تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعدی : غزلیات
غزل ۴۱۹ - مرا تا نقره باشد می‌فشانم
مرا تا نقره باشد می‌فشانم
تو را تا بوسه باشد می‌ستانم
و گر فردا به زندان می‌برندم
به نقد این ساعت اندر بوستانم
جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام دل تو بودی از جهانم
چه دامن‌های گل باشد در این باغ
اگر چیزی نگوید باغبانم
نمی‌دانستم از بخت همایون
که سیمرغی فتد در آشیانم
تو عشق آموختی در شهر ما را
بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
سخن‌ها دارم از دست تو در دل
ولیکن در حضورت بی زبانم
بگویم تا بداند دشمن و دوست
که من مستی و مستوری ندانم
مگو سعدی مراد خویش برداشت
اگر تو سنگدل من مهربانم
اگر تو سرو سیمین تن بر آنی
که از پیشم برانی من بر آنم
که تا باشم خیالت می‌پرستم
و گر رفتم سلامت می‌رسانم
سعدی : غزلیات
غزل ۴۲۸ - نه از چینم حکایت کن نه از روم
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
هر آن ساعت که با یاد من آید
فراموشم شود موجود و معدوم
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الا رزق مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشه ماست
ندانم زاهدی در شهر معصوم
به روی او نماند هیچ منظور
به بوی او نماند هیچ مشموم
نه بی او عشق می‌خواهم نه با او
که او در سلک من حیف است منظوم
رفیقان چشم ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سریست مکتوم
همه عالم گر این صورت ببینند
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
چنان سوزم که خامانم نبینند
نداند تندرست احوال محموم
مرا گر دل دهی ور جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
نشاید برد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جلاب مسموم
چو آهن تاب آتش می‌نیارد
همی‌باید که پیشانی کند موم
سعدی : غزلیات
غزل ۴۴۳ - بکن چندان که خواهی جور بر من
بکن چندان که خواهی جور بر من
که دستت بر نمی‌دارم ز دامن
چنان مرغ دلم را صید کردی
که بازش دل نمی‌خواهد نشیمن
اگر دانی که در زنجیر زلفت
گرفتار است در پایش میفکن
به حسن قامتت سروی در آفاق
نپندارم که باشد غالب الظن
الا ای باغبان این سرو بنشان
و گر صاحب دلی آن سرو برکن
جهان روشن به ماه و آفتاب است
جهان ما به دیدار تو روشن
تو بی زیور محلایی و بی رخت
مزکایی و بی زینت مزین
شبی خواهم که مهمان من آیی
به کام دوستان و رغم دشمن
گروهی عام را کز دل خبر نیست
عجب دارند از آه سینه من
چو آتش در سرای افتاده باشد
عجب داری که دود آید ز روزن
تو را خود هر که بیند دوست دارد
گناهی نیست بر سعدی معین
سعدی : غزلیات
غزل ۴۴۸ - خوشا و خرما وقت حبیبان
خوشا و خرما وقت حبیبان
به بوی صبح و بانگ عندلیبان
خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست
که ساکن گردد آشوب رقیبان
دو تن در جامه‌ای چون پسته در پوست
برآورده دو سر از یک گریبان
سزای دشمنان این بس که بینند
حبیبان روی در روی حبیبان
نصیب از عمر دنیا نقد وقت است
مباش ای هوشمند از بی نصیبان
چو دانی کز تو چوپانی نیاید
رها کن گوسفندان را به ذئبان
من این رندان و مستان دوست دارم
خلاف پارسایان و خطیبان
بهل تا در حق من هر چه خواهند
بگویند آشنایان و غریبان
