تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - در این دو هفته که با گل مدار می گذرد
در این دو هفته که با گل مدار می گذرد
پیاله گیر که ابر بهار می گذرد
به این خوشم که شب هجر، تیره روزان را
به یاد صبح بناگوش یار می گذرد
به حیرت از روش چشم می پرست توام
که دور مستی او در خمار می گذرد
از آن شبی که به زلف تو کرد شانه کشی
هنوز باد صبا مشکبار می گذرد
خجسته باد صباحی که میگساران را
به روی ساقی مشکین عذار می گذرد
حیات خواجهٔ دلمرده بین که روز و شبش
به فکر عالم ناپایدار می گذرد
ز دور چرخ چه اندیشم، از فلک چه کشم؟
مرا به گردش ساغر مدار می گذرد
چرا دراز نباشد شب فراق حزین ؟
سخن ز سلسلهٔ زلف یار می گذرد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۸ - هوای عشق برونم ز ننگ و نام کشید
هوای عشق برونم ز ننگ و نام کشید
به توبه نامهٔ من، یار خط جام کشید
خوشا حریف شرابی که فکر شام نداشت
نهاد لب به شط باده و تمام کشید
ز عشق پاک به هر شیوه تو مشتاقم
به خشم و کین نتوان از من انتقام کشید
هنوز از آن خط مشکین خبر نداشت دلم
هوای دانه خالت مرا به دام کشید
ز من حدیث وفا و جفای خویش مپرس
که پاس راز، زبان مرا ز کام کشید
ز کوی انجم و افلاک رخت خویش برآر
برای جا نتوان منت از لئام کشید
بهار عیش در آغوش غنچه خسبان است
نسیم صبح به گوش من این پیام کشید
متاع عنصر و افلاک واسپار حزین
که خوار شد، ز فرومایه هر که وام کشید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - ز حشر مستی ما را چه باک خواهد بود؟
ز حشر مستی ما را چه باک خواهد بود؟
چو نامه در کف ما برگ تاک خواهد بود
ز دستبرد نگاهت، چو صبح روشن شد
که تا به حشر، مرا سینه چاک خواهد بود
زبان شانه سر حرف کی به چنگ آرد؟
چنین که طرّه تو را، تابناک خواهد بود
چرا به سجدهٔ اهریمنان به خاک نهی
سری که در قدم دوست خاک خواهد بود؟
حزین اگر رخ ساقی عرق فشان گردد
تو را ز دل صدف سینه پاک خواهد بود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - خوش آنکه ساقی مجلس نقاب بردارد
خوش آنکه ساقی مجلس نقاب بردارد
غبار توبهام از دل، شراب بردارد
رهین منّت دریا نمی توان گشتن
بگو به ابر، ز چشم من آب بردارد
به رنگ نافه کند خون به دل اسیران را
چو عارضت اثر از مشک ناب بردارد
ز دل دگر چه توقع، نگاه گرم تو را؟
بگو خراج ز ملک خراب بردارد
چو چنگ، پشت حزین شد ز غم دوتا و هنوز
نشد که گوش ز چنگ و رباب بردارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - لبت به پیرهن تنگ غنچه خار کند
لبت به پیرهن تنگ غنچه خار کند
عبیر خطّ تو خون در دل بهار کند
خراب نرگس شوخت شدم که از نگهی
سراسر دو جهان را کرشمه زار کند
رود چو موج ز دستش، عنان خودداری
خرام ناز تو آن را که بی قرار کند
گسست در خم زلفت کمند تدبیرم
تو را به من کشش دل مگر دچار کند
گیاه خشک، بهار و خزان چه می داند؟
دگر چه با من افسرده، روزگار کند؟
هنوز کوتهی دست آرزو باقیست
ز خون کشته من، تیغش ار نگار کند
ز خار خارِ گلی آشیان من قفس است
زمانه با دل تنگم، دگر چکار کند؟
خوش آن خزان زده بلبل که در فراق چمن
ز چاک سینهٔ خود گشتِ لاله زار کند
سپهر با همه سامان ترکتاز، حزین
حذر ز ناوک آن طفل نی سوار کند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - صباح وصل به بختم اثر چه خواهدکرد؟
صباح وصل به بختم اثر چه خواهدکرد؟
به تیره روزی شامم سحر چه خواهد کرد؟
