تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۲ - هرگز از یاد نخواهد شدنم صحبت دوست
هرگز از یاد نخواهد شدنم صحبت دوست
کی فراموش شود چون همه هستی من اوست
بی سهی سرو و سمن سای تو ایجان جهان
همچو اوراق دلم خون جگر تو بر توست
تا برفتی ز برم در نظرم قامت تو
راست مانند سهی سرو روان بر لب جوست
نفسی وصل ترا من بجهانی ندهم
که قناعت نکنند اهل دل از مغز بپوست
گر کشد مهر رخت بر دل من تیغ رواست
هر بدی کز طرف دوست رسد جمله نکوست
جان بکام دل دشمن ندهد پس چکند
آنجگر سوخته ئی کش نرسد دست بدوست
نه بکام از تو چنین دور فتاد ابن یمین
چه کند دور فلک را چو ستم عادت و خوست
کی فراموش شود چون همه هستی من اوست
بی سهی سرو و سمن سای تو ایجان جهان
همچو اوراق دلم خون جگر تو بر توست
تا برفتی ز برم در نظرم قامت تو
راست مانند سهی سرو روان بر لب جوست
نفسی وصل ترا من بجهانی ندهم
که قناعت نکنند اهل دل از مغز بپوست
گر کشد مهر رخت بر دل من تیغ رواست
هر بدی کز طرف دوست رسد جمله نکوست
جان بکام دل دشمن ندهد پس چکند
آنجگر سوخته ئی کش نرسد دست بدوست
نه بکام از تو چنین دور فتاد ابن یمین
چه کند دور فلک را چو ستم عادت و خوست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۷ - یا رب این پسته شیرین چه شکر گفتارست
یا رب این پسته شیرین چه شکر گفتارست
و آن چه شکل است و شمایل چه قد و رفتارست
زهره شد ماه شب چارده را حلقه بگوش
یا بنا گوش چو سیم و گهر شهوارست
بسکه در پای گل از حسرت او خار شکست
تا بدید آنکه گل عارض او بی خارست
اوست کز زلف و رخش گلشن جانرا همه سال
سنبل غالیه بوی و ورق گلنارست
پسته را از حسد غنچه خندانش دلیست
نیمه ئی خون و دگر نیمه ازو زنگارست
نرگسش خون دلم خورد و ازو نیست دریغ
شربتش چون ندهم خاصه چنین بیمارست
دل نیارم که نگهدارم از آن جان جهان
ز آنکه پیوسته دلم در پی آن دلدار است
هر که در صورت او بنگرد و جان ندهد
آدمی نیست یقین صورت بر دیوارست
در جهان ز ابن یمین وصف لبش هر که شنید
آفرین کرد بر او گفت شکر گفتار است
و آن چه شکل است و شمایل چه قد و رفتارست
زهره شد ماه شب چارده را حلقه بگوش
یا بنا گوش چو سیم و گهر شهوارست
بسکه در پای گل از حسرت او خار شکست
تا بدید آنکه گل عارض او بی خارست
اوست کز زلف و رخش گلشن جانرا همه سال
سنبل غالیه بوی و ورق گلنارست
پسته را از حسد غنچه خندانش دلیست
نیمه ئی خون و دگر نیمه ازو زنگارست
نرگسش خون دلم خورد و ازو نیست دریغ
شربتش چون ندهم خاصه چنین بیمارست
دل نیارم که نگهدارم از آن جان جهان
ز آنکه پیوسته دلم در پی آن دلدار است
هر که در صورت او بنگرد و جان ندهد
آدمی نیست یقین صورت بر دیوارست
در جهان ز ابن یمین وصف لبش هر که شنید
آفرین کرد بر او گفت شکر گفتار است
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۸ - یا رب این بوی خوش از روضه رضوان برخاست
یا رب این بوی خوش از روضه رضوان برخاست
یا نسیم سحر از ساحت بستان برخاست
یا ز چین سر زلفین چو شام بت من
صبحدم باد صبا غالیه افشان برخاست
بوی پیراهن یوسف مگر از جانب مصر
از پی راحت یعقوب بکنعان برخاست
سرمه روشنی چشم جهان بین من است
هر غباری که ز خاک در جانان برخاست
جان فدای خط مشکینت که چون مهر گیاه
سبز و خرم ز لب چشمه حیوان برخاست
یافت طوطی خطت خضر صفت آبحیات
گر چه اول بهوای شکرستان برخاست
خال مشکین تو بر آتش رخ همچو سپند
سوخت در آتشت این دود سیه زان برخاست
غمزه مست تو در خون دلم دارد دست
زودم از پای در آرد چو بدستان برخاست
