تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
داند آنحال که گو در خم چوگان دارد
چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت
نظری هست در این خانه که باران دارد
میزند خون دلم موج همی بر سر موج
قلزم دیده ام امشب سر طوفان دارد
آورد موج سرشکم در خونین بکنار
کی چنین لؤلؤ مرجان کون عمان دارد
ایمن از آفت اهریمن خط کی ماند
خاتم لعل تو گر نقش سلیمان دارد
اگر آن پنجه سیمین و کمند گیسوست
دست بربسته دو صد رستم دستان دارد
مرغ روح است پرافشان بهوای قد تو
گرد سرو چمن از فاخته افغان دارد
دردمند غم عشقیم طبیبا بگذر
این نه دردیست که پنداری درمان دارد
هست بیشک خبر از سینه صد چاک منش
هر که اندر نظر آن چاک گریبان دارد
چشم تو منظر زیبای تو در آینه دید
خبر ازحالت آشفته حیران دارد
داند آنحال که گو در خم چوگان دارد
چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت
نظری هست در این خانه که باران دارد
میزند خون دلم موج همی بر سر موج
قلزم دیده ام امشب سر طوفان دارد
آورد موج سرشکم در خونین بکنار
کی چنین لؤلؤ مرجان کون عمان دارد
ایمن از آفت اهریمن خط کی ماند
خاتم لعل تو گر نقش سلیمان دارد
اگر آن پنجه سیمین و کمند گیسوست
دست بربسته دو صد رستم دستان دارد
مرغ روح است پرافشان بهوای قد تو
گرد سرو چمن از فاخته افغان دارد
دردمند غم عشقیم طبیبا بگذر
این نه دردیست که پنداری درمان دارد
هست بیشک خبر از سینه صد چاک منش
هر که اندر نظر آن چاک گریبان دارد
چشم تو منظر زیبای تو در آینه دید
خبر ازحالت آشفته حیران دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار
فتنه هر چند که به باشد گر خفته بود
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیب
زآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزار
گفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود
مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصل
سخنی گوی از این قصه که نشنفته بود
گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراق
پیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود
در سویدای دلم نیست بجز سر جنون
تا که سودای تو اندر سر آشفته بود
تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار
فتنه هر چند که به باشد گر خفته بود
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیب
زآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزار
گفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود
مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصل
سخنی گوی از این قصه که نشنفته بود
گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراق
پیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود
در سویدای دلم نیست بجز سر جنون
تا که سودای تو اندر سر آشفته بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - روزگاریست که افلاک بکین میگذرد
روزگاریست که افلاک بکین میگذرد
کار عشاق بدور تو چنین میگذرد
چند گوئی که مه از بام فلک میتابد
بنگر آن ماه که بر سطح زمین میگذرد
خویش را مشتری از بام سپهر اندازد
با چنین جلوه گر آن زهره جبین میگذرد
آهوی چشم تو چون دید بچین خم زلف
از سر نافه مشگ آهوی چین میگذرد
کیست آن شعله جواله که بر برق نشست
که تف شعله اش از خانه زین میگذرد
خط بگرد لب تو فتوی خونم بنوشت
کار شاهان همه از خط و نگین میگذرد
مه و خورشید کشیده بدم از اژدر زلف
معجزه میکند و سحر مبین میگذرد
هر که بر کفر سر زلف تو ایمان آورد
آری آشفته صفت از دل و دین میگذرد
هر که دادند رهش بر در میخانه عشق
همچو آدم زسر خلد برین میگذرد
جا بکریاس نجف گر بدهندش زشرف
از سر رتبه خود روح امین میگذرد
پیر کنعان من و تو هر دو پسر گم کردیم
به تو یارب چه گذشته بمن این میگذرد
