تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۷۹ - دلبرم تا ز من نهان باشد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۸۰ - جز غم او مرا که شاد کند
جز غم او مرا که شاد کند
جز فراقش مرا که یاد کند
فرد ماندیم از وی و هجر همی
زخم بر مهره گشاد کند
نرگس مست او ببو العجبی
جادوانرا باوستاد کند
غارت دل بزلف فرماید
غمزه را پس امیر داد کند
یارب آن سنگدل مرا هرگز
جز بدشنام هیچ یاد کند؟
تکیه بر وعده های او کردم
که شبانگاه و بامداد کند
جز من و زلف او کسی بجهان
تکیه هرگز بر آب و باد کند؟
جز فراقش مرا که یاد کند
فرد ماندیم از وی و هجر همی
زخم بر مهره گشاد کند
نرگس مست او ببو العجبی
جادوانرا باوستاد کند
غارت دل بزلف فرماید
غمزه را پس امیر داد کند
یارب آن سنگدل مرا هرگز
جز بدشنام هیچ یاد کند؟
تکیه بر وعده های او کردم
که شبانگاه و بامداد کند
جز من و زلف او کسی بجهان
تکیه هرگز بر آب و باد کند؟
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۸۳ - عشقت آتش در آب داند زد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۹۲ - این مرا در جهان نه بس باشد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۹۴ - هر که جان پیش تو فدی نکند
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۹۵ - رفت آن کز لبت مرا می بود
رفت آن کز لبت مرا می بود
وز رخت بوسه ها پیاپی بود
یاد باد آنکه از رخ تو مرا
گل و نرگس شکفته در دی بود
سرو برطرف باغ پیش قدت
صد کمر بسته راست چون نی بود
لاله آتش زده میانه دل
گل زشرم تو غرقه درخوی بود
گفتی از من ببوسه قانع شود
از تو خود این توقعم کی بود
صبر روی از چه درکشید از من
که همه پشت گرمی از وی بود
صد حساب از تو برگفرت دلم
چون فذلک بدید لاشی بود
وز رخت بوسه ها پیاپی بود
یاد باد آنکه از رخ تو مرا
گل و نرگس شکفته در دی بود
سرو برطرف باغ پیش قدت
صد کمر بسته راست چون نی بود
لاله آتش زده میانه دل
گل زشرم تو غرقه درخوی بود
گفتی از من ببوسه قانع شود
از تو خود این توقعم کی بود
صبر روی از چه درکشید از من
که همه پشت گرمی از وی بود
صد حساب از تو برگفرت دلم
چون فذلک بدید لاشی بود
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۹۹ - دورگشت از من آنکه جانم بود
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۰۰ - بی تو کارم همی بسر نشود
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۱۴ - در رخ یار خویشتن خندم
در رخ یار خویشتن خندم
برگل و لاله و سمن خندم
هرگه آن سر و قد خرام کند
بر قد سرو در چمن خندم
گفتم از عشق خون همی گریم
گفت من بر چنین سخن خندم
تاکی ازدوست رغم دشمن را
چون بباید گریستن خندم
گوئی از ظن بیهده مگری
چون توی گریی چه سود، من خندم
تو بصد دیده میگری چو نشمع
تا چو گل من بصد دهن خندم
من مسکین بدست چو نتو حریف
گر نگریم بخویشتن خندم
برگل و لاله و سمن خندم
هرگه آن سر و قد خرام کند
بر قد سرو در چمن خندم
گفتم از عشق خون همی گریم
گفت من بر چنین سخن خندم
تاکی ازدوست رغم دشمن را
چون بباید گریستن خندم
گوئی از ظن بیهده مگری
چون توی گریی چه سود، من خندم
تو بصد دیده میگری چو نشمع
تا چو گل من بصد دهن خندم
من مسکین بدست چو نتو حریف
گر نگریم بخویشتن خندم
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۱۵ - گفتم از دست عشق جان بردم
گفتم از دست عشق جان بردم
خود کنون پای در میان بردم
طعنه دشمنان بشست ولیک
آنچه از دست دوستان بردم
عاشقم این همه قناعت چیست
گر روان را در آسمان بردم
دوش دیدم خیال او در خواب
بس خجالت که آنزمان بردم
گفت با این همه بخفتی هم
والله ار بر تو این گمان بردم
دیده گر خون شود ز غم شاید
که من از وی نه این نه آن بردم
خود کنون پای در میان بردم
طعنه دشمنان بشست ولیک
آنچه از دست دوستان بردم
عاشقم این همه قناعت چیست
گر روان را در آسمان بردم
دوش دیدم خیال او در خواب
بس خجالت که آنزمان بردم
گفت با این همه بخفتی هم