سر بپای تو در افکندم و عقلم میگفت
مور با پای ملخ پیش سلیمان برخاست
سخن زلف تو ناگه بزبان آوردم
از دهانم صفتش سخت پریشان برخاست
گر نشیند سخن ابن یمین در دل خلق
چه عجب آن نه چو سوزیست که از جان برخاست
یا نسیم سحر از ساحت بستان برخاست
یا ز چین سر زلفین چو شام بت من
صبحدم باد صبا غالیه افشان برخاست
بوی پیراهن یوسف مگر از جانب مصر
از پی راحت یعقوب بکنعان برخاست
سرمه روشنی چشم جهان بین من است
هر غباری که ز خاک در جانان برخاست
جان فدای خط مشکینت که چون مهر گیاه
سبز و خرم ز لب چشمه حیوان برخاست
یافت طوطی خطت خضر صفت آبحیات
گر چه اول بهوای شکرستان برخاست
خال مشکین تو بر آتش رخ همچو سپند
سوخت در آتشت این دود سیه زان برخاست
غمزه مست تو در خون دلم دارد دست
زودم از پای در آرد چو بدستان برخاست
سر بپای تو در افکندم و عقلم میگفت
مور با پای ملخ پیش سلیمان برخاست
سخن زلف تو ناگه بزبان آوردم
از دهانم صفتش سخت پریشان برخاست
گر نشیند سخن ابن یمین در دل خلق
چه عجب آن نه چو سوزیست که از جان برخاست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۹ - یا رب این بوی خوش از زلف دلارام منست
یا رب این بوی خوش از زلف دلارام منست
یا صبا همنفس نافه مشک ختن است
آفتاب رخ او در شکن زلف سیاه
همچو در سایه سنبل ورق نسترن است
گر شکر خنده آن پسته شیرین نبود
بچه معلوم توان کرد که او را دهن است
ماه رویا دهن غنچه وش خوش سخنت
چون شود خنده زنان پسته شکر شکن است
در ته چاه زنخدان تو افتاد دلم
دستگیرم خم آنزلف چو مشکین رسن است
تا بدید ابن یمین رسته دندان ترا
چون صدف جزع وی آکنده به در عدن است
آب رویش مده از آتش محنت بر باد
ز آنکه او خاک کف پای سر انجمن است
سرور ملک علاء دول و دین که درش
همچو درگاه حرم قبله هر مرد و زن است
آنکه تا بخت به درگاه ویم راه نمود
وردم الحمد لمن اذهب عنا الحزن است
یا صبا همنفس نافه مشک ختن است
آفتاب رخ او در شکن زلف سیاه
همچو در سایه سنبل ورق نسترن است
گر شکر خنده آن پسته شیرین نبود
بچه معلوم توان کرد که او را دهن است
ماه رویا دهن غنچه وش خوش سخنت
چون شود خنده زنان پسته شکر شکن است
در ته چاه زنخدان تو افتاد دلم
دستگیرم خم آنزلف چو مشکین رسن است
تا بدید ابن یمین رسته دندان ترا
چون صدف جزع وی آکنده به در عدن است
آب رویش مده از آتش محنت بر باد
ز آنکه او خاک کف پای سر انجمن است
سرور ملک علاء دول و دین که درش
همچو درگاه حرم قبله هر مرد و زن است
آنکه تا بخت به درگاه ویم راه نمود
وردم الحمد لمن اذهب عنا الحزن است
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹۸ - بنده ئی کز چو تو شاهی بوی اعزاز رسد
بنده ئی کز چو تو شاهی بوی اعزاز رسد
بر مه و مهرش ازینمرتبه صد ناز رسد
آسمان کرد بسی جهد و بجاهت نرسید
کی بدان مسند والا بتک و تاز رسد
دشمنی کز ره کین با تو در آید بمصاف
از تنش طایر جانرا گه پرواز رسد
عهدها کرد فلک با تو بهر وعده که داد
واندر آنست که آن وعده بانجاز رسد
بود در کوره تب پیکرم از شوشه زر
که بدو ضربت پتک و برش گاز رسد
کرمت پرسش من کرد و گر نه چه محل
چون منی را که بگوشم ز تو آواز رسد
نرسد تا به ابد صدمت انده بدلی
که ز الطاف توأش مونس و دمساز رسد
تو بمانی که بر اورنگ شهی تا گه حشر
نه همانا که نظیر تو سرافراز رسد
مرغ جانم چه شود گر بپرد چون کرمت
هست ضامن که دگر باره بمن باز رسد
بر مه و مهرش ازینمرتبه صد ناز رسد
آسمان کرد بسی جهد و بجاهت نرسید
کی بدان مسند والا بتک و تاز رسد
دشمنی کز ره کین با تو در آید بمصاف
