تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹۳ - تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائی
تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائی
غمم زدل زنواهای زیر و بم نزدائی
توئی غزال سرائی غزل سرای تو چون من
روا نباشد اگردر سرای ما نسرائی
بگیر چنگ بچنگ و بکف بیار دف و نی
اصول ساز بقانون که بر نوا بفزائی
زناخن مژه ای زن بتا به تار دل من
که دل نوا کشد و بر نوای او بسرائی
غزل سرا و بکش ساغر و برقص و زجا خیز
که تا چو حور بجنت میان بزم برآئی
ادیب باش و ظریف و بگوی شعر و بخوان
که تا عزیز به چشم جهانیان بدر آئی
زشعر دلکش آشفته خوان مدیح علی را
که از بیان حقایق بسوی حق بگرائی
گره ززلف دو تا باز کن بمجلس انسم
که تا گره زدل عاشقان خود بگشائی
کنونکه لعل شکرخات هست قند نریزی
مباد آنکه سر انگشت خود زغصه بخوائی
چو هست آینه ات مظهر جمال جلالش
در آینه بنگر تا که خویشتن بستائی
غمم زدل زنواهای زیر و بم نزدائی
توئی غزال سرائی غزل سرای تو چون من
روا نباشد اگردر سرای ما نسرائی
بگیر چنگ بچنگ و بکف بیار دف و نی
اصول ساز بقانون که بر نوا بفزائی
زناخن مژه ای زن بتا به تار دل من
که دل نوا کشد و بر نوای او بسرائی
غزل سرا و بکش ساغر و برقص و زجا خیز
که تا چو حور بجنت میان بزم برآئی
ادیب باش و ظریف و بگوی شعر و بخوان
که تا عزیز به چشم جهانیان بدر آئی
زشعر دلکش آشفته خوان مدیح علی را
که از بیان حقایق بسوی حق بگرائی
گره ززلف دو تا باز کن بمجلس انسم
که تا گره زدل عاشقان خود بگشائی
کنونکه لعل شکرخات هست قند نریزی
مباد آنکه سر انگشت خود زغصه بخوائی
چو هست آینه ات مظهر جمال جلالش
در آینه بنگر تا که خویشتن بستائی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۲۱ - بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانی
بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانی
بکام تشنه ما ریز آنچنانکه تو دانی
خمار عشق زسر کی رود برون از می
زباده خانه لعلت بیار از آنکه تو دانی
من این دو بیت نوشتم زشور مطرب مجلس
توهم زپرده نوائی بخوان چنانکه تو دانی
زمان نیک چه جوئی و ساعت از پی قتلم
بریز خون مرا خوش بهر زمان که تو دانی
زموی فرق میان تو فرق نتوان کرد
تفاوتیست به یک مو و آن میان که تو دانی
اگر زبان تو لالست پیش اهل بلاغت
بگوی مدحت حیدر بهر زبان که تو دانی
بروز حشر که از پرده رازها بدر افتد
بیاو راز مرا کن نهان چنان که تو دانی
نهان بمعصیت آشفته و شده مداح
نهانیم تو بپوشان از آن عیان که تو دانی
بکام تشنه ما ریز آنچنانکه تو دانی
خمار عشق زسر کی رود برون از می
زباده خانه لعلت بیار از آنکه تو دانی
من این دو بیت نوشتم زشور مطرب مجلس
توهم زپرده نوائی بخوان چنانکه تو دانی
زمان نیک چه جوئی و ساعت از پی قتلم
بریز خون مرا خوش بهر زمان که تو دانی
زموی فرق میان تو فرق نتوان کرد
تفاوتیست به یک مو و آن میان که تو دانی
