تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۷۱ - یک دم که به کف باده گلرنگ نداریم
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۲۵ - کاکل چه گنه دارد، دستش ز قفا واکن
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶ - بیم است که سودایت دیوانه کند ما را
بیم است که سودایت دیوانه کند ما را
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را
بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را
در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد
زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را
زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده
زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را
زینگونه ضعیف ار من در زلف تو آویزم
مشاطه به جای مو در شانه کند ما را
من می زده دوشم شاید که خیال تو
امروز به یک ساغر مستانه کند ما را
چون شمع بتان گشتی پیش آی که تا خسرو
بر آتش روی تو پروانه کند ما را
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را
بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را
در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد
زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را
زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده
زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را
زینگونه ضعیف ار من در زلف تو آویزم
مشاطه به جای مو در شانه کند ما را
من می زده دوشم شاید که خیال تو
امروز به یک ساغر مستانه کند ما را
چون شمع بتان گشتی پیش آی که تا خسرو
بر آتش روی تو پروانه کند ما را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷ - آن طره به روی مه بنهاد سر خود را
آن طره به روی مه بنهاد سر خود را
از خط غبار آن رخ پوشیده خور خود را
چون دید گل رویش در صحن چمن، زان گل
ایثار قدومش کرد از شرم زر خود را
مانند قدش بستان چون دید سهی سروی
زیر قدمش سبزه بنهاد سر خود را
دیدم به رقیب او بنشسته سگ کویش
گفتم که فلان اکنون و ایافت خر خود را
ای ناصح بیهوده چندین چه دهی پندم
بگذار مرا بگذار، می خار سر خود را
زان بند قبا دارم پیوسته به دل غصه
کاندر پی جان من بربست بر خود را
گفتا ز درم خسرو، منزل به دگر جا کن
گفتم که سگ خانه نگذاشت در خود را
از خط غبار آن رخ پوشیده خور خود را
چون دید گل رویش در صحن چمن، زان گل
ایثار قدومش کرد از شرم زر خود را
مانند قدش بستان چون دید سهی سروی
زیر قدمش سبزه بنهاد سر خود را
دیدم به رقیب او بنشسته سگ کویش
گفتم که فلان اکنون و ایافت خر خود را
ای ناصح بیهوده چندین چه دهی پندم
بگذار مرا بگذار، می خار سر خود را
زان بند قبا دارم پیوسته به دل غصه
کاندر پی جان من بربست بر خود را
گفتا ز درم خسرو، منزل به دگر جا کن
گفتم که سگ خانه نگذاشت در خود را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷ - بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران را
بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران را
با شربت دیدارت بدخو نکنم جان را
از بس که دل خلقی گم شد به زنخدانت
خون پر شود ار کاوند آن چاه زنخدان را
دی شانه زدی گیسو، افتاد بسی دلها
گرد آر دمی آخر دلهای پریشان را
در جیب وجود کس نگذاشته ای نقدی
یک لطف بکن زین پس مگشای گریبان را
تو می روی و دلها دنبال دوان هر سو