از تنش طایر جانرا گه پرواز رسد
عهدها کرد فلک با تو بهر وعده که داد
واندر آنست که آن وعده بانجاز رسد
بود در کوره تب پیکرم از شوشه زر
که بدو ضربت پتک و برش گاز رسد
کرمت پرسش من کرد و گر نه چه محل
چون منی را که بگوشم ز تو آواز رسد
نرسد تا به ابد صدمت انده بدلی
که ز الطاف توأش مونس و دمساز رسد
تو بمانی که بر اورنگ شهی تا گه حشر
نه همانا که نظیر تو سرافراز رسد
مرغ جانم چه شود گر بپرد چون کرمت
هست ضامن که دگر باره بمن باز رسد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - بازم از دیده در بار گهر میآید
بازم از دیده در بار گهر میآید
لعل فام است مگر خون جگر میآید
تیر مژگان که زند ترک کمان ابروی من
پیش پیکان ویم سینه سپر میآید
هر زمانی که تصور کنم آن روی چو مه
جانم از بهر تماشاش بدر میآید
منتظر بر سر راهم شب و روز و مه و سال
تا از آنسو که توئی هیچ خبر میآید
پایبوسی ز تو میخواهم اگر دست دهد
سهل باشد اگرم عمر بسر میآید
طوطی جان من خسته هوای تو کند
سوی آن پسته خندان بشکر میآید
کر قمر آنرخ زیباست نگوئی که چرا
در کم و کاست تنم همچو قمر میآید
کیمیا عشق ترا دانم و بس کز اثرش
سیمم از دیده بر این روی چو زر میآید
کوش در آینه روی چو ماهت از زنگ
کز دل ابن یمین آه سحر میآید
لعل فام است مگر خون جگر میآید
تیر مژگان که زند ترک کمان ابروی من
پیش پیکان ویم سینه سپر میآید
هر زمانی که تصور کنم آن روی چو مه
جانم از بهر تماشاش بدر میآید
منتظر بر سر راهم شب و روز و مه و سال
تا از آنسو که توئی هیچ خبر میآید
پایبوسی ز تو میخواهم اگر دست دهد
سهل باشد اگرم عمر بسر میآید
طوطی جان من خسته هوای تو کند
سوی آن پسته خندان بشکر میآید
کر قمر آنرخ زیباست نگوئی که چرا
در کم و کاست تنم همچو قمر میآید
کیمیا عشق ترا دانم و بس کز اثرش
سیمم از دیده بر این روی چو زر میآید
کوش در آینه روی چو ماهت از زنگ
کز دل ابن یمین آه سحر میآید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - روزگاریکه بهجران توأم میگذرد
روزگاریکه بهجران توأم میگذرد
فلک آنروز مبادا که ز عمرم شمرد
هر چه بر خاطر من بگذرد از شرح نیاز
مردم چشم من از اشک بنم میسترد
من همانروز که دیدم رخ زیبای ترا
گفتم اینست که دل از غم او جان نبرد
بکرشمه نظری می بکند چشم خوشت
همچو آهوی رمیده که ز پس مینگرد
گل بدوران تو از حسن خود ار لاف زند
به نسیمی ز توأش باد صبا پرده درد
بسته زلف تو شد دل مزنش ناوک چشم
مرغ در دام چو افتاد برون می نپرد
چون بمیرم ز غمت زنده شوم بار دگر
گر بخاکم ز سر کوی تو بادی گذرد
نتوان تافت رخ از دوست که دشمن ز پی است
دل بدو گر نبرد راه طمع هم نبرد
گر نخورد ابن یمین بر ز وصالت چه عجب
تو سهی سروی و از سرو کسی بر نخورد
فلک آنروز مبادا که ز عمرم شمرد
هر چه بر خاطر من بگذرد از شرح نیاز
مردم چشم من از اشک بنم میسترد
من همانروز که دیدم رخ زیبای ترا
گفتم اینست که دل از غم او جان نبرد
بکرشمه نظری می بکند چشم خوشت
همچو آهوی رمیده که ز پس مینگرد
گل بدوران تو از حسن خود ار لاف زند
به نسیمی ز توأش باد صبا پرده درد
بسته زلف تو شد دل مزنش ناوک چشم
مرغ در دام چو افتاد برون می نپرد
چون بمیرم ز غمت زنده شوم بار دگر
گر بخاکم ز سر کوی تو بادی گذرد
نتوان تافت رخ از دوست که دشمن ز پی است
دل بدو گر نبرد راه طمع هم نبرد
گر نخورد ابن یمین بر ز وصالت چه عجب
تو سهی سروی و از سرو کسی بر نخورد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - زلفت از سنبل تر گرد سمن پرچین کرد