مرا که جام تغافل دهی به بزم وصال
فراق، کامم ازین تلختر چه خواهد کرد؟
شراب مهر نجوشد تو را ز زاری ما
به کام خشک لبان چشم تر چه خواهدکرد؟
اسیر عشق نخواهد سر فراغت خویش
به مرغ بسمل ما بال و پر چه خواهد کرد؟
ز مرگ، تفرقه نبود دل شکیبا را
به آرمیدگی ما سفر چه خواهد کرد؟
کسی به سرمهٔ تقلید خیره چشم مباد
بصیرتی چو نباشد بصر چه خواهد کرد؟
ز سنگ حادثهٔ دهر ایمنیم حزین
دل شکستهٔ ما را دگر چه خواهد کرد؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۳ - غم توگونه ی گلنار را کهربا سازد
غم توگونه ی گلنار را کهربا سازد
به عشق هر چه مس آرند کیمیا سازد
دوباره زندگی حشر مرگ موعودیست
ز خاک کوی تو ما را اگر جدا سازد
غرور ناز تو دارد ز لطف مأیوسم
عجب که بوی تو با قاصد صبا سازد
چو گل به سینهٔ صد چاک من چه می خندی؟
غم تو پیرهن غنچه را قبا سازد
جدا به مرگ نگردم ز آشنا روبی
که از لبم به سخنهای آشنا سازد
حزین به سینه دلی فارغ از دوا دارم
که درد عشق به دلهای مبتلا سازد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۷ - مرا مجال سخن، بادهٔ زلال دهد
مرا مجال سخن، بادهٔ زلال دهد
که شیشه ره به پریخانهٔ خیال دهد
فسرده از سخن سرد خود ستایانم
سرود مطرب کج نغمه، گوشمال دهد
به غیر جذبهٔ خاطر که خضر این وادی ست
به بحر، قطرهٔ ما را که اتصال دهد؟
به حشر نامهٔ اعمال مجرمی ست سفید
که شستشو به عرقهای انفعال دهد
صدف به ابر چرا تهمت سخا بندد؟
ز گوهری که به سعی کف سؤال دهد
شمیم عشق بود تا به حشر خاک مرا
که بوی باده دیرینه ی سفال دهد
حزین به دولت سودای خال و خط کسی ست
که عنبرین قلمت نافه ی غزال دهد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۰ - شبی که سروِ تو شمع مزار من گردد
شبی که سروِ تو شمع مزار من گردد
چو گردباد به گردت غبار من گردد
به رهگذار تو چندان رخ امید نهم
که وعده ات خجل از انتظار من گردد
به جیب پیرهن از رشک، گل نیفشانی
اگر دلت خبر از خار خار من گردد
شکوه عشق نگر کز ره فتادگیم
اجل کناره کند گر دچار من گردد
خدا کند که از آن تیغ آبدار حزین
شکفته روییِ زخمِ بهارِ من گردد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۱ - ز فیض روی تو خط کامیاب می باشد
ز فیض روی تو خط کامیاب می باشد
چراغ گوشه نشین ماهتاب می باشد
چه می شود؟ گرو بوسه دل ز من بستان
متاع خانهٔ ملّا، کتاب می باشد
خیال زلف نهفتم به دل، ندانستم
که بوی، پرده دَرِ مشک ناب می باشد
گشاده روی بود، در دل است تا معنی
نفس به چهرهٔ مطلب نقاب می باشد
ز اشک تلخ من احوال دل توان فهمید
همیشه نکهت گل باگلاب می باشد
من از سکوت فلک، ترک مدّعا گفتم
لب خموش، به سائل جواب می باشد
عجب نباشد اگر دل شکسته ایم حزین
شکست با ورق انتخاب می باشد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۵ - به سنگ حادثه خونم چو پایمال شود
به سنگ حادثه خونم چو پایمال شود
ز وحشتم رگ خارا، رم غزال شود
چو طور، بوم و بر من شود تجلی زار
رخت چو شمع پریخانهٔ خیال شود
نهفته ایم به حیرت ز رشک، نام تو را
میانهٔ لب و دل تا به کی جدال شود؟
روان ز دیدهٔ بلبل دپن چمن باید
هزار جدول خون، تا قدی نهال شود
به وعده نام وفا می بری و می ترسم
میانهٔ غم و دل، آشتی ملال شود
بود ز رخنهٔ لب، آفت قلمرو دل
گرفتنی ست دهانی که هرزه نال شود
شود کلید در خلد بی طلب فردا
به عرض حال زبان گسسته لال شود
به لب شراب سخن صاف اگر نمی آید