والله ار بر تو این گمان بردم
دیده گر خون شود ز غم شاید
که من از وی نه این نه آن بردم
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۱۸ - طره بخت را بشانه زنم
طره بخت را بشانه زنم
گر دمی با تو دوستگانه زنم
آنچه من دیده ام ز دست تو دوست
شاید ار خیمه بر کرانه زنم
تا کی این آستین فشاندن تو
چند من سر بر آستانه زنم
گر حکایت کنم ز آتش دل
همچو شمع از زبان زبانه زنم
هر زمان گوئیم من آن توام
دم بدم من خود این ترانه زنم
دهن تو که می بنتوان دید
بوسه بر وی بچه بهانه زنم
دلم ار نیز نام عشق برد
بسرت کش بتازیانه زنم
گر دمی با تو دوستگانه زنم
آنچه من دیده ام ز دست تو دوست
شاید ار خیمه بر کرانه زنم
تا کی این آستین فشاندن تو
چند من سر بر آستانه زنم
گر حکایت کنم ز آتش دل
همچو شمع از زبان زبانه زنم
هر زمان گوئیم من آن توام
دم بدم من خود این ترانه زنم
دهن تو که می بنتوان دید
بوسه بر وی بچه بهانه زنم
دلم ار نیز نام عشق برد
بسرت کش بتازیانه زنم
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۲۵ - دست در دامن فلان زده ایم
دست در دامن فلان زده ایم
پشت پا بر همه جهان زده ایم
آبرو زان بباد بر دادیم
کاتش اندر میان جان زده ایم
نیست از ناله هیچ فایده
زین سبب قفل بر دهان زده ایم
در چنین رنج گویدم تن زن
نتوان زد ولیک هان زده ایم
مکن ایدوست قصدجان چندین
که بضدگونه سوزیان زده ایم
رخ زمن درمکش که بارخ تو
طعنه بر ماه آسمان زده ایم
آه ازان لافهای بی معنی
کز تو در پیش این و آن زده ایم
پشت پا بر همه جهان زده ایم
آبرو زان بباد بر دادیم
کاتش اندر میان جان زده ایم
نیست از ناله هیچ فایده
زین سبب قفل بر دهان زده ایم
در چنین رنج گویدم تن زن
نتوان زد ولیک هان زده ایم
مکن ایدوست قصدجان چندین
که بضدگونه سوزیان زده ایم
رخ زمن درمکش که بارخ تو
طعنه بر ماه آسمان زده ایم
آه ازان لافهای بی معنی
کز تو در پیش این و آن زده ایم
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۲۸ - یا ز چشمت جفا بیاموزم
یا ز چشمت جفا بیاموزم
یا لبت را وفا بیاموزم
پرده بردار تا خلایق را
معنی والضحی بیاموزم
تو زمن شرم و من ز توشوخی
یا بیاموز یا بیاموزم
بارها چرخ گفت میخواهم
که ز طبعش جفا بیاموزم
پرده عالمی دریده شود
گر ازو یک نوا بیاموزم
نشوی هیچگونه دست آموز
چکنم تا ترا بیاموزم
بکدامین دعات خواهم یافت
تا روم آن دعا بیاموزم
از خیالت وفا طلب کردم
گفت کو از کجا بیاموزم
گفتم آخر نیائیم در چشم؟
گفت اول شنا بیاموزم
یا لبت را وفا بیاموزم
پرده بردار تا خلایق را
معنی والضحی بیاموزم
تو زمن شرم و من ز توشوخی
یا بیاموز یا بیاموزم
بارها چرخ گفت میخواهم
که ز طبعش جفا بیاموزم
پرده عالمی دریده شود
گر ازو یک نوا بیاموزم
نشوی هیچگونه دست آموز
چکنم تا ترا بیاموزم
بکدامین دعات خواهم یافت
تا روم آن دعا بیاموزم
از خیالت وفا طلب کردم
گفت کو از کجا بیاموزم
گفتم آخر نیائیم در چشم؟
گفت اول شنا بیاموزم
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۴۲ - رخ برون از پس نقاب مده
رخ برون از پس نقاب مده
بیش ازین شرم آفتاب مده
خواب خرگوش اگر دهی مارا
جز ازان چشم نیم خواب مده
تشنگان وصال را چو دهی
بجز از راه دیده آب مده
چیست عشوه بهر یکی بوسه
نه خدائی تو؟ کم عذاب مده
دل بصد دوستی ز من بستان
پس سلام مرا جواب مده
با حریفان خویش خوش بنشین
بار ما خود بهیچ باب مده
ما بجان بوسه همی خواهیم
گر نبینی همی صواب مده
بیش ازین شرم آفتاب مده
خواب خرگوش اگر دهی مارا
جز ازان چشم نیم خواب مده
تشنگان وصال را چو دهی
بجز از راه دیده آب مده
چیست عشوه بهر یکی بوسه
نه خدائی تو؟ کم عذاب مده
دل بصد دوستی ز من بستان
پس سلام مرا جواب مده
با حریفان خویش خوش بنشین
بار ما خود بهیچ باب مده
ما بجان بوسه همی خواهیم
گر نبینی همی صواب مده
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۴۵ - بامدادان بگاه خواب زده
بامدادان بگاه خواب زده
آمد آن دلبر شراب زده
