تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۱ - دلم شکست بدان زلف های پر شکنش
دلم شکست بدان زلف های پر شکنش
که زیر هر خم زلفش صد انجمن دارد
هزار جان گرامی فدای یک نفسش
که رهگذر نفسش زان لب و دهن دارد
گرفتم از لب لعلش حکایتی گویم
نشان چگونه دهم ز آنچه در سخن دارد
بسی لطیفتر آمد ز جان ما تن او
کسی نشان ندهد کان نگار تن دارد
چو قامتش بخرامد جهانیان گویند
چرا صبا هوس سرو و نارون دارد
چو نقش او ننگارند صورتی در چین
زهی جمال که آن لعبت ختن دارد
نصیحتم بنوشید هیچ مگذارید
که دوست آینه نزدیک خویشتن دارد
گر او در آینه عکس جمال خود بیند
ز حسن خویش چه پروای مرد و زن دارد
هزار جان به لب آمد ز آرزوی لبش
که در فریفتن دل هزار فن دارد
که دزدد از لب او بوسه یی به صد حیله
ز سر و هشته فرو زلف چون رسن دارد
به خاک بوس درش راضیم که باشد دل
که با لبش هوس عشق باختن دارد
به تحفه پیش من آرید خاک پای کسی
که نسبتی به سر کوی یار من دارد
شود همام کسی کار به عمر خویش دمی
ز خوابگاه سگان درش وطن دارد
که زیر هر خم زلفش صد انجمن دارد
هزار جان گرامی فدای یک نفسش
که رهگذر نفسش زان لب و دهن دارد
گرفتم از لب لعلش حکایتی گویم
نشان چگونه دهم ز آنچه در سخن دارد
بسی لطیفتر آمد ز جان ما تن او
کسی نشان ندهد کان نگار تن دارد
چو قامتش بخرامد جهانیان گویند
چرا صبا هوس سرو و نارون دارد
چو نقش او ننگارند صورتی در چین
زهی جمال که آن لعبت ختن دارد
نصیحتم بنوشید هیچ مگذارید
که دوست آینه نزدیک خویشتن دارد
گر او در آینه عکس جمال خود بیند
ز حسن خویش چه پروای مرد و زن دارد
هزار جان به لب آمد ز آرزوی لبش
که در فریفتن دل هزار فن دارد
که دزدد از لب او بوسه یی به صد حیله
ز سر و هشته فرو زلف چون رسن دارد
به خاک بوس درش راضیم که باشد دل
که با لبش هوس عشق باختن دارد
به تحفه پیش من آرید خاک پای کسی
که نسبتی به سر کوی یار من دارد
شود همام کسی کار به عمر خویش دمی
ز خوابگاه سگان درش وطن دارد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۶ - میان ما و شما بود پیش از آن پیوند
میان ما و شما بود پیش از آن پیوند
که جان علوی ما شد درین قفس در بند
بجز دهان لطیفت که با نسیم گل است
ندید دیده مردم گلابدان از قند
لب خوشت که فدا باد آب حیوانش
نداد آبم و در جانم آتشی افکند
چگونه از ملک انسان شریفتر نبود
که ز آدمی چو تو پیدا می شود فرزند
از ذوق بی خبر است آن که می کند تشبیه
رخت به چشمهٔ خورشید و قد به سرو بلند
از آب و خاک نیاید کسی بدین خوبی
در آن جهان مگر از روح صورتی سازند
بگو که چاره من چیست از مشاهده ات
به حسن هیچ کسی چون نمی شود خرسند
اگر چه غیر تم آید میان شهر برای
زبان هر که مرا پند می دهد در بند
همام چون که سلامت کند ملول مشو
گرش جواب نگویی به زیر لب میخند
که جان علوی ما شد درین قفس در بند
بجز دهان لطیفت که با نسیم گل است
ندید دیده مردم گلابدان از قند
لب خوشت که فدا باد آب حیوانش
نداد آبم و در جانم آتشی افکند
چگونه از ملک انسان شریفتر نبود
که ز آدمی چو تو پیدا می شود فرزند
از ذوق بی خبر است آن که می کند تشبیه
رخت به چشمهٔ خورشید و قد به سرو بلند
از آب و خاک نیاید کسی بدین خوبی
در آن جهان مگر از روح صورتی سازند
بگو که چاره من چیست از مشاهده ات
به حسن هیچ کسی چون نمی شود خرسند
اگر چه غیر تم آید میان شهر برای
زبان هر که مرا پند می دهد در بند
همام چون که سلامت کند ملول مشو
