تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - به سرو سیم‌تنی راه برده‌ام که مپرس
به سرو سیم‌تنی راه برده‌ام که مپرس
به شمع انجمنی راه برده‌ام که مپرس
ز نکته‌های دقیقم که بود در خاطر
به غنچه دهنی راه برده‌ام که مپرس
ز تنگی دهن او حکایتی می‌رفت
به دقت سخنی راه برده‌ام که مپرس
ز بس شکست دلم بر سر شکست آمد
به زلف پرشکنی راه برده‌ام که مپرس
ز تازه‌رویی لطف قدیم پیر مغان
به باده کهنی راه برده‌ام که مپرس
تو ای نسیم تسلی به غنچه باش که من
به چاک پیرهنی راه برده‌ام که مپرس
چرا شکفته نباشد دلم، که چون قدسی
به گوشه چمنی راه برده‌ام که مپرس
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - نگار من که بود ترک و غمزه چندانش
نگار من که بود ترک و غمزه چندانش
غزال دشت فریب است چشم فتانش
چو کودک از پی پستان مکیدن مادر
گشوده زخم دلم لب به نار خندانش
ز شوق تیغ دگر، صید نیم کشت مرا
زمان زمان به لب زخم می‌دود جانش
به عهد زلف تو گر ذوق کافری این است
خجل کسی که نلغزید پای ایمانش
تبارک الله ازان رخ، کز آسمان آیند
فرشتگان به زمین، تا شوند قربانش
زند به ریش دل سینه خستگان ناخن
صبا چو شانه کند طره پریشانش
ز بیم دعوی حسن، آفتاب می‌لرزد
که ماه من نزند چنگ در گریبانش
به درج فیض عجب گوهری‌ست گوهر عشق
که می‌خرند به جان کافر و مسلمانش
ز درد عشق چه لذت بود دل آن را
که تیر غمزه نکرده‌ست کار در جانش
ز لذت دو جهانش چه بهره خواهد بود
دلی که داغ نکرده‌ست عشق خوبانش
شهید عشق نباشد به کیش اهل وفا
کسی که جان نکند صرف راه جانانش
ز هول صبح قیامت کجا خبر دارد
کسی که کار نیفتد به شام هجرانش
ز درد عشق بتان محض لذتم قدسی
برای خویش ببر گو مسیح درمانش
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - کَنم به ناخن حسرت، بدن من درویش
کَنم به ناخن حسرت، بدن من درویش
بدین وسیله مگر ناخنی زنم در خویش
ز ننگ شیخ و برهمن، چرا نظربازان
به هم چو تیر نیایند راست در یک کیش؟
نیَم ملول ز تقدیم مدعی، چه عجب
ز صبح صادق اگر صبح کاذب افتد پیش
ازین چه سود کزین پیش فیض بخشی بود
چه بهره یابد از انعام رفتگان درویش؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - نیافت منصب پروانه چراغم شمع
نیافت منصب پروانه چراغم شمع
شبی نکرد درین کلبه، کار داغم شمع
ز عکس گل، در و دیوار در چراغان است
شب از برای چه آرد کسی به باغم شمع
برای آنکه به پروانه نسبتی دارم
به صد دلیل کند هر طرف سراغم شمع
ز رشک شعله و پروانه داغم و هر شب
بود فتیله روشن، برای داغم شمع
نخورده‌اند حریفان بزم بر طبعم
ز هرزه‌سوزی خود کرده بی‌دماغم شمع
چراغ مجلس من تا ز نور طلعت کیست؟
که عاشق است چو پروانه، بر چراغم شمع
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۲۱ - فسرده صحبتم از انتظار گریه شمع
فسرده صحبتم از انتظار گریه شمع
گلی نچید شبم از بهار گریه شمع
ترشح مژه از التفات داغ بود
به دست شعله بود اختیار گریه شمع
به محفل از پر پروانه برگ گل ریزد
ز شاخ شعله، نسیم بهار گریه شمع
هلاک کلبه خویشم که می‌کشد دایم
فراق خنده صبح و خمار گریه شمع
ز خاک مشهد پروانه گل شکفت و هنوز