چو من به پرد هٔ دل ریز تا زلال شود
حزین ز سینه ی صد چاک دل برون افکن
قفس وبال به مرغ شکسته بال شود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۷ - نه هرکه طبل و علم ساخت سروری داند
نه هرکه طبل و علم ساخت سروری داند
نه هر که تاخت به لشکر سکندری داند
علوّ فطرت و طبع سخن خدا داد است
نه هرگیاه که روید صنوبری داند
نه هرکه یک دو سه مصرع به یکدگر بندد
رموز معنی و درد سخنوری داند
ز هر دهان و لبی نکته دلنشین نشود
نه هر که خطبه بخواند پیمبری داند
کمیت حوصله ام، فیض تنگ ظرفان را
نه هر چه قطرگی آموخت کوثری داند
ز خود گذشته کند درک واردات سلوک
گدای میکدهٔ ما قلندری داند
عیار دولت ما شد ز عشق سکه به زر
شکسته رنگی ما کیمیاگری داند
خیال سایه نشینان سرو یار جداست
وگر نه هر شجری سایه گستری داند
شکسته حالی دل ها ز دوست مخفی نیست
شه معامله رس، خوی لشکری داند
تمیز ظالم و مظلوم کار قاضی نیست
کسی که خستهٔ عشق است داوری داند
غبار لشکر غم صرفه ای نخواهد برد
که اشک سیل عنانم دلاوری داند
ستاره سوختگان را ز شام تیره چه غم؟
که داغ عشق، فروزنده اختری داند
مرا به سبزهٔ خط نرسته پیوندیست
وگر نه هر سر موی تو دلبری داند
به دیده ای که کشد عشق توتیای رضا
غبار حادثه را جلوهٔ پری داند
قبول خاص نگردد به حرف و صوت کسی
نه هرکه صحبت ما یافت بوذری داند
توکار هستی خود را به داغ عشق گذار
که خور به از همه کس ذره پروری داند
سپند انجمن عیش سوز و ساز خودم
دل من اخگری و سینه، مجمری داند
حزین تویی که سیاووش جان گدازانی
نه هرکه رفت در آتش سمندری داند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۴ - مباحث نظری مرد داد می خواهد
مباحث نظری مرد داد می خواهد
صفای فطرت و فهم مراد می خواهد
تو درک نکتهٔ عشق ار نمی کنی چه عجب؟
خط شکستهٔ حسنش سواد می خواهد
به خودسری نتوان کوچه گرد شد زاهد
رموز عشق و جنون، اوستاد می خواهد
تو را به خاک فرو برده است همّت پست
سفر نمی کنی از خود که زاد می خواهد
تهی کف از در پیر مغان حزین نروی
ازین در است که عالم مراد می خواهد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - خوش آنکه یار، کله گوشهٔ وفا شکند
خوش آنکه یار، کله گوشهٔ وفا شکند
صف کرشمه، نگه های آشنا شکند
به دیر و کعبه نماند درست پیمانی
به دوش و بر اگر آن طرّهٔ دوتا شکند
شکسته رنگی عشقم رسیده تا جایی
که شرم چهرهٔ من، رنگ کهربا شکند
برآورد به تماشا، سر از دریچه مهر
چو من به دامن عزلت کسی که پا شکند
کمال دولتم از عشق گشته سکّه به زر
ز رنگ کاهی من، نرخ کیمیا شکند
به چاره عقدهٔ دل در میان منه ترسم
که مفت، ناخن فکر گره گشا شکند
فلک به دردکشان، سنگ فتنه می بارد
دنی چو مست شود کاسهٔ گدا شکند
چنین که می نگرم خون عالمیست هدر
رواج جور تو، بازار خون بها شکند
رخ فرنگ تو ایمان به رو نماگیرد
شراب رنگ تو ناموس پارسا شکند
خموشی تو از آن شکوه خوشتر است حزین
که زلف آه تو را بخت نارسا شکند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۷ - ز مرد کار، دل روزگار می لرزد
ز مرد کار، دل روزگار می لرزد
کمر چو راست کنم، کوهسار می لرزد
خروش بحر هماغوش اضطراب کف است
ز ناله ام فلک بی وقار می لرزد
به سرد مهری ایام تکیه نتوان کرد
برون ز سنگ چو آید شرار، می لرزد
شود چو ریگ روان کوه غم سبک تمکین
به سینه ای که دل بی قرار می لرزد
ز آمد آمد ساقی مرا نلرزد دل
به حالتی که سرم از خمار می لرزد