لب شیرین لبان را خصلتی هست
که غارت می‌کند هوش لبیبان
نشستم با جوانمردان اوباش
بشستم هر چه خواندم بر ادیبان
که می‌داند دوای درد سعدی
که رنجورند از این علت طبیبان
سعدی : غزلیات
غزل ۴۵۲ - فراق دوستانش باد و یاران
فراق دوستانش باد و یاران
که ما را دور کرد از دوستداران
دلم در بند تنهایی بفرسود
چو بلبل در قفس روز بهاران
هلاک ما چنان مهمل گرفتند
که قتل مور در پای سواران
به خیل هر که می‌آیم به زنهار
نمی‌بینم به جز زنهارخواران
ندانستم که در پایان صحبت
چنین باشد وفای حق گزاران
به گنج شایگان افتاده بودم
ندانستم که بر گنجند ماران
دلا گر دوستی داری به ناچار
بباید بردنت جور هزاران
خلاف شرط یاران است سعدی
که برگردند روز تیرباران
چه خوش باشد سری در پای یاری
به اخلاص و ارادت جان سپاران
سعدی : غزلیات
غزل ۴۵۹ - نبایستی هم اول مهر بستن
نبایستی هم اول مهر بستن
چو در دل داشتی پیمان شکستن
به ناز وصل پروردن یکی را
خطا کردی به تیغ هجر خستن
دگربار از پری رویان جماش
نمی‌باید وفای عهد جستن
اگر کنجی به دست آرم دگر بار
منم زین نوبت و تنها نشستن
ولیکن صبر تنهایی محال است
که نتوان در به روی دوست بستن
همی‌گویم بگریم در غمت زار
دگر گویم بخندی بر گرستن
گر آزادم کنی ور بنده خوانی
مرا زین قید ممکن نیست جستن
گرم دشمن شوی ور دوست گیری
نخواهم دستت از دامن گسستن
قیاس آن است سعدی کز کمندش
به جان دادن توانی باز رستن
سعدی : غزلیات
غزل ۴۷۵ - به است آن یا زنخ یا سیب سیمین
به است آن یا زنخ یا سیب سیمین
لب است آن یا شکر یا جان شیرین
بتی دارم که چین ابروانش
حکایت می‌کند بتخانه چین
از آن ساعت که دیدم گوشوارش
ز چشمانم بیفتاده‌ست پروین
هر آن وقتی که دیدارش نبینم
جهانم تیره باشد بر جهان بین
به خوابی آرزومندم ولیکن
سر بی دوست چون باشد به بالین
از آب و گل چنین صورت که دیده‌ست
تعالی خالق الانسان من طین
غرور نیکوان باشد نه چندان
جفا بر عاشقان باشد نه چندین
من از مهری که دارم برنگردم
تو را گر خاطر مهر است و گر کین
نگارینا به شمشیرت چه حاجت
مرا خود می‌کشد دست نگارین
به دست دوستان بر کشته بودن
ز دنیا رفتنی باشد به تمکین
بکش تا عیب گیرانم نگویند
نمی‌آید ملخ در چشم شاهین
نظر کردن به خوبان دین سعدیست
مباد آن روز کاو برگردد از دین
سعدی : غزلیات
غزل ۴۷۹ - من از دست کمانداران ابرو
من از دست کمانداران ابرو
نمی‌یارم گذر کردن به هر سو
دو چشمم خیره ماند از روشنایی
ندانم قرص خورشید است یا رو
بهشت است این که من دیدم نه رخسار
کمند است آن که وی دارد نه گیسو
لبان لعل چون خون کبوتر
سواد زلف چون پر پرستو
نه آن سرپنجه دارد شوخ عیار
که با او بر توان آمد به بازو
همه جان خواهد از عشاق مشتاق
ندارد سنگ کوچک در ترازو
نفس را بوی خوش چندین نباشد
مگر در جیب دارد ناف آهو
لب خندان شیرین منطقش را
نشاید گفت جز ضحاک جادو
غریبی سخت محبوب اوفتاده‌ست
به ترکستان رویش خال هندو
عجب گر در چمن برپای خیزد
که پیشش سرو ننشیند به زانو
و گر بنشیند اندر محفل عام
دو صد فریاد برخیزد ز هر سو
به یاد روی گلبوی گل اندام
همه شب خار دارم زیر پهلو
تحمل کن جفای یار سعدی
که جور نیکوان ذنبیست معفو
سعدی : غزلیات
غزل ۵۰۲ - تو با این لطف طبع و دلربایی
