تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - ما را بجز از روی تو منظور نظر نیست
ما را بجز از روی تو منظور نظر نیست
ما را بجر از کوی تو مأوای دگر نیست
از جور رقیبان ز رهت روی نتابم
من وصل تو میجویم و خوفم ز خطر نیست
قدر رخ خوب تو نداند همه چشمی
هر بی سر و پایی به جهان اهل نظر نیست
گو خون جگر نوش کن و خاک بسر ریز
آنرا که ز دیدار تواش شوق بسر نیست
گر عشق نداری بر کس قدر نداری
قدری نبود آن شجری را که ثمر نیست
گر دست ز افتاده بگیری هنر آنست
ور نه زدن پای به افتاده هنر نیست
ما بوسه نخواهیم جز از لعل لب یار
آری مگسانرا هوس الا بشکر نیست
جانا ز صغیر ار نکنی یاد چه تدبیر
شاهی و تو را جانب درویش گذر نیست
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - جز معرفت از بهر بشر خاصیتی نیست
جز معرفت از بهر بشر خاصیتی نیست
بی خاصیتی در تو اگر معرفتی نیست
گویم بتو از روی محبت به محبت
میکوش که محبوب تر از این صفتی نیست
ای خود سر خود رو که گریزی ز مربی
درد تو همین بس که ترا تربیتی نیست
بایست گرت عافیت این نادره بشنو
در ده ببلا تن که جز این عافیتی نیست
دانی چو خدا خواسته هرگونه قضا را
راضی بقضا باش که بی مصلحتی نیست
در ملک دل ار شاه شوی مرتبت آنست
بر ملک جهان شاه شدن مرتبتی نیست
ای آنکه شدی خاک ره پیر خرابات
خوشباش که بالاتر از این منزلتی نیست
دانی که برد سود محب علی آری
جز مهر علی در دو جهان منفعتی نیست
مانند صغیر آنچه که خواهی ز علی خواه
کز درگه او رد بخدا مسئلتی نیست
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - دانم که ره کعبه و بتخانه کدامست
دانم که ره کعبه و بتخانه کدامست
زین هر دوره آن راه جداگانه کدامست
بنهاده بکف جان خود اهل حرم و دیر
پرسند ز هم منزل جانانه کدامست
آن خانه کز آن یافت توان خانه خدا را
گر دیر و حرم نیست پس آن خانه کدامست
بس عاقل دیوانه و دیوانه عاقل
بشناس که عاقل که و دیوانه کدامست
بس خویش که بیگانه و بیگانه که خویش است
هشدار که تا خویش که بیگانه کدامست
گویند بود گنج بویرانه خدا را
ای اهل دل آن گنج چه ویرانه کدامست
تا طره و خالیت ز کف دل نرباید
آگه نشوی دام چه و دانه کدامست
تا شمع و شی پاک نسوزد چو صغیرت
واقف نشوی شمع چه پروانه کدامست
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - ای جسم تو بگرفته ز جان باج لطافت
ای جسم تو بگرفته ز جان باج لطافت
جان را همه آسیبی و دل را همه آفت
جان را بود آن لطف که در جسم کند جای
تو جای بجان کرده ای از فرط لطافت
پرداختم از غیر تو دل بهر تو آری
رو بند کسان خانه به هنگام ضیافت
تا خود چه شود کار من و ساقی و مطرب
کاندل به لطافت برد و این بظرافت
گر همرهی خضر دهد دست توان کرد
یک چشم زدن طی دو صد ساله مسافت
چون گوی فکن در قدم پیر مغان سر
تا آنکه ز میدان ببری گوی شرافت
گردید صغیر از دل و جان بندهٔ شاهی
کز‌ امر حقش داد نبی‌ام ر خلافت
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - تنها ستمت بهر من ای ماه جبین است
تنها ستمت بهر من ای ماه جبین است
یا با همه بی‌مهری و آئین تو این است
کوتاه نمود از همه جا دست خیالم
بالای بلندت که بلای دل و دین است
در ظلمت زلف تو دل خضر شود گم
از بسکه شکن در شکن و چین سرچین است
این زلف سیاه است بر آن روی چو خورشید
یا روز به شب کفر باسلام قرین است
تا آنکه مگر ره به دهان تو برد دل
عمریستکه چون خال لبت گوشه نشین است
از کوی خود ای دوست مرانم سوی جنت