کار عشاق بدور تو چنین میگذرد
چند گوئی که مه از بام فلک میتابد
بنگر آن ماه که بر سطح زمین میگذرد
خویش را مشتری از بام سپهر اندازد
با چنین جلوه گر آن زهره جبین میگذرد
آهوی چشم تو چون دید بچین خم زلف
از سر نافه مشگ آهوی چین میگذرد
کیست آن شعله جواله که بر برق نشست
که تف شعله اش از خانه زین میگذرد
خط بگرد لب تو فتوی خونم بنوشت
کار شاهان همه از خط و نگین میگذرد
مه و خورشید کشیده بدم از اژدر زلف
معجزه میکند و سحر مبین میگذرد
هر که بر کفر سر زلف تو ایمان آورد
آری آشفته صفت از دل و دین میگذرد
هر که دادند رهش بر در میخانه عشق
همچو آدم زسر خلد برین میگذرد
جا بکریاس نجف گر بدهندش زشرف
از سر رتبه خود روح امین میگذرد
پیر کنعان من و تو هر دو پسر گم کردیم
به تو یارب چه گذشته بمن این میگذرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - فتنه در نرگس فتان تو مفتون گردید
فتنه در نرگس فتان تو مفتون گردید
نافه چین بخم زلف تو مرهون گردید
بعد از این سینه خلقت بود آماج خدنگ
هر کجا بود دلی از ستمت خون گردید
لعل و یاقوت و نمک شکر و شیر و مرجان
بهم آویخته شد لعل تو معجون گردید
عاقلی جانب لیلی بملامت میرفت
نارسیده بدر خیمه که مجنون گردید
حسن مه کاهد چون بگذرد از چار دهش
چارده از تو شد و حسن تو افزون گردید
یک دو قطره زسرشگم بزمین جاری شد
آن یکی شط فرات آن یک جیحون گردید
زاهدار کرد بدل وصل تو با حور بهشت
در قیامت شودش فاش که مغبون گردید
نافه چین بخم زلف تو مرهون گردید
بعد از این سینه خلقت بود آماج خدنگ
هر کجا بود دلی از ستمت خون گردید
لعل و یاقوت و نمک شکر و شیر و مرجان
بهم آویخته شد لعل تو معجون گردید
عاقلی جانب لیلی بملامت میرفت
نارسیده بدر خیمه که مجنون گردید
حسن مه کاهد چون بگذرد از چار دهش
چارده از تو شد و حسن تو افزون گردید
یک دو قطره زسرشگم بزمین جاری شد
آن یکی شط فرات آن یک جیحون گردید
زاهدار کرد بدل وصل تو با حور بهشت
در قیامت شودش فاش که مغبون گردید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - از پی عقل دویدم بدبستانی چند
از پی عقل دویدم بدبستانی چند
نیست جز زمزمه عشق تو دستانی چند
دل زسودای گل روی تو چون بلبل باغ
ریخت از خون جگر طرح گلستانی چند
خیزدم ناله زهر بند جدا همچون نی
زاستخوان در بدنم رسته نیستانی چند
نیست یک سرو چو بالایت و یک گل چو رخت
بلبل و فاخته گشتیم ببستانی چند
طوطیانند خط سبز تو بر گرد هان
تنک بر تنگ بگرد شکرستانی چند
لوحش الله از آن طره جادو که زهجر
ساخت در چشمه خورشید شبستانی چند
راه گم کرده سوی کعبه شدم کز در دیر
خورد بر گوش دلم نعره مستانی چند
گفت آشفته بیا کعبه عشاق اینجاست
از چه بیهوده روان در عربستانی چند
نجف است این و در و خیل ملایک زشرف
پی تعلیم شده طفل دبستانی چند
نیست جز زمزمه عشق تو دستانی چند
دل زسودای گل روی تو چون بلبل باغ
ریخت از خون جگر طرح گلستانی چند
خیزدم ناله زهر بند جدا همچون نی
زاستخوان در بدنم رسته نیستانی چند
نیست یک سرو چو بالایت و یک گل چو رخت
بلبل و فاخته گشتیم ببستانی چند
طوطیانند خط سبز تو بر گرد هان
تنک بر تنگ بگرد شکرستانی چند
لوحش الله از آن طره جادو که زهجر
ساخت در چشمه خورشید شبستانی چند
راه گم کرده سوی کعبه شدم کز در دیر
خورد بر گوش دلم نعره مستانی چند
گفت آشفته بیا کعبه عشاق اینجاست
از چه بیهوده روان در عربستانی چند
نجف است این و در و خیل ملایک زشرف
پی تعلیم شده طفل دبستانی چند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - جهد کن جهد که تیرش زکمان میگذرد
جهد کن جهد که تیرش زکمان میگذرد
هر که آن تیر و کمان دید زجان میگذرد
عمر سان میگذرد جان جهانش برکیب
جهدی ای جان که زره جان جهان میگذرد
یکجهان فتنه بیاورد چو آمد در شهر
تا چه از رفتن آن مه بجهان میگذرد
