تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۲ - دوست آن دارد و آن است که جان می بخشد
دوست آن دارد و آن است که جان می بخشد
مهربانی به دل اهل دلان می بخشد
عقل و جان هر که کند پیشکش دلبر خویش
گوهر و لعل به دریا و به کان می بخشد
صفت روی دلارام کنم کار دارد
آن ملاحت که حلاوت به زبان می بخشد
آتش عشق توام داد حیاتی به از انک
آب الوند به خاک همدان می بخشد
چشم و ابروی تو را کوکه به نخجیر مرو
صید خود روح بدان تیر و کمان می بخشد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵ - برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند
برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند
عاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند
من دیوانه ز زنجیر نمی اندیشم
که کشیده ست مرا زلف مسلسل در بند
خسروان از پی نخجیر دوانند ولی
صیدخوبان به دل خویش در آید به کمند
نه چنان واله آن صورت و بالا شده ام
که مرا با دگری مهر بود با پیوند
گل رویت مگر از باغ بهشت آوردند
که به گلزار گلی نیست به رویت مانند
گر بود پرورش نیشکر از آب حیات
هم نسازند از آن چون لب شیرین تو قند
کردم اندیشه بدین حسن و لطافت که تویی
دگر از مادر ایتام نزاید فرزند
از تو نشکیبم و آرام نگیرم نفسی
عاشق آن است که از دوست نباشد خرسند
میدهد بوی خوشت هر نفس از شعرهمام
لاجرم ولوله یی در همه آفاق افکند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۷ - می روی وز پی تو پیر و جوان می نگرند
می روی وز پی تو پیر و جوان می نگرند
به تعجب همه در صورت جان می نگرند
هست رویت گل خندان و جهانی مشتاق
همچو بلبل به تو در نعره زنان می نگرند
غیرتم هست ولی منکر حق نتوان بود
به تفرج به گل و سرو روان می نگرند
گر یکی را از نظر منع کنم می گوید
که تو هم می نگری گر دگران می نگرند
نتوان چشم کسی بست که در وی منگر
رایگان است نظر جمله جهان می نگرند
کس نداند که پری یا ملکی با مردم
در تو حیران شده خلقی به گمان می نگرند
عالمی منکر سودای هماهند ولی
زیر چشمت همه در چشم و دهان می نگرند
زاهدان نیز چو رندان همه شاهد بازند
فرق آن است که ایشان ز نهان می نگرند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۹ - آنچه باید همه داری و نداری مانند
آنچه باید همه داری و نداری مانند
کس نگوید مه و خورشید به رویت مانند
اتفاق است که بیمثل جهانی لیکن
قیمت حسن تو صاحب نظران می دانند
عکس گل های رخ خویش در آیینه بین
تا ز اندیشه بستان و گلت بستانند
التفاتی نبود چشم خوشت را به کسی
بر سر خاک درت شاه و گدا یک سانند
بادها عطر فروشان سر زلف تواند
گرد گل های چمن بوی تو می گردانند
دیدهای باد بهاری که گل افشان گردد
مهربانان دل و جان بر تو چنان افشانند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۸۰ - اهل دل در هوس عشق تو سرگردانند
اهل دل در هوس عشق تو سرگردانند
زاهدان شیوۀ این طایفه کمتر دانند
ذوق آموختنی نیست که آن وجدانی ست
عقلا جمله درین کار فرو می مانند
این چنین مست که ماییم ز خمخانه دوست
همه خواهند که باشند ولی نتواند
بت پرستان رخت طایفه توحیدند
مست و دیوانه عشق تو خردمندانند
آفتابی تو و اصحاب ملاحت انجم
در حضورت همه از دید ما پنهاند
هر یکی را سخنی در صفت منظوری ست
وصف روی تو که داند که همه حیرانند
مجلس افروز بهشت است جمال خوبان
نی چنان دان به حقیقت که بهشت ایشانند
هست صاحب نظران را هوسی با گل و سرو
کاندکی هردو به رخسار و قدت میمانند
گرمی از ذکر تو یا بند نه از شعر همام
در سماعی که غزلهای وراه میخوانند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۸۳ - چشم بد دور که زیباتر ازین نتوان بود