اگر زبان تو لالست پیش اهل بلاغت
بگوی مدحت حیدر بهر زبان که تو دانی
بروز حشر که از پرده رازها بدر افتد
بیاو راز مرا کن نهان چنان که تو دانی
نهان بمعصیت آشفته و شده مداح
نهانیم تو بپوشان از آن عیان که تو دانی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - رسید موسم پیری و وقت عجز و نیاز است
رسید موسم پیری و وقت عجز و نیاز است
چو شمع صبح، وجودم تمام سوز و گداز است
سرم گرفته به دل الفت از خمیدن قامت
به سجده گاه صراحی، پیاله مهر نماز است
ز طول عمر نیابد کسی ز مرگ رهایی
چه سود مرغ گرفتار را که رشته دراز است
ز توبه کردن من، می کشان دیر مغان را
نه رغبت می گلگون، نه ذوق نغمه ی ساز است
دل پیاله پر از ناله همچو سینه ی کبک است
دهان هر بط می بسته همچو دیده ی باز است
سلیم لایق چنگ خمیده قامتم اکنون
نوای گریه و زاری و پنج گاه نماز است
چو شمع صبح، وجودم تمام سوز و گداز است
سرم گرفته به دل الفت از خمیدن قامت
به سجده گاه صراحی، پیاله مهر نماز است
ز طول عمر نیابد کسی ز مرگ رهایی
چه سود مرغ گرفتار را که رشته دراز است
ز توبه کردن من، می کشان دیر مغان را
نه رغبت می گلگون، نه ذوق نغمه ی ساز است
دل پیاله پر از ناله همچو سینه ی کبک است
دهان هر بط می بسته همچو دیده ی باز است
سلیم لایق چنگ خمیده قامتم اکنون
نوای گریه و زاری و پنج گاه نماز است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۹۴ - مرا معانی کوتاه، دلپسند نباشد
مرا معانی کوتاه، دلپسند نباشد
چو کر نمی شنوم تا سخن بلند نباشد
اگر بود ز من آزرده مدعی عجبی نیست
ز مومیایی، راضی شکسته بند نباشد
خراب گرمی هنگامه ی پیاله کشانم
که غیر دانه ی سبحه درو سپند نباشد
به قید عشق درآی و خلاص شو که درین دشت
حصار صید بجز حلقه ی کمند نباشد
کسی که دید ترا، بست دیده از همه عالم
اسیر عشق تو مشکل که چشم بند نباشد
در آن دیار که باشد سلیم رسم جدایی
دم مسیح به بیمار سودمند نباشد
چو کر نمی شنوم تا سخن بلند نباشد
اگر بود ز من آزرده مدعی عجبی نیست
ز مومیایی، راضی شکسته بند نباشد
خراب گرمی هنگامه ی پیاله کشانم
که غیر دانه ی سبحه درو سپند نباشد
به قید عشق درآی و خلاص شو که درین دشت
حصار صید بجز حلقه ی کمند نباشد
کسی که دید ترا، بست دیده از همه عالم
اسیر عشق تو مشکل که چشم بند نباشد
در آن دیار که باشد سلیم رسم جدایی
دم مسیح به بیمار سودمند نباشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - مه است روی تو یا آفتاب ازین دو کدام است
مه است روی تو یا آفتاب ازین دو کدام است
مزه است لعل لبت یا شراب ازین دو کدام است
دو ابر و خط پشت لبت دو مطلع شوخند
اسیر طور تو من انتخاب ازین دو کدام است
چنان ز بادهٔ شوق تو سرخوشم که ندانم
دل است در بر من یا کباب ازین دو کدام است
دماغ روح ز بویی که تازگی بپذیرد
شمیم زلف تو یا مشکناب ازین دو کدام است
مزه است لعل لبت یا شراب ازین دو کدام است
دو ابر و خط پشت لبت دو مطلع شوخند