نمی‌رود ز دلش خار خار گریه شمع
چرا شکفته نسوزم که رشته کارم
تمام صرف گره شد چو تار گریه شمع
بود سرشک مرا آبرو ز بخت سیاه
فزاید از دل شب، اعتبار گریه شمع
شهید خصلت پروانه‌ام که بر دل او
نکرد خنده شمشیر، کار گریه شمع
نبرد پیش تو، چندان که سوختم قدسی
سرشک گرم مرا اعتبار گریه شمع
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - چو سایه در ره عشق از قفای خویشتنم
چو سایه در ره عشق از قفای خویشتنم
بس است خضر ره آواز پای خویشتنم
نمی‌روم ز چمن هیچ فصل، آن مرغم
که گل بریزد و من بر وفای خویشتنم
ز کعبه منفعلم، زانکه در حرم نگذاشت
غم بتان نفسی با خدای خویشتنم
چه حیله کرد ندانم دلیل راه وصال
که ره تمام شد و من به جای خویشتنم
مرا چو کام دهی، مدعایم از خود پرس
ز من مپرس، که خصم رضای خویشتنم
ندانم از چه سرشتند پیکرم قدسی
که همچو جوهر جان، خود بهای خویشتنم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - چه شعله‌ها زده سر ز آتشی که من دارم
چه شعله‌ها زده سر ز آتشی که من دارم
هزار نشاه نو زین می کهن دارم
به آن رسیده که عشقم به غربت اندازد
ازین ملال غریبی که در وطن دارم
به هر کجا که تو باشی، فغان من آنجاست
اگرچه در قفسم، ناله در چمن دارم
رسید وعده رفتن، مرو ز بالینم
که مانده یک نفس و با تو صد سخن دارم
بیا و سینه تنگم شکاف ساز و ببین
چو غنچه جز دل پرخون چه در کفن دارم
به کوی او همه شب روشن است دیده من
بود به خانه مه، روزنی که من دارم
اگر به سینه زنم صد شکاف، معذورم
دلی فتاده در آن چاک پیرهن دارم
ز کوی او به جفا پا نمی‌کشم قدسی
نظر ز همت مجنون و کوهکن دارم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - به آشنایی چشم تو ناتوان شده‌ام
به آشنایی چشم تو ناتوان شده‌ام
چو مو ضعیف ز سودای آن میان شده‌ام
خلیده در خم زلف تو ناخنش به دلم
منه ز دست، که با شانه همزبان شده‌ام
ز چاک سینه نفس بایدم کشید چو صبح
ببین ز هجر تو امشب چه ناتوان شده‌ام
هما دوباره به من سر فرو نمی‌آورد
ازان چو شمع سراپا یک استخوان شده‌ام
هوای ابرم اگر شاد می‌کند، چه عجب
به آفتاب ز مهر تو بدگمان شده‌ام
تو تیغ زن، که من از شکوه لب نمی‌بندم
چو خامه گر همه تن در سر زبان شده‌ام
همان لبم کند اظهار بی‌وفایی گل
چو غنچه گر همه دل عقده زبان شده‌ام
منم ز قدرشناسان گل که مدت‌هاست
به باغ رفته به گلگشت و باغبان شده‌ام
ز حال خویش فراموش کرده‌ام قدسی
دمی به مرغ چمن گر هم‌آشیان شده‌ام
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۶۳ - اگر نه صید کسی گشته مرغ نامه‌برم
اگر نه صید کسی گشته مرغ نامه‌برم
چرا به خدمت یاران نمی‌رسد خبرم؟
به شوق تا به سر تربتش نمی‌رفتم
نمی‌نمود وصیت به عشق اگر پدرم
گشوده‌ام به هم آغوشی قفس، آغوش
گشاده از پی پرواز نیست بال و پرم
ازین که رفته به گل پای من در آن سر کو
چه منت است ز دل، شرمسار چشم ترم
نیم ز حال شب آگاه، اینقدر دانم
که مغز من شده خالی ز ناله سحرم
بر آستان توام خانه داد بخت بلند
درین مقام ندانم فرشته یا بشرم
نماند یک سر مویم تهی ز داغ جنون
هنوز تا سر زلفت چه آورد به سرم
خوش آمدی، سر این بی‌تکلفی گردم!
