تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۲ - دلی که عشق نکردش چو لاله داغ کجاست
دلی که عشق نکردش چو لاله داغ کجاست
خبر دهید که فانوس بی‌چراغ کجاست
به دیده خون ز دلم دیردیر می‌آید
کسی که زود کند باده در ایاغ کجاست
هزار داغ به دل دارم و نمی‌دانم
ز بی‌خودی که مرا دل کجا و داغ کجاست
نظاره گل و فریاد عندلیب خوش است
دلم گرفته ز مجلس، بهار و باغ کجاست
نسیم عافیت از ملک ما نمی‌خیزد
به کشوری که غمت ره برد، فراغ کجاست
طریق عشق تو بی خون دیده نتوان رفت
چو روز من شده تاریک ره چراغ کجاست
به کوی تیره‌دلان جا نکرده‌ام قدسی
درین چمن که منم آشیان زاغ کجاست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۵ - گذشت فصل گل و رغبت چمن باقی‌ست
گذشت فصل گل و رغبت چمن باقی‌ست
وداع کرد شراب و خمار من باقی‌ست
برای جیب دریدن عزیز دارم دست
اگرچه پیرهنم پاره شد کفن باقی‌ست
ترا گمان که سخن شد تمام و نشنیدی
سخن نمی‌شنوی ورنه صد سخن باقی‌ست
کفایت است دلیل بقای ناز و نیاز
فسانه‌ای که ز شیرین و کوه‌کن باقی‌ست
شکست جام و حریفان شدند و مرد چراغ
ز سادگی دل من خوش که انجمن باقی‌ست
اگر روی به سفر غربت است و غم قدسی
وگر سفر نکنی محنت وطن باقی‌ست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۷۴ - مرو ز دیده که جام جهان‌نما اینجاست
مرو ز دیده که جام جهان‌نما اینجاست
قدم برون مگذار از دلم که جا اینجاست
نسیم کوی تو یاد آردم ز نکهت گل
نمی‌روم ز چمن بوی آشنا اینجاست
زهی سراغ پریشان دوست کز هرسو
رسد به گوش صدایی که نقش پا اینجاست
برون نمی‌رود آشوب و فتنه از دل من
به عهد زلف و خطش خانه بلا اینجاست
به سوی میکده دارند خلق روی دعا
به دور ساقی ما قبله دعا اینجاست
دلم به جای دگر کی کشد ازین سر کو
کجا روم که جای دلگشا مرا اینجاست
مرا خرابه‌نشینی بسی شگون افتاد
ز یمن عشق مگر سایه هما اینجاست؟
ز آستانه جانان سفر مکن قدسی
مرو به کعبه ازین در که جای ما اینجاست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۷۶ - به گریه سحر و آه شب دلم شادست
به گریه سحر و آه شب دلم شادست
چو گل که تازه ز آب و شکفته از بادست
فسردگی به دل بوالهوس میاموزید
که مرده در روش آرمیدن استاد است
خیال زلف تو ننشسته هرگز از پرواز
مگو که مرغ هوایی ز قید آزاد است
چو ترکش تو ز پیکان پرست دیده من
نیم گر آینه چشمم چرا ز فولادست؟
چو غنچه سر به گریبان کشد همیشه ز شرم
کسی که گردنش از قید عشق آزاد است
نشد ز سلسله ما برون گرفتاری
درین قبیله مگر عشق وقف اولادست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۸۲ - نوای من چو ز صد پرده بر یک آهنگ است
نوای من چو ز صد پرده بر یک آهنگ است
چه شد که غنچه صد برگ او به صد رنگ است
ز کودکان نکند مرغ روح مجنون رم
هنوز در دل دیوانه حسرت سنگ است
ازآن چو شعله به یکبار در گرفته دلم
که تا به گردن شمع از فسردگی ننگ است
صدای تیشه فرهاد بزم شیرین را
به از ترانه داوود و نغمه چنگ است
به آب دیده چنان رنگ داده خون دلم
که خون دل به کفت چون حنای بی‌رنگ است
اگر غلط نکنم گوش سوی من دارد
که پیک ناله‌ام امروز سیر آهنگ است