اسیر طور تو من انتخاب ازین دو کدام است
چنان ز بادهٔ شوق تو سرخوشم که ندانم
دل است در بر من یا کباب ازین دو کدام است
دماغ روح ز بویی که تازگی بپذیرد
شمیم زلف تو یا مشکناب ازین دو کدام است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۵۹ - به شهربند تعلق دمی قرار ندارم
به شهربند تعلق دمی قرار ندارم
سر مصاحبت اهل این دیار ندارم
دماغ دیدن اغیار و جور یار ندارم
منم که با بد و نیک زمانه کار ندارم
مربی ام بود آب و هوای مملکت عشق
چو نخل عشق بجز شعله برگ و بار ندارم
زنی گرم سرپایی به دامن تو زنم دست
اگرچه خاک رهم، طبع برد بار ندارم
مراست کنج قناعت هزار شکر خدا را
که چشم لطفی از ابنای روزگار ندارم
سر مصاحبت اهل این دیار ندارم
دماغ دیدن اغیار و جور یار ندارم
منم که با بد و نیک زمانه کار ندارم
مربی ام بود آب و هوای مملکت عشق
چو نخل عشق بجز شعله برگ و بار ندارم
زنی گرم سرپایی به دامن تو زنم دست
اگرچه خاک رهم، طبع برد بار ندارم
مراست کنج قناعت هزار شکر خدا را
که چشم لطفی از ابنای روزگار ندارم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۱۴ - ترا دو ابروی پیوسته بر جبین شکفته
ترا دو ابروی پیوسته بر جبین شکفته
بود چو مطلع برجسته در زمین شکفته
مجو کدورت اطن زهم نشین شکفته
که هست آینهٔ روی دل جبین شکفته
مرا به پهلوی پر داغ تیر سینه شکافش
بود چو مصرع برجسته در زمین شکفته
مدام ساده ز چین جبهه اش چو آینه باشد
اسیر مشرب آن شوخ نازنین شکفته
عتاب و لطف نکویان بهم چو شکر و شیر است
هلاک عالم ترکان خشمگین شکفته
درون سینهٔ من جوش می زند گل داغش
خدا نصیب کند یار دلنشین شکفته
به باغ سینهٔ جویا که رشک خلد برین است
ز داغ سرزده گلهای آتشین شکفته
بود چو مطلع برجسته در زمین شکفته
مجو کدورت اطن زهم نشین شکفته
که هست آینهٔ روی دل جبین شکفته
مرا به پهلوی پر داغ تیر سینه شکافش
بود چو مصرع برجسته در زمین شکفته
مدام ساده ز چین جبهه اش چو آینه باشد
اسیر مشرب آن شوخ نازنین شکفته
عتاب و لطف نکویان بهم چو شکر و شیر است
هلاک عالم ترکان خشمگین شکفته
درون سینهٔ من جوش می زند گل داغش
خدا نصیب کند یار دلنشین شکفته
به باغ سینهٔ جویا که رشک خلد برین است
ز داغ سرزده گلهای آتشین شکفته
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۹۵ - اگر محاسبه روز حشر در نظر آری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۶ - دو دیده در ره آن مه که کی سواره در آید
دو دیده در ره آن مه که کی سواره در آید
کجا بطالع من هرگز این ستاره بر آید
اگر براه امیدش هزار سال نشینم
هزار ساله مرادم بیک نظاره بر آید
وگرچه در دل من دوزخی است زآتش عشق
بسوزم و نگذارم که یک شراره بر آید
ز بسکه سینه خراشم ز خار خار فراقش
به ناخنم چو گل از تن هزار پاره بر آید
زمین معرکه پیدا نمی شود ز حریفان
مگر که ماه من از گوشه یی سواره بر اید
دل رقیب ندارد فروغ نور محبت
چگونه آتش موسی ز سنگ خاره بر آید