که امشب از در یاری درآمدی ز درم
به شوربختی خود زار نالم ای ناصح
چه احتیاج نمک بر جراحت جگرم
قضا تهیه روزی نکرده بود هنوز
که شد ز تیر تو، پبکان وظیفه جگرم
نیم چو مهر پریشان‌نظر، نمی‌دانم
چو نور مهر، چرا کوبه‌کو و دربه‌درم؟
سرم چو بید مولّه خم از تواضع نیست
به پیش، خجلت بی‌میوگی فکنده سرم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - گمان مبر که ز روی تو دیده بردارم
گمان مبر که ز روی تو دیده بردارم
به روی توست مرا دیده، تا نظر دارم
چو نقش پا به رهت دیده دوختم، ترسم
که بگذری تو، گر از راه دیده بردارم
مباد در دو جهان دستگیر، هیچ‌کسم
بجز تو در دو جهان گر کسی دگر دارم
خرید بیخودی‌ام از جفای خودداری
سرم چو نیست، چه پروای دردسر دارم
دگر به قتل که خنجر کشیده‌ای، که ز رشک
هزار خنجر الماس در جگر دارم
فریب شعله چو پروانه‌ام ز راه نبرد
که آتشی چو محبت به زیر پر دارم
ز شش جهت چو رهم بسته است نومیدی
ندانم این همه غم، از چه رهگذر دارم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - زبان گداختم و راز عشق سر کردم
زبان گداختم و راز عشق سر کردم
فتیله را چو فکندم، چراغ برکردم
یکی‌ست چشم و قدم در رهش، وگرنه چرا
شکستم آبله پای و دیده تر کردم؟
غم ندامت مرغ چمن ز من پرسید
که عمر در سر افغان بی‌اثر کردم
به دل جفای تو چندان که بیشتر دیدم
به سینه مهر و وفای تو بیشتر کردم
نظر به روی گل و لاله‌ام دریغ آید
ز دیده‌ای که به روی بتان نظر کردم
کباب سوخته قدسی نمی‌دهد خوناب
علاج خون دل از آتش جگر کردم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - چو درد عشق تو کرد آشنای خویشتنم
چو درد عشق تو کرد آشنای خویشتنم
غمت چرا نخورد غم برای خویشتنم
دلم چه یافته در کوچه پریشانی؟
که می‌برد همه عمر از قفای خویشتنم
مرا کرشمه دیگر فریب داد ای گل
به رنگ و بو نرود دل ز جای خویشتنم
چو دل که قطره خون است و خون خورد دایم
یکی شدم به غم و خود غذای خویشتنم
ز بس که کرد علاج و نداشت سود مرا
طبیب کرد خجل از دوای خویشتنم
ز عشق، گرد جنون نیست بر جبین دلم
که کرد چشم خرد، توتیای خویشتنم
به من ز دوستی‌ات شد جهان چنان دشمن
که در هراس ز بند قبای خویشتنم
شده‌ست پی سپر راه عشق تا پایم
بود چو نقش قدم، رخ به پای خویشتنم
برای گشت چمن مضطرب نیم چو نسیم
چو شعله رقص‌کنان در هوای خویشتنم
نیم به عیب کس از عیب خویشتن مشغول
تمام خارم و مخصوص پای خویشتنم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - رخ تو تا شده غایب به صورت از نظرم
رخ تو تا شده غایب به صورت از نظرم
کمر به دشمنی خواب بسته چشم ترم
فلک ز رشک جدا کردم از تو، ورنه هنوز
نبود وقت جدایی و موسم سفرم
فراق در گلویم ریخت زهر غم چندان
که گشت معدن الماس، سینه و جگرم
به دیده غنچه کند کار خنجر و پیکان
جدا ز دوست گر افتد به بوستان گذرم
مار به مهر تو پیدا شد آنقدر دشمن
که روز و شب ز گریبان خویش بر حذرم
ز گشت چرخ، سرم گر چو خاک فرساید
هوای وصل تو بیرون نمی‌رود ز سرم
جدا ز صبح وصال تو در شب هجران
انیس گریه و دمساز ناله سحرم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - ز بس که دشمن نظّاره پریشانم
ز بس که دشمن نظّاره پریشانم
چو شمع گشته به یک جای جمع، مژگانم
نشد ز سیل سرشکم خراب، کوی بتان
امین کشتی نوحم، اگرچه طوفانم
ز عشق، رابطه‌ام نگسلد به مردن هم
گواه دعوی من بس، بقای پیمانم
شدم به دوختن چاکهای سینه، رضا
که هیچ‌کس نبرد پی به داغ پنهانم
به غیر، وصل تو دیدن چنان بود دشوار
که ترک وصل نماید به غایت آسانم
فراخ روزی غم را ز تنگسال چه غم؟
همیشه نعمت غم حاضرست بر خوانم
چو شعله در بدنم خون همیشه می‌رقصد
ز شوق آنکه کند غمزه تو قربانم
چنان گرفته دل همدمان ز صحبت من