زلفت از سنبل تر گرد سمن پرچین کرد
گل رخ از پرتو خورشید رخت پرچین کرد
آمد از کوی تو باد سحری مشک افشان
مگر از شام دو زلفت گذری بر چین کرد
با سر کوی تو صاحبنظرش نتوان گفت
هر که رغبت بتماشا گه حور عین کرد
شمه ئی از صفت حسن تو میگفت صبا
گل چو بشنید رخ از شرم رخت رنگین کرد
در هوای لب تو جان بدهم تا گویند
بود فرهاد که جان پیشکش شیرین کرد
بشکر خنده چو بنمود گهر لعل لبت
روی خورشید پر از کوکبه پروین کرد
چون سخن از قد چون سرو تو گفت ابن یمین
راستی را همه کس از دل و جان تحسین کرد
گل رخ از پرتو خورشید رخت پرچین کرد
آمد از کوی تو باد سحری مشک افشان
مگر از شام دو زلفت گذری بر چین کرد
با سر کوی تو صاحبنظرش نتوان گفت
هر که رغبت بتماشا گه حور عین کرد
شمه ئی از صفت حسن تو میگفت صبا
گل چو بشنید رخ از شرم رخت رنگین کرد
در هوای لب تو جان بدهم تا گویند
بود فرهاد که جان پیشکش شیرین کرد
بشکر خنده چو بنمود گهر لعل لبت
روی خورشید پر از کوکبه پروین کرد
چون سخن از قد چون سرو تو گفت ابن یمین
راستی را همه کس از دل و جان تحسین کرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - سنبل زلف تو چون از گل تر بردارند
سنبل زلف تو چون از گل تر بردارند
برقع شام ز رخسار سحر بردارند
آفتاب رخ تو چون کند از جیب طلوع
عاشقان دیده ز دیدار قمر بردارند
با کله گوشه ی حسن تو روا باشد اگر
افسر خسروی سیاره ز سر بردارند
طاق ابروی تو چون در نظر آید پس از این
شاید ار اهل دل از قبله نظر بردارند
عاشقان را هوس عارض و چشم و لب تست
تا مراد از گل و بادام و شکر بردارند
چشم دریا صفتم چون ز غمت موج زند
بس که از ساحل او عقد گهر بردارند
هر کجا پای نهی اهل نظر از سر شوق
به مژه خاک همه راهگذر بردارند
نکنند ابن یمین را زتو ای دوست جدا
دشمنان گر همه شمشیر و سپر بردارند
هرگز آن روز مبادا که غم عشق تو را
از دل زار من خسته جگر بردارند
برقع شام ز رخسار سحر بردارند
آفتاب رخ تو چون کند از جیب طلوع
عاشقان دیده ز دیدار قمر بردارند
با کله گوشه ی حسن تو روا باشد اگر
افسر خسروی سیاره ز سر بردارند
طاق ابروی تو چون در نظر آید پس از این
شاید ار اهل دل از قبله نظر بردارند
عاشقان را هوس عارض و چشم و لب تست
تا مراد از گل و بادام و شکر بردارند
چشم دریا صفتم چون ز غمت موج زند
بس که از ساحل او عقد گهر بردارند
هر کجا پای نهی اهل نظر از سر شوق
به مژه خاک همه راهگذر بردارند
نکنند ابن یمین را زتو ای دوست جدا
دشمنان گر همه شمشیر و سپر بردارند
هرگز آن روز مبادا که غم عشق تو را
از دل زار من خسته جگر بردارند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - سنبل غالیه گون بر گل تر می شکند
سنبل غالیه گون بر گل تر می شکند
ظلمت شام بر انوار سحر می شکند
هر زمان پسته ی شیرینش که شور شهر است
خنده ای می زند و نرخ شکر می شکند
هر دمی حسن جهانگیر وی از ابرو و چشم
ساخته ی تیر و کمان قلب دگر می شکند
تا من از رشته ی دندانش سخن می گویم
از لطافت سخنم قدر گهر می شکند
می کند بر دل من پیرهن صبر قبا
از سر ناز کله گوشه چو بر می شکند
ناصوابست که آن ترک خطا بی سببی
دل بیمار من خسته جگر می شکند
از می عشق چنان مست شدست ابن یمین
که در خانه ی معشوق به سر می شکند
ظلمت شام بر انوار سحر می شکند
هر زمان پسته ی شیرینش که شور شهر است
خنده ای می زند و نرخ شکر می شکند
هر دمی حسن جهانگیر وی از ابرو و چشم
ساخته ی تیر و کمان قلب دگر می شکند
تا من از رشته ی دندانش سخن می گویم
از لطافت سخنم قدر گهر می شکند
می کند بر دل من پیرهن صبر قبا