چشم بد دور که زیباتر ازین نتوان بود
بنده روی تو خواهم ز میان جان بود
دل من در هوس آن لب چون آب حیات
بس که در تیرگی زلف تو سرگردان بود
گفته بودند که روی تو به از خورشید است
چون بدیدیم به جان تو که صد چندان بود
حسن در عهد تو مشهور به همشهری ماست
پیش ازین نسبت او گرچه به ترکستان بود
آب حیوان به زمان لب تو پیدا شد
تا به امروز گر از دید ما پنهان بود
خاک پای تو گروهی که به جان بخریدند
همه انصاف بدادند که نیک ارزان بود
عندلیب است درین باغ مگر جان همام
که مدامش هوس روی گل خندان بود
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۸۵ - هوس عمر عزیزم ز برای تو بود
هوس عمر عزیزم ز برای تو بود
بکشم جور جهانی چو رضای تو بود
در ازل جان مرا عشق تو هم صحبت بود
تا ابد در دل من مهر و وفای تو بود
جای افسر شود آن سر که به پای تو رسد
پادشاهی کند آن کس که گدای تو بود
هست امیدم که نمایی تو خداوندی ها
ور نه از بنده چه آید که سزای تو بود
خجلم زان که فرود آمده ای در دل تنگی
چیست این منزل ویرانه که جای تو بود
روی خوب تو شد انگشت نمای خورشید
مه نو کیست که انگشت نمای تو بود
سال ها سجده صاحب نظران خواهد بود
بر زمینی که نشان کف پای تو بود
راحت روح و فتوح دل مشتاقان است
هر حدیثی که در و وصف و ثنای تو بود
سخنی لایق سمعت نبود ور باشد
هم غزل های همام ابن علای تو بود
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹ - عشق از صورت او آینه جان بنمود
عشق از صورت او آینه جان بنمود
تا در ان آینه عکس رخ جانان بنمود
حسن او عکس جمالی ست که بیش از نظر است
عجب است این که در آیینه امکان بنمود
آب حیوان که میان ظلمات است نهان
دوست در چشمهٔ خورشید در فشان بنمود
آن صفت ها که رسیده است به گوشم ز بهشت
روی او چشم مرا روشن و آسان بنمود
زلف بر عارض او چون رقم کفر کشید
باد برداشت سر زلفش و ایمان بنمود
گفتمش جز دل من هست تو را زندانی
در شکنهای سر زلف هزاران بنمود
بر زبانم سخن نظم ثریتا میرفت
خنده زد بر سخنم رسته دندان بنمود
آن که بخشید حلاوت به لب شیرینش
در حدیثم اثری زان شکرستان بنمود
می نماید به عنایت ز سخنهای همام
آن لطافت که ز شاخ گل خندان بنمود
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۹۸ - آن نه نقشی ست که در خاطر نقاش آید
آن نه نقشی ست که در خاطر نقاش آید
فرخ آن چشم که بر طلعت زیباش آید
گر به چشم خوش او در نگرد مستوری
زهد بگذارد و در شیوه او باش آید
حسن بسیار بود لیک زمان ها باید
تا یکی از همه خوبان به جهان فاش آید
چیست برگ گل رعنا که به رویش ماند
سرو خود کیست که در معرض بالاش آید
وصف آن لعل گهر پوش کسی را زیبد
که زبانش که تقریر گهر پاش آید
عشق ورزیدن از کار سراندازان است
این نه کاریست که از مردم خوش باش آید
چون تمنای وصالی کند از دوست همام
ای دریغا که جواب از لب او باش آید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - آفتابی و ز مهرت همه دل ها محرور
آفتابی و ز مهرت همه دل ها محرور
چشم روشن بود آن را که تو باشی منظور
قربت نیست میسر به نظر خرسندم
همه مردم نگرانند به خورشید از دور
انتظار نظرم پرده صبرم بدرید
تا به کی نرگس مستت بود از ما مستور
آنچه می جست سکندر به میان ظلمات
کو بیایید و ببینید درین چشمه نور دور
بود آوازه دور قمری تا امروز
روی تو شد اکنون به جهان در مشهور
نسبتی هست به دندان تو پروین را لیک
هست دندان تو منظوم و ثریا منثور
می کند حسن و لطافت ز تو دریوزه بهار
می کند وام حرارت ز دل ما باحور
گر همام است به جان مشتری تو چه عجب
مه و خورشید گواهند که هستم معذور
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - این نه دردیست که بی دوست بود درمانش