مترس اهلی از افغان شیخ و یارب صوفی
مهل که ناله رند شرابخواره بر آید
کجا بطالع من هرگز این ستاره بر آید
اگر براه امیدش هزار سال نشینم
هزار ساله مرادم بیک نظاره بر آید
وگرچه در دل من دوزخی است زآتش عشق
بسوزم و نگذارم که یک شراره بر آید
ز بسکه سینه خراشم ز خار خار فراقش
به ناخنم چو گل از تن هزار پاره بر آید
زمین معرکه پیدا نمی شود ز حریفان
مگر که ماه من از گوشه یی سواره بر اید
دل رقیب ندارد فروغ نور محبت
چگونه آتش موسی ز سنگ خاره بر آید
مترس اهلی از افغان شیخ و یارب صوفی
مهل که ناله رند شرابخواره بر آید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۱ - مرا که گبر و مسلمان نظر پرست شناسد
مرا که گبر و مسلمان نظر پرست شناسد
خوشم که هر کسی ام انچنانکه مست شناسد
اگر چه مستم و رسوا ز طعن غیر خلاصم
بکوی میکده هشیار کو؟ که مست شناسد
مخوان ز کعبه به دیرم که خاطری ننشیند
کبوتر دل من منزل نشست شناسد
کجاست دست و ترنجی که منکران زلیخا
نظر اگرچه بدزدند دست دست شناسد
شکستن دل ازو از دل خراش عیان است
کسیکه ره برد این ناله آن شکست شناسد
خراب جرعه جام توام بخاک میفکن
که قدر دردی می رند می پرست شناسد
بغیر دار فنا همت بلند تو اهلی
اگر بعرش برآید مقام پست شناسد
خوشم که هر کسی ام انچنانکه مست شناسد
اگر چه مستم و رسوا ز طعن غیر خلاصم
بکوی میکده هشیار کو؟ که مست شناسد
مخوان ز کعبه به دیرم که خاطری ننشیند
کبوتر دل من منزل نشست شناسد
کجاست دست و ترنجی که منکران زلیخا
نظر اگرچه بدزدند دست دست شناسد
شکستن دل ازو از دل خراش عیان است
کسیکه ره برد این ناله آن شکست شناسد
خراب جرعه جام توام بخاک میفکن
که قدر دردی می رند می پرست شناسد
بغیر دار فنا همت بلند تو اهلی
اگر بعرش برآید مقام پست شناسد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۸ - گذر ز حسن خوش این بت پرست پیر ندارد
گذر ز حسن خوش این بت پرست پیر ندارد
گذشت از همه عالم و زین گزیر ندارد
نکرد گوشه ابرو بسوی گوشه نشینان
کمان ابروی او میل گوشه گیر ندارد
چو غنچه این دل نازک درون پرده دلهاست
که تاب زحمت پیراهن حریر ندارد
شهان فقیر نوازند، ه ازین شه خوبان
که گوشه نظری با من فقیر ندارد
کجا کند به اسیران نگه که نرگس مستش
بهیچ گوشه نه بیند که صد اسیر ندارد
دلا، چو پیر شدی بگسل از وصال جوانان
که سرو قد جوانان هوای پیر ندارد
چه سود اهلی اگر ذره ذره خاک رهی هم
که آفتاب تو یکذره دلپذیر ندارد
گذشت از همه عالم و زین گزیر ندارد
نکرد گوشه ابرو بسوی گوشه نشینان
کمان ابروی او میل گوشه گیر ندارد
چو غنچه این دل نازک درون پرده دلهاست
که تاب زحمت پیراهن حریر ندارد
شهان فقیر نوازند، ه ازین شه خوبان
که گوشه نظری با من فقیر ندارد
کجا کند به اسیران نگه که نرگس مستش
بهیچ گوشه نه بیند که صد اسیر ندارد
دلا، چو پیر شدی بگسل از وصال جوانان
که سرو قد جوانان هوای پیر ندارد
چه سود اهلی اگر ذره ذره خاک رهی هم