بی روی توام کی سر فردوس برین است
یکذره مرا کار به خورشید فلک نیست
خورشید من اینست که بر روی زمین است
یکدم نرود عمر که بی غصه نشینم
تا رفته غم از دل غم دیگر به کمین است
خوش دار صغیر آنچه که پیش آیدت آخر
تا چند توان گفت چنانست و چنین است
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - تشبیه جمال تو به خورشید روا نیست
تشبیه جمال تو به خورشید روا نیست
این رتبه بلی در خور هر بی سر و پا نیست
گو تا نزند دم دگر از عشق و ارادت
آن را که بپایت سر تسلیم و رضا نیست
از دوست اگر نوش ببینند و اگر نیش
رندان جهان را بزبان چون و چرا نیست
از جور تو میسوزم و می‌سازم و شادم
چون جور و جفای تو بجز مهر و وفا نیست
با باد صبا چون بتو پیغام فرستم
آنجا که توئی رهگذر باد صبا نیست
هر طایفه را روی نیاز است به سوئی
ما را بجز ابروی تو محراب دعا نیست
غیر از تو مرا نیست بخاطر ولی افسوس
یادی نکنی از من و این از تو روا نیست
پیوسته صغیر است بدرگاه تو نالان
جز این بدر شاه بلی رسم گدا نیست
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - ای حسن تو بگرفته ز خوبان جهان باج
ای حسن تو بگرفته ز خوبان جهان باج
امروز تویی بر سر خوبان جهان تاج
رخسار تو از حلقهٔ زلف است نمایان
یا عارض احمد بود اندر شب معراج
از تیر حذر باید و مژگان تو تیری است
کانرا دل عشاق تو از جان شود‌ آماج
هر دل که تو در آن ز صفا جلوه نمائی
گردد به طوافش حرم کعبه یک از حاج
سوی تو بود دیدهٔ ما خیل گدایان
تو پادشه عالمی و ما به تو محتاج
هر کس سپرد راهی و پوید به طریقی
ما را نبود غیر ره عشق تو منهاج
دم در نکشم از سخن عشق صغیرا
ور آنکه زنندم به سر دار چو حلاج
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - شوخی به همه خلخ و فرخار نباشد
شوخی به همه خلخ و فرخار نباشد
کاندر بر تو با همه فر خوار نباشد
از سبحه و زنار بود زلف تو مقصد
در دیر و حرم غیر تو دیار نباشد
چون دیده ببندم توام اندر دلی و بس
چون باز کنم جز تو پدیدار نباشد
روی تو بهر دیده پدیدار و لیکن
هر دیده ترا قابل دیدار نباشد
منصور بصد شوق سوی دار شد آری
پا بست تو باکش ز سر دار نباشد
با باد صبا سر دل خویش بگویید
کاین بی سر و پا محرم اسرار نباشد
چون گنج نهفتم بدل خود غم خود را
با هیچ کسم حاجت گفتار نباشد
زیرا که اگر دوست بود به که نرنجد
ور خصم بود به که خبردار نباشد
شادی دو عالم غم یار است صغیرا
صد شکر تو را غیر غم یار نباشد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - هر کس نه بعشق از سر اخلاص قدم زد
هر کس نه بعشق از سر اخلاص قدم زد
از پای درافتاد و بسر دست ندم زد
آن یار عرب زادهٔ مابین که دو ترکش
یغمای عرب کرد و شبیخون بعجم زد
خون دل عشاق ز مژگان سیه ریخت
آندم که میان دو سیه چشم بهم زد
کردم ز طبیبی طلب داروی غم گفت
بایست که از تیشهٔ می‌ریشه غم زد
در مذهب رندان بتر از کفر دورنگیست
بایست که دم یا ز صمد یا ز صنم زد
از خوان فلک دست فرو شوی دلا چند
بتوان چو مگس دست بسر بهر شکم زد
چون جوز مرا مغز سر از کاسه برون شد
از بسکه فلک بر سر من سنگ ستم زد
خاموش صغیرا که بد اندرید حکمت
آن خام که بر صفحه تقدیر رقم زد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - در ملک وجود آنچه که از خاک برآید
در ملک وجود آنچه که از خاک برآید
آن به که عدم گردد و از تاک برآید
خورشید فلک تیره شود روز جهان شب
گر دود دل من سوی افلاک برآید
یکتن ز همه خلق جهان زنده نماند