گرش جواب نگویی به زیر لب میخند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۵ - به کوی دوست که وهم و خیال ره نبرند
به کوی دوست که وهم و خیال ره نبرند
مجال کی بود آنجا که عاشقان گذرند
ندیده دید کس حسن بی نهایت او
ز فرق تا به قدم گر چه عارفان نظرند
چو هست آینه روی دوست حسن صور
برای عکس در آیینه ها همی نگرند
خیال بین که ز جانان وصال می جویند
خبر دهید به باران که جمله بی خبرند
اگر شمال و صبا را روانه گردانم
به آن دیار ره دور او به سر نبرند
بخوان همام دو بیت از حدیث خوش نفسی
که عاشقان سخنش را حیات جان شمرند
گروه عشق که ز اثبات محو در سفرند
به شهر نام و نشان می رسند می گذرند
چو مرغ و ماهی کاندر هوا و آب روند
نشان پی نگذارند ازان که بی اثرند
مجال کی بود آنجا که عاشقان گذرند
ندیده دید کس حسن بی نهایت او
ز فرق تا به قدم گر چه عارفان نظرند
چو هست آینه روی دوست حسن صور
برای عکس در آیینه ها همی نگرند
خیال بین که ز جانان وصال می جویند
خبر دهید به باران که جمله بی خبرند
اگر شمال و صبا را روانه گردانم
به آن دیار ره دور او به سر نبرند
بخوان همام دو بیت از حدیث خوش نفسی
که عاشقان سخنش را حیات جان شمرند
گروه عشق که ز اثبات محو در سفرند
به شهر نام و نشان می رسند می گذرند
چو مرغ و ماهی کاندر هوا و آب روند
نشان پی نگذارند ازان که بی اثرند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۸۱ - ز کوی دوست مرا ناگزیر خواهد بود
ز کوی دوست مرا ناگزیر خواهد بود
وگر گذر همه بر تیغ و تیر خواهد بود
از آب دیده من در میان منزل دوست
به هر طرف که روی آبگیر خواهد بود
از بیم غیرت صاحب دلان دران منزل
گمان مبر که کسی جای گیر خواهد بود
مباش منکر فریاد ما که مستان را
همیشه بر در خوبان نفیر خواهد بود
مدام تا که بود نوبهار و موسم گل
ز عندلیب چمن پر صفیر خواهد بود
تو را که بر سرگل زلف عنبر افشان است
چه احتیاج به مشک و عبیر خواهد بود
به عهد روی تو ما را شب چهاردهم
کجا فراغت بدر منیر خواهد بود
در آن زمان که ز جان یک نفس بود باقی
هنوز یاد توام در ضمیر خواهد بود
میان مجمع صاحب دلان حدیث همام
چو هست ذکر شما دل پذیر خواهد بود
وگر گذر همه بر تیغ و تیر خواهد بود
از آب دیده من در میان منزل دوست
به هر طرف که روی آبگیر خواهد بود
از بیم غیرت صاحب دلان دران منزل
گمان مبر که کسی جای گیر خواهد بود
مباش منکر فریاد ما که مستان را
همیشه بر در خوبان نفیر خواهد بود
مدام تا که بود نوبهار و موسم گل
ز عندلیب چمن پر صفیر خواهد بود
تو را که بر سرگل زلف عنبر افشان است
چه احتیاج به مشک و عبیر خواهد بود
به عهد روی تو ما را شب چهاردهم
کجا فراغت بدر منیر خواهد بود
در آن زمان که ز جان یک نفس بود باقی
هنوز یاد توام در ضمیر خواهد بود
میان مجمع صاحب دلان حدیث همام
چو هست ذکر شما دل پذیر خواهد بود
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱ - اگر نگار من از رخ نقاب بگشاید
اگر نگار من از رخ نقاب بگشاید
به حسن خویش جهان سر به سر بیاراید
جمال خود به نقاب از نظر همی پوشد
به سمع او برسانید کاین نمی باید
از آفریدن شاهد غرض همین بوده ست
که از مشاهده صاحب دلی بیاساید
به آستین و به دامان شکر کشند آنجا
که پسته را به سخن یا به خنده بگشاید
لبش به خون دلم تشنه است و من خشنود
از آن که خون منش در نظر می آید
ولی گر آب حیات است خون من به مثل
دریغ باشد کار لب بدان بیالاید
به حسن خویش جهان سر به سر بیاراید
جمال خود به نقاب از نظر همی پوشد
به سمع او برسانید کاین نمی باید
از آفریدن شاهد غرض همین بوده ست