گفته بودی که زمانی به لبت لب بنهم
هان دم بازپسین است و زمان میگذرد
یک فلک اخترش افتند بلرزه چو سهیل
به یمن گر شبی آن برق یمان میگذرد
پیش رخسار بدیع تو بسی مختصر است
وصف عشاق که از شرح و بیان میگذرد
افتدش آتش غیرت بدهان آشفته
شمع سان نام تواش چون بزبان میگذرد
من و سودای تو از سود وزیانم چه غمست
عاشق روی تو از سود و زیان میگذرد
هر کرا داغ غلامی علی بر جبهه است
از سر سلطنت کون و مکان میگذرد
هر که آن تیر و کمان دید زجان میگذرد
عمر سان میگذرد جان جهانش برکیب
جهدی ای جان که زره جان جهان میگذرد
یکجهان فتنه بیاورد چو آمد در شهر
تا چه از رفتن آن مه بجهان میگذرد
گفته بودی که زمانی به لبت لب بنهم
هان دم بازپسین است و زمان میگذرد
یک فلک اخترش افتند بلرزه چو سهیل
به یمن گر شبی آن برق یمان میگذرد
پیش رخسار بدیع تو بسی مختصر است
وصف عشاق که از شرح و بیان میگذرد
افتدش آتش غیرت بدهان آشفته
شمع سان نام تواش چون بزبان میگذرد
من و سودای تو از سود وزیانم چه غمست
عاشق روی تو از سود و زیان میگذرد
هر کرا داغ غلامی علی بر جبهه است
از سر سلطنت کون و مکان میگذرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - هر کرا نقش بجانست کی از دل برود
هر کرا نقش بجانست کی از دل برود
و گرش جان برود نقش تو مشگل برود
روح مجنون چو جرس پیش رود لیلی را
گراز این دشت بصد مرحله محمل برود
تو چمان گر بچمی با گل رخساره بباغ
پای سرو و گل از این خجلت در گل برود
میروی عکس تو در دیده ما میماند
همچو آئینه که مهرش زمقابل برود
بحر عشق است نباشد بجز از طوفانش
عجب از نوح از این بحر بساحل برود
دادخواهان همه نالند زقاتل در حشر
دادخواهی من آنست که قاتل برود
هر که بیند نظری بر تو برد بهره زعمر
آه از آن دیده که از کوی تو غافل برود
تا که آئینه بود نقش تو در او باقیست
پیش آئینه چو آن طرفه شمایل برود
دیده گر بر تو فتد وقف تو ماند نظرش
رستم ار آید در کوی تو بیدل برود
زاهدا باده کش و نکته توحید بگوی
ترسمت عمر گرانمایه بباطل برود
چه غم آشفته گر از شور تو مجنون گردید
هر که دیوانه شد از عشق تو عاقل برود
و گرش جان برود نقش تو مشگل برود
روح مجنون چو جرس پیش رود لیلی را
گراز این دشت بصد مرحله محمل برود
تو چمان گر بچمی با گل رخساره بباغ
پای سرو و گل از این خجلت در گل برود
میروی عکس تو در دیده ما میماند
همچو آئینه که مهرش زمقابل برود
بحر عشق است نباشد بجز از طوفانش
عجب از نوح از این بحر بساحل برود
دادخواهان همه نالند زقاتل در حشر
دادخواهی من آنست که قاتل برود
هر که بیند نظری بر تو برد بهره زعمر
آه از آن دیده که از کوی تو غافل برود
تا که آئینه بود نقش تو در او باقیست
پیش آئینه چو آن طرفه شمایل برود
دیده گر بر تو فتد وقف تو ماند نظرش
رستم ار آید در کوی تو بیدل برود
زاهدا باده کش و نکته توحید بگوی
ترسمت عمر گرانمایه بباطل برود
چه غم آشفته گر از شور تو مجنون گردید
هر که دیوانه شد از عشق تو عاقل برود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - خیره شد عشق که از عقلم نیرو برود
خیره شد عشق که از عقلم نیرو برود
چون بچوگان بزنی لاجرمت گو برود
سرو آزاده چه حدداشت که آید با تو
پیش رویت بچه جلوه گل خوشبو برود
با نسیم سحری بود مگر بوی کسی
که چو شمع سحری جانم با او برود
قوت پنجه عشق است ببازوی بتان
تو مپندار که این زور زبازو برود
نیکمرد آنکه چو آشفته گریزد بدرت
گو بیا زشت که از کوی تو نیکو برود
گرچه بر دشت ختن آهوی مشکین گذرد
نشنیدم که بمه یک ختن آهو برود
طوطی باغ ولای توام ای شیر خدا
مهل از گلشنت این مرغ سخن گو برود
از چه از چشم تر من بکناری ای سرو
سرو گلزار کجا از طرف جو برود
چون بچوگان بزنی لاجرمت گو برود
سرو آزاده چه حدداشت که آید با تو
پیش رویت بچه جلوه گل خوشبو برود