تو با این لطف طبع و دلربایی
چنین سنگین دل و سرکش چرایی
به یک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که پیمانم نپایی
شب تاریک هجرانم بفرسود
یکی از در درآی ای روشنایی
سری دارم مهیا بر کف دست
که در پایت فشانم چون درآیی
خطای محض باشد با تو گفتن
حدیث حسن خوبان خطایی
نگاری سخت محبوبی و مطبوع
ولیکن سست مهر و بی‌وفایی
دلا گر عاشقی دایم بر آن باش
که سختی بینی و جور آزمایی
و گر طاقت نداری جور مخدوم
برو سعدی که خدمت را نشایی
سعدی : غزلیات
غزل ۵۰۷ - گرم راحت رسانی ور گزایی
گرم راحت رسانی ور گزایی
محبت بر محبت می‌فزایی
به شمشیر از تو بیگانه نگردم
که هست از دیرگه باز آشنایی
همه مرغان خلاص از بند خواهند
من از قیدت نمی‌خواهم رهایی
عقوبت هرچ از آن دشوارتر نیست
بر آنم صبر هست الا جدایی
اگر بیگانگان تشریف بخشند
هنوز از دوستان خوشتر گدایی
منم جانا و جانی بر لب از شوق
بده گر بوسه‌ای داری بهایی
کسانی عیب ما بینند و گویند
که روحانی ندانند از هوایی
جمیع پارسایان گو بدانند
که سعدی توبه کرد از پارسایی
چنان از خمر و زمر و نای و ناقوس
نمی‌ترسم که از زهد ریایی
سعدی : غزلیات
غزل ۵۲۰ - که دست تشنه می‌گیرد به آبی
که دست تشنه می‌گیرد به آبی
خداوندان فضل آخر ثوابی
توقع دارم از شیرین زبانت
اگر تلخ است و گر شیرین جوابی
تو خود نایی و گر آیی بر من
بدان ماند که گنجی در خرابی
به چشمانت که گر زهرم فرستی
چنان نوشم که شیرینتر شرابی
اگر سروی به بالای تو باشد
نباشد بر سر سرو آفتابی
پری روی از نظر غایب نگردد
اگر صد بار بربندد نقابی
بدان تا یک نفس رویت ببینم
شب و روز آرزومندم به خوابی
امیدم هست اگر عطشان نمیرد
که باز آید به جوی رفته آبی
هلاک خویشتن می‌خواهد آن مور
که خواهد پنجه کردن با عقابی
شبی دانم که در زندان هجران
سحرگاهم به گوش آید خطابی
که سعدی چون فراق ما کشیدی
نخواهی دید در دوزخ عذابی
سعدی : غزلیات
غزل ۵۳۵ - مپرس از من که هیچم یاد کردی
مپرس از من که هیچم یاد کردی
که خود هیچم فرامش می‌نگردی
چه نیکوروی و بدعهدی که شهری
غمت خوردند و کس را غم نخوردی
چرا ما با تو ای معشوق طناز
به صلحیم و تو با ما در نبردی
نصیحت می‌کنندم سردگویان
که برگرد از غمش بی روی زردی
نمی‌دانند کز بیمار عشقت
حرارت بازننشیند به سردی
ولیکن با رقیبان چاره‌ای نیست
که ایشان مثل خارند و تو وردی
اگر با خوبرویان می‌نشینی
بساط نیک نامی درنوردی
دگر با من مگوی ای باد گلبوی
که همچون بلبلم دیوانه کردی
چرا دردت نچیند جان سعدی
که هم دردی و هم درمان دردی
سعدی : غزلیات
غزل ۵۹۴ - ترحم ذلتی یا ذا المعالی
ترحم ذلتی یا ذا المعالی
و واصلنی اذا شوشت حالی
الا یا ناعس الطرفین سکری
سل السهران عن طول اللیالی
ندارم چون تو در عالم دگر دوست
اگر چه دوستی دشمن فعالی
کمال الحسن فی الدنیا مصون
کمثل البدر فی حد الکمال
مرکب در وجودم همچو جانی
مصور در دماغم چون خیالی
فما ذالنوم قیل النوم راحه
و مالی النوم فی طول اللیالی
دمی دلداری و صاحب دلی کن
که برخور بادی از صاحب جمالی
الم تنظر الی عینی و دمعی
تری فی البحر اصداف اللآلی
به گوشت گر رسانم ناله زار
ز درد ناله زارم بنالی
لقد کلفت مالم اقو حملا
و مالی حیله غیر احتمالی
که کوته باد چون دست من از دوست