که از مشاهده صاحب دلی بیاساید
به آستین و به دامان شکر کشند آنجا
که پسته را به سخن یا به خنده بگشاید
لبش به خون دلم تشنه است و من خشنود
از آن که خون منش در نظر می آید
ولی گر آب حیات است خون من به مثل
دریغ باشد کار لب بدان بیالاید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲ - بهشت روی تو را پاک دیده یی باید
بهشت روی تو را پاک دیده یی باید
که جز به دیدن روی تو دیده نگشاید
به آب چشم دهم غسل نور بینایی
نظر به چشمهٔ خورشید اگر بیالاید
سپیده دم به هوای بهار هر روزی
به شبنم سحری روی گل بیاراید
که تا به روی تو ماند مگر نمی داند
که غیر حسن و طراوت ملاحتی باید
به خاک کوی تو چون بگذرد نسیم بهار
حیات بخشی و بوی خوشش بیفزاید
دریغ عهد جوانی که بی تو رفت از دست
کجاست تا به چنین صحبتی بیاساید
ولی به دولت حسنت امید می دارم
که روزگار جوانی به فرق باز آید
به بخت گفتم با ما موافقت نکنی
جواب داد که گر دوست لطف فرماید
اگر زند نفسی بی حکایت تو همام
نه از حساب سخن دان که باد پیماید
که جز به دیدن روی تو دیده نگشاید
به آب چشم دهم غسل نور بینایی
نظر به چشمهٔ خورشید اگر بیالاید
سپیده دم به هوای بهار هر روزی
به شبنم سحری روی گل بیاراید
که تا به روی تو ماند مگر نمی داند
که غیر حسن و طراوت ملاحتی باید
به خاک کوی تو چون بگذرد نسیم بهار
حیات بخشی و بوی خوشش بیفزاید
دریغ عهد جوانی که بی تو رفت از دست
کجاست تا به چنین صحبتی بیاساید
ولی به دولت حسنت امید می دارم
که روزگار جوانی به فرق باز آید
به بخت گفتم با ما موافقت نکنی
جواب داد که گر دوست لطف فرماید
اگر زند نفسی بی حکایت تو همام
نه از حساب سخن دان که باد پیماید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۹۳ - بیا دمی بنشین تا دلم بیاساید
بیا دمی بنشین تا دلم بیاساید
که آن شمایل خوب انجمن بیاراید
بخند اگر چه ز خندیدنت همی دانم
که آفتاب به روزم ستاره بنماید
زناز چشم تو هشیار مست می گردد
چه حاجت است به ساقی که باده پیماید
مثال نقش تو می خواستم ز صورتگر
جواب داد که آن در قلم نمی آید
توان به نوک قلم صورتی نگاشت ولی
ملاحتش که نگارد چنان که می باید
خوش است ناز ز روی نکو ولی نه چنان
که التفات به صاحب دلان نفرماید
که ازافریدن شاهد غرض همین بوده است
که از مشاهده صاحب دلی بیاساید
رخی بدین صفت و طلعتی بدین خوبی
به اهل عشق غرامت بود که ننماید
همام را غرض از دوست ذوق روحانی ست
نظر به میل طبیعت مگر نیالاید
که آن شمایل خوب انجمن بیاراید
بخند اگر چه ز خندیدنت همی دانم
که آفتاب به روزم ستاره بنماید
زناز چشم تو هشیار مست می گردد
چه حاجت است به ساقی که باده پیماید
مثال نقش تو می خواستم ز صورتگر
جواب داد که آن در قلم نمی آید
توان به نوک قلم صورتی نگاشت ولی
ملاحتش که نگارد چنان که می باید
خوش است ناز ز روی نکو ولی نه چنان
که التفات به صاحب دلان نفرماید
که ازافریدن شاهد غرض همین بوده است
که از مشاهده صاحب دلی بیاساید
رخی بدین صفت و طلعتی بدین خوبی
به اهل عشق غرامت بود که ننماید
همام را غرض از دوست ذوق روحانی ست
نظر به میل طبیعت مگر نیالاید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۹۴ - دلم ز عهدۀ عشقت برون نمی آید
دلم ز عهدۀ عشقت برون نمی آید
به جای هر سر مویی مرا دلی باید
بهای هر سر هویت نهاده ام
معامله گر دیگری نیفزاید
مدد ز بوی تو بابد هوای فصل بهار
که چون بهشت چمن را به گل بیاراید
جانی زهی شهید تیغ تو جانها به زندگان بخشد
