تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۰ - ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خود
ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خود
خنده زنم بکار او گریه کنم بکار خود
عمر در از صرف شد بر سر زلف مهوشان
کردم از این خیال کج تیره روزگار خود
حال تباه شد مرا نامه سیاه شد مرا
هم مگرم مدد کند دیده اشکبار خود
خوشه ای از کرم دهد صاحب خرمنی مگر ‏
من که بباد داده ام حاصل کشتزار خود
باغ و بهار دیگران تا چه ثمر دهد مرا
وقف سموم کرده ام این همه نوبهار خود
چون نبود عمل مرا خیز و مهل کسل مرا
ساقی میکشان بده باده خوشگوار خود
یکدمم از نظر نشد طره و چهره بتان
صرف باین و ان کنم لیل خود و نهار خود
هر که بطرف گلشنی گرم حدیث با گلی
ترک مکن خدایرا صحبت گلعذار خود
تا که بدامن آوری دلبر سرو قامتی
زاشک روان بساز جود امن وهم کنار خود
ای تو ولی محترم مرحمتی که از کرم
تا من خاکی آورم بر در تو غبار خود
آشفته روسیه منم عاصی پرگنه منم
مدح علی نموده ام مایه اعتبار خود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۱ - آنکه سلامت جهان آمده در سلامتش
آنکه سلامت جهان آمده در سلامتش
خون دو عالم ار خورد من نکنم ملامتش
جلوه بباغ اگر کند تازه نهال قامتش
سرو سهی زجا رود با همه استقامتش
قصد هلاک و ترک سر سینه چاک و چشم تر
گفتمت این بود پسر عاشقی و علامتش
غمزه که خورد خون دل چون دهیش جواب اگر
لعل لبت ببوسه ای می ندهد غرامتش
بار خدای رحم کن بر دل پرگناه من
کامده عذرخواه او اشک دی ندامتش
با دو جهان گنه مرا دل شده قائم از وفا
کار چو با علی بود در سفر قیامتش
شاید اگر بخواندم بر در میکده شبی
پیر مغان که عام شد بر دو جهان کرامتش
آشفته اندر این سفر نام علیست حرز دل
گو ببرند در وطن مژده ای از سلامتش
هست ید خدا علی نایت مصطفی علی
لعن بخارجی کن و منکر بر امامتش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۷ - نقد روان مرا بکف تا به تو برفشانمش
نقد روان مرا بکف تا به تو برفشانمش
دل بگمان که از جفا من زتو واستانمش
دل بهوای روی تو خون شد و ریخت از مژه
تا که رسد بکوی تو هر طرفی دوانمش
در تو نمی کند اثر هیچ زاشک و آه من
گیرد اگر زمین همه پا بفلک رسانمش
شمع صفت در آتشم لیک بسوختن خوشم
شمع بمیرد آنزمان کاتش وانشانمش
راه بخویش اگر دهد غیر خیال تو دلم
خون کنم و زهر مژه بر در او چکانمش
رشته عمر کوتهم نیست بدست و میرود
زلف تو دست اگر دهد جانب خود کشانمش
سلسله ای بپای دل مینهم از دو زلف تو
تا زکمند این و آن آشفته وارهانمش
توسن نفس سرکشم رام شود اگر بعشق
بر سر کوی مرتضی از دو جهان جهانمش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۲ - عکس جمال این و آن هر چه فتاد در دلم
عکس جمال این و آن هر چه فتاد در دلم
میرود و نمیرود روی تو از مقابلم
پرتو شمع خاوری تافت زمشرق دلم
شمع برید یک نفس همنفسان زمحفلم
بانگ جرس زهر طرف میرسدم بگوش جان
میشنوم صدا ولی نیست اثر زمحملم