این نه دردیست که بی دوست بود درمانش
عقل گوید خنک آن جان که نصیبی بود از جانانش
ای منجم نظر از ماه و ثریا بستان
عشق فریاد برآرد که مکن فرمانش
به نصیحت که مده جان به لبش
چون بخندد مه خوبان بنگر دندانش
غنچه برخنده خود خنده زند وقت سحر
گر ببیند نمک آن دو لب خندانش
هر رهی را که در و پای نهی پایانی ست
جز ره دوست که پیدا نبود پایانش
همه دانند که هر طایفه ورزد کیشی
کیش من آن که شود جان و دلم قر بانش
خاک پایش چو منی را نرسد می کوشم
که رسد چشم مرا گرد سم یکرانش
هستی خویش نهادم همه در وجه رخش
گفت کاسانه نفروشم ندهم ارزانش
شد خیال سر زلفت سبب کفر همام
روی بنمای که تا تازه شود ایمانش
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش
اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش
ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش
لذت آب ز سیراب نباید پرسید
این سخن خوش بود از تشنه جیحون اندیش
ذوق آن حال کسی راست که از نوش وصال
به فراغت شود و می خورد از هجران نیش
مرد را آرزوی نفس حجاب نظر است
التفاتی به جهان زان ننماید درویش
عشق بازان حقیقت همه بازی شمرند
مهر آن دل که بود در هوس مرهم ریش
عشق حالی ست عجب زان نتوان داد نشان
نرسیده ست به ما مدعیان نامی بیش
تو هم آیینه و هم ناظر و هم منظوری
چشم بگشای ودر آیینه ببین صورت خویش
ای همام این سخن از دفتر اصحاب دل است
تا نشویی ورق نفس ندانی معنیش
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - پرده خویش تویی پرده برانداز ز پیش
پرده خویش تویی پرده برانداز ز پیش
بار بارت ندهد تا نشوی دشمن خویش
آفتابی ست که از دید؛ کس نیست دریغ
گر هواهای تو چون ابر نباید در پیش
آشنایی نبود جان تو را با جانان
تا به خود باشی وداری سر بیگانه و خویش
هر که برخاست خیال در جهان از نظرش
پادشاهی ست به معنی و به صورت درویش
نفس در راه محبت جو کم از کم گردد
قرب او در نظر دوست شود بیش از پیش
دل که ایمان وی از نور رخ جانان است
چون سر زلف دلارام بود کافر کیش
ای همام این سخنان تو نه طرزی ست که آن
باز یا بند به فکر و خرد دور اندیش
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - من به اومید تو از راه دراز آمده ام
من به اومید تو از راه دراز آمده ام
ناز بگذار دمی چون به نیاز آمده ام
رهروان را به شب تار دلیلی باید
من به بوی خوش آن زلف دراز آمده ام
شمع بی زحمت پروانه نباشد بنشان
کامشبی در هوس گفتن راز آمده ام
پیش ازین هر نفسم بود خیالی و اکنون
با تو یک رنگ شدم وز همه باز آمده ام
مرغ دل بر سر زلفت به فغان می گوید
چیست تدبیر که در جنگل باز آمده ام
با دلم سلسله زلف تو گوید خوش باش
منم آن بند که دیوانه نواز آمده ام
عاشقان راست نمازی و دگر محرابی
بیش ابروی تو از بهر نماز آمده ام
جان حقیقت به لب چون شکرت خواهم داد
تا نگویی که به تزویر و مجاز آمده ام
تا فراق تو به غارت نبرد جان همام
به شفاعت ز در وصل تو باز آمده ام
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - نرسیده ست به گوش تو مگر فریادم
نرسیده ست به گوش تو مگر فریادم
ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی
که برو فتنه شوی تا بستاند دادم
طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم
تا ازینجا به سر کوی تو آرد بادم
تا رگی در تن من زنده بود می ورزم
هوس بندگیت وز دو جهان آزادم
اشکر از مهمه چون باد فرو می خواند
ورنه من راز تورا پیش کسی نگشادم
هر کسی را بود از دوست تمنای وصال
من بیچاره به امید خیالی شادم
دوش می گفت خیال تو که بیچاره همام
خوش نیاسود دمی تا قدمی ننهادم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - چون سر زلف تو برعارض زیبا دیدم