گدای کوی تو بر خسروان ببخشاید
به خسته یی که رساند نسیم بوی خوشت
اگر در آتش سوزان بود بیاساید
روان شود ز لیم چشمه های آب حیات
چو نام دوست مرا بر سر زبان آید
هزار بار بشستم دهن به مشک و گلاب
هنوز نام تو بردن مرا نمیشاید
نظر به روی تو کردن مسلم است آن را
که دیده را به جمالی دگر نیالاید
همام روی تو بیند چو دیده بگشاید
به جای هر سر مویی مرا دلی باید
بهای هر سر هویت نهاده ام
معامله گر دیگری نیفزاید
مدد ز بوی تو بابد هوای فصل بهار
که چون بهشت چمن را به گل بیاراید
جانی زهی شهید تیغ تو جانها به زندگان بخشد
گدای کوی تو بر خسروان ببخشاید
به خسته یی که رساند نسیم بوی خوشت
اگر در آتش سوزان بود بیاساید
روان شود ز لیم چشمه های آب حیات
چو نام دوست مرا بر سر زبان آید
هزار بار بشستم دهن به مشک و گلاب
هنوز نام تو بردن مرا نمیشاید
نظر به روی تو کردن مسلم است آن را
که دیده را به جمالی دگر نیالاید
همام روی تو بیند چو دیده بگشاید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶ - چو چشم مست بدان زلف تابدار آید
چو چشم مست بدان زلف تابدار آید
اسیر بند کمندت به اختیار آید
دلی که در شکن زلف بیقرار افتاد
عجب بود که دگر با سر قرار آید
نظر جدا نکند از کمان ابرویت
اگر ز چشم تو صد تیر بر شکار آید
میان چشم جهان بین خود کنم جایش
اگر زکوی تو گردی بدین دیار آید
روم به کوی تو پنهان و غیر تم باشد
بران سگی که دران منزل آشکار آید
برای مهره مقصود پیش چندین خصم
که راست زهره که اندر دهان مار آید
فتاد کشتی ها در میان غرقابی
که راضیم که یکی تخته با کنار آید
کشم ملامت عشقت به رسم سربازان
به راه عشق سلامت کجا به کار آید
تو را ندید ملامتگرم و گر بیند
ز گفته های خود انصاف شرمسار آید
هزار سال به آب حیات و خاک بهشت
بپرورند مگر زین گلی به بار آید
چو بلبلان به زمستان همام خاموش است
در انتظار مگر بوی نو بهار آید
اسیر بند کمندت به اختیار آید
دلی که در شکن زلف بیقرار افتاد
عجب بود که دگر با سر قرار آید
نظر جدا نکند از کمان ابرویت
اگر ز چشم تو صد تیر بر شکار آید
میان چشم جهان بین خود کنم جایش
اگر زکوی تو گردی بدین دیار آید
روم به کوی تو پنهان و غیر تم باشد
بران سگی که دران منزل آشکار آید
برای مهره مقصود پیش چندین خصم
که راست زهره که اندر دهان مار آید
فتاد کشتی ها در میان غرقابی
که راضیم که یکی تخته با کنار آید
کشم ملامت عشقت به رسم سربازان
به راه عشق سلامت کجا به کار آید
تو را ندید ملامتگرم و گر بیند
ز گفته های خود انصاف شرمسار آید
هزار سال به آب حیات و خاک بهشت
بپرورند مگر زین گلی به بار آید
چو بلبلان به زمستان همام خاموش است
در انتظار مگر بوی نو بهار آید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹ - مرا چو نام لبت بر سر زبان آید
مرا چو نام لبت بر سر زبان آید
ز ذوق آن سخنم آب در دهان آید
در ان نفس که ز رویت حکایتی گویم
ز هر نفس که زنم بوی گلستان آید
به شرح زلف دراز تو در نمی پیچم
که زان هزار گره بر سر زبان آید
زهی گران که نگردد خراب آن ساعت
که چشم مست تو از خواب سرگران آید
چو آن دهان نگشایند هیچ تنگی شکر
هزار سال اگر از مصر کاروان آید
اگر به دشت مغیلان گذر کنی روزی
به جای خار گل سرخ و ارغوان آید
ز ابروی تو نتایم به هیچ وجهی روی
اگر چه بر دل من تیر ازان کمان آید
به جست و جوی تو کار مهمی به جان برسید
کسی که طالب جانان بود به جان آید
کجا رسد به شبستان هر گدا شمعی
که لایق نظر خسرو جهان آید
ز ذوق آن سخنم آب در دهان آید