آن روز که شمشیر تو بی باک برآید
مقتول خم ابروی تو روز قیامت
از زیر لحد با دل صد چاک برآید
دانی چه بود صیقل آئینهٔ خاطر
آهی که سحر از دل غمناک برآید
جز عجز و تضرع ببرت تحفه چه آریم
خاکیم و بجز عجز چه از خاک برآید
در حشر کند دوزخیان را که بهشتی
این کار صغیر از شه لولاک برآید
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - هر دل به ‌امیدی پی دلدار برآمد
هر دل به ‌امیدی پی دلدار برآمد
زان جمله دل من پی دیدار برآمد
حالی همه جا مینگرم طلعت او را
صد شکر که کام دلم از یار برآمد
برگوش من آن زمزمه از جمله اشیاء
آید که ز منصور سر دار برآمد
بر در قدم یار بیفکندم و صد شکر
کز دست من دلشده این کار برآمد
جز اهل دل او را نشناسد و نبینند
با آنکه ز خلوت سر بازار برآمد
الحق که بود آیتی از حس و جمالش
هر گل که بطرف چمن از خار برآمد
می خواست که از اهل نظر دل برباید
با این همه کرو فر و آثار برآمد
حیف است نرفتن بخریداری آنشوخ
کانشوخ بدنبال خریدار برآمد
خوش چنک تو افکند بدان طره صغیرا
آهی که ترا از دل افکار برآمد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۱ - هر صاحب نامی دمی آرام ندارد
هر صاحب نامی دمی آرام ندارد
آسوده دل آنکو بجهان نام ندارد
منعم تو و آنخانهٔ پرگندم و صد غم
درویش جوی غصهٔ ایام ندارد
آن مرغ که رقصان شده از دیدن دانه
بیچاره مسکین خبر از دام ندارد
آغاز مکن کجروی ای دوست که هر کار
بیرون رود از راستی انجام ندارد
آن بنده تمامست که بر درگه سلطان
در خدمت خود دیده بر انعام ندارد
با بخت هنر سود دهد بهر تو آری
زحمت مکش ار طالعت اقدام ندارد
ز اسلام ملاف ار بدلت مهر علی نیست
کافر دل تو راه به اسلام ندارد
سلطان نجف آنکه ببام شرف او
ره تا به ابد طایر اوهام ندارد
تا گشت صغیر از دل و جان بندهٔ آنشاه
اندوه ز انبوهی آثام ندارد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - دل نیست هر آندل که دلارام ندارد
دل نیست هر آندل که دلارام ندارد
بی روی دلارام دل آرام ندارد
هر کار ز آغاز به انجام توان برد
عشق است که آغاز وی انجام ندارد
یک خاصیت عشق همین است که عاشق
هیچ آگهی از گردش ایام ندارد
گفتند بمجنون بنما خانهٔ خود گفت
آن خانه که دیوار و در و بام ندارد
افتاد بدام سر زلفش دل و گفتم
این مرغ رهایی دگر از دام ندارد
پیغام بدان شوخ فرستاده‌ام ‌ام ا
نرسم که مرا گوش به پیغام ندارد
تنها نه صغیر است هوادار وصالش
آنکو که به دل این طمع خام ندارد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - زان فرقه بپرهیز که پرهیز ندارند
زان فرقه بپرهیز که پرهیز ندارند
زان طایفه بگریز که تمییز ندارند
مردم بفشارند ز ناداری انصاف
یک چیز ندارند و همه چیز ندارند
نیک ار نگری چارهٔ بیچارگی خلق
رحم است که اندر حق خود نیز ندارند
هنگام مصائب به تسلای دل هم
جز حرف غم افزای غم انگیز ندارند
آهنگ حق این مردم غافل ز حق‌ امروز
جز از گلوی مرغ شب آویز ندارند
روز همه همچون شب دیجور سیاه است
چون حرمت مردان سحرخیز ندارند
اصلاح فسادی نکنند از هم و برعکس
در کار هم از مفسده پرهیز ندارند
بنیوش صغیرا سخن اهل صفا را
کاین سلسله حرف غرض‌ آمیز ندارند
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - در گردنش آویخته گیسوی بلندش
در گردنش آویخته گیسوی بلندش
یا گردن خورشید درآمد بکمندش
رخ آتش و آن خال سیاه است سپندش
تا آنکه حسودان نرسانند گزندش
شکرستان لبش رسته خط از مشک
یا ریخته آن قند دهان مور بقندش