که آفتاب تو یکذره دلپذیر ندارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۳ - ز سنگ دل شکنان دل حزین چرا داریم
ز سنگ دل شکنان دل حزین چرا داریم
که سنگ می شکند شیشه یی که ما داریم
بیا که ساقی ما را شکایت از کس نیست
وگر کند گله ما هم بهانه ها داریم
ز گلستان نکویی نمیرسد مارا
بغیر بویی و آن نیز از صبا داریم
غبار خاطر ما از کدورت غیرست
وگرنه با همه آیینه وش صفا داریم
کسی ندید زبونتر ز ما که سوزد چرخ
مگر ستاره بخت زبون که ما داریم
بخنده گفت که خوشباش کانچنان هم نیست
که نا امیدی بیچاره یی روا داریم
نگو بپوش ز روی بتان نظر اهلی
تو لب بپوش که ما گوش بر قضا داریم
که سنگ می شکند شیشه یی که ما داریم
بیا که ساقی ما را شکایت از کس نیست
وگر کند گله ما هم بهانه ها داریم
ز گلستان نکویی نمیرسد مارا
بغیر بویی و آن نیز از صبا داریم
غبار خاطر ما از کدورت غیرست
وگرنه با همه آیینه وش صفا داریم
کسی ندید زبونتر ز ما که سوزد چرخ
مگر ستاره بخت زبون که ما داریم
بخنده گفت که خوشباش کانچنان هم نیست
که نا امیدی بیچاره یی روا داریم
نگو بپوش ز روی بتان نظر اهلی
تو لب بپوش که ما گوش بر قضا داریم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۸۴ - گشاد خنده زنان چشم برمن آفت جانی
گشاد خنده زنان چشم برمن آفت جانی
چه خنده یی چه نگاهی چه نرگسی چه دهانی
بچهره چشم فروزی بعشوه مرد گدازی
عجب ملیح بیانی غریب چرب زبانی
رخی چه نازک و دلجو قدی چه چابک و رعنا
نه رخ که ماه تمامی نه قد که سرو روانی
کجا ملاحت لیل کجا حلاوت شیرین
ازین شکر دهنی فتنه یی بلای جهانی
خموش اهلی ازین نکته تا کسی نبرد پی
که داد این سخن آشنا غریب نشانی
چه خنده یی چه نگاهی چه نرگسی چه دهانی
بچهره چشم فروزی بعشوه مرد گدازی
عجب ملیح بیانی غریب چرب زبانی
رخی چه نازک و دلجو قدی چه چابک و رعنا
نه رخ که ماه تمامی نه قد که سرو روانی
کجا ملاحت لیل کجا حلاوت شیرین
ازین شکر دهنی فتنه یی بلای جهانی
خموش اهلی ازین نکته تا کسی نبرد پی
که داد این سخن آشنا غریب نشانی
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - گرسنه به که برآید ز فاقه جانش و لرزد
گرسنه به که برآید ز فاقه جانش و لرزد
از آن که دررسد از راه میهمانش و لرزد
نفس به گرد دل از مهر می تپد به فراقت
چو طایری که بسوزانی آشیانش و لرزد
منم به وصل به گنجینه راه یافته دزدی
که در ضمیر بود بیم پاسبانش و لرزد
دگر به کام خود ای دل چه بهره برد توانی
ز ساده ای که زنی بوسه بر دهانش و لرزد
نترسد ار ز گسستن خدا نخواسته باشد
چرا رسد سر آن طره بر میانش و لرزد؟
ز شور ناله دل دارد اضطراب روانم
چو رایضی که ز کف در رود عنانش و لرزد
ز جنبش مژه مانی دم نگاه به مستی
که بی اراده جهد تیر از کمانش و لرزد
ز شیخ وجد به ذوق نشاط نغمه نیابی
مگر به دل گذرد مرگ ناگهانش و لرزد
فغان ز خجلت صراف کم عیار که ناگه
برآورند زر قلب از دکانش و لرزد
