم است
گویند هولناک بود روز رستخیز
یعنی شب فراق به تشویش از آن کم است؟
از غم اگر بمرد کسی در فراق دوست
آن کس به اتفاق منم وان غم این غم است
خرّم وجود آنکه ببیند تو را به خواب
یا خود بدان رسد که وصالش مسلم است
یادآور از نزاری محنت کشیده کو
هر جا چنان که هست به یاد تو خرّم است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۷۷ - ما را به روی دوست شب تیره روشن است
ما را به روی دوست شب تیره روشن است
خود زلف و روی او شب و روزی معیّن است
در شب گر آفتاب نبینند پس چرا
بر روز روشنش شب تاری مبیّن است
در آرزوی آن که ببینم خیال او
شخصم چو رشته یی که در آید به سوزن است
روشن ز ماه تابه ی خورشید طلعتش
این سقف تا به خانه که کیوانش روزن است
عاطر به عنبرینه زلف مسلسلش
مشک ختا که نافه ی آهوش مسکن است
حیران ز رشک دانه لولوی اشک من
درّ عدن که باطن دریاش معدن است
او آفتاب عالم و من ذره حقیر
الحق چنان حریف چنین بابتِ من است
دولت مساعدت کند ار نه ز روی عقل
هومان پیل تن نه به بازوی بیژن است
مرغی مقیدست دلم کز همه جهان
در خانه های حلقه زلفش نشیمن است
ماهی چنین که دید که خورشید آسمان
کز نور او سراسر آفاق روشن است
هر شام طیلسان شب از رشک روی او
در سرکشیده هم چو کشیشان ارمن است
ماهی لطیف صورت سروی شریف ذات
پاکیزه روی نادره پاکیزه دامن است
من بی وصال او تن بی جان مطلقم
و اوهم چو روح قدس همه جان بی تن است
چندان شگفت نیست که سر در سرش کنم
صد خونش هم چو خون نزاری به گردن است
آری همه نکوست چو بر وفق رای اوست
تسلیم عشق را چه غم از جور دشمن است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۹۳ - تشنیعِ خلق برمن ازین خاک ساری است
تشنیعِ خلق برمن ازین خاک ساری است
وین آب دیر شد که در این جوی جاری است
ما خوف راملامتِ افسرده کرده ایم
آری همیشه شیوه افسرده خواری است
ما بی خبر که عینِ بقا در فنایِ ماست
اصل جهاد قاعده جان سپاری است
زهّاد را امیدِ ثواب از عبادت است
معهودِ ما به دوست نیازست و زاری است
داند که از دیارِ که می آید این صبا
آن را که برمقالتِ ما استواری است
اسرار فاش می کنم و قاصرم و لیک
بی طاقتی نتیجه بی اختیاری است
الحق مقصّرم که قلم را به خدمتی
رخصت دهم که حاصلِ آن شرم ساری است
هرگز قبول کی کند از من سخن شناس
عذری که در مقابله نابه کاری است
معذور نیستم که به تاراج می دهم
گنجی که در خرابه کُنجِ نزاری است
بس مدّتی نماندکه بر تو نزاریا
فتوی روان شود که چو حلّاج داری است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۹۸ - یارب مرا خلاص ده از هر چه غیر توست
یارب مرا خلاص ده از هر چه غیر توست
تا جز تو را نبایدم الّا هم از تو جست
هرچند بر قضای توام نیست اطّلاع
تا بر سرم چه حکم قضا کرده ای نخست
در خویش یافتم ز تو چیزی و هم به خویش
نتوانمی به شرح و بیان کردنش درست
دانم که هیچ نیست به خود هیچکس ولیک
خود را به یک حساب نباید گرفت سست
چون بندگان معتقد از فرط اتحاد
باید کمر به بندگی خواجه بست چست
تا ذکر و فکر هر دو به هم متحد شوند
اقلام سوخت باید و دفتر به آب شست
او را از او طلب کن و او را به او شناس
اینجا نهال معرفت از بیخ اصل رست
کاریست اوفتاده و باری نزاریا
تن دار باش و ثابت و مردانه باش و رست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۹۹ - ای من غلام آنکه غلام غلام توست