در ان نفس که ز رویت حکایتی گویم
ز هر نفس که زنم بوی گلستان آید
به شرح زلف دراز تو در نمی پیچم
که زان هزار گره بر سر زبان آید
زهی گران که نگردد خراب آن ساعت
که چشم مست تو از خواب سرگران آید
چو آن دهان نگشایند هیچ تنگی شکر
هزار سال اگر از مصر کاروان آید
اگر به دشت مغیلان گذر کنی روزی
به جای خار گل سرخ و ارغوان آید
ز ابروی تو نتایم به هیچ وجهی روی
اگر چه بر دل من تیر ازان کمان آید
به جست و جوی تو کار مهمی به جان برسید
کسی که طالب جانان بود به جان آید
کجا رسد به شبستان هر گدا شمعی
که لایق نظر خسرو جهان آید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - دمی وصال تو از هر چه در جهان خوشتر
دمی وصال تو از هر چه در جهان خوشتر
شبی خیال تو از ملک جاودان خوشتر
اگر به هجر گدازی و گر وصال دهی
هر آنچه رای تو فرمان دهد همان خوشتر
که گفت کز رخ تو ماه آسمان بهتر
که گفت کز قد تو سرو بوستان خوشتر
مدام بر طرف جویبار دیده من
خیال سرو قد یار دل ستان خوشتر
ز هر خوشی و سعادت که در جهان باشد
حضور دلبر و دیدار دوستان خوشتر
رخم به طعنه بدخواه کهربایی به
لبت به خنده نوشین شکرفشان خوشتر
بیا که وصل تو از هر خوشی که نام برند
به نزد عاشق مهجور ناتوان خوشتر
ز خاک کوی تو گردی به نزد چشم همام
ز خلد و کوثر وفردوس و از جنان خوشتر
شبی خیال تو از ملک جاودان خوشتر
اگر به هجر گدازی و گر وصال دهی
هر آنچه رای تو فرمان دهد همان خوشتر
که گفت کز رخ تو ماه آسمان بهتر
که گفت کز قد تو سرو بوستان خوشتر
مدام بر طرف جویبار دیده من
خیال سرو قد یار دل ستان خوشتر
ز هر خوشی و سعادت که در جهان باشد
حضور دلبر و دیدار دوستان خوشتر
رخم به طعنه بدخواه کهربایی به
لبت به خنده نوشین شکرفشان خوشتر
بیا که وصل تو از هر خوشی که نام برند
به نزد عاشق مهجور ناتوان خوشتر
ز خاک کوی تو گردی به نزد چشم همام
ز خلد و کوثر وفردوس و از جنان خوشتر
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - غرض ز دیدن شام و دیار مصر و حجاز
غرض ز دیدن شام و دیار مصر و حجاز
اگر حضور عزیزان بود زهی اعزاز
به راه دوست گرت عزم اشتیاق بود بود
برو که راحت جان است رنج راه دراز
حرام سفر بر مسافری که رود
به عزم بار و خبر دارد از نشیب و فراز
کبوتری که برد پیش دوست نامه
به بال ذوق میان هوا کند پرواز
دوست شتر زتشنگی و خستگی شود غافل
اگر به ذوق کند ساربان سرود آغاز
اگر حضور عزیزان بود زهی اعزاز
به راه دوست گرت عزم اشتیاق بود بود
برو که راحت جان است رنج راه دراز
حرام سفر بر مسافری که رود
به عزم بار و خبر دارد از نشیب و فراز
کبوتری که برد پیش دوست نامه
به بال ذوق میان هوا کند پرواز
دوست شتر زتشنگی و خستگی شود غافل
اگر به ذوق کند ساربان سرود آغاز
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - زهی شمایل موزون و قد دلبندش
زهی شمایل موزون و قد دلبندش
که هر که دید رخش گشت آرزومندش
گر او در آینه و آب ننگرد زین پس
کسی نشان ندهد در زمانه مانندش
در ان نفس که لبش در حدیث می آید
روان همی شود آب حیات از قندش
چو باغبان به قدش بنگرید هرسروی
که دید بر لب جویی ز بیخ بر کندش
تو آن سعادت بند قباش می بینی
که هست با قد او سال و ماه پیوندش
به خون لعل چنان تشنهام که نتوان گفت
زرشک آن که زند دست در کمر بندش
دریغ دیده مسکین من که چشم حسود
از روز وصل به شب های دوری افکندش
کنون که چشم من از روی دوست دور افتاد
مگر به ماه کنم گاه گاه خرسندش
وگر همام نگیرد قرار پس تدبیر
بود مطالعه طلعت خداوندش
