تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۹ - زاهد ز منع تو دل صد بینوا شکست
زاهد ز منع تو دل صد بینوا شکست
خون پیاله ریختی و رنگ ما شکست
آگه نیم که سنگ کجا خورده شیشه‌ام
دانم که دل شکسته ندانم کجا شکست
امشب که بود نکهت پیراهن امید
طالع نگر که خار به پای صبا شکست
دامن‌کشان گذشتی و صد جیب پاره شد
بیگانه گشتی و دل صد آشنا شکست
تا کی دهیم جلوه دل زنگ بسته را؟
هرکس شکست آینه ما بجا شکست
از خارخار سینه دلم را قرار نیست
بازم ز رهگذار که خاری به پا شکست؟
عاشق قدم به کوی سلامت نمی‌نهد
خواهد برای شیشه خویش از خدا شکست
سنجیده دل به شادی عالم غم ترا
خاکش به سر که گوهر غم را بها شکست
قدسی به کام خویش مراد انتخاب کن
چون لطف یار قفل در مدعا شکست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۷۱ - از خارخار وصل گلم دل فگار نیست
از خارخار وصل گلم دل فگار نیست
محرومی‌ام گلی‌ست کش آسیب خار نیست
بی‌بهره نیست چشم هوس هم ز نور حسن
آیینه را به روی بد و نیک کار نیست
خورشید هیچکاره بود در دیار تو
این عرصه بیش جلوه‌گه یک سوار نیست
چون آفتاب با همه صافم ز دوستی
بر روی هیچ آینه از من غبار نیست
احوال من در آینه روشن نمی‌شود
حال درون ما ز برون آشکار نیست
دانسته بگذرم ز خوشی‌های خود مرا
دیگر دماغ ناخوشی روزگار نیست
جسمم غبار گشت و درآمیخت با نسیم
فرسودم و هنوز ز عشقم قرار نیست
قدسی ز رحم نیست گرت هجر دیر کُشت
داند که کشتنی بتر از انتظار نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۸۰ - بازم نشسته تا مژه در دل نگاه کیست
بازم نشسته تا مژه در دل نگاه کیست
روزم سیاه‌کرده چشم سیاه کیست
با آنکه صرف شد همه عمرم در انتظار
آگه نیم هنوز که چشمم به راه کیست
دل‌دادن و سخن‌نشنیدن گناه من
دل‌بردن و نگاه‌نکردن گناه کیست
جرم مرا امید به رحمت حواله کرد
در حیرتم که دیده نر عذرخواه کیست
داند کسی که دیده کله کج نهادنت
گل غرق خون ز حسرت طرف کلاه کیست
گر پی بری به مرتبه محرمان عشق
دانی که عفو دست‌‌نشان گناه کیست
تیرش تمام سینه‌پسندست و دلنشین
این غمزه دست‌پرور طرز نگاه کیست
قدسی اگر دلم نخراشیده غمزه‌اش
الماس بر جراحتم از برق آه کیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۸۱ - از غم نمی‌خورد دل اهل جنون شکست
از غم نمی‌خورد دل اهل جنون شکست
در حیرتم که خاطرم از غصه چون شکست
تا حرف ناامیدی مجنون شنیده‌ام
دارد دلم ز طره لیلی فزون شکست
زان گل که کوهکن به سر از زخم تیشه زد
صد خار رشک در جگر بیستون شکست
در خیمه‌گاه شعله که داغ است نام او
دل را سفینه بر سر گرداب خون شکست
پیوسته دیگران ز قدح باده می‌خورند
ما خورده‌ایم از این قدح واژگون شکست
ای آنکه بر شکستن رنگم خوری دریغ
بشکاف سینه را و دلم ببین که چون شکست
رفتی و از خمار برون‌رفتنت ز بزم
بر روی نشاه رنگ می لاله‌گون شکست
یک سو شکست زلف تو یک سو شکست دل
غمخانه مرا ز درون و برون شکست
جز من که بخت نیک مرا کارساز نیست
از عافیت نخورده کسی تا کنون شکست
قدسی نکرده سعی کسی در شکست ما
ما را رسد همیشه ز بخت زبون شکست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۹۱ - زلفت بود به کام، دلی را که داغ نیست
