تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۸۵ - ز رنگین شیوه ها گلزار بلبل آفرین دارد
ز رنگین شیوه ها گلزار بلبل آفرین دارد
تبسم زیر لب خنجر به کف چین بر جبین دارد
ز گرد کین دل گر شیشه بینی آب شمشیر است
چو دشمن صاف گردد زهر در زیر نگین دارد
چه بیدود آتشی دارد قناعت گلخنش گلشن
جدا هر شعله صد گنج شرر در آستین دارد
خراش ناله زنجیر دام عیش می گردد
گرفتار جنون کی خاطر اندوهگین دارد
به کشت بی نیازی قطره باران دل پاک است
به جای خوشه این حاصل گهر در آستین دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۸۸ - نه اشک است اینکه بی یاد تو در چشمم غلو دارد
نه اشک است اینکه بی یاد تو در چشمم غلو دارد
نگاه از شوق دیدارت دل پر آرزو دارد
گل پیمانه هم در دست ساقی غنچه می گردد
مگر در سر هوای غنچه خندان او دارد
شکست زلف او بسیار می دیدم چه دانستم
که بهر قتل من چون خط سپاهی در سبو دارد؟
ز بس دل با خیالش می کند مشق پریشانی
سر بند نسیم زلف او را مو به مو دارد
ز بس از حرف شوق روی او گل در گریبان کرد
بسان غنچه مکتوب اسیران رنگ و بو دارد
ز موج آتشین بند نقاب شرم بگشاید
ز عکس چهره او دختر رز بسکه رو دارد
شدم شرمنده عشق از تغافلهای شرم او
خوشا چاک دلی کز بینش مژگان رفو دارد
سجودی پیش آن محراب ابرو می توان کردن
اسیر از خون امید دو عالم گر وضو دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۳ - محبت در غم بیدردی آزادم نگه دارد
محبت در غم بیدردی آزادم نگه دارد
جنون در ماتم آسودگی شادم نگه دارد
صفیری گر کشد مرغ قفس را ذوق پرواز است
خموشی در گرفتاری ز فریادم نگه دارد
به دل از ترکتاز عشق بیباکی غمی دارم
خدا از چشم زخم خاطر شادم نگه دارد
سواد اعظم ویرانیم نامم غم آباد است
نبینم روی معموری غم آبادم نگه دارد
حباب بحر آتش با لب فرسوده ای دارم
نبینم آفتی گر عشق بنیادم نگه دارد
مرداش گر ز خون صید دیگر زیب فتراک است
بگو تا کشته در فتراک بیدادم نگه دارد
من آن صیدم که با دام تغافل کرده ام الفت
خدا از مهربانیهای صیادم نگه دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۸ - ز خود هم می گریزد راز پنهان کسی دارد
ز خود هم می گریزد راز پنهان کسی دارد
غبار وحشتم بوی گلستان کسی دارد
دل دیوانه ام شبها پری در خواب می بیند
سری با سایه سرو خرامان کسی دارد
چه نقاشانه می آید صبا از گلشن کویش
سرانجامی برای چشم حیران کسی دارد
به رنگی می خرامد سرو استغنا شعار من
که پنداری به زیر هر قدم جان کسی دارد
ز غیرت غنچه می خندد گل زخم نمایانم
مگر دل نسبت دوری به پیکان کسی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۰۱ - گل پژمرده، رنگی غیر حسرت بر نمی دارد
گل پژمرده، رنگی غیر حسرت بر نمی دارد
دل افسرده، داغی جز خجالت بر نمی دارد
شهید جلوه او خاطر آسوده ای دارد
که خوابش سر ز بالین تا قیامت بر نمی دارد
ندانم چون کریم از خجلت سائل برون آید
دلی تا خون نگردد رنگ منت بر نمی دارد
دل دیوانه از قید عالم رسته ای دارم
که ناز مهر و تمکین عداوت بر نمی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۰۳ - تماشای بهار عافیت گل چیدنی دارد
تماشای بهار عافیت گل چیدنی دارد