لب شیرین بخنده بگشاده
سر زلفین را بتاب زده
سنبل زلف حلقه حلقه شده
نرگس نیم مست خواب زده
چون مرادید زاشک دیده چنان
خیمه اندر میان آب زده
گفتم ای در وفا نموده درنگ
وی بخون رهی شتاب زده
چند باشیم در فراق رخت
بر رخ از دیده خون ناب زده
چند تابی تن ضعیف شده
چند سوزی دل غذاب زده
برخی ساعتی که بنشستیم
من خجل گشته او عتاب زده
آمد آن دلبر شراب زده
لب شیرین بخنده بگشاده
سر زلفین را بتاب زده
سنبل زلف حلقه حلقه شده
نرگس نیم مست خواب زده
چون مرادید زاشک دیده چنان
خیمه اندر میان آب زده
گفتم ای در وفا نموده درنگ
وی بخون رهی شتاب زده
چند باشیم در فراق رخت
بر رخ از دیده خون ناب زده
چند تابی تن ضعیف شده
چند سوزی دل غذاب زده
برخی ساعتی که بنشستیم
من خجل گشته او عتاب زده
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۵۲ - گر چو تو ترک در ختن بودی
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۵۳ - سر ما نیستت فسانه مگوی
سر ما نیستت فسانه مگوی
سیر گشتی برو بهانه مجوی
تو دگر یار تیز بازاری
وآب تو می رود به دیگر جوی
تو گل و لاله وزین معنی
هم دو روی آمدی و هم خود روی
نه مسلمانی؟ آخر ای کافر
چه دلست این؟ دلی ز آهن و روی
گفتی از تو چه برده ام آخر
دل من باز ده محال مگوی
خود چه بگذاشتی به من جز غم
بردی از من هر آنچه بردی بوی
نیم جانی بماند با من و بس
واند گر آب خواه و دست بشوی
سیر گشتی برو بهانه مجوی
تو دگر یار تیز بازاری
وآب تو می رود به دیگر جوی
تو گل و لاله وزین معنی
هم دو روی آمدی و هم خود روی
نه مسلمانی؟ آخر ای کافر
چه دلست این؟ دلی ز آهن و روی
گفتی از تو چه برده ام آخر
دل من باز ده محال مگوی
خود چه بگذاشتی به من جز غم
بردی از من هر آنچه بردی بوی
نیم جانی بماند با من و بس
واند گر آب خواه و دست بشوی
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۵۹ - ای که در عشق صبر فرمائی
ای که در عشق صبر فرمائی
من ندارم سر شکیبائی
بی رخ آنکه جان بدو زنده ست
صبر را کی بود توانائی
لاله از شرم اوست سوخته دل
ماه از رشگ اوست سودائی
گفت با چشمش آفتاب که تیغ
من زنم یاتو، هان چه فرمائی
مه در آیینه فلک چو بدید
روی او گفت آه رسوائی
نخورم خار او که همچون گل
همه بد عهدی است و رعنائی
از تو حاصل چونیست جز غم دل
از تو دوری به ارچه زیبائی
چون محالست صحبت خورشید
ماه را نیست به ز تنهائی
من ندارم سر شکیبائی
بی رخ آنکه جان بدو زنده ست
صبر را کی بود توانائی
لاله از شرم اوست سوخته دل
ماه از رشگ اوست سودائی
گفت با چشمش آفتاب که تیغ
من زنم یاتو، هان چه فرمائی
مه در آیینه فلک چو بدید
روی او گفت آه رسوائی
نخورم خار او که همچون گل
همه بد عهدی است و رعنائی
از تو حاصل چونیست جز غم دل
از تو دوری به ارچه زیبائی
چون محالست صحبت خورشید
ماه را نیست به ز تنهائی
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۶۲ - دوش در گلستان سحرگاهی
دوش در گلستان سحرگاهی
پرده برداشت غنچه ناگاهی
چشم بلبل بر او فتاد از دور
کرد ربی و ربک اللهی
گل بصد لطف گفت خندانش
برگ مهمان بساز یک ماهی
گفت نرگس فدای مقدم گل
شکل این شش ستاره و ماهی
بهر گل دارم این ببار آری
چه کند سیم؟ عمر کوتاهی
بر نرگس دوید بلبل و گفت
که تو بر لشگر چمن شاهی
عاشقی مفلسم حریف بدست
وجه یک ماه چاره راهی
منم امروز از زر و سیمت
وامخواهی برای دلخواهی
تا بآن عاشقیت آموزم
تا کنم مطربیت گه گاهی
پرده برداشت غنچه ناگاهی
چشم بلبل بر او فتاد از دور
کرد ربی و ربک اللهی
گل بصد لطف گفت خندانش
برگ مهمان بساز یک ماهی
گفت نرگس فدای مقدم گل
شکل این شش ستاره و ماهی
بهر گل دارم این ببار آری
چه کند سیم؟ عمر کوتاهی
بر نرگس دوید بلبل و گفت
که تو بر لشگر چمن شاهی
عاشقی مفلسم حریف بدست
وجه یک ماه چاره راهی
منم امروز از زر و سیمت
وامخواهی برای دلخواهی
تا بآن عاشقیت آموزم
تا کنم مطربیت گه گاهی
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۶۶ - سخت آشفته جمال خودی