دارم عجب ای دل که بدین کوتهی بخت
خواهی ببری راه به بالای بلندش
بر کشتهٔ من گر ز وفا اسب بتازد
بر دیده خود جای دهم سم سمندش
نی از دل من یافته تعلیم که باشد
این گونه به فریاد و فغان بند به بندش
بر کف سر و جان راز پی هدیه گرفتم
یارب سببی تا فتد این هدیه پسندش
میخواست کند صید صغیر آهوی چشمش
زلف سیهش دید و خود افتاد به بندش
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - ای بندهٔ رخسار تو خورشید مشعشع
ای بندهٔ رخسار تو خورشید مشعشع
وی لمعهٔی از نور رخت ماه ملمع
دیدار تو بر دل در رحمت بگشاید
ای نور خدا را رخ زیبای تو مطلع
برقع برخ افکندی وزآن روی چو آتش
در حیرتم از اینکه نسوزد ز چه برقع
هر کس بمقامی است پناهنده و ما را
درگاه تو باشد بجهان ملجأ و مرجع
آن جام بنازم که از آن باده کشانند
داود و خلیل و خضر و موسی و یوشع
آندم که درآید اجل از در چه تفاوت
در گوشه ویران بود و تخت مرصع
چون با کفن افتد همه را کار صغیرا
چه جامه شاهانه و چه دلق مرقع
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - ای دیده و دل هر دو بدار تو شایق
ای دیده و دل هر دو بدار تو شایق
آزاد گرفتار تو از قید علایق
روی تو چو خورشید هویداست و لیکن
هر دیده نباشد بتماشای تو لایق
هر کس که چو من دیده بروی تو کند باز
جا دارد اگر چشم بپوشد ز خلایق
عشق تو بنازیم که فایق بفلک شد
با اینکه فلک بر همه کس آمده فایق
جز دفتر دل کان رقم خامهٔ صنع است
از هیچ کتابی نشود درک حقایق
مانند صغیر آی سوی میکده زاهد
کز مدرسه حاصل نشود کشف دقایق
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - چون روز ازل رخت به میخانه کشیدیم
چون روز ازل رخت به میخانه کشیدیم
امروز عجب نیست که پیمانه کشیدیم
در حشر چو پرسند ز کردار بگویم
عمری همه را ناز ز جانانه کشیدیم
دیدیم چو زنجیر سر زلف بتان را
فریاد و فغان از دل دیوانه کشیدیم
از طره اش آرند بما تا خبر دل
منت ز صبا گاه وگه از شانه کشیدیم
از سوختن خود به بر شمع عذارش
سدی بره صحبت پروانه کشیدیم
یکتار از آن گیسوی پرچین و گره بود
آنرشته که در سبحهٔ صد دانه کشیدیم
دیدیم چو خلقی همه بیگانه ز عشقد
پا یکسر از آن مردم بیگانه کشیدیم
تا حشر به میخانه مقیمیم صغیرا
چون روز ازل رخت به میخانه کشیدیم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - ای قبلهٔ جان ما چو بکوی تو رسیدیم
ای قبلهٔ جان ما چو بکوی تو رسیدیم
تسبیح بیفکنده و زنار بریدیم
پا بر سر بازار محبت چو نهادیم
با نقد دل و دین غم عشق تو خریدیم
از جان و سرو مال و خرد مذهب و آئین
هر پرده که بد حایل ما و تو دریدیم
اندر صفت حسن هر آن نکته که خواندیم
معنی همه در صورت زیبای تو دیدیم
آخر به کمند سر زلف تو فتادیم
زان پس که بهر بام نشستیم و پریدیم
کردیم فراموش حدیث دو جهان را
تا یکسخن از آن لب جانبخش شنیدیم
بر خاک در پیر مغان سر چو نهادیم
مانند صغیر از دو جهان پای کشیدیم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۸ - خالت همه دم دانه و زلفت همه دم دام
خالت همه دم دانه و زلفت همه دم دام
بر دانه و دامت من و مرغان حرم رام
میم دهن و جیم خم زلف سیاهت
کرده الف قامتم از بار الم لام
ابروی تو و موی توام قبله و زناز
ای آنکه ترا هست صمد روی و صنم نام
ناکام دل من که دمی کام ندادش
لعل تو که دشنام فزون دارد و کم کام
خواهی که چو مرآت سکندر شودت دل
باید که بدست آوری البته چو جم جام
محروم مباش از در میخانه صغیرا
زیرا که در این درگه خاص است نعم عام