زلفت بود به کام، دلی را که داغ نیست
در کار شبروان گرهی چون چراغ نیست
هر شب گل چراغ بهار دگر کند
بلبل گمان مبر که ز پروانه داغ نیست
چون غنچه برنیاورد از شرم سر ز جیب
زان بوی طره هرکه پریشان دماغ نیست
در باغ عشق برگ معیشت مگو نماند
گل هم به چشم مرغ چمن کم ز داغ نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۹۳ - دوران نگر که سینه‌اش از کینه صاف نیست
دوران نگر که سینه‌اش از کینه صاف نیست
جز شیشه در میان دگری سینه صاف نیست
تا کی خیال روی تو را در بغل کشد؟
هرگز دلم ز رشک به آیینه صاف نیست
تا دیده‌ام نزاع شب جمعه با شراب
دانسته‌ام که باطن آدینه صاف نیست
آرد همیشه بخیه او را به روی کار
درویش هم به خرقه پشمینه صاف نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - خرم دلی که در خم زلف تو جا گرفت
خرم دلی که در خم زلف تو جا گرفت
آسوده آنکه خانه به کوی بلا گرفت
خاک درت ز رشک نهفتم به آب چشم
تا چشم غیر، روشنی از توتیا گرفت
تیر تو سر فرود نیارد به هیچ صید
مرغ دلم خدنگ ترا در هوا گرفت
خلقی اسیر تهمت و من مجرم وفا
در قید او نماند کسی، تا مرا گرفت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - داغ دلم گلی ز گلستان آتش است
داغ دلم گلی ز گلستان آتش است
شور محبتم نمک خوان آتش است
هان ای فرشته بر سر خاک شهید عشق
ننهی قدم دلیر، که طوفان آتش است
منعم مکن ز ناله که این خون گرفته دل
در پهلویم نشسته چو پیکان آتش است
خون دلم جز آتش عشقت کسی نریخت
از خون نشان هنوز به دامان آتش است
جز شعله نیست در دم قدسی چه بر دهد
نخلی که سرکشیده ز بستان آتش است
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - دل در برم ز ناله پنهان لبالب است
دل در برم ز ناله پنهان لبالب است
ناقوس پرصداست کز افغان لبالب است
عشقم برد به میکده، زان روی که جای می
خم‌های او ز خون شهیدان لبالب است
هرگز به دل تصور مرهم نکرده‌ام
با آنکه ریش سینه ز پیکان لبالب است
ره نیست خواب را، که ز خونابه دلم
پیمانه‌وار دیده گریان لبالب است
زین چشم اشک‌بار و دل پاره‌پاره‌ام
روی زمین ز لولو و مرجان لبالب است
قدسی نمی‌زند مژه بر هم که دیده‌اش
از آرزوی دیدن جانان لبالب است
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - شب نیست کز فراق توام سینه داغ نیست
شب نیست کز فراق توام سینه داغ نیست
خون جگر به جای می‌ام در ایاغ نیست
شکر خیال روی تو گویم، که کلبه‌ام
شب زیر بار منت شمع و چراغ نیست
دایم نظر به پاره دل داشت در کنار
آلوده دیده‌ام به تماشای باغ نیست
دنبال کام خویش به صحرای آرزو
بدخو دماغ من به نسیم سراغ نیست
قدسی ز ننگ بوالهوسان ساختم به هجر
سودای وصل هیچ‌کسم در دماغ نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - مُردم ز بیخودی، بت خودکام من کجاست
مُردم ز بیخودی، بت خودکام من کجاست
بی‌صبری‌ام ز حد بشد آرام من کجاست
دوران به سر رسید و دل من نیارمید
یاران خبر دهید دلارام من کجاست
بگداختم ز ناله بلبل درین بهار
ای باد صبح، سرو گل‌اندام من کجاست
زاهد تو فارغی، ز من اوضاع دین مپرس
من کافر محبتم اسلام من کجاست