زبان دشمنان از بدسگالی
الا یا سالیا عنی توقف
فما قلب المعنی عنک سال
به چشمانت که گر چه دوری از چشم
دل از یاد تو یک دم نیست خالی
منعت الناس یستسقون غیثا
ان استرسلت دمعا کاللآلی
جهانی تشنگان را دیده در توست
چنین پاکیزه پندارم زلالی
ولی فیک الاراده فوق وصف
ولکن لم تردنی ما احتیالی
چه دستان با تو درگیرد چو روباه
که از مردم گریزان چون غزالی
جرت عینای من ذکراک سیلا
سل الجیران عنی ما جری لی
نمایندت به هم خلقی به انگشت
چو بینند آن دو ابروی هلالی
حفاظی لم یزل مادمت حیا
و لو انتم ضجرتم من وصالی
دلت سخت است و پیمان اندکی سست
دگر در هر چه گویم بر کمالی
اذا کان اقتضاحی فیک حلوا
فقل لی مالعذالی و مالی
مرا با روزگار خویش بگذار
نگیرد سرزنش در لاابالی
ترانی ناظما فی الوجد بیتا
و طرفی ناثر عقد اللآلی
نگویم قامتت زیباست یا چشم
همه لطفی و سرتاسر جمالی
و ان کنتم سئمتم طول مکثی
حوالیکم فقد حان ارتحالی
چو سعدی خاک شد سودی ندارد
اگر خاک وی اندر دیده مالی
سعدی : غزلیات
غزل ۶۲۹ - گل است آن یا سمن یا ماه یا روی
گل است آن یا سمن یا ماه یا روی
شب است آن یا شبه یا مشک یا موی
لبت دانم که یاقوت است و تن سیم
نمی‌دانم دلت سنگ است یا روی
نپندارم که در بستان فردوس
بروید چون تو سروی بر لب جوی
چه شیرین لب سخنگویی که عاجز
فرو می‌ماند از وصفت سخنگوی
به بویی الغیاث از ما برآید
که ای باد از کجا آوردی این بوی
الا ای ترک آتشروی ساقی
به آب باده عقل از من فرو شوی
چه شهرآشوبی ای دلبند خودرای
چه بزم آرایی ای گلبرگ خودروی
چو در میدان عشق افتادی ای دل
بباید بودنت سرگشته چون گوی
دلا گر عاشقی می‌سوز و می‌ساز
تنا گر طالبی می‌پرس و می‌پوی
در این ره جان بده یا ترک ما گیر
بر این در سر بنه یا غیر ما جوی
بداندیشان ملامت می‌کنندم
که تا چند احتمال یار بدخوی
محال است این که ترک دوست هرگز
بگوید سعدی ای دشمن تو می‌گوی
حافظ : حافظ
مثنوی (الا ای آهوی وحشی)
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرنی فرداً آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لطفش گفت رندی ره‌نشینی
که ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمه‌ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بیرحم زد تیغ جدایی
که گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارک‌پی تواند
که این تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بین و از خر مهره بگذر
ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر
چو من ماهی کلک آرم به تحریر
تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نکهت این طیب امید
مشام جان معطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مقالات نصیحت گو همین است
که سنگ‌انداز هجران در کمین است
سعدی : غزلیات
غزل ۱ - ثنا و حمد بی‌پایان خدا را
ثنا و حمد بی‌پایان خدا را
که صنعش در وجود آورد ما را
الها قادرا پروردگارا
کریما منعما آمرزگارا
چه باشد پادشاه پادشاهان
اگر رحمت کنی مشتی گدا را
خداوندا تو ایمان و شهادت
عطا دادی به فضل خویش ما را
وز انعامت همیدون چشم داریم
که دیگر باز نستانی عطا را
از احسان خداوندی عجب نیست
اگر خط درکشی جرم و خطا را
خداوندا بدان تشریف عزت