ای من غلام آنکه غلام غلام توست
در آرزوی جرعه ی جام مدام توست
جام جهان نمای جم و چشمه ی خضر
گر راست بشنوند زمن عکس جام توست
بر مقدم تو گر برود گو برو سرم
سرهای گرد نان جهان زیر گام توست
گر شد دل رمیده ی من رام عشق تو
نبود عجب که توسن افلاک رام توست
هرگز نه ممکن است که خواهد خلاص یافت
هر دل که قید سلسله ی همچو دام توست
جایی دگر کدام و پناهی دگر کجا
اینش نه بس که در حرم اهتمام توست
گر بگذرد نزاری بر یاد خاطرت
او را تمام اگر چه که او ناتمام توست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۰۳ - ای دل بدان که درد دل تو دوای تست
ای دل بدان که درد دل تو دوای تست
بی درد دل مباش هم او مقتدای تست
دنیا نه جای تست مکان تو دیگر است
گرچه ز ابتدای مراتب سرای تست
مقصود ز آفرینش کونین و عالمین
گر بشنوی ز داعی مخلص برای تست
زین تنگنا بدر شو و حالی قرار گیر
بر تخت گاه سدره که آرام جای تست
بنشین به چار بالش سرمد به کام دل
گر زان که بر وساده ی حق متکای تست
این جا هوای هاویه بیرون کنی ز سر
آن جا هوای سدره نشینان هوای تست
الا هوای نفس چه می دید جم ز جام
اینک سفال ساغر گیتی نمای تست
ساکن مباش می رو و ایمن مباش نیز
بر ره هزار غول ز چون و چرای تست
تا زین همه عذاب و خطر وارهی به طبع
تسلیم کن به آن که به حق ماورای تست
آخر چرا متابعت دیو می کنی
دیو ای فرشته زاده نگویی کهای تست
تو پس رو اموری و او سخره ی غرور
ابلیس ناسزا به چه حجت سزای تست
هرگز به منتهای کمالات کی رسی
تا هم ورای ناقص تو پیشوای تست
بنگر به دست کار نزاری که چون بساخت
این داری مفید که شافی دوای تست
اخلاط حکمت است که ترکیب می کند
حبی محققانه که محض شفای تست
با کافران غزا چه کنی آری از نخست
دفع هوای نفس تو حد غزای تست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۰۸ - دستم نمی دهد که بدارم ز یار دست
دستم نمی دهد که بدارم ز یار دست
او پای درکشید و مرا کرد پای بست
سوزش به دل برآمد و راه نفس گرفت
عشقش ز در درآمد و در کنج جان نشست
در عشق رازپوشم و معشوق پرده سوز
در هجر ناشکیبم و دل بر جفاپرست
گر ناسزاش دانم و گویم که هست نیست
ور بی وفاش خوانم و گویم که نیست هست
ای چشم عقل خسته ی آن غمزه ی چو تیر
وی پای خلق بسته ی آن زلف همچو شست
بر آسمان ز طلعت روی تو مه خجل
در بوستان ز قامت چست تو سرو پست
وصل تو جان دل شده را مایه ی حیات
هجر تو حلق غم زده را تخمه ی کبست
به زین نگاه کن به نزاری چو ناگهش
مست تمام کردی از آن چشم نیم مست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۱۶ - من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست
من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست
هرگز نرفتمی ز پی بی دلان مست
تا دل به دست بود ز دستم نرفت کار
واکنون که دل ز دست بدادم شدم ز دست
برخاست از سر همه اکوان کفرو دین
هرشیردل که بر سر کوی بلا نشست
نازک دلان بمانده در تیه حیرت اند
تا برکه راه بازگشادندو بر که بست
همّت بلند بایدو بازوی دل قوی
گرآسمان شود بمثل همچو خاک پست
در پشت امتحان دل آور نیامده است
از بار طعنه های ملامت گران شکست
چندان که مرد مولع جانست در بلاست
چون ترک جان گرفت ز دام بلا بجست
از دل چه لاف میزنم آخر کدام دل