با نسیم سحری بود مگر بوی کسی
که چو شمع سحری جانم با او برود
قوت پنجه عشق است ببازوی بتان
تو مپندار که این زور زبازو برود
نیکمرد آنکه چو آشفته گریزد بدرت
گو بیا زشت که از کوی تو نیکو برود
گرچه بر دشت ختن آهوی مشکین گذرد
نشنیدم که بمه یک ختن آهو برود
طوطی باغ ولای توام ای شیر خدا
مهل از گلشنت این مرغ سخن گو برود
از چه از چشم تر من بکناری ای سرو
سرو گلزار کجا از طرف جو برود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود
دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرود
گو سکندر سوی ظلمات بتنها نرود
چون بگیسوی تو منسوب بود شام فراق
به که ناید سحر و این شب یلدا نرود
هر که در کعبه کوی تو طوافی کرده است
آید از کعبه بطوفش که از آنجا نرود
ساکن گلشن کوی صنم گلرخسار
بتفرج بگلستان و بصحرا نرود
هر کرا خار محبت بخلد اندر دل
بستر از خار کند بر دیبا نرود
سرو زیبا رود و آید از باد شمال
چون تو رعنا نبود همچو تو زیبا نرود
لاله باغ وفائیم به تغییر زمان
داغ سودای تو هرگز زسویدا نرود
عاشقی گر نرود از در جانان بفغان
عندلیبی است که از باغ بغوغا نرود
گفتم از نقطه موهوم و نگویم زآن لب
کاندرین نکته همانا سخن ما نرود
عشق در فطرت عشاق سرشته زازل
که بشمشیر و بزور و بمدارا نرود
شهر یغما همه ترکان ستمگر دارد
هر کس این ترک ببیند سوی یغما نرود
گر کسی گوهر مقصود بیاید در خاک
بعبث در هوس در سوی دریا نرود
جان آشفته مقیم سر کوی علی است
روح مجنون زسر تربت لیلا نرود
گو سکندر سوی ظلمات بتنها نرود
چون بگیسوی تو منسوب بود شام فراق
به که ناید سحر و این شب یلدا نرود
هر که در کعبه کوی تو طوافی کرده است
آید از کعبه بطوفش که از آنجا نرود
ساکن گلشن کوی صنم گلرخسار
بتفرج بگلستان و بصحرا نرود
هر کرا خار محبت بخلد اندر دل
بستر از خار کند بر دیبا نرود
سرو زیبا رود و آید از باد شمال
چون تو رعنا نبود همچو تو زیبا نرود
لاله باغ وفائیم به تغییر زمان
داغ سودای تو هرگز زسویدا نرود
عاشقی گر نرود از در جانان بفغان
عندلیبی است که از باغ بغوغا نرود
گفتم از نقطه موهوم و نگویم زآن لب
کاندرین نکته همانا سخن ما نرود
عشق در فطرت عشاق سرشته زازل
که بشمشیر و بزور و بمدارا نرود
شهر یغما همه ترکان ستمگر دارد
هر کس این ترک ببیند سوی یغما نرود
گر کسی گوهر مقصود بیاید در خاک
بعبث در هوس در سوی دریا نرود
جان آشفته مقیم سر کوی علی است
روح مجنون زسر تربت لیلا نرود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۹ - ساقیا باده که ایام طرب میآید
ساقیا باده که ایام طرب میآید
شوق در دل زپی لهو و لعب میآید
زاده زهد و ریا نیست بجز ماتم غم
نازم آن آب کزو بوی طرب میاید
نوجوانان بکرشمه دل پیران ببرند
عشق و پیری زمنت از چه عجب میآید
سبب مستی ما پرتو ساقیست بجام
تا نگوئی اثر از آب عنب میآید
دختر رز ادب آموخت زچوب اندر خم
زآن پی تربیت اهل ادب میآید
پرده بگرفت که تا پرده صوفی بدرد
سالک از رایحه او بطلب میآید
تا بتابد به شبستان حریفان چون خور
لاجرم در بر رندان همه شب میآید
دوره عمر کند تازه بمستان ارچه
جام را جان بهمه دور بلب میآید
هر چه راهست بعالم نسب و نام ولیک
بجز از عشق که بی نام و نسب میآید
گر مسبب بجهانست خداوند حکیم
عشق در عالم اسباب سبب میآید
عشق سرمد چه بود مطلع انوار ازل
که گهی مظهر اسما و لقب میآید
گاه سیف الله مسلول و گهی باب الله
گاه آشفته علی میر عرب میآید
شوق در دل زپی لهو و لعب میآید
زاده زهد و ریا نیست بجز ماتم غم
نازم آن آب کزو بوی طرب میاید
نوجوانان بکرشمه دل پیران ببرند
عشق و پیری زمنت از چه عجب میآید
سبب مستی ما پرتو ساقیست بجام
تا نگوئی اثر از آب عنب میآید
دختر رز ادب آموخت زچوب اندر خم
زآن پی تربیت اهل ادب میآید
پرده بگرفت که تا پرده صوفی بدرد
سالک از رایحه او بطلب میآید