دیگر دلم ز صحبت آسودگان گرفت
آشوب شهر و فتنه ایام من کجاست
قدسی اگر نه‌ای ز فراموش‌گشتگان
در نامه‌ای که کرده رقم، نام من کجاست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - پیوسته فکر وصل بتان پیشه من است
پیوسته فکر وصل بتان پیشه من است
کوتاه‌تر ز فکر من اندیشه من است
سنگی اگر به شیشه برد راه سنگ اوست
گر شیشه‌ای به سنگ خورد شیشه من است
زحمت ندید مورچه‌ای زیر پای من
کاین پای نیست، چوب ته تیشه من است
هرجا نهال مهر و محبت شود بلند
چون نیک بنگری ز رگ و ریشه من است
کی آشنا بود دل هرکس به درد عشق
قدسی به من گذار که این پیشه من است
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - بیگانه‌ای اگر نه به جانانه آشناست
بیگانه‌ای اگر نه به جانانه آشناست
رشکم چرا به صد غم بیگانه آشناست
معشوق هم به چاره عاشق نبرد راه
شد عمرها که شمع به پروانه آشناست
در وادی خیال تو و گفتگوی عشق
چشمم به لب، چو خواب به افسانه آشناست
بیگانه است اگرچه ز پیراهن خرد
با سنگ کودکان تن دیوانه آشناست
هرگز برای فال دلم شانه‌ای ندید
شد عمرها که زلف تو با شانه آشناست
پیغام نیک و بد همه را می‌برد بجا
پیک صبا به کعبه و بتخانه آشناست
خون می‌خورد همیشه و عیشش کند قیاس
قدسی لبی که با لب پیمانه آشناست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - بر جرعه‌نوش عشق، بجز خون حلال نیست
بر جرعه‌نوش عشق، بجز خون حلال نیست
زان رو به دل ز خوردن خونم ملال نیست
خون مرا بریز که در شرع دوستی
خون‌ریختن شهید وفا را وبال نیست
کار دل است پر مزن ای طایر حرم
پرواز بوستان محبت به بال نیست
دل‌دوختن به وعده معشوق بی‌وفا
جز آرزوی خام و خیال محال نیست
رضوان که می‌ستود گلستان خویش را
انصاف داد خود که چو بزم وصال نیست
در باغ تا ز داغ جگر پنبه کنده‌ای
قدسی چه گل که در عرق انفعال نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - می دید رویت آینه و دیده برنداشت
می دید رویت آینه و دیده برنداشت
خشنود شد دلم که ز مهرت خبر نداشت
برگ گلی نبرد صبا از چمن برون
کز درد، بلبلی ز پی‌اش ناله برنداشت
در حیرتم که دیده ازو برنداشتم
دل را چگونه برد که چشمم خبر نداشت
در خاک خفته‌ایم چو گنج و مقیدیم
مردیم و غم ز دامن ما دست برنداشت
دامن ز ننگ صحبت من چید هرکه بود
غیر از جنون عشق که از من بتر نداشت
چشم دلم ز نور رخ او لبالب است
در حیرتم ز طور که تاب نظر نداشت
از جور خویش می‌کُشدم ورنه در دلش
هرگز فغان بی‌اثر من اثر نداشت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - از ضعف، ناله‌ام به سراغ اثر نرفت
از ضعف، ناله‌ام به سراغ اثر نرفت
بیمار ماندم و به مسیحا خبر نرفت
اشکم ز باد دستی مژگان به خاک ریخت
کس را چو من ز رشته ستم بر گهر نرفت
داغم ز ناتوانی فریاد خویشتن
کز بس ضعیف بود ز یاد اثر نرفت
هرگز نرفت قاصد اشک من از پی‌اش
کز رشک، دیده چند قدم پیشتر نرفت
باشد حرام، بی طلب درد، زندگی
آن رگ، بریده به، که پی نیشتر نرفت
ناصح نبست لب ز ملامت به کشتنم
در راه عشق رفت سر و دردسر نرفت
بر وی ز هر طرف نظری باز شد به عیب
آن را که چشم جانب عیب از هنر نرفت