آخر چه آید از بزه کاری هواپرست
از دوست قانعم که نسیمی رسد به من
هرکو ز هجر و وصل برون شد ز خود برست
ای باد از زبان نزاری بگو به دوست
کاخر شمامه ای ز عرق چین بما فرست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۲۸ - آن را که در فراق صبوری میسرست
آن را که در فراق صبوری میسرست
عشقش همیشه بر هوس دل مقدر است
در عشق سوز باید و با سوز درد دل
آری هوس نه عشق بود کار دیگرست
عشق مجاز را ز حقیقت توان شناخت
آواز نوحه‌گر نه چو فریاد مادرست
آه از دلی که جان گرامی به عشق داد
با جان رفته آتش سوداش در برست
می‌سوزد و هنوز همان عاشق است زار
می‌میرد و هنوز همان مهرپرورست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۳۳ - نور رخ تو صاف‌تر از چشمهٔ خورست
نور رخ تو صاف‌تر از چشمهٔ خورست
خاک در تو پاک‌تر از حوض کوثر است
در هیچ بوستان نبود چون قد تو سرو
ور هست در زمانه مگر سرو کشمرست
یا رب بهشت تازه بود همچو روی دوست
نادیده روی دوست یقینم که خوش‌ترست
مقصود من تویی ز بهشت ای بهشت روی
بی روی خرم تو بهشتم چه در خورست
چون دوست حاضر است به شمع احتیاج نیست
آنجا که روی دوست بود شب منور است
عشقت چو جان من بستد مهر برگرفت
با جان مهرپرور من مهرپرور است
فرمان عشق را چو قضا حکم نافذست
لا بلکه عشق را ز قضا حکم برترست
بر عمر حجتی که دبیر قضا نبشت
گر بی‌نشان عشق بود هم مزور است
ما را قضای عشق تو باری به سر رسید
تا خود پس از نوشتهٔ عشقم چه بر سرست
آری هزار جان نزاری فدای دوست
جانی که خود به عشق دهی کار دیگر است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۴۰ - از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشست
از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشست
عقل از سپاهِ عشق هزیمت کنان بجست
اهلِ قیاس پس روِ عقلِ گریز پای
ما در بُلوک عشق فتادیم می به دست
در پوستینِ شیوۀ ما اوفتاده اند
قومی خیال بازِ هوس نا ِک خود پرست
گر می خوریم و گرنه تفاوت نمی کند
ما بر قرارِ خویش همان واله ایم و مست
از گل سرشته کالبدِ آدمِ صفی
ترکیب ما ز دُردیِ خم خانۀ الست
ما توبه بسته در سرِ زلفِ بتان و حسن
آورده باز در سرِ زلفِ بتان شکست
بر من چه اعتراض که مأمورِ فطرتم
ای مدّعی به دستِ کسی اختیار هست
تشنیع بر نزاری و او خود شکسته وار
هرگز به نام و ننگ نبوده ست پای بست
ماییم و کُنجِ فقر و می و گنجِ مسکرات
تا گنبدِ سپهر شود هم چون خاک پست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۴۳ - یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست
یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست
یاری چنان دریغ که بگذاشتم ز دست
حیف است دست باز گرفتن ز مهربان
خاصه چه مهربان بتِ خوش باشِ خوش نشست
یک دم خیالِ او ز دو چشمم نمی رود
زیرا تمام مستم از آن چشمِ نیم مست
گر گویمش دمی ز نظر رفته هست نیست
ورگویم از غمش دلم آزرده نیست هست
هم چون زمین تحمّلِ بارِ غمش کنم
تا آسمان شود به قیامت چو خاک پست
بر ما قیامت آمد و بگذشت و منتظر
دیریست تا به موعدِ خلدست پای بست
ای باز از زبانِ فلان گوی با فلان
گر هیچ یادت آید از صحبتِ الست
باز آ که در فراقِ تو زان ها که دیده ای
شوریده تر شده ست نزاریِ می پرست
ورنه جواب ده که به ما در سلوکِ عشق
آن کس رسد که کلّی از خویشتن برست