چنان ز نسبت زلفت به شام تیره خوشم
که نور صبح بر آیینه دلم زنگ است
به بلبلان چمن ناز اگر کند شاید
صبا که دامن برگ گلیش در چنگ است
پی فریب تو قدسی به جلوه حاجت نیست
کرشمه نگهش را هزار نیرنگ است
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۸۹ - نشسته بر سر کویی و فتنه بر پا نیست
نشسته بر سر کویی و فتنه بر پا نیست
ز حیرت تو کسی را به جنگ پروا نیست
ز چشمم از به کناری، نشو ز طوفان امن
کنار چشم من است این، کنار دریا نیست
قدح به دست و چو نرگس همیشه مخموریم
می خمارشکن در پیاله ما نیست
نسوخت چون دگری را به بزم، دانستم
که جز به خدمت پروانه شمع بر پا نیست
از آن ز مصر به کنعان نمی‌رود یوسف
که مهربانی یعقوب چون زلیخا نیست
به یاد زلف بتان آنقدر قلم زده‌ایم
که در سفینه ما جز خط چلیپا نیست
به جرم مهر خود از چشم خلق افتادیم
وگرنه چشم بداندیش در پی ما نیست
به قتل خود مکن ایما به غمزه‌اش قدسی
ستیزه‌خوی تو را حاجت تقاضا نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۹۴ - مرا چو لاله ز بخت سیه رهایی نیست
مرا چو لاله ز بخت سیه رهایی نیست
شب مرا به دم صبح آشنایی نیست
چو نقش زلف تو بندم چرا نریزم اشک
که می‌رسد شب و در خانه روشنایی نیست
ز من برای چه رنجیده باز بر سر هیچ
بهانه‌جوی مرا گر سر جدایی نیست
ز خون دیده مشو دامن مرا زاهد
که قید عشق بتان قید پارسایی نیست
بقا کمند تو دارد ازآن حسد بردم
بر آن اسیر که در طالعش رهایی نیست
ره گذار هوس بسته‌اند بر چمنم
گل بهار مرا رنگ بی‌وفایی نیست
درین دیار ندیدیم جز دل قدسی
شکسته‌ای که نیازش به مومیایی نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۹۵ - ز بوی او به دل غنچه ارمغانی هست
ز بوی او به دل غنچه ارمغانی هست
ز داغ من جگر لاله را نشانی هست
به باغ رفتم و داغم چنان که پنداری
مرا به غنچه ز دلبستگی گمانی هست
گریزم از نفس خلق وقت دلتنگی
که از نسیم، دل غنچه را زیانی هست
نمانده در گرو سایه همای، سرم
ز من هنوز بر او حق استخوانی هست
مباد حسرت تیغ ترا به خاک برم
برآر دست هنوزم که نیم جانی هست
مخوان به کعبه برای زیارت سنگم
که بهر سجده من خاک آستانی هست
ز کار خویش مگو زآنکه پیش کارشناس
چو غنچه هر گره کار را زبانی هست
ز راز تنگ‌دلان بی‌خبر نیم قدسی
که با دلم دل هر غنچه را زبانی هست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۹۹ - هنوز چشم امیدم به رهگذاری هست
هنوز چشم امیدم به رهگذاری هست
هنوز گونه زرد مرا غباری هست
نمی‌زنم مژه بر یکدگر ز حیرانی
هنوز چشم مرا درد انتظاری هست
حذر نکرد ز آهم سپهر و غافل از این
که در میانه این گرد هم سواری هست
مرا چو حادثه مخصوص گشت دانستم
که روزگار مرا از من اعتباری هست
ز دیده خون دلم جوش می‌زند امشب
مگر بر آن سر کو چشم اشک‌باری هست؟
نصیب ما که درین گلشن آشیان داریم
اگرچه خرمن گل نیست، مشت خاری هست
ز موج خیز محبت برون مرو قدسی
به خس گذار درین بحر اگر کناری هست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - رسید یار و ز من بر سر عتاب گذشت
رسید یار و ز من بر سر عتاب گذشت
چه گویمت که چه بر دل ز اضطراب گذشت
