تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۵۵ - کنار آب و لب جویبار و گوشه باغ
کنار آب و لب جویبار و گوشه باغ
خوش است با صنمی سرو قد به شرط فراغ
نواخت ریختها در چمن مغنی آب
ترانه های نر او لطیف ساخت دماغ
شب بهار و شبستان باغ و صحبت یار
چنین شبان و شبستان دلا بجو به چراغ
مدار دور گل از می فدح دمی خالی
که لاله دارد ازین درد بر دل این همه داغ
اگر به روضه روم با رقیب در قفسم
شنیده باشی و دیده حدیث طوطی و زاغ
چه غم به دفع غمم باغ و گلشنی گر نیست
که عاشق تو فراغت ز باغ دارد و راغ
به بوسه سیب ذقن گفتمش ز گلشن کیست
ک مال گفت تو انگور خور مپرس از باغ
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۵۹ - زهی بدایت حسن رخنه نهایت لطف
زهی بدایت حسن رخنه نهایت لطف
خط تو حجت حسن و لب تو آیت لطف
غم تو قاصد جان شد خط و لبت نگذاشت
زهی رعایت حسن و زهی حمایت لطف
به یک خط و دو ورق شرح کرده اند و بیان
خطت مقالت حسن و لبت حکایت لطف
وجود من ز خیالت چنان لطیف شدست
که آب میچکد از دیده ام ز غایت لطف
به از نهایت حسن گل است ژ خنده او
دهان تنگ تو چون غنچه در ہدایت لطف
مرا که ورد زبان ذکر آن لب و دهن است
خطاست گر نکنم در سخن رعایت لطف
کمال بر تو سخن ختم شد برو خوبی
که حد حسن همین باشد و نهایت لطف
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۶۳ - هوای وصل تو دارد غریق بحر فراق
هوای وصل تو دارد غریق بحر فراق
چو تشنه که به آب روان بود مشتاق
شنیده ام که سگم خوانده عفاک الله
من قیر بدین هم ندارم استحقاق
هزار بار به گرد جهان مه و خورشید
بر آمدند و نظیرت ندید در آفاق
اساس عقل بر افتاد تا به ابرو و چشم
بنای حسن نهادی و بر کشیدی طاق
حدیث زلف درازت به گوش جان چو رسید
به هم برآمد از آن حلقه حلقه عشاق
صحیفهای ملون حواشی گل را
فروغ روی نو آتش فکند در اوراق
شوند اهل سپاهان غلام طبع کمال
گر این دو بیت سرایند مطربان عراق
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۶۵ - اگرچه دور بود از تو مه به صد فرسنگ
اگرچه دور بود از تو مه به صد فرسنگ
دهان نو به شکر نسبتی است ننگا ننگ
پوش رخ که غلو کرد خط زنگارین
چو دور شد ز نظرها بگیرد آینه زنگ
به راه عشق گرت پای بشکند صوفی
زگشت کوی بتان تا سرت به جاست ملنگ
از اشک جمله تنم سرخ ساخت مردم چشم
چنانکه رنگرزان را به دل خوش آبد رنگ
رسم به زلف تو از صبر با دل پر خون
به آن دلیل که خون مشک می شود به درنگ
از بس که نیر تو دارم به دل چو خاک شوم
برآبد از گل من هر طرف درخت خدنگ
به اهل قبله چو کردند آشتی ترکان
چرا به عاشق آن روست غمزه ها را جنگ
چو این غزل سر و پایش دقیق و شیرین است
سزد که نغمه سرایان بدو کنند آهنگ
کمال از دل سخت رقیب و بار متال
ترا که آرد همی باید از میان دو سنگ
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۷۰ - به زلف و خال تو کردی خون خویش سبیل
به زلف و خال تو کردی خون خویش سبیل
به شرط آنکه سئانند خونبها ز قتیل
متاع من سر و جان است و نیست لایق دوست
به دوستان چه فرستد کسی متاع قلیل
تنم گداخت چو شمع و دلیل ضعف دل است
عجب که پیش تو روشن نگشت ضعف دلیل
رقیب ساخت دو چشم ترم به زخم کبود
در دجله بود روان چشم من شد اکنون نیل
چه التفات محب را به بوستان نعیم