تا بتابد به شبستان حریفان چون خور
لاجرم در بر رندان همه شب میآید
دوره عمر کند تازه بمستان ارچه
جام را جان بهمه دور بلب میآید
هر چه راهست بعالم نسب و نام ولیک
بجز از عشق که بی نام و نسب میآید
گر مسبب بجهانست خداوند حکیم
عشق در عالم اسباب سبب میآید
عشق سرمد چه بود مطلع انوار ازل
که گهی مظهر اسما و لقب میآید
گاه سیف الله مسلول و گهی باب الله
گاه آشفته علی میر عرب میآید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۱ - از که نالم که چنین یا که چنان با ما کرد
از که نالم که چنین یا که چنان با ما کرد
نفس خودکام هوس پیشه مرا رسوا کرد
موج شهوت زازل کشتی عشقت بشکست
جست طوفان و مرا غرقه این دریا کرد
عشق پنداشتم و رفتمش از پی با سر
خود هوس بود مرا شیفته سودا کرد
گاه برگردنم افکند خم زلف بتی
کش کشان برد سوی دیر و مرا ترسا کرد
گه نمودم خم ابروی که اینست محراب
پیش آن قبله کج عابد پابرجا کرد
گاهیم کشور دل داد بترک نگهی
کز درونم بفسون صبر و خرد یغما کرد
خواستم آب حیاتی بلبی داد نشان
جستمش خضر اشارت بخط خضرا کرد
آتش افروخت زرخسار و مرا هندو ساخت
گاه خورشید عیان کرد و مرا حربا کرد
گاه پیمود شرابم که بخور از کوثر
گاه پیمانه صفت سجده گهم مینا کرد
ساده جلوه گر آورد که این غلمانست
لولی شنگ بجست و بدل حورا کرد
الغرض عمر گرانمایه بخیره بگذشت
کارش این بوده بعالم نه بمن تنها کرد
مگر آشفته تولای علی گیرد دست
ورنه وای از صف محشر که خدا برپا کرد
نفس خودکام هوس پیشه مرا رسوا کرد
موج شهوت زازل کشتی عشقت بشکست
جست طوفان و مرا غرقه این دریا کرد
عشق پنداشتم و رفتمش از پی با سر
خود هوس بود مرا شیفته سودا کرد
گاه برگردنم افکند خم زلف بتی
کش کشان برد سوی دیر و مرا ترسا کرد
گه نمودم خم ابروی که اینست محراب
پیش آن قبله کج عابد پابرجا کرد
گاهیم کشور دل داد بترک نگهی
کز درونم بفسون صبر و خرد یغما کرد
خواستم آب حیاتی بلبی داد نشان
جستمش خضر اشارت بخط خضرا کرد
آتش افروخت زرخسار و مرا هندو ساخت
گاه خورشید عیان کرد و مرا حربا کرد
گاه پیمود شرابم که بخور از کوثر
گاه پیمانه صفت سجده گهم مینا کرد
ساده جلوه گر آورد که این غلمانست
لولی شنگ بجست و بدل حورا کرد
الغرض عمر گرانمایه بخیره بگذشت
کارش این بوده بعالم نه بمن تنها کرد
مگر آشفته تولای علی گیرد دست
ورنه وای از صف محشر که خدا برپا کرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - سفری چون سفر عشق خطرناک نبود
سفری چون سفر عشق خطرناک نبود
کاتشین بوده ره از آب نه از خاک نبود
کرد چون عاشق سالک بدر عشق طواف
پست تر پایه ی از طارم افلاک نبود
کودکی داشت کمندی و شکاری میکرد
یک سرش نیست که آویزه فتراک نبود
بس سکندر که بظلمات لب تشنه نمرد
هیچ دارا نه که در پهلوی او چاک نبود
غیر آب در میخانه که اصل طرب است
در همه کون و مکان آب طربناک نبود
نتوانست مژه منع کند سیل سرشک
بستن طوفان اندر خور خاشاک نبود
دوش بی نوش لبت صحبت اغیارم کشت
لاجرم زهر اثر کرد چو تریاک نبود
گر نبودی زازل حسن کجا بودی عشق
از کجا بود می صاف اگر تاک نبود
شادمان هیچ ندیدیم که باشد ببهشت
گر دلی از الم عشق تو غمناک نبود
آتشین آه مرا سوخته بودی چونشمع
در شب هجر تو گر دیده نمناک نبود
گر نبودی علی آن دست خدائی بجهان
اثر از دین نبی صاحب لولاک نبود
آب روی من آشفته زخاک نجفست
که مرا سجده گهی غیر بر آن خاک نبود
دل بسی غوص گهر کرد ببحرین وجود
گوهری چون گهر آل نبی پاک نبود
عقل ادراک هویت نکند خامش باش
آن همان است که در حیز ادراک نبود
کاتشین بوده ره از آب نه از خاک نبود
کرد چون عاشق سالک بدر عشق طواف
پست تر پایه ی از طارم افلاک نبود
کودکی داشت کمندی و شکاری میکرد
یک سرش نیست که آویزه فتراک نبود
بس سکندر که بظلمات لب تشنه نمرد
هیچ دارا نه که در پهلوی او چاک نبود