چون خلق که بشتابد نظاره سلطان را
بدبخت دلی دارم، دیوانه بت رویان
یا رب که مباد این دل هندو و مسلمان را
گویند که از خوبان بدنام شدی خسرو
چون دل نکند فرمان، خسرو چه کند آن را
با شربت دیدارت بدخو نکنم جان را
از بس که دل خلقی گم شد به زنخدانت
خون پر شود ار کاوند آن چاه زنخدان را
دی شانه زدی گیسو، افتاد بسی دلها
گرد آر دمی آخر دلهای پریشان را
در جیب وجود کس نگذاشته ای نقدی
یک لطف بکن زین پس مگشای گریبان را
تو می روی و دلها دنبال دوان هر سو
چون خلق که بشتابد نظاره سلطان را
بدبخت دلی دارم، دیوانه بت رویان
یا رب که مباد این دل هندو و مسلمان را
گویند که از خوبان بدنام شدی خسرو
چون دل نکند فرمان، خسرو چه کند آن را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - ای ترک کمان ابرو، من کشته ابرویت
ای ترک کمان ابرو، من کشته ابرویت
ملک همه چین و هند، ندهم به یکی مویت
وقتی به طفیل گوی بنواز سرم آخر
تا چند به هر زخمی حسرت خورم از کویت
گفتی که بدین سودا غمناک چه می گردی
آواره دلی دارم در حلقه گیسویت
مسجد چه روم چندین، آخر چه نمازست این
رویم به سوی قبله دل جانب ابرویت
شبها همه کس خفته جز من که به بیداری
افسانه دل گویم در پیش سگ کویت
گه نام گلی گویم، گه نام گلستانی
زینگونه در اندازم هر جا سخن از رویت
بوی گل ازین پیشم در باغ نمودی ره
بادی نوزید از تو گمره شدم از بویت
جان در طلبت همره تا باز رهد زین غم
فریاد که بادی هم ناید گهی از سویت
پیش تو بگو کای بت سوزند چو هندویم
بر آینه ریز آنگه خاکستر هندویت
سر در خم چوگانت راضی ست بدین خسرو
آن بخت کرا کارد سر در خم بازویت
ملک همه چین و هند، ندهم به یکی مویت
وقتی به طفیل گوی بنواز سرم آخر
تا چند به هر زخمی حسرت خورم از کویت
گفتی که بدین سودا غمناک چه می گردی
آواره دلی دارم در حلقه گیسویت
مسجد چه روم چندین، آخر چه نمازست این
رویم به سوی قبله دل جانب ابرویت
شبها همه کس خفته جز من که به بیداری
افسانه دل گویم در پیش سگ کویت
گه نام گلی گویم، گه نام گلستانی
زینگونه در اندازم هر جا سخن از رویت
بوی گل ازین پیشم در باغ نمودی ره
بادی نوزید از تو گمره شدم از بویت
جان در طلبت همره تا باز رهد زین غم
فریاد که بادی هم ناید گهی از سویت
پیش تو بگو کای بت سوزند چو هندویم
بر آینه ریز آنگه خاکستر هندویت
سر در خم چوگانت راضی ست بدین خسرو
آن بخت کرا کارد سر در خم بازویت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۷۱ - دل باز به جوش آمد، جانان که می آید
دل باز به جوش آمد، جانان که می آید
بیمار به هوش آمد، درمان که می آید
وه جان کسان هر سو، صد قلب روان از پس
خوانیش چنین لشکر، سلطان که می آید
ای دل، تو نمی گفتی کاینک ز پی مردن
اسباب مهیا کن آن جان که می آید
زان خال و خط مشکین با جمله بلا دیدم
این آیت رحمت بین در شان که می آید
ای ترک، مگو آخر بهر دل مسکینی
کز سوی تو بر جانم پیکان که می آید
خود نامه خویش آورد از بهر قصاص من
سر خاک ره قاصد فرمان که می آید
سیل مژه را رخنه انباشه شد، یارب
کان آب به چشم من تازان که می آید
خسرو به رهش باری قربان شد و بریان هم
تا باز ببین کان هم مهمان که می آید
بیمار به هوش آمد، درمان که می آید
وه جان کسان هر سو، صد قلب روان از پس
خوانیش چنین لشکر، سلطان که می آید
ای دل، تو نمی گفتی کاینک ز پی مردن
اسباب مهیا کن آن جان که می آید