که دادی انبیا و اولیا را
بدان مردان میدان عبادت
که بشکستند شیطان و هوا را
به حق پارسایان کز در خویش
نیندازی من ناپارسا را
مسلمانان ز صدق آمین بگویید
که آمین تقویت باشد دعا را
خدایا هیچ درمانی و دفعی
ندانستیم شیطان و قضا را
چو از بی دولتی دور اوفتادیم
به نزدیکان حضرت بخش ما را
خدایا گر تو سعدی را برانی
شفیع آرد روان مصطفی را
محمد سید سادات عالم
چراغ و چشم جمله انبیا را
سعدی : غزلیات
غزل ۱۰ - فلک با بخت من دایم به کینست
فلک با بخت من دایم به کینست
که با من بخت و دوران هم به کینست
گهم خواند جهان گاهی براند
جهان گاهی چنان گاهی چنینست
که می‌داند که خشت هر سرایی
کدامین سروقد نازنینست
ز خاک شاهدی روییده باشد
به هر بستان که برگ یاسمینست
وفایی گر نمی‌یابی ز یاری
مده دل گر نگارستان چینست
وفاداری مجوی از دهر خونخوار
وفایی از کسی جو که امینست
ندارد سعدیا دنیا وقاری
به نزد آن کسی کو راه بینست
سعدی : غزلیات
غزل ۲۴ - بیفکن خیمه تا محمل برانند
بیفکن خیمه تا محمل برانند
که همراهان این عالم روانند
زن و فرزند و خویش و یار و پیوند
برادر خواندگان کاروانند
نباید ستن اندر صحبتی دل
که بی ایشان بمانی یا بمانند
نه اول خاک بودست آدمیزاد
به آخر چون بیندیشی همانند
پس آن بهتر که اول و آخر خویش
بیندیشند و قدر خود بدانند
زمین چندی بخورد از خلق و چندی
هنوز از کبر سر بر آسمانند
یکی بر تربتی فریاد می‌خواند
که اینان پادشاهان جهانند
بگفتم تخته‌ای بر کن ز گوری
ببین تا پادشه یا پاسبانند
بگفتا تخته بر کندن چه حاجت
که می‌دانم که مشتی استخوانند
نصیحت داروی تلخست و باید
که با جلاب در حلقت چکانند
چنین سقمونیای شکرآلود
ز داروخانهٔ سعدی ستانند
سعدی : غزلیات
غزل ۴۸ - خداوندی چنین بخشنده داریم
خداوندی چنین بخشنده داریم
که با چندین گنه امیدواریم
که بگشاید دری کایزد ببندد
بیا تا هم بدین درگه بزاریم
خدایا گر بخوانی ور برانی
جز انعامت دری دیگر نداریم
سرافرازیم اگر بر بنده بخشی
وگرنه از گنه سر برنیاریم
ز مشتی خاک ما را آفریدی
چگونه شکر این نعمت گزاریم
تو بخشیدی روان و عقل و ایمان
وگرنه ما همان مشتی غباریم
تو با ما روز و شب در خلوت و ما
شب و روزی به غفلت می‌گذاریم
نگویم خدمت آوردیم و طاعت
که از تقصیر خدمت شرمساریم
مباد آن روز کز درگاه لطفت
به دست ناامیدی سر بخاریم
خداوندا به لطفت باصلاح آر
که مسکین و پریشان روزگاریم
ز درویشان کوی انگار ما را
گر از خاصان حضرت برکناریم
ندانم دیدنش را خود صفت چیست
جز این را کز سماعش بیقراریم
شرابی در ازل درداد ما را
هنوز از تاب آن می در خماریم
چو عقل اندر نمی‌گنجید سعدی
بیا تا سر به شیدایی برآریم
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - وله فی مدح ابش بنت سعد
فلک را این همه تمکین نباشد
فروغ مهر و مه چندین نباشد
صبا گر بگذرد بر خاک پایت
عجب گر دامنش مشکین نباشد
ز مروارید تاج خسروانیت
یکی در خوشهٔ پروین نباشد
بقای ملک باد این خاندان را
که تا باشد خلل در دین نباشد
هر آن کو سر بگرداند ز حکمت
از آن بیچاره‌تر مسکین نباشد
عدو را کز تو بر دل پای پیلست
بزن تا بیدقش فرزین نباشد
چنین خسرو کجا باشد در آفاق
وگر باشد چنین شیرین نباشد
خدا را دشمنش جایی بمیراد
که هیچش دوست بر بالین نباشد