غیر آب در میخانه که اصل طرب است
در همه کون و مکان آب طربناک نبود
نتوانست مژه منع کند سیل سرشک
بستن طوفان اندر خور خاشاک نبود
دوش بی نوش لبت صحبت اغیارم کشت
لاجرم زهر اثر کرد چو تریاک نبود
گر نبودی زازل حسن کجا بودی عشق
از کجا بود می صاف اگر تاک نبود
شادمان هیچ ندیدیم که باشد ببهشت
گر دلی از الم عشق تو غمناک نبود
آتشین آه مرا سوخته بودی چونشمع
در شب هجر تو گر دیده نمناک نبود
گر نبودی علی آن دست خدائی بجهان
اثر از دین نبی صاحب لولاک نبود
آب روی من آشفته زخاک نجفست
که مرا سجده گهی غیر بر آن خاک نبود
دل بسی غوص گهر کرد ببحرین وجود
گوهری چون گهر آل نبی پاک نبود
عقل ادراک هویت نکند خامش باش
آن همان است که در حیز ادراک نبود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۳ - عشق تا حلقه سحر بر در دلها میزد
عشق تا حلقه سحر بر در دلها میزد
عقل از کشور دل خیمه بصحرا میزد
خرمن دین و دل از برق تجلی میسوخت
طعنها بر شرر سینه سینا میزد
بودترسا بچه ای همره او کز نیرنگ
راه مردم بخم زلف چلیپا میزد
کافری عشوه گری کز نگه چشم سیاه
راه مجنون بدر خیمه لیلا میزد
عذر عذرا همه شب در بر وامق میخواست
گاه در ربع و دمن طعنه بسلما میزد
مار گیسو به بناگوش فکنده بفسون
طعنه بر معجزه اژدر موسی میزد
چهره افروخته میسوخت بر او عود ززلف
بر دل مجلسیان آتش سودا میزد
زآتش لعل لبش سوخته یاقوت بکان
نیش دندان بدل لؤلؤ لالا میزد
زد خط باطله بر آب بقاء خضر خطش
روح وش دم دهنش بردم عیسی میزد
کرده از نغمه خوش نسخ نوای داود
شرر اندر جگر بلبل شیدا میزد
هر زمان خواست که تا تیره کند روز جهان
دست در حلقه آن زلف شب آسا میزد
گاه آشفته صفت مست شده در مستی
پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا میزد
گاه میشد زلب لعل چو من شکر ریز
دم زمدح علی عالی اعلا میزد
نام نامی تو آموخت باو ایزد پاک
آدم آنجا که دم از علم الاسما میزد
عقل از کشور دل خیمه بصحرا میزد
خرمن دین و دل از برق تجلی میسوخت
طعنها بر شرر سینه سینا میزد
بودترسا بچه ای همره او کز نیرنگ
راه مردم بخم زلف چلیپا میزد
کافری عشوه گری کز نگه چشم سیاه
راه مجنون بدر خیمه لیلا میزد
عذر عذرا همه شب در بر وامق میخواست
گاه در ربع و دمن طعنه بسلما میزد
مار گیسو به بناگوش فکنده بفسون
طعنه بر معجزه اژدر موسی میزد
چهره افروخته میسوخت بر او عود ززلف
بر دل مجلسیان آتش سودا میزد
زآتش لعل لبش سوخته یاقوت بکان
نیش دندان بدل لؤلؤ لالا میزد
زد خط باطله بر آب بقاء خضر خطش
روح وش دم دهنش بردم عیسی میزد
کرده از نغمه خوش نسخ نوای داود
شرر اندر جگر بلبل شیدا میزد
هر زمان خواست که تا تیره کند روز جهان
دست در حلقه آن زلف شب آسا میزد
گاه آشفته صفت مست شده در مستی
پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا میزد
گاه میشد زلب لعل چو من شکر ریز
دم زمدح علی عالی اعلا میزد
نام نامی تو آموخت باو ایزد پاک
آدم آنجا که دم از علم الاسما میزد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - دو جهان در نظر پاک یکی میآید
دو جهان در نظر پاک یکی میآید
بیندار دیو بچشمش ملکی میاید
شکر و ملح بود ضد و زافسون لبت
شد مکرر که زشکر نمکی میآید
عقل وعشقند دو سلطان وجود و ناچار
چون یکی میرود از ملک یکی میآید
عشق وارد شد و عقل و خردم کرد فرار
بر زر قلب حریفان محکی میآید
عشق در پیش زپی حب علی ره سپر است
مژده کز شاه بلشکر یزکی میآید
فرس خامه بمیدان سخن جولان زد
اسب چوبین نه عجب برق تکی میآید
بده آشفته زصهبای یقینش جامی
در مقام علی آنرا که شکی میآید
بیندار دیو بچشمش ملکی میاید
شکر و ملح بود ضد و زافسون لبت
شد مکرر که زشکر نمکی میآید
عقل وعشقند دو سلطان وجود و ناچار
چون یکی میرود از ملک یکی میآید
عشق وارد شد و عقل و خردم کرد فرار