زان خال و خط مشکین با جمله بلا دیدم
این آیت رحمت بین در شان که می آید
ای ترک، مگو آخر بهر دل مسکینی
کز سوی تو بر جانم پیکان که می آید
خود نامه خویش آورد از بهر قصاص من
سر خاک ره قاصد فرمان که می آید
سیل مژه را رخنه انباشه شد، یارب
کان آب به چشم من تازان که می آید
خسرو به رهش باری قربان شد و بریان هم
تا باز ببین کان هم مهمان که می آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۷۲ - ما را تو صنم باشی، دیگر به چه کار آید
ما را تو صنم باشی، دیگر به چه کار آید
با لعل جگر سوزت، شکر به چه کار آید
خنجر کشی از مژگان بر سینه من، چون من
بی تیغ شدم کشته، خنجر به چه کار آید
کافر خط هندویت جایی که کشد ما را
یارب که به هندوستان کافر به چه کار آید
دل از پی آن خواهم تا خون شود از عشقت
گر کار بدین ناید، دیگر به چه کار آید
از گوهر عشق خود زیور کنمت، بنگر
خوبی چو فزون باشد، زیور به چه کار آید
شد خسته درون من از بیم جفا کیشان
چون می ندهد دادم، داور به چه کار آید
اختر شمرم هر شب در طالع خود، لیکن
چون کار قضا دارد، اختر به چه کار آید
بر جان و دل خسرو هر لحظه نهد باری
کاین عاشق مسکین هم دیگر به چه کار آید
با لعل جگر سوزت، شکر به چه کار آید
خنجر کشی از مژگان بر سینه من، چون من
بی تیغ شدم کشته، خنجر به چه کار آید
کافر خط هندویت جایی که کشد ما را
یارب که به هندوستان کافر به چه کار آید
دل از پی آن خواهم تا خون شود از عشقت
گر کار بدین ناید، دیگر به چه کار آید
از گوهر عشق خود زیور کنمت، بنگر
خوبی چو فزون باشد، زیور به چه کار آید
شد خسته درون من از بیم جفا کیشان
چون می ندهد دادم، داور به چه کار آید
اختر شمرم هر شب در طالع خود، لیکن
چون کار قضا دارد، اختر به چه کار آید
بر جان و دل خسرو هر لحظه نهد باری
کاین عاشق مسکین هم دیگر به چه کار آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۷۳ - شمع من اگر یک شب از خانه برون آید
شمع من اگر یک شب از خانه برون آید
از هر طرفی صد جان پروانه برون آید
صد جامه قبا گردد از هر طرفی، چون او
کژ کرده کلاه از سر مستانه برون آید
من بی خبر و طفلان سنگی به کف از هر سو
شسته به کمین تا کی دیوانه برون آید
فریاد که از یاری عمری به جفا باشم
چون گاه وفا باشد بیگانه برون آید
هر روز بری جویم از بخت، محال است این
خوشه ز پی شش ماه از دانه برون آید
گر وجه قرار من هست از رخ تو مردن
وه کز خط تو ناگه پروانه برون آید
در کشتن خود یارم، من از تو چه غم دارم؟
گر جان ز پی خسرو خصمانه برون آید
از هر طرفی صد جان پروانه برون آید
صد جامه قبا گردد از هر طرفی، چون او
کژ کرده کلاه از سر مستانه برون آید
من بی خبر و طفلان سنگی به کف از هر سو
شسته به کمین تا کی دیوانه برون آید
فریاد که از یاری عمری به جفا باشم
چون گاه وفا باشد بیگانه برون آید
هر روز بری جویم از بخت، محال است این
خوشه ز پی شش ماه از دانه برون آید
گر وجه قرار من هست از رخ تو مردن
وه کز خط تو ناگه پروانه برون آید
در کشتن خود یارم، من از تو چه غم دارم؟
گر جان ز پی خسرو خصمانه برون آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۷۴ - از شیفتگان چون من، سر باز برون ناید
از شیفتگان چون من، سر باز برون ناید
از سیمبران چون تو، طناز بیرون ناید
یکبار تو را دیدم جان شده باز آمد
از دیده مشویک سو، تا باز برون ناید