که هر که دید رخش گشت آرزومندش
گر او در آینه و آب ننگرد زین پس
کسی نشان ندهد در زمانه مانندش
در ان نفس که لبش در حدیث می آید
روان همی شود آب حیات از قندش
چو باغبان به قدش بنگرید هرسروی
که دید بر لب جویی ز بیخ بر کندش
تو آن سعادت بند قباش می بینی
که هست با قد او سال و ماه پیوندش
به خون لعل چنان تشنهام که نتوان گفت
زرشک آن که زند دست در کمر بندش
دریغ دیده مسکین من که چشم حسود
از روز وصل به شب های دوری افکندش
کنون که چشم من از روی دوست دور افتاد
مگر به ماه کنم گاه گاه خرسندش
وگر همام نگیرد قرار پس تدبیر
بود مطالعه طلعت خداوندش
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - وداع بار و دیارم چو بگذرد به خیال
وداع بار و دیارم چو بگذرد به خیال
شود منازلم از آب دیده مالامال
ز سوز سینه من ساربان به فریاد است
ز بیم آن که رسد آتشش به بار و جمال
فراق را نفسی چون هزار سال بود
ببین که چون گذرد روز و هفته و مه وسال
مرا به خدمت باران مهربان ایام
مجال هم نفسی داده بود در همه حال
خیالشان که نماید به ما کنون جز خواب
پیامشان که رساند مگر نسیم شمال
میان آتش سوزنده ممکن است آرام
ولی در آتش هجران قرار و صبر محال
امید وعدهٔ دیدار می دهد ایام
خوش است وعده او گر دهد زمانه مجال
دریغ باشد اگر تشنه جان کند تسلیم
میان بادیه در اشتیاق آب زلال
همام با شب هجران و انتظار بساز
مگر طلوع کند آفتاب روز وصال
شود منازلم از آب دیده مالامال
ز سوز سینه من ساربان به فریاد است
ز بیم آن که رسد آتشش به بار و جمال
فراق را نفسی چون هزار سال بود
ببین که چون گذرد روز و هفته و مه وسال
مرا به خدمت باران مهربان ایام
مجال هم نفسی داده بود در همه حال
خیالشان که نماید به ما کنون جز خواب
پیامشان که رساند مگر نسیم شمال
میان آتش سوزنده ممکن است آرام
ولی در آتش هجران قرار و صبر محال
امید وعدهٔ دیدار می دهد ایام
خوش است وعده او گر دهد زمانه مجال
دریغ باشد اگر تشنه جان کند تسلیم
میان بادیه در اشتیاق آب زلال
همام با شب هجران و انتظار بساز
مگر طلوع کند آفتاب روز وصال
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - چو ترک من بگشاید برابروان کاکول
چو ترک من بگشاید برابروان کاکول
هزار دل بر باید به یک دم آن کاکول
عجب مدار تو زان ماه روی مهر جبین
که آفتاب رخش راست سایه بان کاکول
من آشکارا جان را به باد خواهم داد
که دیده ام دل خود را نهان دران کا کول
هزار دل ز سر پای بر توان چیدن
اگر به شانه کندشاه دلبران کا کول
بر آید از دل و جان عزیز خویش چو من
هران کسی که نهاده ست دل بران کاکول
چو باد ناله زارم به گوش او برساند
سبک به رقص در آید در آن زمان کاکول
هران دلی که ربود آن دو چشم او از خلق
نداد هیچ امانش مگر به جان کاکول
سلامت ار هوست می کند همام مگرد
به گرد آن بت گل روی ضیمران کا کول
هزار دل بر باید به یک دم آن کاکول
عجب مدار تو زان ماه روی مهر جبین
که آفتاب رخش راست سایه بان کاکول
من آشکارا جان را به باد خواهم داد
که دیده ام دل خود را نهان دران کا کول
هزار دل ز سر پای بر توان چیدن
اگر به شانه کندشاه دلبران کا کول
بر آید از دل و جان عزیز خویش چو من
هران کسی که نهاده ست دل بران کاکول
چو باد ناله زارم به گوش او برساند
سبک به رقص در آید در آن زمان کاکول
هران دلی که ربود آن دو چشم او از خلق
نداد هیچ امانش مگر به جان کاکول
سلامت ار هوست می کند همام مگرد
به گرد آن بت گل روی ضیمران کا کول