که دل ز روی تور باغیست بر زنار خلیل
به وصل صحبت یوسف عزیز من مشتاب
جمال بار نبینی مگر به صبر جمیل
کمال زلف بتان گر خیال میبندی
مرو به خواب که هندوستان به بینده فیل
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۷۲ - پری به حسن و لطافت نداشت با همه حال
پری به حسن و لطافت نداشت با همه حال
هر آنچه در رخ تست ای مه خجسته جمال
نگار سرو قد گلعذار پسته دهن
بت شکر لب بادام چشم مشکین خال
اگرچه ابروی خوبت به دلبری طاقت است
بر آفتاب جمال تو هست جفت هلال
مرا امید وصال تو چون ز باد هواست
نشان کوی تو میپرسم از نسیم شمال
خیال وصل تو دی در تصورم بگذشت
زهی تصور باطل زهی خیال محال
دل ارز شوق رخت ناله می کند چه عجب
فغان آتش سوزان بود ز آب زلال
رخت چو ماه تمام است کی بود نقصان
ز راه لطف اگر بنگرد به سوی کمال
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۰۸ - را که هست ز ساعد در آستین پرسیم
را که هست ز ساعد در آستین پرسیم
به پول کهنه نیرزند مفلسان قدیم
در بنیم نشانم من غریب ز چشم
ترحمی نکنی هیچ پر غریب و بتیم
خط تو سوخت بر آتش هزار دفتر علم
ندانمت ز که این خط گرفته تعلیم
به درد عشق تو عشرت همین بود که مرا
شراب خون دل و غم حریف و غصه ندیم
همیشه بیم کنند از رقیب عاشق را
امید وصل اگر باشد از رقیب چه بیم
مرا تمام بود نیم مدعی در عشق
کجاست تیغ که سازد رقیب را به دو نیم
کمال کیست که او را گدای خود شمری
مرا حقیر شمر کز تو متئیست عظیم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۱۸ - حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم
حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم
تو حق شناس نئی ای رقیب من دانم
نهاده بر سر خوان عشق او کباب جگر
به نیت که نهاد آن نصیب من دانم
چو من کشیده ام از جور او بسی فریاد
چها کشید ز گل عندلیب من دائم
نهفته معنی نازک بسبست در خط بار
تو فهم آن نکنی ای ادیب من دانم
دلم به زلف تو چونست ازین غریب مپرس
که شام چون گذرد بر غریب من دانم
صبا چه گفت شنیدی به من رها کن زلف
که عطرسای منم قدر طببه من دانم
کمال غم مخور از درد دل که دلبر گفت
که این علاج نداند طبیب من دانم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۴۳ - سحر خروش کنان بر درت گذر کردیم
سحر خروش کنان بر درت گذر کردیم
ز حال خود سگ کوی ترا خبر کردیم
میان ما و سگانت خصومتی گر بود
بر آستان نو دوشینه سر به سر کردیم
رخی که بود برابر به خاک ره ما را
ز کیمیای غمت کار او چو زر کردیم
اگرچه شمع به روی تو خیرگیها کرد
به بینی که بر سر جمعش چه گونه بر کردیم
زمشک دردسر افزاید و ز زلف تو ما
به بینی که بر سر جمعش چه گونه بر کردیم عجبتر آنکه مداوای دردسر کردیم
شب فراق ز دست غمت شکایت خویش
به آه صبحدم و ناله سحر کردیم
اگر کمال به زلف تو کرد قصه دراز
بیا که ما به دهان تو مختصر کردیم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۴۹ - شبی که بی رخ آن شمع مه جبین باشم
شبی که بی رخ آن شمع مه جبین باشم
به ناله همدم و با درد همنشین باشم
مرا که مهر دلفروز در دلست چو صبح
به صادقیست که بی آ. آنشین باشم
گرم مجال بود در حریم حضرت دوست
چرا مقید فردوس و حورعین باشم
ترا که خرمن مشک است گرد ماه چه باک
اگرچه من ز گدایان خوشه چین باشم