از سر ناز کله گوشه چو بر می شکند
ناصوابست که آن ترک خطا بی سببی
دل بیمار من خسته جگر می شکند
از می عشق چنان مست شدست ابن یمین
که در خانه ی معشوق به سر می شکند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - طالع سعد دلم زان رخ گلگون گیرد
طالع سعد دلم زان رخ گلگون گیرد
خرم آن دل که چنین طالع میمون گیرد
عاشق از دور فلک کام دل آنگه یابد
که به دندان لب میگون تو در خون گیرد
بی گل عارضت از خون جگر هر سحری
شبه آید رخ من رنگ طبر خون گیرد
ای بسا فتنه که آن غمزه فتانت کند
و آنگهی بر من آشفته مفتون گیرد
به جز آن رسته ی دندان و رخ خوب که دید
عقد پروین که وطن در مه گردون گیرد
زلف مشکین تو لیلی است کزو مجنونم
ای خوش آن روز که دست من مجنون گیرد
گفتم ای دل کم آن زلف سیه کارش گیر
کان نه ماریست که در وی دم افسون گیرد
دل مرا گفت چو زلفش مگر آشفته شدی
عاقل آخر کم آن حبل متین چون گیرد
سخن ابن یمین گوش کن ای عشوه فروش
تا همه گوش تو در گوهر موزون گیرد
خرم آن دل که چنین طالع میمون گیرد
عاشق از دور فلک کام دل آنگه یابد
که به دندان لب میگون تو در خون گیرد
بی گل عارضت از خون جگر هر سحری
شبه آید رخ من رنگ طبر خون گیرد
ای بسا فتنه که آن غمزه فتانت کند
و آنگهی بر من آشفته مفتون گیرد
به جز آن رسته ی دندان و رخ خوب که دید
عقد پروین که وطن در مه گردون گیرد
زلف مشکین تو لیلی است کزو مجنونم
ای خوش آن روز که دست من مجنون گیرد
گفتم ای دل کم آن زلف سیه کارش گیر
کان نه ماریست که در وی دم افسون گیرد
دل مرا گفت چو زلفش مگر آشفته شدی
عاقل آخر کم آن حبل متین چون گیرد
سخن ابن یمین گوش کن ای عشوه فروش
تا همه گوش تو در گوهر موزون گیرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - عاشق اول ز سر جان و جهان برخیزد
عاشق اول ز سر جان و جهان برخیزد
آنگه اندر پی آن راحت جان برخیزد
جان و جانان نشود هر دو میسر با هم
هر که این می طلبد از سر آن برخیزد
در ره عشق کسی گرم روی داند کرد
که به اول قدم از هر دو جهان برخیزد
مرد سودا نبود بر سر بازار غمش
جز کسی کو ز سر سود و زیان برخیزد
زرفشانی چه بود در نظر سیم بران
مرد باید ز سر نقد روان برخیزد
دایم از بیم دلم بید صفت می لرزد
که مباد از برم آن سرو روان برخیزد
دارد آن رشک پری خاصیت حور بهشت
گر نشیند بر او، پیر، جوان برخیزد
غمزه و ابروی تو تیر و کمان ستم است
آه از آن لحظه که تیرش ز کمان برخیزد
در میان من و او ابن یمین است حجاب
خرم آن روز که این هم ز میان برخیزد
آنگه اندر پی آن راحت جان برخیزد
جان و جانان نشود هر دو میسر با هم
هر که این می طلبد از سر آن برخیزد
در ره عشق کسی گرم روی داند کرد
که به اول قدم از هر دو جهان برخیزد
مرد سودا نبود بر سر بازار غمش
جز کسی کو ز سر سود و زیان برخیزد
زرفشانی چه بود در نظر سیم بران
مرد باید ز سر نقد روان برخیزد
دایم از بیم دلم بید صفت می لرزد
که مباد از برم آن سرو روان برخیزد
دارد آن رشک پری خاصیت حور بهشت
گر نشیند بر او، پیر، جوان برخیزد
غمزه و ابروی تو تیر و کمان ستم است
آه از آن لحظه که تیرش ز کمان برخیزد
در میان من و او ابن یمین است حجاب
خرم آن روز که این هم ز میان برخیزد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - عاشقان تا ز کمند غم عشقت نرهند
عاشقان تا ز کمند غم عشقت نرهند
دل محنت زده بر جان بلاکش ننهند
بیدلانی که گرفتار خم زلف تو اند
تا قیامت ز پریشانی و سودا نرهند
بندگانی که کنند ار کرمت آزادی
هر یک از راه شرف غیرت صد پادشهند