تو حال دلم پرسی، من در رخ تو حیران
خواهم که سخن گویم، آواز برون ناید
گفتی که شدی رسوا، سهل است، به یک بوسه
بر بند دهانم را تا راز برون ناید
خود کیست، نمی دانی آن شوخ که پیوسته
در سینه درون باشد، از ناز برون ناید
خط تو معاذالله حقا که عجب دارم
کز جان من مسکین زاغاز برون ناید
دیوانه خوبان را عیار نگیرد کس
تا در قدم اول جانباز برون ناید
از بس که فراوان زد دستان غمش خسرو
ناله هم ازو زین پس ناساز برون ناید
از سیمبران چون تو، طناز بیرون ناید
یکبار تو را دیدم جان شده باز آمد
از دیده مشویک سو، تا باز برون ناید
تو حال دلم پرسی، من در رخ تو حیران
خواهم که سخن گویم، آواز برون ناید
گفتی که شدی رسوا، سهل است، به یک بوسه
بر بند دهانم را تا راز برون ناید
خود کیست، نمی دانی آن شوخ که پیوسته
در سینه درون باشد، از ناز برون ناید
خط تو معاذالله حقا که عجب دارم
کز جان من مسکین زاغاز برون ناید
دیوانه خوبان را عیار نگیرد کس
تا در قدم اول جانباز برون ناید
از بس که فراوان زد دستان غمش خسرو
ناله هم ازو زین پس ناساز برون ناید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - گفتم که ترا آخر دل خانه نمی یابد
گفتم که ترا آخر دل خانه نمی یابد
گفتا که پی گنجم ویرانه نمی یابد
گفتم که بسوزم جان بر آتش روی تو
گفتا که چراغم را پروانه نمی یابد
گفتم که به چشمم شین، یک گوشه دگر مردم
گفتا من تنها را هم خانه نمی یابد
گفتم که شوم محرم در مجلس خاص تو
گفتا که حریف ما دیوانه نمی یابد
گفتم که به دام غم هر لحظه مرا مفگن
گفتا که چنین مرغی بی دانه نمی یابد
گفتم که ز عشقم ده پروانه آزادی
گفتا خط عارض بس، پروانه نمی یابد
گفتم که بود مونس در هجر تو خسرو را
گفتا که خیال ما بیگانه نمی یابد
گفتا که پی گنجم ویرانه نمی یابد
گفتم که بسوزم جان بر آتش روی تو
گفتا که چراغم را پروانه نمی یابد
گفتم که به چشمم شین، یک گوشه دگر مردم
گفتا من تنها را هم خانه نمی یابد
گفتم که شوم محرم در مجلس خاص تو
گفتا که حریف ما دیوانه نمی یابد
گفتم که به دام غم هر لحظه مرا مفگن
گفتا که چنین مرغی بی دانه نمی یابد
گفتم که ز عشقم ده پروانه آزادی
گفتا خط عارض بس، پروانه نمی یابد
گفتم که بود مونس در هجر تو خسرو را
گفتا که خیال ما بیگانه نمی یابد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۷۶ - آن دل به چه کار آید کان خانه تو نبود
آن دل به چه کار آید کان خانه تو نبود
وان موی چه بندد دل، گر شانه تو نبود
آنکو سر تو دارد، پس از سر خود ترسد
دیوانه خود باشد، دیوانه تو نبود
خواب اجلم گیرد از غایت بیخوابی
گر مونس من هر شب افسانه تو نبود
محروم ترین مرغم، خال لب خود بنما
حسرت نخورم باری، گر دانه تو نبود
از سینه برون کردم آتش زده جان خود
تا سوخته دردی همخانه تو نبود
از شعله چه ترسانی، ای شمع دل، ار جانم
دوزخ نکند لقمه، پروانه تو نبود
دیوانه بقا ندهد ده روزه برات جان
گر خسرو مسکین را پروانه تو نبود
وان موی چه بندد دل، گر شانه تو نبود
آنکو سر تو دارد، پس از سر خود ترسد
دیوانه خود باشد، دیوانه تو نبود
خواب اجلم گیرد از غایت بیخوابی
گر مونس من هر شب افسانه تو نبود
محروم ترین مرغم، خال لب خود بنما
حسرت نخورم باری، گر دانه تو نبود
از سینه برون کردم آتش زده جان خود
تا سوخته دردی همخانه تو نبود
از شعله چه ترسانی، ای شمع دل، ار جانم
دوزخ نکند لقمه، پروانه تو نبود