گر از فشاندن جان شور نیست در سر غالب
چرا به سجده نهد سر بر آستانش و لرزد
از آن که دررسد از راه میهمانش و لرزد
نفس به گرد دل از مهر می تپد به فراقت
چو طایری که بسوزانی آشیانش و لرزد
منم به وصل به گنجینه راه یافته دزدی
که در ضمیر بود بیم پاسبانش و لرزد
دگر به کام خود ای دل چه بهره برد توانی
ز ساده ای که زنی بوسه بر دهانش و لرزد
نترسد ار ز گسستن خدا نخواسته باشد
چرا رسد سر آن طره بر میانش و لرزد؟
ز شور ناله دل دارد اضطراب روانم
چو رایضی که ز کف در رود عنانش و لرزد
ز جنبش مژه مانی دم نگاه به مستی
که بی اراده جهد تیر از کمانش و لرزد
ز شیخ وجد به ذوق نشاط نغمه نیابی
مگر به دل گذرد مرگ ناگهانش و لرزد
فغان ز خجلت صراف کم عیار که ناگه
برآورند زر قلب از دکانش و لرزد
گر از فشاندن جان شور نیست در سر غالب
چرا به سجده نهد سر بر آستانش و لرزد
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۲۵ - ز بس به راه تو دل بر سر دل افتاده است
ز بس به راه تو دل بر سر دل افتاده است
گذشتن از سر کوی تو مشکل افتاده است
به یک کرشمه رساند به پیشگاه امید
چه شد که مرکب توفیق در گل افتاده است؟
به یک دو ساغر می هر که آمد از جا رفت
به غیر خم که در این بزم، کامل افتاده است
دلم به عالم تسکین گرفته است مقام
چو [کشتیی] که ز دریا به ساحل افتاده است
زبونی تو سعیدا ز دست پیری نیست
که نخل عمر تو از بار و حاصل افتاده است
گذشتن از سر کوی تو مشکل افتاده است
به یک کرشمه رساند به پیشگاه امید
چه شد که مرکب توفیق در گل افتاده است؟
به یک دو ساغر می هر که آمد از جا رفت
به غیر خم که در این بزم، کامل افتاده است
دلم به عالم تسکین گرفته است مقام
چو [کشتیی] که ز دریا به ساحل افتاده است
زبونی تو سعیدا ز دست پیری نیست
که نخل عمر تو از بار و حاصل افتاده است
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۱۹ - خوشا دلی که چو آیینه جلوگاه تو گردد
خوشا دلی که چو آیینه جلوگاه تو گردد
ز سر گذشته و چون زلف، گرد ماه تو گردد
تو را ز گرمی آه دلم چه غم باشد
که شعله همچو هوا بر سر گیاه تو گردد
بیاض گردن خورشید خم شود آن سو
به هر طرف که سر کاکل سیاه تو گردد
ز پای افتد و آید به سر سرانجامش
به سرکشی چو سری از خیال راه تو گردد
بر آستان تو کمتر ز نقش پا باشد
هر آن سری که به سرگشتگی ز راه تو گردد
سلوک فقر سعیدا کن ان چنان که دگر
زمین بساط شود آسمان کلاه تو گردد
ز سر گذشته و چون زلف، گرد ماه تو گردد
تو را ز گرمی آه دلم چه غم باشد
که شعله همچو هوا بر سر گیاه تو گردد
بیاض گردن خورشید خم شود آن سو
به هر طرف که سر کاکل سیاه تو گردد
ز پای افتد و آید به سر سرانجامش
به سرکشی چو سری از خیال راه تو گردد
بر آستان تو کمتر ز نقش پا باشد
هر آن سری که به سرگشتگی ز راه تو گردد
سلوک فقر سعیدا کن ان چنان که دگر
زمین بساط شود آسمان کلاه تو گردد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۳۸ - مگر خبر ز دل خسته آن نگار ندارد