نبرد غنچه بختم سوی شکفتن راه
گل امیدم ازین باغ در نقاب گذشت
کجاست عشق که در دیده‌ام نمک پاشد
که روزگار به آسودگی و خواب گذشت
به بزم شوق گر این نشاه می‌دهد می عشق
هزار حیف ز عمری که بی‌شراب گذشت
نگه ز رشک به رویش نبرد ره قدسی
چو روزگار تو محروم از آفتاب گذشت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - چنان دلم شب هجران بر آتش غم سوخت
چنان دلم شب هجران بر آتش غم سوخت
که هر نفس که کشیدم ز سینه، عالم سوخت
ز جور چرخ، دلم در میان بخت سیاه
چو جان اهل مصیبت به شام ماتم سوخت
تبسمِ که نمک‌پاش ریش دل‌ها شد؟
که داغ‌های دلم در میان مرهم سوخت
به راه عشق تو لب‌تشنگان بادیه را
جگر ز العطش آب خضر و زمزم سوخت
دلم ز شعله سودای عارضی گرم است
چنان که نام دلم هرکه برد، دردم سوخت
چو کرد صبحدم اظهار عشق گل، بلبل
چنان ز شرم برافروخت گل، که شبنم سوخت
فغان که در دل قدسی ز برق حسرت دوش
متاع صبر و شکیب آنچه بود در هم سوخت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - منم که نور خرد در چراغ من غلط است
منم که نور خرد در چراغ من غلط است
بجز هوای جنون در دماغ من غلط است
سرود مرغ من الماس بر جگر پاشد
ترانه‌سنجی بلبل به زاغ من غلط است
نگه ز دیدن آن، ریش گردد ای همدم
برو که دیده گشودن به داغ من غلط است
تمام، خون دل است و فشرده الماس
نبرده پی لب من، یا ایاغ من غلط است
نشان پا طلبد خصر و من به وادی عشق
به دیده می‌سپرم ره، سراغ من غلط است
تمام شعله شوای طایر حرم، زنهار
به بال و پر هوس گشتِ باغ من غلط است
طبیب گو مده آزار خود، که چون قدسی
اسیر گشته عشقم، فراغ من غلط است
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - مرا به ناله شد آن سرو سیم‌تن باعث
مرا به ناله شد آن سرو سیم‌تن باعث
چنان که بلبل شوریده را چمن باعث
تو خواستی ز برم تند بگذری ورنه
برای مکث توان کرد صد سخن باعث
غزال قدس که دیدی اسیر دانه و دام؟
اگر نمی‌شدی آن سرو سیم‌تن باعث
همیشه باعث عشق بتان دل قدسی‌ست
چنان که سجده بت راست برهمن باعث
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - نظر بر آینه خوبان چو بی‌نقاب کنند
نظر بر آینه خوبان چو بی‌نقاب کنند
ز شوق، آینه را مضطرب چو آب کنند
مراد خلق ز یک دیدن تو حاصل شد
دگر نماند دعایی که مستجاب کنند
چه طالع است ندانم که صبح عاشق را
چو شام، پرده رخسار آفتاب کنند
به روز حشر نماند سیاه‌نامه کسی
اگر سیاهی بخت مرا حساب کنند
ز تیرگی نشمارند در حساب شبش
ز عمر، روز خوشم را گر انتخاب کنند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - فکنده زخم دلم را به حالت بهبود
فکنده زخم دلم را به حالت بهبود
کسی مباد گرفتار چشم‌زخم حسود
فزونی غم از آسودگی‌ست بر دل من
نمی‌فزود غمم گر دلم نمی‌آسود
چراغ تیره ما هم به کار می‌آید
به چشم گمشدگان سرمه می‌نماید دود
از آن نگشته سر همتم چو گردون خم
که خوش‌نمای نباشد ز خُم چو شیشه سجود
مبین ضعیفی کلکم که این سیاه‌زبان
چو شمع هرچه ز تن کاست بر زبان افزود
ز چشم مرغ چمن رفته خون دل چندان
که آشیان نشناسد ز چشم خون‌آلود
سواد شعر مرا خامه چون برد به بیاض