غرور و عجز من و یار روبرو شده اند
دل سپهر درین کارزار می لرزد
شود ز غیرت همکار، کارها مشکل
ز خامه ام کف گوهر نثار می لرزد
کسی مباد ز مهر و وفای خویش خجل
تو رفتی و دل امّیدوار می لرزد
به کوهکن ننمایی قیاس، کار مرا
ز بستن کمرم کوهسار می لرزد
مباد زلف رقم راکنی شکسته، حزین
تو را قلم به کف رعشه دار می لرزد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - فسانهٔ شب غم را چراغ می فهمد
فسانهٔ شب غم را چراغ می فهمد
زبان آه مرا گوش داغ می فهمد
به وصل در غم هجران نشسته بلبل ما
فریب عشوه فروشان باغ می فهمد
به بوی گل نکنم التباس بوی تو را
نسیم پیرهنت را دماغ می فهمد
ز دور، دل به تپیدن دهد چه حال است این
غریب، کوی تو را بی سراغ می فهمد
قدح به لب چو گرفتم، شراب سوخت حزین
حرارت جگرم را ایاغ می فهمد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۳ - نشد شبی که می خونم از سبو نچکد
نشد شبی که می خونم از سبو نچکد
فشردهٔ جگر از چشم تر به رو نچکد
که قطره ای به لبم می چکاند از یاری
اگر تراوش تبخاله در گلو نچکد؟
ز باده ای که دماغ امید تر سازم
اگر به ساغر من خون آرزو نچکد؟
به خون خویش ز بس تشنه کرده عشق مرا
به تیغ اگر کشدم خون من فرو نچکد
نمی توان گلی از باغِ دهر چید حزین
که قطره قطره به صد خواری آبرو نچکد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۷ - به سینه چون مژهٔ او سنان بجنباند
به سینه چون مژهٔ او سنان بجنباند
تپیدن دل من آسمان بجنباند
بس است خامشیم وقت آن رسید که دل
کلید ناله به قفل دهان بجنباند
به گوش پنبه گذارد، درای آهن دل
هجوم ناله مرا آشیان بجنباند
سماع زمزمه ی بیخودانه پای مرا
به هر زمین که بکوبد جهان بجنباند
به تربتم گذرد با رقیب از آنکه مرا
ز رشک در دل خاک، استخوان بجنباند
گرفتم اینکه به پایان رسد ز شکوه فراق
چگونه غیرت عاشق زبان بجنباند؟
تپیدن دل من می کنی خروش حزین
به کوی او چو جرس پاسبان بجنباند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۷ - سحر ز بستر نسرین سبک عنان برخیز
سحر ز بستر نسرین سبک عنان برخیز
به پای گل بنشین، مست و می کشان برخیز
کرشمه می برد از حد نهال و جلوه، سمن
نگار من، پی تاراج گلستان برخیز
به چین جبهه نیرزد چو گل دو روز حیات
شکفته با همه بنشین و مهربان برخیز
بیا به میکده بنشین به کام دل زاهد
شراب کهنه ما نوش کن ، جوان برخیز
بر آستان گدایان شبی سری بگذار
به مدعای دل خویش کامران برخیز
اساس عشق من و حسن یار محکم باد
بهار گو برو و مرغ از آشیان برخیز
بلاست رشک محبت بر اهل درد حزین
چو شد وصال میسر، خود از میان برخیز
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۳ - ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوز
ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوز
مرا غبار بلند است از مزار هنوز
عجب که صبح قیامت ز خواب برخیزی
چنین که بسته تو را چشم اعتبار هنوز
از آن شبیکه به زلف توکرد شانه کشی
نمی رود دل و دستم به هیچ کار هنوز
اگر چه خط ز طراوت فکنده حسن تو را
کرشمه می چکد از چشم فتنه بار هنوز
نسیم سنبل زلفت وزید صبح ازل
که عطسه ریز بود مغز نوبهار هنوز
اگرچه حسن تو از خط شده ست پرده نشین
چه نقش ها که برآرد به روی کار هنوز
گذشته از دل گرم که یاد عارض او
که خوی فشان بود آن آتشین عذار هنوز؟
ز تیغ بازی چشمی، مرا ز خاک حزین
چو سبزه می دمد انگشت زینهار هنوز