مگر خبر ز دل خسته آن نگار ندارد
چه آتشی است که امشب دلم قرار ندارد
درست گویمت از دل مباد رنجه شوی
که این شکسته به پیش تو اعتبار ندارد
بیا که صحبت رندان مفرح افتاده است
هوای مشرب صافی دلان غبار ندارد
که راست فکر غم خاطر شکسته دلان
برای شیشهٔ ما سنگ، انتظار ندارد
به روز معرکهٔ عشق، کی بود منصور
سری که دست ارادت به پای دار ندارد
چه لذت است به آشفتگی نمی دانم
کدام غنچه که در سینه خارخار ندارد
بیا و دست به خون سعید رنگین کن
که رنگ خون شهید تو را بهار ندارد
چه آتشی است که امشب دلم قرار ندارد
درست گویمت از دل مباد رنجه شوی
که این شکسته به پیش تو اعتبار ندارد
بیا که صحبت رندان مفرح افتاده است
هوای مشرب صافی دلان غبار ندارد
که راست فکر غم خاطر شکسته دلان
برای شیشهٔ ما سنگ، انتظار ندارد
به روز معرکهٔ عشق، کی بود منصور
سری که دست ارادت به پای دار ندارد
چه لذت است به آشفتگی نمی دانم
کدام غنچه که در سینه خارخار ندارد
بیا و دست به خون سعید رنگین کن
که رنگ خون شهید تو را بهار ندارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۶۰ - خرمی ز این دو روزه جان نتوان کرد
خرمی ز این دو روزه جان نتوان کرد
خواب در راه کاروان نتوان کرد
چه بنا مانده ای به جد و به اب
تکیه بر تل استخوان نتوان کرد
بسکه نازک فتاده طبع لطیفش
بوسه ای ز آن دهان گمان نتوان کرد
نیست جز او کسی و دادم از اوست
ستم از او به او بیان نتوان کرد
سخن خلق بر زبان نتوان راند
آتشین لقمه در دهان نتوان کرد
خود چو کوهی و حیرتی دارم
کمر از مو ز مو میان نتوان کرد
قشر بی مغز کس ندیده به عالم
هیچ کس را به [به بد گمان] نتوان کرد
نفی خود کن گرت هوای وجود است
که ثبوتش بغیر آن نتوان کرد
زاهدا رخت خویش بند ز مسجد
هیچ سودی در این دکان نتوان کرد
دلبری دارم و چه چاره کنم
که به تدبیر، مهربان نتوان کرد
در جهان طرح عیش نیست سعیدا
بر هوا رسم خانمان نتوان کرد
خواب در راه کاروان نتوان کرد
چه بنا مانده ای به جد و به اب
تکیه بر تل استخوان نتوان کرد
بسکه نازک فتاده طبع لطیفش
بوسه ای ز آن دهان گمان نتوان کرد
نیست جز او کسی و دادم از اوست
ستم از او به او بیان نتوان کرد
سخن خلق بر زبان نتوان راند
آتشین لقمه در دهان نتوان کرد
خود چو کوهی و حیرتی دارم
کمر از مو ز مو میان نتوان کرد
قشر بی مغز کس ندیده به عالم
هیچ کس را به [به بد گمان] نتوان کرد
نفی خود کن گرت هوای وجود است
که ثبوتش بغیر آن نتوان کرد
زاهدا رخت خویش بند ز مسجد
هیچ سودی در این دکان نتوان کرد
دلبری دارم و چه چاره کنم
که به تدبیر، مهربان نتوان کرد
در جهان طرح عیش نیست سعیدا
بر هوا رسم خانمان نتوان کرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۳۷ - ز ما کسی که نهان کرده روی خویش نماید
ز ما کسی که نهان کرده روی خویش نماید
هر آن که بسته در، از لطف خویش بازگشاید
دلم ز آدم و عالم چنان گرفته دماغ است
که باز غنچه شود گل چو در خیال درآید