مانده تیه حیرتم غرقه بحر کثرتم
نوح کجاست تا برد رخت بسوی ساحلم
کشته این و آن کند دعوی خونبها بحشر
من بخلاف کشتگان شکر گذار قاتلم
شوق برد مرا بسر بر سو کوی آن پسر
وه که ندیده طلعتش بر رخ دوست مایلم
گفتم بت شکسته ام از کف غیر رسته ام
آشفته طره بتی گشته چو بت حمایلم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۱ - رفت بخشم دلبر و رحم نکرد بر دلم
رفت بخشم دلبر و رحم نکرد بر دلم
وای به بخت واژگون آه زکار مشگلم
تا که کشید سر زمن سرو قد تو مانده ام
دست فسوس بر سر و پای خیال در گلم
من نه بمیل خویشتن میدوم از قفای تو
جادوی زلف را بگو تا نکشد سلاسلم
در کف تو زمام من هودج دل مقام تو
رفته زدست لیلی و مانده شکسته محملم
چون نرود کشان کشان دل بهوای طره اش
بافته تار موی تو در رگ و در مفاصلم
چون گسلم ززلف تو کاو شده متصل بجان
چون بتوان زجان خود تار امید بگسلم
درد فراق را دوا تخم زصبر کشته ام
تا چه ثمر همی دهد تخم امید باطلم
گفتم رفتی از نظر دل بنهم بدیگری
آینه دار عشق تو کی رود از مقابلم
پند حکیم نشنوم منکه زخویش غایبم
میل دوا نمی کنم منکه زدرد غافلم
طالب روشنائیم آه کشان در آشیان
برق برد بروشنی راه مگر بمنزلم
دوش حکیم عقل را آشفته چاره خواستم
گفت علاج عشق را با همه علم جاهلم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۷ - زلف تو تا گرفته ام با همه در کشاکشم
زلف تو تا گرفته ام با همه در کشاکشم
خال تو تا گزیده ام هندوی دل در آتشم
از نمکین لب توام بوده غذای روح و بس
گیردم آن نمک اگر من نمک دگر چشم
مستم و نیست درد سر تا بصباح محشرم
تا لب می پرست تو داده شراب بیغشم
باده نخورده چشم تو مستی اوست از کجا
و از اثرش عجب که من باده نخورده سر خوشم
تا که بپرده درون نقش نگار کرده ام
رشک نگار خانه شد این صحف منقشم
نی زد لاف از شکر خامه زوصف آندهان
گفت خجل نمیشوی از سخنان دلکشم
منکه حدیث عشق را شرح هزار گفته ام
پیش لب تو غنچه سان بسته دهان و خامشم
عشق تو گفتم از سرم مرگ مگر برون برد
خاک شد استخوانم و عشق نشد فراموشم
خصم اگر چه شخ کمان کرده کمین بقصد جان
تیر ولای مرتضی هست نهان بتر کشم
گفت بزلف او دلم از چه مشوشی بگو
تا تو بحلقه ام دری آشفته من مشوشم
از اثر شراب تو وز رخ بیحجاب تو
آگهم ارچه والهم عاقلم ارچه بیهشم
لاف مزن زمهر و مه کز خم طره دو تا
حلقه بگش مهر و مه کرده نگار مهوشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۱ - ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدم
ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدم
سوخت نشاط خاطر و ریخت بجامم آب غم
قصه عشق بر زبان گفتم تا نیاورم
شور نمی هلد مرا تا دمم اوفتد بدم
قاضی و شیخ و محتسب واله میگساریم
زآنکه مدام مستم و می نچشیده لاجرم
من بهوایت از عدم سوی وجود آمدم
باز ببوی عشق تو رخت کشم سوی عدم
نیست زدستگاه جم جز سخنی در این میان
جام بیار تا کنم عرضه به تو حدیث جم
قیس هزار آیدش بسته حلقه جنون