چون سر زلف تو برعارض زیبا دیدم
روز نوروز و شب قدر به یکجا دیدم
در بهشت رخ تو بر طرف آب حیات
جان صاحب نظران را به تماشا دیدم
همه به روی تو چه ماند که به جای کلفش
نقطه ها بر رخت از عنبر سارا دیدم
گفت روی تو به خورشید که هرگز دیدی
بهتر از خویش بگفتا که شما را دیدم
به سر زلف تو کردم نظر از هر مویش
صد دل شیفته را سلسله بر پا دیدم
دل خود را ز میان همه می جستم باز
بند آن شیفته بر جمله اعضا دیدم
گفتمش کار تو با سلسله چون است ای دل
گفت کاین بند فتوح همه دل ها دیدم
چون در ان زلف چو زنجیر بیا بم راهی
از جهان آنچه مرا بود تمنا دیدم
سخن خال و لبت چون به زبان آوردم
دهن خویش پر از عنبر و حلوا دیدم
لب لعلت قدم خواجه نمی یارم گفت
لایق خاک در مجلس اعلا دیدم
گر به سوی تو بود میل افاضل چه عجب
جوی ها را همه آهنگ به دریا دیدم
از نعم گفتن تو سایل انعامت را
دهن از خنده به شکل دهن لا دیدم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - تا نفس هست به روی تو برآید نفسم
تا نفس هست به روی تو برآید نفسم
ور کنم بی تو نظر سوی کسی هیچ کسم
در تمنای تو شد عمر و نمی دانم من
کاخرالامر به مقصود رسم بانرسم
مشکن بال نشاطم تو به پیمان شکنی
کر نیم باز هوای تو نه آخر مگسم
کردم اندیشه ز عشقت نبرم جان به کنار
این چه سیلی ست که بگرفت چنین پیش و پسم
تا نظر بر گل رخسار نو افتاد مرا
صورت خوب نماید همه چون خار و خسم
عاشق روی توام جمله جهان می گویند
نسبتم چون به تو کردند همین مایه بسم
شد جوانی و نشد کم هوس عشق همام
ای عزیزان چه کنم پیر نگردد هوسم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - ساقیا بر سر جان بار گران است تنم
ساقیا بر سر جان بار گران است تنم
باده ده باز رهان یک نفس از خویشتنم
من از این هستی خود نیک به جان آمده‌ام
تو چنان بی‌خبرم کن که ندانم که منم
نَفْس را یار نخواهم که نه زین اقلیمم
چه کنم صحبت هندو که ز شهر ختنم
گل بستان جهان در نظرم چون آید
روضهٔ باغ بهشت است نه آخر چمنم
پیش این قالب مردار چه کار است مرا
نیستم زاغ و زغن، طوطی شکّر سخنم
مرغ باغ ملکوتم نیَم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم
ای نسیم سحری بوی نگارم به من آر
تا من از شوق، قفس را همه درهم شکنم
خنک آن روز که پرواز کنم تا ور یار
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
در میان من و معشوق همام است حجاب
وقت آن است که این پرده به یک سو فکنم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - عنبرین است به ذکر تو نفسها که زنم
عنبرین است به ذکر تو نفسها که زنم
با تو پیوند دل و دیده و جان می بینم
به حدیث دگر آلوده مبادا دهنم
شنوایی چه کنم گر نبود این سخنم
نام و پیغام تو خوش میگذرد بر گوشم
که نه پرواست به اغیار نه با خویشتنم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - تاکی آخر ز غمت ناله شبگیر کنم
تاکی آخر ز غمت ناله شبگیر کنم
سوختم از غم عشق تو چه تدبیر کنم
هست زلف تو چو زنجیر من از راه جنون
خویشتن بسته آن زلف چو زنجیر کنم
در پس پرده اندیشه معبد کردار
همه شب نقش خیالات تو تصویر کنم
گر پریشانی زلف تو ببینم در خواب
ساده دل وار همه نقش تو تعبیر کنم
ماجرای غم عشق تو چنان نیست که من
بر زبان قلم سر زده تحریر کنم
یک دل از مهر تو با سر سخنان دارم لیک
فرصتی نیست که در پیش تو تقریر کنم
ای خوش آن لحظه که پوشیده به پیش اغیار
به نظر با تو سخن گویم و توفیر کنم
گفتی از صبر به مقصود رسی همچو همام
دل چو با من نبود صبر به تزویر کنم
گر بدانم که مرا از تو امیدی باشد
پس من دل شده در صبر چه تقصیر کنم