کمال عاشق و رندست حالیا ز ازل
زهی سعادت اگر تا ابد چنین باشم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۰۲ - مهی نشست خیال رخت به خانه چشم
مهی نشست خیال رخت به خانه چشم
تو ماهی از تو ستانیمه ماهیانه چشم
چها فتاد شنیدی ز گریه چشم مرا
در است این سخنان گوش کن فسانه چشم
گرت چو اشک نیفتد کنار عاشق خویش
چو نور چشم فرود آی در میانه چشم
از دود دل چه غم ار تیره شد سراچه جان
که روشن است از روی تو تا به خانه چشم
کسی به خاک چنان بی دریغ دانه نریخت
که ما به کوی نو درهای دانه دانه چشم
شه بتانی و شاهان چنانکه گنج نهند کمال
نهد خیال لبت لعله در خزانه چشم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۲۸ - بدیده سوی تو حیف آیدم گذر کردن
بدیده سوی تو حیف آیدم گذر کردن
نشان پای نو آزرده نظر کردن
نهادهایم همه سوی آستان تو روی
بعزم کعبه مبارک بود سفر کردن
لب تو همدم ما چون بریم از آن سر زلف
ز ذوق جان که تواند بترک سر کردن
دعای جان تو گویم همیشه پیش رقیب
که بیدعا نتوان از بلا حذر کردن
رقیب تیز کند گفتی از برای تو تیغ
کراست صبر بفرمای تیز تر کردن
از بیم آنکه بدرمان حوالتم نکنی
ز درد خویش نیارم ترا خبر کردن
علاج درد خود ار پرسی از طبیب کمال
در آن مقام زبان بایدت بدر کردن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۳۵ - چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن
چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن
گر اختیار کنی خاک پاش بوسیدن
دلا چو در حرم عشق میروی خود را
چو شمع جمع ادب نیست در میان دیدن
به خاک بوسی پایت هنوز دارم چشم
در آن زمان که بگیرم به خاک پوسیدن
اگر نه داعیة شبروست زلف ترا
چه موجیست بدامن چراغ پوشیدن
بکشت پیچش آن زلف تا بدار مرا
چنان که دام کشد مرغ را ز پیچیدن
همیشه گرد تو خواهیم چون کمر گردید
که گرد موی میانان خوش است گردیدن
کمال وصف میانش اگر کنی تحریر
قلم بباید باریکتر تراشیدن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۴۲ - خوش است بر لب معشوق مست بوسیدن
خوش است بر لب معشوق مست بوسیدن
به باد روی دلارام باده نوشیدن
چه عمر خوش که گذشتی بوصل یار مرا
اگر مراد میسر شدی به کوشیدن
رنیم ار چه نصیحت کند ولی نتوان
به بانگ هر سگی از کوی دوست گردیدن
بتاز کام دل خود ز باغ رخسارت
گلی چنانکه تو دانی کجا نوان چیدن
چو عکس جوهر آب حیات روح افزاست
عقیق باده فروشت بگاه خندیدن
کسی که وصف جمالت شنید ممکن نیست
که بگذرد به ملامت ز عشق ورزیدن
اگر چه نیغ اجل بر سر کمال آمد
به هیچ رو نتواند دل از تو ببریدن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۴۷ - دل است جایش و با دیده فتاده به خون
دل است جایش و با دیده فتاده به خون
بدین خوشیم که باری از این دو نیست برون
عجب مدار که پروانه شب نیارامید
که شمع لیلى حسن است و عاشقش مجنون
فزون ز ماه نوست ابرویت به صد خوبی
که صد بود چو بگیرند در حساب دو نون
چو همنشین قدت شد دل اضطراب نمود
ز دل سکون رود ار با لف شود مقرون
به عنکبوت بگوئید تا به یک در مگس
تن نزار من آرد به خانه بهر ستون ز دیده خون
درون دل چو نشستی نه ایستاد دمی
و بدین وجه رفت تا اکنون
از جور نند لبی گرم رفت اشک کمال
به تازیانه شیرین دونده شد گلگون