لیلی اگر برآورد بار دگر سر از حشم
زهره زبام آسمان روی بزیر آورد
مطرب بزم عاشقان ساز کند چو زیر و بم
بلبل بینوا مخورغم زخزان مکن فغان
یکدمه وصل روی گل دار عزیز و مغتنم
لاجرم از گناه من آشفته بگذرد
کی بخدم جز این کند شاه عزیز محتشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۸ - ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدم
ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدم
سوخت نشاط خاطر و ریخت بجامم آب غم
قصه عشق بر زبان گفتم تا نیاورم
شور نمی هلد مرا تا دمم اوفتد بدم
قاضی و شیخ و محتسب واله میگساریم
زآنکه مدام مستم و می نچشیده لاجرم
من بهوایت از عدم سوی وجود آمدم
باز ببوی عشق تو رخت کشم سوی عدم
نیست زدستگاه جم جز سخنی در این میان
جام بیار تا کنم عرضه به تو حدیث جم
قیس هزار آیدش بسته حلقه جنون
لیلی اگر برآورد بار دگر سر از حشم
زهره زبام آسمان روی بزیر آورد
مطرب بزم عاشقان ساز کند چو زیر و بم
بلبل بینوا مخور غم زخزان مکن فغان
یکدمه وصل روی گل دار عزیز و مغتنم
لاجرم از گناه من آشفته بگذرد
کی بخدم جز این کند شاه عزیز محتشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۶ - ایکه بجاه و منزلت ره نبرد خیال من
ایکه بجاه و منزلت ره نبرد خیال من
از خم زلف مو بمو باز بپرس حال من
ناله زیر و بم کشم تا که رسد بگوش تو
تا که چو چنگ میدهد زلف تو گوشمال من
عید کنند خلق اگر در مه روزه از هلال
عید منست روی تو ابروی تو هلال من
زهره بمشتری قران گرچه بسی کند ولی
سعد نه تا نشد به تو نوبت اتصال من
راند بکام دشمنان دوست مر او ریخت خون
گو بنشین و عیش کن دشمن بدسگال من
گفتم جان بکف روم تا که بدستش آورم
وصل تو محتمل نشد با همه احتمال من
آشفته آفتاب را سجده مکن که گویدم
عکس علی عیان شود زآینه جمال من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۰ - صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من
صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من
کرد کمال من فلک از چه سبب وبال من
غنج دلال و عشوه ات ناز تو و کرشمه ات
گشت نصیب این و آن وای من و خیال من
آه که کرد مدعی وه که نکردم دلبرم
شرم زآب دیده دیده و رحم بر انفعال من
گر تو بمحمل اندری من دومت چو سگ زپی
قافله جمله غافلند از من و اتصال من
خون جگر بخورد او دادم و پروریدمش
چید رقیب عاقبت میوه زنونهال من
خیزم و افتمت زپی ایمه کاروان من
گر نگری به باز پس گریه کنی بحال من
یا که به پیچ مرحله یا برسان بقافله
چون شود از خدای را رد نکنی سئوال من
آشفته من کبوترم بر درو بام حیدرم
وه که زسنگ حادثه چرخ شکسته بال من
طوف کنم به بتکده درد کشم بمیکده
خضر بگو که جرعه ای نوش کن از زلال من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۱ - دعوی عشق میکنم کذب شده دعای من
دعوی عشق میکنم کذب شده دعای من
رفتی و مانده ام بجا وای من و وفای من
تنگ شده است عیش دل بیگل گلستان دل
رفت بهار و شد خزان تا چه کند خدای من