تا مغز استخوان، دم نظّاره‌ام چو شمع
جز وی ز تن نرفت که نور بصر نرفت
بر حال دل چگونه بگریم که در دلم
یک قطره خون نماند که از چشم تر نرفت
از دیده موج اشک به صد خون دل گذشت
طوفان هم از سفینه ما بی‌خطر نرفت
رسوای خلق کرد مرا اشک پرده‌در
نگریستم دمی، که به عالم خبر نرفت
پیغام ما ز هند به ایران که می‌برد؟
صد نامه‌آور آمد و یک نامه بر نرفت
گردون به صد شکست تن از من رضا نشد
بر شیشه هم ز سنگ، جفا اینقدر نرفت
باریک اگر شوی به سخن بهترک بود
هرگز کسی چو رشته به مغز گهر نرفت
مگذار گو میان شهیدان عشق پا
اول قدم کسی که به خون تا کمر نرفت
داغم که وقت رفتن شبگیر، سوی باغ
بلبل چرا به غارت باد سحر نرفت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - هرچند در میانه اخوان تمیز نیست
هرچند در میانه اخوان تمیز نیست
داند خرد که مصر سخن بی عزیز نیست
سررشته سخن همه چیز آورد به دست
چون بنگری برون ز سخن هیچ چیز نیست
آگه ز حال سوختگانت که می‌کند؟
شمع از میانه رفته و پروانه نیز نیست
نقد حیات خود به هوس می‌دهی ز دست
ورنه بهای کون و مکان یک پشیز نیست
اوراق ساده تا بود و کلک عنبرین
زنهار غم مخور که غلام و کنیز نیست
بنمای ای فلک که درین بوستان‌سرای
در غورگی کدام هنرور مویز نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - ما را ز دست جور تو پای گریز نیست
ما را ز دست جور تو پای گریز نیست
راحت، نصیب دیده خونابه ریز نیست
شد سنگ، خاک در کف طفلان ز انتظار
داغم ازین خرابه که دیوانه‌خیز نیست
با دشمنم چه کار که از بی‌تعلقی
با دوست هم مرا سر و برگ ستیز نیست
در بزم اهل درد به یک جو نمی‌خرند
گر شیشه‌ای ز سنگ بلا ریزریز نیست
خوبان این دیار ندارند یک شهید
دردا که تیغ غمزه درین شهر تیز نیست
گویا ز چشم حلقه زلفش فتاده است
باد صبا که می‌وزد و مشک بیز نیست
داغم که دم ز سوز محبت چرا زند
پروانه را که بال و پر شعله ریز نیست
قدسی فتاده‌ام به طلسمی که چون قفس
صد رخنه بیش دارد و راه گریز نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - دستم ز جام عکس می لاله‌گون گرفت
دستم ز جام عکس می لاله‌گون گرفت
گل چیدم آنقدر که کفم رنگ خون گرفت
ممنون دُرد و صاف حریفان نمی‌شود
چون نرگس آنکه ساغر خالی، شگون گرفت
از اشک بی‌ملاحظه مرغان باغ را
این شرم بس که دامن گل رنگ خون گرفت
چون مهر در رگ همه کس جای کرده‌ام
قدسی شکست رنگ مرا هرکه خون گرفت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - جوش می‌ام چو خم به خروش آشنا نکرد
جوش می‌ام چو خم به خروش آشنا نکرد
صد شیشه‌ام چو توبه شکست و صدا نکرد
خونگرمی زمانه ز من دست برنداشت
از رنگ و بو چو برگ گلم تا جدا نکرد
خرسند از آشنایی ضعفم که هیچ‌گاه
گوش مرا به ناله من آشنا نکرد
مخمور اگر فتد به قدح، عیب او مکن
نرگس مگر به دیده تو چشم وا نکرد؟
چون غنچه سر به جیب و گریبان پر از مژه
نظّاره در لباس، کسی همچو ما نکرد
دستم پیاله‌گیرتر از شاخ نرگس است
درد خمار را به ازین کس دوا نکرد
بر گوش کس نخورد فغانم ز بی‌کسی
تا بر نخورد همنفسی، نی صدا نکرد
تنها، برابر همه خونابه می‌خورد
چون داغ لاله در دل پیمانه جا نکرد؟