نظرم بر مه و مهرست شب و روز و لیک
مه و مهر تو که در سایه زیر کلهند
من چو یعقوبم و جان و دل من یوسف وار
در چه سیب زنخدان تو دائم به چهند
لعل دربار تو را خاصیت کاهرباست
ورنه عشاق چرا در طلبش همچو کهند
نرم و آهسته به ما بر گذرای سرو روان
که به زیر قدمت شیفتگان خاک رهند
من از آن چشمه ی حیوان و خط سبز وشت
صنع حق بینم و قومی ز پی آب و کهند
گفتمش از تو مرا بوس و کناری هوس است
گفت نشنیده ای آخر دو به یک کس ندهند
هوش دار ابن یمین فتنه ی دور قمر اند
آن دو جادو که به عینه دو بلای سیهند
دل محنت زده بر جان بلاکش ننهند
بیدلانی که گرفتار خم زلف تو اند
تا قیامت ز پریشانی و سودا نرهند
بندگانی که کنند ار کرمت آزادی
هر یک از راه شرف غیرت صد پادشهند
نظرم بر مه و مهرست شب و روز و لیک
مه و مهر تو که در سایه زیر کلهند
من چو یعقوبم و جان و دل من یوسف وار
در چه سیب زنخدان تو دائم به چهند
لعل دربار تو را خاصیت کاهرباست
ورنه عشاق چرا در طلبش همچو کهند
نرم و آهسته به ما بر گذرای سرو روان
که به زیر قدمت شیفتگان خاک رهند
من از آن چشمه ی حیوان و خط سبز وشت
صنع حق بینم و قومی ز پی آب و کهند
گفتمش از تو مرا بوس و کناری هوس است
گفت نشنیده ای آخر دو به یک کس ندهند
هوش دار ابن یمین فتنه ی دور قمر اند
آن دو جادو که به عینه دو بلای سیهند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - گر بوصل خودم آنماه زمانی بدهد
گر بوصل خودم آنماه زمانی بدهد
دل من روح بشکرانه روانی بدهد
آشکارا ندهد بوسه ام از بیم رقیب
کاش باری نکند بوسه روانی بدهد
بتماشای قدش دل بچمن رفت مگر
سروش از قامت او راست نشانی بدهد
ندهم صحبت جانان بهمه ملک جهان
نا سپاس است که جانی بجهانی بدهد
سپر ماه کنم چون زره ارزانکه مرا
غمزه و ابروی او تیر و کمانی بدهد
یکزمان غیبت دل از بر آنماه چکل
نیست ممکن مگر از جانش ضمانی بدهد
حاجب ابروست میان دل و روی چو مهش
یک زمانی ز غمش بو که امانی بدهد
روی او وجه زری میطلبد از عشاق
خواست تا مالش هر یک بقلانی بدهد
کرد اشارت بسوی ابن یمین غمزه او
گفت خوش باش که این وجه فلانی بدهد
دل من روح بشکرانه روانی بدهد
آشکارا ندهد بوسه ام از بیم رقیب
کاش باری نکند بوسه روانی بدهد
بتماشای قدش دل بچمن رفت مگر
سروش از قامت او راست نشانی بدهد
ندهم صحبت جانان بهمه ملک جهان
نا سپاس است که جانی بجهانی بدهد
سپر ماه کنم چون زره ارزانکه مرا
غمزه و ابروی او تیر و کمانی بدهد
یکزمان غیبت دل از بر آنماه چکل
نیست ممکن مگر از جانش ضمانی بدهد
حاجب ابروست میان دل و روی چو مهش
یک زمانی ز غمش بو که امانی بدهد
روی او وجه زری میطلبد از عشاق
خواست تا مالش هر یک بقلانی بدهد
کرد اشارت بسوی ابن یمین غمزه او
گفت خوش باش که این وجه فلانی بدهد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - لب و دندان تو با لعل و گهر میماند
لب و دندان تو با لعل و گهر میماند
زلف و رخسار تو با شام و سحر میماند
حسن رخسار قمر گر نبدی عاریتی
گفتمی پرتو رویت بقمر میماند
جزع در بار من از آرزوی لعل لبت
روز و شب با صدفی پر زگهر میماند
چهره منمای بدشمن که ز زخم نظرش
بر رخ نازکت ایدوست اثر میماند
چشم من در غم تو چون سپر افکند بر آب
نرگسی بین که به نیلوفر تر میماند
گفته بودی که ز دست غم من جان نبری
نبرم جان ببرم هیچ دگر میماند
هر که پا در ره عشقت چو من از صدق نهاد
نه همانا که دلش در غم سر میماند
شور فرهاد کجا کم شود از پاسخ تلخ
رو ترش کردن شیرین بشکر میماند
سخن ابن یمین گر چه سراسر گهرست