چون جرسم بغلغله طی نشده چه مرحله
باد صبا بقافله خیز و ببر دعای من
مردم دیده خون شوی وز نظرم برون شوی
تا نه کنی به پیش کس فاش تو ماجرای من
آه سحرگهی بود محرم ماه خرگهی
نامه دل باو رسان قاصد بادپای من
دم زنوا فروهلد برقش از درون جهد
گر بشبی در انجمن نی شنود نوای من
در غم عاشقی زدل خواست گواه مدعی
چهره و اشک و آه من شاهد مدعای من
وه که خلیل کی کند بابت بتکده چنین
کان بت پارسی کند با دل پارسای من
آشفته جز از علی بیم و امید خود نبر
کاز تو بود بهر دو سر خوف من و رجای من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۲ - من بهوای نوگلی نغمه سرا و بلبلان
من بهوای نوگلی نغمه سرا و بلبلان
از گل بوستان خود جمله شدند بدگمان
گلشن ماست بیخزان گلبن ما درونهان
منبت بیهده مبر جان پدر زباغبان
یوسف ما بقافله دل چو جرس بولوله
گرد صفت فتاده ام من بقفای کاروان
درد محبت ار بود لازم اوست غیرتی
نکته ی عشق این بود گو بحریف نکته دان
شیخ مقیم در حرم برهمن است یا صنم
همتی ای خضر که من بازپسم زهمرهان
همدم مدعی شدن بس نبود که در خفا
نیش زنند بر دلم از سر طعنه همدمان
طفلی و خو گرفته ای با پدر از ره وفا
لیک خبر نباشدت از من پیر ناتوان
آشفته عاشق ویم گر ببری رگ و پیم
گو دو جهان بحق من جمله شوند بدگمان
عاشق مرتضی منم بنده مجتبی منم
دشمن جان من شوند از چه کران تا کران
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۵ - وه که بناف خون شود نافه آهوان چین
وه که بناف خون شود نافه آهوان چین
تا که بباد داده ای طره و زلف عنبرین
گر ببری هزار دل نیستشان خبر زهستیم
بسکه سکنج زلف تو خم بخم است و چین بچین
یار زراه میرسد غالیه سوده بر سمن
باد زباغ میوزد مشک ختن در آستین
گرد لبت چه دید خم و هم فتاد بر غلط
گفت هجوم مور بین باز بگرد انگبین
کاخ تمام لاله شد تا تو کشیده ای نقاب
بزم پر از ستاره شد خوی چو فشاندی از جبین
پرده عشق ساز کن مطرب بزم عاشقان
تا که بمزد چنگ تو بذل کنیم عقل و دین
سرو چمان من چو خضر ار گذرد بسوی دشت
جای گناه سر زند ناز و کرشمه ار زبین
زلف سیاه هندویش غمزه چشم جادویش
آن زیسار میبرد و آن کشدم سوی یمین
منع نظر نمیکند آشفته زاهدم دگر
بنگرد ار بچشم ما آینه خدای بین
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۶ - ایکه زباده ی ازل هست بلعل تو نشان
ایکه زباده ی ازل هست بلعل تو نشان
آب بیار و آتشم از می و لعل وانشان
ساقی بزم میکشان از لب لعل و جام می
باده بزاهدان بده نشاء بعارفان چشان
مست زساقی اند پس باده کشان بزم عشق
هوش زد خدایرا از چه دهی به بیهشان
تا که بود بکامشان لذت درد عشق تو
میل خوشی نمیکنند از سر شوق ناخوشان
شوق نزول عشق را داد بغافلان خبر
مرده زبرق میبرد پیش فسرده آتشان
من نه خود از قفای تو میدوم از جفای تو
زلف سیاه سرکشت میکشدم کشان کشان
عشق تو بی نشان بود نام نداشت عاشقت
ذکر دهان تو بود ورد زبان خوامشان
باده خوشگوار کو عارف هوشیار کو
مست زدر چو میرسد ساقی بزم میکشان