دیوانه بقا ندهد ده روزه برات جان
گر خسرو مسکین را پروانه تو نبود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۷۷ - چشمت گهی از غمزه هشیار نخواهد شد
چشمت گهی از غمزه هشیار نخواهد شد
وین دل ز خراش او بی خار نخواهد شد
گر تیغ زنی بر تن، ور نیش زنی بر جان
ناگاه رود جانش، بیمار نخواهد شد
عشقت ز پی کشتن مردانه به کار آمد
شادم ز غمت باری بیکار نخواهد شد
بر ما فتد ار تابی زان رخ، چه شوی رنجه؟
مهتاب ز افتادن افگار نخواهد شد
بیهوده چه گریم خون اصلاح دل خود را؟
تقویم چو از جدول طومار نخواهد شد
خونخوار بود، خسرو، عاشق ز چنین باده
مست است که تا محشر هشیار نخواهد شد
وین دل ز خراش او بی خار نخواهد شد
گر تیغ زنی بر تن، ور نیش زنی بر جان
ناگاه رود جانش، بیمار نخواهد شد
عشقت ز پی کشتن مردانه به کار آمد
شادم ز غمت باری بیکار نخواهد شد
بر ما فتد ار تابی زان رخ، چه شوی رنجه؟
مهتاب ز افتادن افگار نخواهد شد
بیهوده چه گریم خون اصلاح دل خود را؟
تقویم چو از جدول طومار نخواهد شد
خونخوار بود، خسرو، عاشق ز چنین باده
مست است که تا محشر هشیار نخواهد شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - آن را که سر و کاری با چون تو نگار افتد
آن را که سر و کاری با چون تو نگار افتد
سر پیش تو دربا زد چون کار به کار افتد
سنگ است نه دل کو را با زلف تو افتد خویش
بس طرفه بود سنگی کو بر سر مار افتد
افتد چو تو برخیزی در پای تو صد عاشق
زین جمله چه برخیزد، با آنکه هزار افتد
جان خاک شود زین غم کز زلف تو وامانده
گل خشک شود برجا گر یاد بهار افتد
صد گریه کند مردم تا تو به کنار آیی
صد موج زند دریا تا در به کنار افتد
از ناوک مژگانت افغان نکنم هرگز
گه گه گذر بلبل هم بر سر خار افتد
القصه برآوردی گردی ز دل خسرو
هم دیده نمی خواهد کش با تو غبار افتد
سر پیش تو دربا زد چون کار به کار افتد
سنگ است نه دل کو را با زلف تو افتد خویش
بس طرفه بود سنگی کو بر سر مار افتد
افتد چو تو برخیزی در پای تو صد عاشق
زین جمله چه برخیزد، با آنکه هزار افتد
جان خاک شود زین غم کز زلف تو وامانده
گل خشک شود برجا گر یاد بهار افتد
صد گریه کند مردم تا تو به کنار آیی
صد موج زند دریا تا در به کنار افتد
از ناوک مژگانت افغان نکنم هرگز
گه گه گذر بلبل هم بر سر خار افتد
القصه برآوردی گردی ز دل خسرو
هم دیده نمی خواهد کش با تو غبار افتد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۷۹ - دردا که دگر ما را آن یار نمی پرسد
دردا که دگر ما را آن یار نمی پرسد
احوال دل پر خون دلدار نمی پرسد
می پرسم و می جویم در هر نفسی صد بار
او در همه عمر خود یک بار نمی پرسد
یار از سر یاربها با ما سخنی می گفت
امسال به دشنامی چون یار نمی پرسد
بیمار تب هجرم آن ماه طبیب من
دردا که طبیب من بیمار نمی پرسد
گر یار نمی پرسد خسرو چه کند آن را؟
شاه است و گدایان را از عار نمی پرسد
احوال دل پر خون دلدار نمی پرسد
می پرسم و می جویم در هر نفسی صد بار
او در همه عمر خود یک بار نمی پرسد
یار از سر یاربها با ما سخنی می گفت
امسال به دشنامی چون یار نمی پرسد
بیمار تب هجرم آن ماه طبیب من
دردا که طبیب من بیمار نمی پرسد
گر یار نمی پرسد خسرو چه کند آن را؟
شاه است و گدایان را از عار نمی پرسد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۸۰ - ماهی که به سوی خود صد دل نگران بیند
ماهی که به سوی خود صد دل نگران بیند