بر زر قلب حریفان محکی میآید
عشق در پیش زپی حب علی ره سپر است
مژده کز شاه بلشکر یزکی میآید
فرس خامه بمیدان سخن جولان زد
اسب چوبین نه عجب برق تکی میآید
بده آشفته زصهبای یقینش جامی
در مقام علی آنرا که شکی میآید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۵ - بی تو ای قوت روان دل را قوت نبود
بی تو ای قوت روان دل را قوت نبود
بی غذا ماندن بیمار مروت نبود
شهسوارا زچه در کشتن من جهد کنی
قتل درویش در آئین فتوت نبود
قوت عشق کند این همه دلها از جا
ورنه در یک خم مو این همه قوت نبود
یوسف من تو که امروز عزیزی در مصر
غافلی از پدر این شرط نبوت نبود
منت از عشق برم کاو پدر ایجاد است
بر من آدم را آن حق ابوت نبود
طلب از خاک در میکده اکسیر مراد
که جز آن خاک تو را مایه ثروت نبود
غیر پای علی آن محرم سر آشفته
قدمی پی سپر مهر نبوت نبود
بی غذا ماندن بیمار مروت نبود
شهسوارا زچه در کشتن من جهد کنی
قتل درویش در آئین فتوت نبود
قوت عشق کند این همه دلها از جا
ورنه در یک خم مو این همه قوت نبود
یوسف من تو که امروز عزیزی در مصر
غافلی از پدر این شرط نبوت نبود
منت از عشق برم کاو پدر ایجاد است
بر من آدم را آن حق ابوت نبود
طلب از خاک در میکده اکسیر مراد
که جز آن خاک تو را مایه ثروت نبود
غیر پای علی آن محرم سر آشفته
قدمی پی سپر مهر نبوت نبود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۷ - دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد
دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد
باز میگشت چو میگفتم جانان آمد
کردم از دیده هدف ناوک دلدوز تو را
ناگهان تیر نظر بر سپر جان آمد
در خیال خم زلفین و بناگوش بتان
عمرها روز و شبم دست و گریبان آمد
جان یعقوب بود وقت بشیر ای یوسف
گوید ار قافله مصر بکنعان آمد
نرگس باغ که بد چشم و چراغ بستان
دیدمش دیده بدیدار تو حیران آمد
جلوه روی تو بتخانه آذر بشکست
کفر زلف کج تو رهزن ایمان آمد
عشق را سلسله ای بود قوی از آغاز
حلقه زلف تواش سلسله جنبان آمد
خط بیرنگ لب لعل تو بگرفت دریغ
کاهرمن محرم اسرار سلیمان آمد
سبحه شیخ بری رشته زنار مغان
تا چها از تو بکفار و مسلمان آمد
وه چه عالیست مقامت مه من بیخبری
زآه شبگیر که از دل سوی کیوان آمد
بسکه سودای سر زلف تو پخت آشفته
در دماغش همه سودای پریشان آمد
حل کند مشکل آشفته مگر دست خدای
که همه مشکل عالم برش آسان آمد
باز میگشت چو میگفتم جانان آمد
کردم از دیده هدف ناوک دلدوز تو را
ناگهان تیر نظر بر سپر جان آمد
در خیال خم زلفین و بناگوش بتان
عمرها روز و شبم دست و گریبان آمد
جان یعقوب بود وقت بشیر ای یوسف
گوید ار قافله مصر بکنعان آمد
نرگس باغ که بد چشم و چراغ بستان
دیدمش دیده بدیدار تو حیران آمد
جلوه روی تو بتخانه آذر بشکست
کفر زلف کج تو رهزن ایمان آمد
عشق را سلسله ای بود قوی از آغاز
حلقه زلف تواش سلسله جنبان آمد
خط بیرنگ لب لعل تو بگرفت دریغ
کاهرمن محرم اسرار سلیمان آمد
سبحه شیخ بری رشته زنار مغان
تا چها از تو بکفار و مسلمان آمد
وه چه عالیست مقامت مه من بیخبری
زآه شبگیر که از دل سوی کیوان آمد
بسکه سودای سر زلف تو پخت آشفته
در دماغش همه سودای پریشان آمد
حل کند مشکل آشفته مگر دست خدای
که همه مشکل عالم برش آسان آمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۰ - ساقی امشب زرخت نور دگر میتابد
ساقی امشب زرخت نور دگر میتابد
آفتابی تو و یا قرص قمر میتابد
خود بطلعت مهی و ساغر می خورشید است
زین دو نور است که بر بام و بدر میتابد
پرتو روی تو یا شعشعه جام شراب
یا مگر آتش موسی زشجر میتابد
آفتاب ار تو کشی پرده بپوشاند رو
کرم شب تاب کجا پیش قمر میتابد
تاب این جلوه ندارند جهان چهره بپوش
حسن بر شعله مپندار که برمیتابد
جام جم گشت ضمیرم همه از پرتو عشق
نور تو در دل آشفته مگر میتابد