ز رشک آورد آب سیاه چشم حسود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - قضا ز خانه چو رختم بر آستانه نهاد
قضا ز خانه چو رختم بر آستانه نهاد
بر آستان تو چشمم بنای خانه نهاد
حدیث عشق تو افسانه گشته در همه جا
از آن دلم همه جا گوش بر فسانه نهاد
میانه گل و بلبل که مو نمی‌گنجد
چگونه شد که صبا پای در میانه نهاد
کمند جذبه صیاد خویش را نازم
که دام زلف نه بر اعتماد دانه نهاد
نگشت جمع دمی زلفش از پریشانی
نسیم خاست ز جا گر ز دست، شانه نهاد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - خلاصی‌ام ز کمند تو در ضمیر مباد
خلاصی‌ام ز کمند تو در ضمیر مباد
اگر اسیر تو نبود دلم اسیر مباد
نهفته مهر تو در سینه ورنه می‌گفتم
چو صبح سینه چاکم رفوپذیر مباد
نمی‌دهی می وصلم که تنگ‌حوصله‌ای
مباد ساقی مجلس بهانه‌گیر، مباد
دعا کنید که پرویز را پس از فرهاد
گذار بر طرف قصر و جوی شیر مباد
دلم ز فرقت همدرد خویش، قدسی سوخت
که گفته بود ترا در جهان نظیر مباد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - به هیچ، ناخن ما را کی اعتبار کند؟
به هیچ، ناخن ما را کی اعتبار کند؟
مگر به زلف تو دندان شانه کار کند
مرا چو شیشه خالی، کدام رنگ و چه بوی
بیار می که خزان مرا بهار کند
ز دست رفت دلم، تا به کی توان دیدن
که شانه دست‌درازی به زلف یار کند
هزار غنچه پیکان به سینه هست و همان
دلم برای گل داغ، خارخار کند
اگر نتیجه چشم حسود جام تهی‌ست
به روز ما، شب آدینه تا چه کار کند
هزار حیف که در شان چشم نرگس نیست
کرشمه‌ای که تواند دلی شکار کند
ز حلقه حلقه زلفت به رخ، قیامت حسن
صد آفتاب ز یک مغرب آشکار کند
حدیث رشک همین بس که در کف فرهاد
به سنگ، تا دل پرویز، تیشه کار کند
اگر به باغ بری بلبل گرفتاری
نسیم بر قفسش برگ گل نثار کند
برای زلف کند شانه ز استخوان، ورنه
هزار تیغ که در کار یک شکار کند؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - فلک ز کین به مه فتنه‌جوی من ماند
فلک ز کین به مه فتنه‌جوی من ماند
ز مهر، طبع محبت به خوی من ماند
لب تو آب حیات است، در دلم منشین
که خون شود می اگر در سبوی من ماند
دمی ز جاذبه شوق من خبر یابی
که بگذری تو و چشمت به سوی من ماند
هلاک سرکشی شمع محفلم کاین طرز
به آشنایی بیگانه خوی من ماند
به رهگذار تو زان روی خاک راه شدم
که نقش پای تو شاید به روی من ماند
به گوش گل نکند جا، فغانت ای بلبل
حدیث شوق تو با گفتگوی من ماند
نشان خویش دگر گم نمی‌کنم قدسی
مباد پیک غم از جستجوی من ماند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - دگر چراغ که در طور حسن روشن شد؟
دگر چراغ که در طور حسن روشن شد؟
که نور وادی ایمن، وبال ایمن شد
ز دیده خون دلم باز عزم دامن کرد
چراغ دیده من مرده بود روشن شد
به کلبه‌ام که دگر فال روشنایی زد؟
که آفتاب تهی‌دیده‌تر ز روزن شد
به سینه فاصله زخم‌های شمشیرت
به جرم بخیه‌زدن، صرف نوک سوزن شد
هنوز تخم امیدم نرسته بود از خاک
که برق حسرتم آمد شریک خرمن شد
مرا خصومت ایام، حیرت افزاید
که هرگزش نشدم دوست، از چه دشمن شد
نبسته بود کسی در به روی من قدسی
حقیقت قفسم سنگ راه گلشن شد