که غنچه گشته، گل چیده، در گریبانم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - اگر به عشق نباشد درست، پیمانم
اگر به عشق نباشد درست، پیمانم
به عهد زلف تو کافر نیم، مسلمانم
من و دیار محبت، که هرکجا رفتم
به دولت غمت آماده بود سامانم
برای من شده نازل ز عرش، مصحف عشق
حدیث مهر و وفا آیتی‌ست در شانم
به این که چشم تری بوده پیش ازین آنجا
همیشه در نظر آید خیال کنعانم
به جان دوست که جز بر رضای دوست مرا
قدم نرفته، وگر رفته هم پشیمانم
چو گل به روی خسان تا نبایدم خندید
چو غنچه معتکف خلوت گریبانم
ز سرگرانی بختم ز بس ملال رسید
بود ز سایه دستار، دل هراسانم
ز خاک عشق، گیاهی نمی‌دمد ناقص
تمام داغ بود، لاله بیابانم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - چو باد سوی تو آید، ز غیرت آب شوم
چو باد سوی تو آید، ز غیرت آب شوم
به یک نسیم، چو نقش قدم خراب شوم
من و شکست حریفان کجاست تا به کجا
خمار نشکند از من، اگر شراب شوم
تو از شراب صبوحی شکفته باش، که من
دماغ خنده ندارم گر آفتاب شوم
تعلقم به فلک نیست، آن اسیر نیم
که چون نسیم، مقید به هر حباب شوم
کجا بر آتش دل آب می‌توانم زد
چو شمع اگر ز ملاقات شعله آب شوم
سر معارضه با هیچ‌کس نمانده مرا
به روی کس نکشندم اگر نقاب شوم
هوای وصل سواری‌ست در سرم که ز ناز
به دیده‌ام ننهد پا، اگر رکاب شوم
سر پیاله سلامت، چه شد که رفت بهار
اگر به ابر نباشد، به می خراب شوم
به هیچ چیز نمانم، ز بس که هیچ شدم
فریب من نخورد تشنه، گر سراب شوم
ز بزم خویش حریفان مرا برون مکنید
شراب اگر نتوانم شدن، کباب شوم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۰۸ - کم خمار بگیرد، اگر شراب شوم
کم خمار بگیرد، اگر شراب شوم
برآورد ره روزن، گر آفتاب شوم
چگونه با دیگران بینمت، که عکس رخت
اگر در آینه افتد، ز غیرت آب شوم
ز غیرتم شده آگاه، چون ز من رنجد
به دیگران زند آتش که من کباب شوم
به روز وصل، چو خورشید از اضطراب حجاب
گهی نقاب درم، گاه در نقاب شوم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۱۱ - مباش غره به عهد قدیم و یار کهن
مباش غره به عهد قدیم و یار کهن
که هفته‌ای چو شود، خاربن شود گلبن
به جذب حادثه شد پیکرم چنان مشتاق
که پا نخورده به سنگم، کبود شد ناخن
میان عاشق و معشوق، راز دل گفتن
همین بس است که آزار لب نداد سخن
نهفته حیف نباشد چنان گل رویی؟
خدای را که رخ آلوده نقاب مکن
ز کار خود نگشوده‌ام گره، چرا قدسی
زمانه نی شکند ناخن مرا در بن؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - توان غم تو ز جان خراب دزدیدن
توان غم تو ز جان خراب دزدیدن
اگر ز شعله توان اضطراب دزدیدن
حباب‌وار برآور ز آب دیده سری
چو دیده چند توان سر در آب دزدیدن؟
خیال هندوی چشم تو در نمی‌آید
به چشم خلق، مگر بهر خواب دیدن
ز موج گریه‌ام افتد به گردن خورشید
ز روی آب، شکم چون حباب دزدیدن
دلی که وصل تو جوید به حیله، آن یابد
که طفل مکتبی از آفتاب دزدیدن
چو گل ز پرده برون‌آ، که بشکفد گلشن
چو غنچه، روی چرا در نقاب دزدیدن
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۲۶ - به دل غمی چو نداری، به سینه داغ منه
به دل غمی چو نداری، به سینه داغ منه
ترا که بسته بود در، به ره چراغ منه
وصیتم شب رحلت به می‌فروش این بود
که جز پیاله به بالین من چراغ منه
مرا ز گلشن جان عطر پیرهن برخاست
نسیم گو به سرم منت سراغ منه
غمم چو تازه نکردی، به راحتم مفریب
چو ناخنی نزدی، پنبه‌ام به داغ منه
بهار آمد و بلبل به ناله می‌گوید
که بی‌پیاله چو نرگس قدم به باغ منه
به باده دست مبر، یا همیشه بیخود باش
قرابه را بشکن، یا ز کف ایاغ منه
به شکر قرب، مزن طعنه دور گردان را
چو عندلیب شدی، دست رد به زاغ منه