گشته باهوان چین زاهو چشم طعنه زن
بر مه و آفتاب شد زلف تو آستین فشان
همچو کتان زنور مه گشته دل تو منهدم
آشفته دل نهاده تا که بمهر مه وشان
کاه بود گناه ما در بر کوه رحمتش
آنکه میان بخدمتش بسته فلک زکهکشان
مظهر شاهد ازل شاهده بزم لم یزل
شاه نجف که همچو او ممکن نی بفروشان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۸ - نیش غم تو نوش جان حنظل عشق قند من
نیش غم تو نوش جان حنظل عشق قند من
میل خوشی نمیکند خاطر دردمند من
خط چو نبات خضر شد بر لب نوشخند تو
وه که بمصر میرود تحفه نبات و قند من
زلف تو هر طرف کشان دل بقفای او دوان
منکه بخود نمیروم گو نکشد کمند من
گر ببری رگم زپی بند به بند همچو نی
قصه عشق بشنوی باز زبند بند من
بر دل چاک چاک من خنده زنی و بگذری
زآن نمکین دهان کنی چند تو ریشخند من
دید بخویش مست شد عاشق خودپرست شد
دید در آینه چو خود آن بت خودپسند من
کعبه زدوری رهت نیست مرا غمی که شد
خاک در تو پرنیان خار رهت پرند من
تاخت سمند فکرتم در هم عمرت از قفا
لیک بگرد توسنت ره نبرد سمند من
نیست قیاس و وهم را راه بآستان تو
پاکتر است دامنت از چه و چون و چند من
مرهم اگر نمی نهی زآن لب نوش بر دلم
کیست که مرهم آورد بر دل مستمند من
مدحت مرتضی بگو مرهم دل از او بجو
چون دم عیسوی شمر گفته سودمند من
منکه جنون عشق را آشفته سر نهاده ام
گو ندهند عاقلان بهر خدای پند من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۰ - رفته بباغ و و بوستان دسته بدسته دوستان
رفته بباغ و و بوستان دسته بدسته دوستان
تا زجمال دوستان ساخته باغ و بوستان
دسته گل نبسته ام شاخ سمن نچیده ام
تحفه چه آورم بگو لایق بزم دوستان
بلبل اگر که عاشقی بوی گلت کفایت است
برد زبوی پیرهن باد بمصر ارمغان
ناله من دهد خبر پیش زآمدن تو را
بانگ جرس بلی رسد پیش زپیش کاروان
گریه فزود ژاله ام داغ نمود لاله ام
کز دل و دیده عاشقان این دو همی دهد نشان
نشئه مجو زباده ای کز پی اوست دردسر
طوف من بگلشنی کز عقبش رسد خزان
صیرفی ار بصیر شد زر بمحک نمیزند
دوست اگر شناختی نیست سزای امتحان
تا نخلد بپای گل خار بحکمت و عمل
باد بباغ میبرد باز بساط پرنیان
من بهوای دلستان ترک هوا نگفته ام
عاشق دوست کی بود در پی مثل این و آن
خون رقیب ریزی و بسمل طوطیان بخون
از که خلاف سر زده باز بگو در این میان
نازش هر که در جهان هست زجاه و منزلت
آشفته بر در مغان روی بخاک آستان
منصب و مال و عزتم حشمت و جاه و دولتم
نیست بدست وشا کرم بر در درگه مغان
هست پناه ما علی مظهر جلوه جلی
گو بزمین ببارها فتنه هزار آسمان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۱ - برق زند بباغ ما ابر بکشت دیگران
برق زند بباغ ما ابر بکشت دیگران
نیک بود بفال ما طالع زشت دیگران
تا که مراست خرمنی آتش خانه سوز من
بهر خدا تو نگذری هیچ بکشت دیگران
حور فرشته سیرتی آدم حور طینتی
زآب و گل است از ازل جمله سرشت دیگران
رشته طره ات بود سبحه ذکر مقبلان
کعبه عاشقان تو هست کنشت دیگران