از شوخی و رعنایی کی سوی کسان بیند
گوید که نخوابم من، می میرم ازین حسرت
کس را نبود خوابی، او خواب چسان بیند؟
بیش است غم یعقوب از دیدن پیراهن
کز حسرت آیینه در آینه دان بیند
یاری که هوس دارد، منما رخ مردم کش
بگذار که بیچاره یک چند جهان بیند
از حسن بتان وعده خونریز جفا باشد
بر تو چو کند رحمت قصاب زیان بیند
در جوی رود هر کس، چشم من و خون دل
کان کو دل خوش دارد در آب روان بیند
عذرش به چسان کاندر دلش آید غم
از خون دو چشم من هر جا که نشان بیند
تو باز جوان خواهی، فریاد که این خسرو
شد پیر کنون، خود را کی باز جوان بیند
از شوخی و رعنایی کی سوی کسان بیند
گوید که نخوابم من، می میرم ازین حسرت
کس را نبود خوابی، او خواب چسان بیند؟
بیش است غم یعقوب از دیدن پیراهن
کز حسرت آیینه در آینه دان بیند
یاری که هوس دارد، منما رخ مردم کش
بگذار که بیچاره یک چند جهان بیند
از حسن بتان وعده خونریز جفا باشد
بر تو چو کند رحمت قصاب زیان بیند
در جوی رود هر کس، چشم من و خون دل
کان کو دل خوش دارد در آب روان بیند
عذرش به چسان کاندر دلش آید غم
از خون دو چشم من هر جا که نشان بیند
تو باز جوان خواهی، فریاد که این خسرو
شد پیر کنون، خود را کی باز جوان بیند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۸۱ - چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزد
چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزد
بس دشنه که یاران را اندر دل و دین برخیزد
سر و قد نوخیزش بنشت مرا در دل
نه دل که به جان شیند سروی که چنین خیزد
شبها که کنم ناله بر یاد قدش، از من
قامت شنود مؤذن چون بانگ پسین خیزد
گویی که صبا دل را برداشت ز جای خود
چون در تگ اسپ خود آن ماه ز زین خیزد
بس کز حسد چشمش بیمار شود نرگس
از شاخ عصا سازد، آنگه ز زمین خیزد
گر تیغ کشد بر من، من سر نکشم از وی
کز من همه مهر آید، وز وی همه کین خیزد
ترسان گذرم سویش کز گوشه چشم او
با تیر و کمان ناگه ترکی ز کمین خیزد
من سوخته عشقم، تو دم دمیم ای دل
این سوخته را آتش آخر هم ازین خیزد
گر لعل لبش یابد زان گونه گزد خسرو
کز کار بر آن خاتم صد نقش نگین خیزد
بس دشنه که یاران را اندر دل و دین برخیزد
سر و قد نوخیزش بنشت مرا در دل
نه دل که به جان شیند سروی که چنین خیزد
شبها که کنم ناله بر یاد قدش، از من
قامت شنود مؤذن چون بانگ پسین خیزد
گویی که صبا دل را برداشت ز جای خود
چون در تگ اسپ خود آن ماه ز زین خیزد
بس کز حسد چشمش بیمار شود نرگس
از شاخ عصا سازد، آنگه ز زمین خیزد
گر تیغ کشد بر من، من سر نکشم از وی
کز من همه مهر آید، وز وی همه کین خیزد
ترسان گذرم سویش کز گوشه چشم او
با تیر و کمان ناگه ترکی ز کمین خیزد
من سوخته عشقم، تو دم دمیم ای دل
این سوخته را آتش آخر هم ازین خیزد
گر لعل لبش یابد زان گونه گزد خسرو
کز کار بر آن خاتم صد نقش نگین خیزد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۳۹ - تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟
تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟
از گاز بر آن لبها آزار چه خوب آید؟
جانان چو دهد فرمان در کشتن مشتاقان
پیش نظرش رفتن بر دار چه خوب آید؟
می سوزم و می گردم گرد سر شمع خود
رقاصی پروانه بر نار، چه خوب آید؟
هم بار جفا بردم، هم جام جفا خوردم
اینکار که من کردم، از یار چه خوب آید؟
آن روز که جان بدهم در حسرت پابوسش