لیکن از گوش تو چون حلقه بدر میماند
زلف و رخسار تو با شام و سحر میماند
حسن رخسار قمر گر نبدی عاریتی
گفتمی پرتو رویت بقمر میماند
جزع در بار من از آرزوی لعل لبت
روز و شب با صدفی پر زگهر میماند
چهره منمای بدشمن که ز زخم نظرش
بر رخ نازکت ایدوست اثر میماند
چشم من در غم تو چون سپر افکند بر آب
نرگسی بین که به نیلوفر تر میماند
گفته بودی که ز دست غم من جان نبری
نبرم جان ببرم هیچ دگر میماند
هر که پا در ره عشقت چو من از صدق نهاد
نه همانا که دلش در غم سر میماند
شور فرهاد کجا کم شود از پاسخ تلخ
رو ترش کردن شیرین بشکر میماند
سخن ابن یمین گر چه سراسر گهرست
لیکن از گوش تو چون حلقه بدر میماند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - ماهروی من اگر پرده ز رخ بگشاید
ماهروی من اگر پرده ز رخ بگشاید
فلک از عکس ویم ماه دگر بنماید
گر ببیند رخ چون آتش رخشنده در آب
دل خود را چو دل خلق جهان برباید
چون رقم بر بقم از نیل صبوحیش زنند
دیده بر نیل رخم آب بقم بگشاید
عشق را طعنه دشمن نکند دور ز دل
هیچکس پیکر خورشید بگل ننداید
از غم رسته دندانش چو لولو است مرا
جزع مانند صدف گوهر تر میزاید
میکند میل رسن بازی زلفش دل من
این چه سودای محالست که می پیماید
چون بر آرد بزبان ابن یمین وصف لبش
هست ماننده طوطی که شکر میخاید
فلک از عکس ویم ماه دگر بنماید
گر ببیند رخ چون آتش رخشنده در آب
دل خود را چو دل خلق جهان برباید
چون رقم بر بقم از نیل صبوحیش زنند
دیده بر نیل رخم آب بقم بگشاید
عشق را طعنه دشمن نکند دور ز دل
هیچکس پیکر خورشید بگل ننداید
از غم رسته دندانش چو لولو است مرا
جزع مانند صدف گوهر تر میزاید
میکند میل رسن بازی زلفش دل من
این چه سودای محالست که می پیماید
چون بر آرد بزبان ابن یمین وصف لبش
هست ماننده طوطی که شکر میخاید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - نرگس مست تو گر دست بدستان نبرد
نرگس مست تو گر دست بدستان نبرد
دل چنین از من سودا زده آسان نبرد
راه عشقت نه بپای دل ما بود و لیک
چکنم با دل سر گشته چو فرمان نبرد
نزند بیغم جانان نفسی شاد دلم
گر چه داند که ز دست غم او جان نبرد
عاشق ار پای باول قدم اندر ره عشق
بر سر جان ننهد راه بجانان نبرد
هر که سر در ره سودا ننهد بر کف دست
گو مشو رنجه که این راه بپایان نبرد
هر کرا خار غم عشق تو دامن بگرفت
نکند یاد گل و نام گلستان نبرد
جان بنزد تو فرستاد می از عشق ولیک
هیچکس زیره سوی خطه کرمان نبرد
ای طبیب از سر من در گذر و رنج مبر
کاین چنین درد بداروی تو درمان نبرد
ندهد دامن مهر تو ز دست ابن یمین
تا اجل دست تغلب بگریبان نبرد
دل چنین از من سودا زده آسان نبرد
راه عشقت نه بپای دل ما بود و لیک
چکنم با دل سر گشته چو فرمان نبرد
نزند بیغم جانان نفسی شاد دلم
گر چه داند که ز دست غم او جان نبرد
عاشق ار پای باول قدم اندر ره عشق
بر سر جان ننهد راه بجانان نبرد
هر که سر در ره سودا ننهد بر کف دست
گو مشو رنجه که این راه بپایان نبرد
هر کرا خار غم عشق تو دامن بگرفت
نکند یاد گل و نام گلستان نبرد
جان بنزد تو فرستاد می از عشق ولیک
هیچکس زیره سوی خطه کرمان نبرد
ای طبیب از سر من در گذر و رنج مبر
کاین چنین درد بداروی تو درمان نبرد
ندهد دامن مهر تو ز دست ابن یمین
تا اجل دست تغلب بگریبان نبرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - نرگس مست تو این فتنه که بنیاد نهاد
نرگس مست تو این فتنه که بنیاد نهاد
دل و دین را همه بر آتش و بر باد نهاد
حبذا باد بهاری که ز روی و مویت