یقین ز پنجهٔ خورشید دست او بالاست
که با ادا کمر او ببندد و بگشاید
ز دزد باغ به بلبل خبر نگشته و گر نی
به جذبه نکهت گل را ز دست باد رباید
هر آنچه روی نماید به ما ز راه تو خوب است
ولی رفیق منافق خدا به ما ننماید
هر آن که او نپسندد ز بخل کور شود گو
ز دیدن رخ خوبان که نور دیده فزاید
به طوف خانهٔ خمار توتیاگویان
اگر به دیده کشم خاک راه می شاید
ز حلقه های خم زلف ظاهر است رخ او
به دور عشق سعیدا بگو دگر که چه باید
هر آن که بسته در، از لطف خویش بازگشاید
دلم ز آدم و عالم چنان گرفته دماغ است
که باز غنچه شود گل چو در خیال درآید
یقین ز پنجهٔ خورشید دست او بالاست
که با ادا کمر او ببندد و بگشاید
ز دزد باغ به بلبل خبر نگشته و گر نی
به جذبه نکهت گل را ز دست باد رباید
هر آنچه روی نماید به ما ز راه تو خوب است
ولی رفیق منافق خدا به ما ننماید
هر آن که او نپسندد ز بخل کور شود گو
ز دیدن رخ خوبان که نور دیده فزاید
به طوف خانهٔ خمار توتیاگویان
اگر به دیده کشم خاک راه می شاید
ز حلقه های خم زلف ظاهر است رخ او
به دور عشق سعیدا بگو دگر که چه باید
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۷۶ - اگرچه در نظر خلق اعتبار ندارم
اگرچه در نظر خلق اعتبار ندارم
ولی چو آینه در دل ز کس غبار ندارم
مرا که شهره به سرگشتگی شدم چه کنم
چو جام باده به گردیدن اختیار ندارم
اگرچه یک گل از این بوستان نچید دلم
هزار شکر که در سینه خارخار ندارم
به غیر سایهٔ زلفین آفتاب پناهش
به روز حادثه [جایی] در این دیار ندارم
ز چشمم خلق نپیچم به صد هنر یک عیب
گدای عشقم و از دلق پاره عار ندارم
گذشتم از سه و پنج و دویی تو ای زاهد
برو برو که سر و برگ این قمار ندارم
سرش نخوانم و از دوش خود بیندازم
به پای دار، سری را که پایدار ندارم
مباد سایهٔ باد خزان کم از چمنم
که تاب منت سرسبزی بهار ندارم
به کوی عشق مرا پایدار کی خوانند
هزار بار اگر سر به پای دار ندارم
به روز واقعه در زیر تاک دفن کنید
مرا که طاقت یک لحظهٔ خمار ندارم
خیال دوست مرا بس که از نزاکت طبع
دماغ بوسه سعیدا سر کنار ندارم
ولی چو آینه در دل ز کس غبار ندارم
مرا که شهره به سرگشتگی شدم چه کنم
چو جام باده به گردیدن اختیار ندارم
اگرچه یک گل از این بوستان نچید دلم
هزار شکر که در سینه خارخار ندارم
به غیر سایهٔ زلفین آفتاب پناهش
به روز حادثه [جایی] در این دیار ندارم
ز چشمم خلق نپیچم به صد هنر یک عیب
گدای عشقم و از دلق پاره عار ندارم
گذشتم از سه و پنج و دویی تو ای زاهد
برو برو که سر و برگ این قمار ندارم
سرش نخوانم و از دوش خود بیندازم
به پای دار، سری را که پایدار ندارم
مباد سایهٔ باد خزان کم از چمنم
که تاب منت سرسبزی بهار ندارم
به کوی عشق مرا پایدار کی خوانند
هزار بار اگر سر به پای دار ندارم
به روز واقعه در زیر تاک دفن کنید
مرا که طاقت یک لحظهٔ خمار ندارم
خیال دوست مرا بس که از نزاکت طبع
دماغ بوسه سعیدا سر کنار ندارم