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - سعادتی که زناگه در آمدی ز درم
سعادتی که زناگه در آمدی ز درم
خوش آمدی همه لطفی و مردمی و کرم
منم که زان لب شیرین حدیث میشنوم
منم که باز در ان روی خوب می نگرم
به چشم های خوشت میل عاشقان بیش است
ز تشنگان به لب جوی و مفلسانه به درم
همیشه طالب آب حیات می بودم
چو بافتم بنشستم به کام دل بخورم
زمان هجر خیالت رسید فریادم
وگرنه کی غم دوری گذاشتی اثرم
خبر مپرس که روز فراق چون بودی
که از مشاهده امشب ز ذوق بی خبرم
مرا ز روی تو خورشید در شبستان است
چه التفات بود سوی شمع با قمرم
گر از بهشت کند امشبم طلب رضوان
بگویمش که ازین روضه در نمی گذرم
اگر نظیر تو جوید نظر محال بود
مگر خیال تو آید به خواب در نظرم
نهاد شگر شکر تو در دهان همام
حلاوتی که فراموش می کند شکرم
خوش آمدی همه لطفی و مردمی و کرم
منم که زان لب شیرین حدیث میشنوم
منم که باز در ان روی خوب می نگرم
به چشم های خوشت میل عاشقان بیش است
ز تشنگان به لب جوی و مفلسانه به درم
همیشه طالب آب حیات می بودم
چو بافتم بنشستم به کام دل بخورم
زمان هجر خیالت رسید فریادم
وگرنه کی غم دوری گذاشتی اثرم
خبر مپرس که روز فراق چون بودی
که از مشاهده امشب ز ذوق بی خبرم
مرا ز روی تو خورشید در شبستان است
چه التفات بود سوی شمع با قمرم
گر از بهشت کند امشبم طلب رضوان
بگویمش که ازین روضه در نمی گذرم
اگر نظیر تو جوید نظر محال بود
مگر خیال تو آید به خواب در نظرم
نهاد شگر شکر تو در دهان همام
حلاوتی که فراموش می کند شکرم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - کجا روم که کمند تو می کشد بازم
کجا روم که کمند تو می کشد بازم
ضرورت است که با دیگری نمی سازم
چه می کنم به هوای دگر که مرغ توام
بدین طرف بدطرب جان خویش در بازم
کبوتری که ز شهر تو نامه بی آرد
به گرد کوی تو بادا همیشه پروازم
همی کشم سر خود سال و ماه بر گردن
بدان امید که در خاک پایت اندازم
اگرچه بی غم عشقت نبوده ام نفسی
میان همنفسان برنیامد آوازم
شبی حدیث تو را با صبا همی گفتم
به شرط آن که نگوید به هیچ کس رازم
گشاد راز مرا وین سخن برون افتاد
دگر سخن بر نامحرمان نپردازم
دریغ نام تو باشد به هر زبان ورنه
مرا چه غم که نه امروز عشق می بازم
همام در نظر دشمنان همین گوید
بلا چو می کشم از بهر دوست می نازم
ضرورت است که با دیگری نمی سازم
چه می کنم به هوای دگر که مرغ توام
بدین طرف بدطرب جان خویش در بازم
کبوتری که ز شهر تو نامه بی آرد
به گرد کوی تو بادا همیشه پروازم
همی کشم سر خود سال و ماه بر گردن
بدان امید که در خاک پایت اندازم
اگرچه بی غم عشقت نبوده ام نفسی
میان همنفسان برنیامد آوازم
شبی حدیث تو را با صبا همی گفتم
به شرط آن که نگوید به هیچ کس رازم
گشاد راز مرا وین سخن برون افتاد
دگر سخن بر نامحرمان نپردازم
دریغ نام تو باشد به هر زبان ورنه
مرا چه غم که نه امروز عشق می بازم
همام در نظر دشمنان همین گوید
بلا چو می کشم از بهر دوست می نازم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - مرا چو سرو نو باید به بوستان چه کنم
مرا چو سرو نو باید به بوستان چه کنم
چومست روی توام رنگ ارغوان چه کنم
حکایتی که مرا بود با لب و دهنت
نمود اشک به اغیار من نهان چه کنم
اگر نه روی تو باشد کجا برم دیده
وگر نه راز تو گویم من این زبان چه کنم
خیال بود مرا کز تو بر توان گشتن
بیامودم و دیدم نمی توان چه کنم
دلم ز نرگس شوخت علاج می طلبد
طبیب نیز چو مست است و ناتوان چه کنم
چو چشمت از نظر خلق شرمسار شود