اگر در خواب باشد روی مطلب دیدنی دارد
دل دریا دو نیم است از امید و بیم پنداری
ز جذر و مد نفس دزدیدنی بالیدنی دارد
ز شمع وگل بلای گریه رنج خنده می پرسی
گدا از بیزبانی هم غلط پرسیدنی دارد
نگشتی بوی گلشن دود گلخن می توانی شد
به هر رنگی که باشد در جهان گردیدنی دارد
به هر عنوان تسلی می دهد دل را اسیر او
خیال گریه چون زور آورد خندیدنی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۰۶ - نه تنها صبر با کم آرزوی بیش نگذارد
نه تنها صبر با کم آرزوی بیش نگذارد
چو کامل شد جنون دل را به جای خویش نگذارد
ز آتش یک نفس تا مانده سامان شرر دارد
دلم را سرنوشت سوختن درویش نگذارد
چه رنگین صرفه ها بردند خلق از مردم آزاری
نرنجاند گزیدن خاطری پا پیش نگذارد؟
محبت خون دلی گم کردنی گم کردنی دارد
سری بی داغ سودا سینه ای بی ریش نگذارد؟
چو وابینی بود هر خار گلشن هر شرر گلخن
قناعت هیچ کس را در جهان درویش نگذارد
نداری اعتمادی بر دل ما امتحان بهتر
مگو تاراج عشقت خویش را درویش نگذارد؟
که می دارد نگه دیوانه صحرایی ما را
اگر سودای زنجیر تو پایی پیش نگذارد
اسیر از جاده زنجیر چشم حیرتی دارم
که شوقم را به راه عقل دور اندیش نگذارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۱۰ - دلم وحشی شود رازش اگر لب بر زبان آرد
دلم وحشی شود رازش اگر لب بر زبان آرد
زبان دام افکند تا حرف او را در بیان آرد
به استقبال پا انداز او از سنبل خجلت
ببندد چون پری بال چمن را باغبان آرد
چه ممنون دلم کز شرم یادت آب می گردد
گناهی گر کند آیینه رازی ترجمان آرد
دلم تا صبح گلبازی کند با خاک درکویی
که آرام از تپیدن تحفه بهر پاسبان آرد
حیا گر مانعش در وعده روز است پیش از صبح
فرستم قاصد آهی که شب را موکشان آرد
از این غافل رمیدن یافتم شرمنده تدبیرش
نیاید پیش من دل تا تو را گیرد عنان آرد
به پروازی روم کز نکهت گل گرد برخیزد
اگر باد صبا مکتوب یار از گلستان آرد
نه بنشیند نه دست از قبضه شمشیر بردارد
به این تقریب شاید حرف قتلم بر زبان آرد
اسیر امروز مجنون هوای او چه کم دارد
غباری در نظر موزون تر از سرو روان آرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۱۱ - مگو کشتن بلایی بر سر منصور می آرد
مگو کشتن بلایی بر سر منصور می آرد
شراب نیستی جان در تن مخمور می آرد
چه شد خوارم جنونم آنقدرها دوست می دارد
که زنجیر مرا از تار زلف حور می آرد
نمی دانم دل دیوانه در بزم که ره دارد
به سویم هر نفس گلدسته های نور می آرد
تجلی نامه موسی اگر از طور می آید
محبت هم پیام ما ز راه دور می آرد
نمی دانم خراب کیست کز یک قطره باران
کمان موج بر بازوی دریا زور می آرد
به گلزارم کشد شوق تو پندارد دلی دارم
نسیمی غنچه مغز مرا در شور می آرد
قناعت خاک را هم گنج گوهر می تواند کرد
کلید ملک جم از نقش پای مور می آرد
اسیر بی سرانجام تو عالی عمتی دارد
برای ما شراب از کاسه فغفور می آرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳۶ - زبان ناله پر از شوخی تحریر می گیرد
زبان ناله پر از شوخی تحریر می گیرد
دعا پنداری امشب دامن تأثیر می گیرد
شبنم آیینه دارد در بغل از صبح سرشاری
فروغ روشنی دارد چو شمعی دیر می گیرد