جنت ما وصال تو دوزخ ما فراق تو
گر بقیامت اوفتد نار و بهشت دیگران
آشفته خاک در لحد لیک برشک تا ابد
گرچه شد آستان تو راست زخشت دیگران
هر چه کتاب خوانده ای در حق بوتراب دان
حجت خویش کرده ام دست تو دست دیگران
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۶ - بلبل خوش نوا بکش نغمه زصوت خار کن
بلبل خوش نوا بکش نغمه زصوت خار کن
گل چو صلای وصل زد نوبت خوشدلی بزن
مطرب بزم عاشقان پرده عشق ساز کن
ساقی بزم می بده ریشه غم زدل بکن
شاهد پارسی بچم مست شو و قدح بده
نقل و میم بیارهان زآن لب لعل و زآن دهن
مرده دلی چو زاهدان چند زغم فسرده ای
راح مسیح دم بکش زنده شو و بدر کفن
راح سبک بیارهی رطل گران بگیر هان
تا همه جان جان شوی چند کشی تو بار تن
بوسه بده تو پی زپی تلخی هجر تا بکی
زآنکه بکنج آن لبان شهد نهفتی و لبن
خیز بیا بسر مرا تنگ بکش ببر مرا
تا که دو تن یکی شود هر دو درون پیرهن
من زسماع چنگ و نی رقص کنان چو صوفیان
تا که برقص آورم شاهد و شمع انجمن
از در آشتی درآ عهد مؤالفت بپا
دولت حسن باشدت خلق نکو کن و حسن
آشفته قصه ای بگو آن خم زلف مشکبو
تا که زگفته ات برد نافه صبا سوی ختن
مدح شه جهان بگو زآن شه راستان بگو
مهدی صاحب الزمان آنشه عصر و الزمن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۱ - ماند بزیر بار ناز این دل نو نیاز من
ماند بزیر بار ناز این دل نو نیاز من
باز کرشمه میکند دلبر عشوه ساز من
ناز تو کی خرد کسی جز دل مستمند من
عاشق یکدیگر بود ناز تو و نیاز من
رنگ رود زبرگ گل سرو فتد زسرکشی
گر بچمن چمان شود گلبن سرفراز من
کاش که پرده برکشد آن مه خرگهی زرخ
تا بسحر بدل شود تیره شب دراز من
خون شوی ایدل از چه رو میکشیم تو کو بکو
چند تو فاش میکنی طفل سرشک راز من
بیهده عنکبوت شد مضطرب شکار خود
صید مگس نمیکند هرگز شاهباز من
مهر علیست در دل و مدح علیست بر زبان
بر دگران از آن بود آشفته امتیاز من
غیر تو نگروم بکس غیر تو ننگرم بکس
دوخته ناوک نظر هر سو چشم باز من
شیخ بکعبه حجار ارچه مفاخرت کند
کعبه من در علی دشت نجف حجاز من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۵ - تا که بکام مدعی شد لب جانفزای تو
تا که بکام مدعی شد لب جانفزای تو
شب همه شب بلب رسد جان من از هوای تو
گر تو بغیر من بسی یار گرفته هر کسی
من همه خصم عالمی آمده ماسوای تو
غیر گریزد از جفا میطلبد زتو وفا
زین دو گزیده من بجان در دو جهان رضای تو
حاجی اگر ذبیحه ای کرد فدات در منا
من طلبم هزار جان تا که کنم فدای تو
طالب صبح سر کند با شب تیره لاجرم
وعده قیامت ار بود میطلبم بقای تو
گوش دلم بمطربان وقف سماع شد از آن
چون ززبان چنگ و نی میشنوم نوای تو
عشق گرفته دامنم گرچه فنا شود تنم
مانده بجای ای صنم عشق تو بالقای تو
مفتخرند قدسیان زآنکه شدند عرش سا
من زهمه گزیده ام خاک در سرای تو
توشه بزم وحدتی مشعله سوز کثرتی
حیدر احمد آیتی شاه بود گدای تو
دل شده گنج حکمتش دیده چراغ وحدتش
آشفته در میان جان داده بتا چو جای تو