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۷۷ - مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگون
مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگون
هوای شاهد و می کی رود ز سر بیرون
به هر قدح که بیاید تبسم لب یار
حباب وار از او عقل را کشم بیرون
زنه رواق فلک برتر است خانه عشق
گمان مبر که کس آنجا رسد به همت دون
کمال عشق همین باشد و نهایت فکر
کاری که جز تصور لیلی نمیکند مجنون
بجز وصال دعایش ز دست برناید
مراد آن به اجابت نمی شود مقرون
چه سود از آنکه بپوشم بدامن آتش دل
که میکند رخ شمعی میان سوز درون
به جور دوست رضا ده کمال و هیچ مگوی
که در طریق محبت چرا نگنجد و چون
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۰۱ - دل ضعیف به یکباره ناتوان شد ازو
دل ضعیف به یکباره ناتوان شد ازو
پدید نیست نشانش مگر نهان شد از و
اگرچه در غم اوه شد هلاک من نزدیک
بدین قدر ستمی دور چون توان شد از و
براه عاشق اگر بحر آتش آمد عشق
زنیرگیست که چون دود بر کران شد از و
بدان گناه که بی او به خواب میشد چشم
چنان زدم شب هجرش که خون روان شد ازو
کمال عمر گرانمایه ات به سودا رفت
چه مایه بین که درین راه ترا زیان شد ازو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۰۵ - غلام پیر خراباتم و طبیعت او
غلام پیر خراباتم و طبیعت او
که نیست جز می و شاهد حریف صحیت او
در آن زمان که نن ماه غبار خواهد بود
نشسته باشم بر آستان خدمت او
چو نیست در کف زاهد بضاعت اخلاص
چه فسق و معصیت ما چه زهد و طاعت او
مپوش رخ زمن ای پارسا بعیب گناه
گناه بنده چه بینی نگر به رحمت او
هزار بار خرد کرد حل نکته عشق
هنوز هیچ ندانست از حقیقت او
به هیچ قبله نباید فرو سر او باش
زهی مراتب رند و علو عمت او
کمال خاک خرابات جوهریسته شریف
که هر کسی نشناسند قدر و قیمت او
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۲۹ - به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده
به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده
را به گوشه محراب ها دعا کرده
خدنگ ناوک غم عضو عضو ما چندان
که باز کرد: به هم نیغ او جدا کرده
بردن دل و دین خال را نشان داده
بغارت سر و جان زلف را رها کرده
بترک جور و جفا وعدهها که داده مرا
وفا نکره و گره کرده هم جفا کرده
رقیب قطع رحم کرد با سگ کویش
مرا بخویش بر آن در چو آشنا کرده
نگاه دارم تا شب برای بوسیدن
بروز وصل بتان دست مرحبا کرده
خیال قد لطیفت چو دیده سرو در آب
چه میل ها که به آن قد دلربا کرده
بهار بیگل رویش چو ابر تیره کمال
بر آمده به گلستان و گریه ها کرده
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۳۲ - برهگذار قد بار دیدم از ناگاه
برهگذار قد بار دیدم از ناگاه
کدام قد الفی بود در میانه راه
کدام الف که ز لطفش الف ندارد هیچ
به طبع راست ازین حرف شده کسی آگاه
نظارة به تماشاگهی نمی بینیم
به از جمال تو چندانکه می کنیم نگاه
فرشته شوق رخت گر گنه نویسد و جرم
صحیفة عمل بنده بر بود ز گناه
خط تا شده موران مرید از آن بسته
میانه به خدمت و پوشیده نیز جامه سیاه
به رقص بند نبای تو گر گشاده شود
ز اهل خرقه برآید هزار ناله و آه
کمال اهل ریا را بگو به حلقه ذکر
چه عربده است و غلو لااله الا الله