چه گلها می توان چید از دل دیوانه مستی
که دستی جام و دستی حلقه زنجیر می گیرد
ز عکس آیینه لافی با دل من می تواند زد
اگر مرد است جا در بزم بی تصویر می گیرد
اسیر از گوشه چشم تو با افلاک می گردد
غبار دشت مجنون تو باج از شیر می گیرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳۷ - ز اشکم غنچه در هر جا گلاب رنگ می گیرد
ز اشکم غنچه در هر جا گلاب رنگ می گیرد
به خود کار شکفتن تا قیامت تنگ می گیرد
کسی فیض شهادت پیشتر از من نخواهد یافت
اگر قاتل به جرم عذرخواهی لنگ می گیرد
نوای خارج ساز جرس آهنگ می گیرد
اگر تیغ زبانش از خموشی زنگ می گیرد؟
نمی دانم چه حال است این چه حال است این که من دارم
ز مستی شیشه ام از خود سراغ سنگ می گیرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۴۰ - نیم داغ گلی تا هر دو رویم یک هوا سوزد
نیم داغ گلی تا هر دو رویم یک هوا سوزد
دلم در آتش خویی نمی سوزد که واسوزد
دل پر آتشم در انتظار سوختن چون شد
که از مستی نداند داغ او را بر کجا سوزد
غمت اقبال را همسایه خود کرد و می ترسم
گرفتار تو داغ از سایه بال هما سوزد
ز رشکم سوختی لاف محبت واگذار ای دل
بده انصاف یک آتش تو را سوزد مرا سوزد
چه می پرسی اسیر از آفت برق نگاه او
دل و جان کفر و ایمان سوخت تا دیگر که را سوزد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۴۳ - جنون هر لحظه چون تاکم به تارک خاک می ریزد
جنون هر لحظه چون تاکم به تارک خاک می ریزد
محبت در دلم چون غنچه رنگ چاک می ریزد
سرم بادا حباب جوی شمشیر جفا کیشی
که آب خضرش از سرچشمه فتراک می ریزد
خرامی گر به گلشن مست با این حسن عالم سوز
به هر سو آفتابی چون خزان تاک می ریزد
دهد چون ساغر می لاله بی داغ در صحرا
چو در جولان عرق ز آن روی آتشناک می ریزد
چنان از درد هجران تو می نالد اسیر امشب
که اختر جای اشک از دیده افلاک می ریزد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - خوشا آن دل که سرگرم غم جانانه ای باشد
خوشا آن دل که سرگرم غم جانانه ای باشد
ز شور عشق او بر هر زبان افسانه ای باشد
محبت هر دلی را قابل الفت نمی داند
تجلی کی چراغ افروز هر پروانه ای باشد
ز دریای محبت ره به ساحل می برد شوقی
که بر دوش خطر همچون حبابش خانه ای باشد
حریفی قابل صاف محبت می تواند شد
که بر کف از شکست خاطرش پیمانه ای باشد
دل ساغر بر ما با کسی صافی است در عالم
که چون خم خوش نشین گوشه میخانه ای باشد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۵۸ - اگر با دیده اعجاز محبت یار خواهد شد
اگر با دیده اعجاز محبت یار خواهد شد
نگاهم روشناس دولت دیدار خواهد شد
از او جز کشتن خود حاجت دیگر نمی خواهم
زبان را در ادب کی رخصت گفتار خواهد شد
کند گر همت پیر مغان یاری دینداران
سوال معنی پیچیده ای زنار خواهد شد
خمار توبه گر دردسرم ز این بیش خواهد داد
نگاه گرم می خونریز استغفار خواهد شد
حجاب عشق گر زینسان لب اظهار می بندد
میان ما و فرصت گفتگو بسیار خواهد شد
اسیر از یک نگاه گرم ساقی گشته بیطاقت
ندانم چون حریف ساغر سرشار خواهد شد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۶۵ - مرا چون غنچه هر دم چاک دل از چاک می جوشد