بر گل تازه و تر طره شمشاد نهاد
بنده قد تو شد سرو سهی از دل پاک
گر چه ز آغاز جهان نام خود آزاد نهاد
عاشقم کردی و گفتی که نکردم هیهات
شور شیرین که چنین در دل فرهاد نهاد
من بخود سوخته او نشدم سوخت مرا
آنکه در سینه سیمین دل فولاد نهاد
خوردن خون جگر سوختگان فرض شناخت
آنکه چشم سیهش سنت بیداد نهاد
گفت هست ابن یمین در طلبم بی غم عشق
تهمتی بر من ازینسان ز دل شاد نهاد
دل و دین را همه بر آتش و بر باد نهاد
حبذا باد بهاری که ز روی و مویت
بر گل تازه و تر طره شمشاد نهاد
بنده قد تو شد سرو سهی از دل پاک
گر چه ز آغاز جهان نام خود آزاد نهاد
عاشقم کردی و گفتی که نکردم هیهات
شور شیرین که چنین در دل فرهاد نهاد
من بخود سوخته او نشدم سوخت مرا
آنکه در سینه سیمین دل فولاد نهاد
خوردن خون جگر سوختگان فرض شناخت
آنکه چشم سیهش سنت بیداد نهاد
گفت هست ابن یمین در طلبم بی غم عشق
تهمتی بر من ازینسان ز دل شاد نهاد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - هر نسیمی که ز خاک در جانان باشد
هر نسیمی که ز خاک در جانان باشد
چون دم روح قدس مایه ده جان باشد
تا بمیدان لطافت ذقنش گوی زند
قامت اهل دل از عشق چو چوگان باشد
جان بدو دادم و دل از سر تحسین میگفت
جان همان به که چو باشد بر جانان باشد
از بزرگی نپذیرفت دمی جان عزیز
گفت در بارم ازین خرده فراوان باشد
راستی جان من خسته متاعیست حقیر
تحفه ئی سازم ازو لابد ازینسان باشد
هر گدائی که شود شبفته بر عارض شاه
دائم از حرمت او بر در حرمان باشد
جان بتحفه بر جانان مفرست ابن یمین
کاین تکلف مثل زیره و کرمان باشد
چون دم روح قدس مایه ده جان باشد
تا بمیدان لطافت ذقنش گوی زند
قامت اهل دل از عشق چو چوگان باشد
جان بدو دادم و دل از سر تحسین میگفت
جان همان به که چو باشد بر جانان باشد
از بزرگی نپذیرفت دمی جان عزیز
گفت در بارم ازین خرده فراوان باشد
راستی جان من خسته متاعیست حقیر
تحفه ئی سازم ازو لابد ازینسان باشد
هر گدائی که شود شبفته بر عارض شاه
دائم از حرمت او بر در حرمان باشد
جان بتحفه بر جانان مفرست ابن یمین
کاین تکلف مثل زیره و کرمان باشد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - ای رخ خوب تو چون گل چمن آرای دگر
ای رخ خوب تو چون گل چمن آرای دگر
وی لب لعل تو چون مل طرب افزای دگر
خوشتر از روی چو گلنار تو بر سرو سهی
نشکفد هیچ گلی بر سر و بالای دگر
هر کجا دل رود آید بسر کوی تو باز
ز آنکه از کوی تو بهتر نبود جای دگر
بنشین یکنفس و بند دو تائی بگشای
که نیابی چو من شیفته یک تای دگر
گر تو بر چشم رهی از سر کین پای نهی
چشم دیگر بنهم تا تو نهی پای دگر
در سر زلف چو زنجیر تو آویخت دلم
عقل گفتا که زدی دست بسودای دگر
دشمنم گفت که از دوست غمی یابی و بس
گفتم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
چون سخن از لب شیرین تو گفت ابن یمین
عقل گفتش نبود چون تو شکر خای دگر
وی لب لعل تو چون مل طرب افزای دگر
خوشتر از روی چو گلنار تو بر سرو سهی
نشکفد هیچ گلی بر سر و بالای دگر
هر کجا دل رود آید بسر کوی تو باز
ز آنکه از کوی تو بهتر نبود جای دگر
بنشین یکنفس و بند دو تائی بگشای
که نیابی چو من شیفته یک تای دگر
گر تو بر چشم رهی از سر کین پای نهی
چشم دیگر بنهم تا تو نهی پای دگر
در سر زلف چو زنجیر تو آویخت دلم
عقل گفتا که زدی دست بسودای دگر
دشمنم گفت که از دوست غمی یابی و بس
گفتم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
چون سخن از لب شیرین تو گفت ابن یمین
عقل گفتش نبود چون تو شکر خای دگر