به طیره گوید کز دست عاشقان چه کنم
مرا چو نیست شبی راه در گلستانت
جز آن که می نهمت سر بر آستان چه کنم
چو بوسه یی ز لبش خواستم جوابم داد
رقیب می نگذارد من ای فلان چه کنم
همام پیش لبت جان به تحفه می آرد
لبت چو آب حیات است گفت جان چه کنم
چومست روی توام رنگ ارغوان چه کنم
حکایتی که مرا بود با لب و دهنت
نمود اشک به اغیار من نهان چه کنم
اگر نه روی تو باشد کجا برم دیده
وگر نه راز تو گویم من این زبان چه کنم
خیال بود مرا کز تو بر توان گشتن
بیامودم و دیدم نمی توان چه کنم
دلم ز نرگس شوخت علاج می طلبد
طبیب نیز چو مست است و ناتوان چه کنم
چو چشمت از نظر خلق شرمسار شود
به طیره گوید کز دست عاشقان چه کنم
مرا چو نیست شبی راه در گلستانت
جز آن که می نهمت سر بر آستان چه کنم
چو بوسه یی ز لبش خواستم جوابم داد
رقیب می نگذارد من ای فلان چه کنم
همام پیش لبت جان به تحفه می آرد
لبت چو آب حیات است گفت جان چه کنم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - اگر نه روی تو باشد کجا برم دنیی
اگر نه روی تو باشد کجا برم دنیی
تویی خلاصه دنیی و کس نگوید نی
نظر به صورت خوبان همی کنم ایشان
به پیش روی تو چون صور تند بی معنی
کسی به حسن و ملاحت بیار ما نرسد
کجاست یوسف مصری که تاکنم دعوی
نظر به روی تو کردن حرام چون باشد
که از مشاهده بخشی به عاشقان تقوی
چنین که حسن تو آوازه در جهان افکند
که التفات نماید به قصه لیلی
اگر به سر و بگوید قدت که بنده ماست
به نوق در سخن آید به صد زیان کاری
برای دیدن رویت خوش است بینایی
وگرنه چشمم نباید گشاد در دنیی
اگر تو در قلم آری به سهو نام همام
کند نظارهٔ رویت بدان دو دیده نیی
تویی خلاصه دنیی و کس نگوید نی
نظر به صورت خوبان همی کنم ایشان
به پیش روی تو چون صور تند بی معنی
کسی به حسن و ملاحت بیار ما نرسد
کجاست یوسف مصری که تاکنم دعوی
نظر به روی تو کردن حرام چون باشد
که از مشاهده بخشی به عاشقان تقوی
چنین که حسن تو آوازه در جهان افکند
که التفات نماید به قصه لیلی
اگر به سر و بگوید قدت که بنده ماست
به نوق در سخن آید به صد زیان کاری
برای دیدن رویت خوش است بینایی
وگرنه چشمم نباید گشاد در دنیی
اگر تو در قلم آری به سهو نام همام
کند نظارهٔ رویت بدان دو دیده نیی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - بدین ملاحت و حسن و لطافت و معنی
بدین ملاحت و حسن و لطافت و معنی
نه زاده است و نه پرورده مادر دنیی
به عشق روی تو زیبد که دل دهند از دست
به بوی وصل تو شاید که جان کنند فدی
اگر کشند جفا هم جفای همچو تویی
وگر خورند غمی در جهان غمت باری
همه ممالک عالم به خامه بگرفتی
اگر چو صورت خوبت نگاشتی مانی
نمود جزع تو اسرار سحر جادو را
شکست لعل تو ناموس معجز عیسی
خط معتبر ریحان وش تو بر یاقوت
مفرحی ست که بخشد به جان و جسم شفی
بریخت بی گنهی خون خلق غمزه تو
مگر که خط تو دادش بدین خطا فتوی
بریز خون دلی را که در ضمیرش نیست
بجز خلوص هوای خلاصه دنیی
نه زاده است و نه پرورده مادر دنیی
به عشق روی تو زیبد که دل دهند از دست
به بوی وصل تو شاید که جان کنند فدی
اگر کشند جفا هم جفای همچو تویی
وگر خورند غمی در جهان غمت باری
همه ممالک عالم به خامه بگرفتی
اگر چو صورت خوبت نگاشتی مانی
نمود جزع تو اسرار سحر جادو را
شکست لعل تو ناموس معجز عیسی
خط معتبر ریحان وش تو بر یاقوت
مفرحی ست که بخشد به جان و جسم شفی
بریخت بی گنهی خون خلق غمزه تو
مگر که خط تو دادش بدین خطا فتوی
بریز خون دلی را که در ضمیرش نیست
بجز خلوص هوای خلاصه دنیی