مرا چون غنچه هر دم چاک دل از چاک می جوشد
ز کار بسته بند تازه ام چون تاک می جوشد
ز فیض خاکساری بر دهد نخل سرافرازی
نی سرکش برآر آتش که با خاشاک می جوشد؟
چنان از نرگس مخمور ساقی گشته ام بیخود
که بعد مرگ از خاک وجودم تاک می جوشد
به هر جا پرتو شمع جمالت گشت نور افشان
دل پروانه مانند سپند از خاک می جوشد
تجلی از فروغ حسن او زان گونه سرشار است
که آتش همچو خون از دیده های پاک می جوشد
سر هرکس حباب او شود عمر ابد یابد
زلال خضر از آن سرچشمه فتراک می جوشد
به جای سبزه نشتر می دمد از کشت امیدم
چو بی مهری که جای اختر از افلاک می جوشد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۶۸ - ز خوی سرکشی دل در بر امید می رقصد
ز خوی سرکشی دل در بر امید می رقصد
که در بزمش دل هر ذره با خورشید می رقصد
شراب بی محابای عدم کیفیتی دارد
که جام از جوش مستی در کف جمشید می رقصد
چنان اجزای هستی در هوای او به رقص آمد
که صد مطلب روایی با دل نومید می رقصد
بهار می پرست آمد گل هنگامه ها رنگین
خروش ابر می خواند هوای بید می رقصد
نبیند چشم بد گویش چه صبح است این چه شام است این
گل خورشید می خندد هلال عید می رقصد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۷۳ - دل آتش پرستم شعله از اخگر نمی داند
دل آتش پرستم شعله از اخگر نمی داند
شعورم گر شود ساقی می از ساغر نمی داند
جنون هم پیش خود در مکتب غفلت فلاطون است
کدام آشفته او یک کتاب از بر نمی داند
دو عالم سرنوشت از نقش پایی می توان خواندن
در این ره گر همه خضر است پا از سر نمی داند
گر افتاده است کاری با شکفتن غنچه بسیار است
دل ما جز شکستن پیشه دیگر نمی داند
سفرها کرده ام با بلبل و پروانه می دانم
که پرواز رسایی شوق بال و پر نمی داند
دلم دانسته گویا مدعای لعل خاموشش
که با این بیزبانی از کسی کمتر نمی داند
اسیر از سوز دل جستم نشان گرمی خویش
سراغ شعله را کس همچو خاکستر نمی داند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۷۵ - شکفتن در ریاض خاطرم بیکار می ماند
شکفتن در ریاض خاطرم بیکار می ماند
گل از یاد بهارم در طلسم خار می ماند
خموشی بسکه کاهیده است مغز استخوانم را
سخن از ناتوانی بر لب اظهار می ماند
پریشان نغمه ای زان طره بر تار نفس دارم
زبان از حرف می افتد سخن از کار می ماند
نبیند چشم بد حرزی به بازوی وفا بندم
غبارم در سرکوی کسی بسیار می ماند
بهار عیش فرسایی شکار مطلب آرایی
خمار جانگداز و حسرت بسیار می ماند
نمی فهمم زبان اینقدر افسانه پیرایی
گره در خاطر تسبیح یا زنار می ماند
اسیر از دودمان من چراغ شعله روشن شد
در آتش گر نباشم سوختن بیکار می ماند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۳۱ - نگهبان چراغ راز دل خاموش می باید
نگهبان چراغ راز دل خاموش می باید
امانتدار نقد دوستی بیهوش می باید
حجاب ره زگرد کاروان برخاست مقصد را
توان از یک نگه تا کعبه رفتن هوش می باید
ز فیض بی نیازی مزرع ما دامن ابر است
قناعت مشربان را قطره دریا جوش می باید
چو خورشید از بهار جلوه آیین بسته عالم را
چراغان نگاه نرگس جادوش می باید
بهار دل میسر شد اسیر از فیض رخسارش
گلستان نگاه از خط عنبر پوش می باید