بر خاک من آن بت را رفتار چه خوب آید؟
روزی که پس از عمری شب روز کند با من
شب تا به سحر پیشش گفتار چه خوب آید؟
من خود بکشم خود را از دست غمش، لیکن
یارب که هم از دستش این کار چه خوب آید؟
چون پیش بتان زاهد تسبیح گسل گردد
از رشته تسبیحش زنار چه خوب آید؟
چون دوست کند بر جان دعوی خداوندی
در بندگی از خسرو اقرار چه خوب آید؟
از گاز بر آن لبها آزار چه خوب آید؟
جانان چو دهد فرمان در کشتن مشتاقان
پیش نظرش رفتن بر دار چه خوب آید؟
می سوزم و می گردم گرد سر شمع خود
رقاصی پروانه بر نار، چه خوب آید؟
هم بار جفا بردم، هم جام جفا خوردم
اینکار که من کردم، از یار چه خوب آید؟
آن روز که جان بدهم در حسرت پابوسش
بر خاک من آن بت را رفتار چه خوب آید؟
روزی که پس از عمری شب روز کند با من
شب تا به سحر پیشش گفتار چه خوب آید؟
من خود بکشم خود را از دست غمش، لیکن
یارب که هم از دستش این کار چه خوب آید؟
چون پیش بتان زاهد تسبیح گسل گردد
از رشته تسبیحش زنار چه خوب آید؟
چون دوست کند بر جان دعوی خداوندی
در بندگی از خسرو اقرار چه خوب آید؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۶۹ - امروز که از باران شد سبزه رعنا تر
امروز که از باران شد سبزه رعنا تر
سیم و زر گل جمله گشتند به صحرا تر
احوال دو چشم من در گریه یکی بنگر
چون خانه پر روزن اینجاتر و آنجاتر
صد جان نه یکی باید تا صرف کنم در ره
گردد چو کف پایت در راه تماشاتر
آهنگ برون داری، آب است به ره، ای چشم
زین راه تفحص کن خشک است زمین یا تر
در سبزه خرامیدن کردی هوس و شستن
خود سبزه نخواهد بود از خط تو رعناتر
بالاتر هر جا دو چشم تو همی بینم
ابروی تو می بینم از چشم تو بالاتر
خسرو، صفت خوبان می گوی که خود نبود
در هیچ گلستانی بلبل ز تو گویاتر
سیم و زر گل جمله گشتند به صحرا تر
احوال دو چشم من در گریه یکی بنگر
چون خانه پر روزن اینجاتر و آنجاتر
صد جان نه یکی باید تا صرف کنم در ره
گردد چو کف پایت در راه تماشاتر
آهنگ برون داری، آب است به ره، ای چشم
زین راه تفحص کن خشک است زمین یا تر
در سبزه خرامیدن کردی هوس و شستن
خود سبزه نخواهد بود از خط تو رعناتر
بالاتر هر جا دو چشم تو همی بینم
ابروی تو می بینم از چشم تو بالاتر
خسرو، صفت خوبان می گوی که خود نبود
در هیچ گلستانی بلبل ز تو گویاتر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۲۰ - دل رفت ز تن بیرون دلدار همان در دل
دل رفت ز تن بیرون دلدار همان در دل
افتاد سخن در جان گفتار همان در دل
گفتم بکنم یادش ماند که بماند جان
شد کیسه همه خالی طرار همان در دل
یک شهر پر از خوبان ده باغ پر از گلها
صد جای نهم دیده، دلدار همان در دل
قربان شومی بهرش کافزون شودی عمرش
با جان خود این خواهم، با یار همان در دل
نی بگسلم از مویش کز شرم مسلمانی
تن را به نماز آرم، زنار همان در دل
در کعبه و بتخانه هر جا که رود خسرو
دل باد ز تو بدخو، دیدار همان در دل
افتاد سخن در جان گفتار همان در دل
گفتم بکنم یادش ماند که بماند جان
شد کیسه همه خالی طرار همان در دل
یک شهر پر از خوبان ده باغ پر از گلها
صد جای نهم دیده، دلدار همان در دل
قربان شومی بهرش کافزون شودی عمرش
با جان خود این خواهم، با یار همان در دل
نی بگسلم از مویش کز شرم مسلمانی
تن را به نماز آرم، زنار همان در دل
در کعبه و بتخانه هر جا که رود خسرو
دل باد ز تو بدخو، دیدار همان در دل