توئی آن نور خداوند علی مظهر حق
که فروغت همه بر بحر و به بر میتابد
آفتابی تو و یا قرص قمر میتابد
خود بطلعت مهی و ساغر می خورشید است
زین دو نور است که بر بام و بدر میتابد
پرتو روی تو یا شعشعه جام شراب
یا مگر آتش موسی زشجر میتابد
آفتاب ار تو کشی پرده بپوشاند رو
کرم شب تاب کجا پیش قمر میتابد
تاب این جلوه ندارند جهان چهره بپوش
حسن بر شعله مپندار که برمیتابد
جام جم گشت ضمیرم همه از پرتو عشق
نور تو در دل آشفته مگر میتابد
توئی آن نور خداوند علی مظهر حق
که فروغت همه بر بحر و به بر میتابد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۳ - دوستان زود از این شهر کناری گیرید
دوستان زود از این شهر کناری گیرید
غیر شیراز ره شهر و دیاری گیرید
جز زیان سود که دیده است زکار دوران
گر توانید از این به سر و کاری گیرید
وقت آنست که در کشف حقیقت در شهر
همچو منصور مکان بر سر داری گیرید
بر در میکده گیرید مکان شب همه شب
باده هر صبح پی دفع خماری گیرید
زین شب و روز بجز فتنه نزاید خیزید
غیر از این روز و شبان لیل و نهاری گیرید
نیست در مرکز آفاق بجز رنج و ملال
از ولای علی و آل حصاری گیرید
نغمه زیر و بم مطرب دوران بنهید
چون نی از سوز درون ناله زاری گیرید
ای بسا پرده عصیان که بود حاجب جان
از پی سوختن پرده شراری گیرید
گلشنی را که خزان هست گذارند بخاک
بی خزان طرف گلستان و بهاری گیرید
چهره شاهد غیبی ننماید در خاک
تا توانید از آئینه غباری گیرید
پشت آشفته دو تا آمده از بار گناه
رحمی از دوش وی ای قافله باری گیرید
شهر شیراز شد از زلزله بی صبر و سکون
تا که در خاک نجف بلکه قراری گیرید
غیر شیراز ره شهر و دیاری گیرید
جز زیان سود که دیده است زکار دوران
گر توانید از این به سر و کاری گیرید
وقت آنست که در کشف حقیقت در شهر
همچو منصور مکان بر سر داری گیرید
بر در میکده گیرید مکان شب همه شب
باده هر صبح پی دفع خماری گیرید
زین شب و روز بجز فتنه نزاید خیزید
غیر از این روز و شبان لیل و نهاری گیرید
نیست در مرکز آفاق بجز رنج و ملال
از ولای علی و آل حصاری گیرید
نغمه زیر و بم مطرب دوران بنهید
چون نی از سوز درون ناله زاری گیرید
ای بسا پرده عصیان که بود حاجب جان
از پی سوختن پرده شراری گیرید
گلشنی را که خزان هست گذارند بخاک
بی خزان طرف گلستان و بهاری گیرید
چهره شاهد غیبی ننماید در خاک
تا توانید از آئینه غباری گیرید
پشت آشفته دو تا آمده از بار گناه
رحمی از دوش وی ای قافله باری گیرید
شهر شیراز شد از زلزله بی صبر و سکون
تا که در خاک نجف بلکه قراری گیرید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۷ - خنک آنقوم که در کف می روشن دارند
خنک آنقوم که در کف می روشن دارند
بزم از شعله می وادی ایمن دارند
تا بمیخانه چه رفتست که امشب مستان
همه در مسجد و محراب نشیمن دارند
بگذر از سیمبران ایدل شیدا کاین قوم
روی از آئینه دل از روی و آهن دارند
من و کنج قفس و جور و جفای صیاد
گرچه مرغان چمن جای بگلشن دارند
در ره بادیه ترکان بکمینند اما
نتوان گفت چو چشمان تو رهزن دارند
برفوی دل صد پاره ام اینان آیند
رشته از زلف و زمژگان همه سوزن دارند
در صف حشر که یعقوب گریزد زپسر
ای خوش آنان که تو را دست بدامن دارند
گرچه آشفته سودای علی شد دو جهان
تو نپندار که سودای تو چون من دارند
بزم از شعله می وادی ایمن دارند
تا بمیخانه چه رفتست که امشب مستان
همه در مسجد و محراب نشیمن دارند
بگذر از سیمبران ایدل شیدا کاین قوم
روی از آئینه دل از روی و آهن دارند
من و کنج قفس و جور و جفای صیاد
گرچه مرغان چمن جای بگلشن دارند
در ره بادیه ترکان بکمینند اما
نتوان گفت چو چشمان تو رهزن دارند
برفوی دل صد پاره ام اینان آیند
رشته از زلف و زمژگان همه سوزن دارند
در صف حشر که یعقوب گریزد زپسر
ای خوش آنان که تو را دست بدامن دارند
گرچه آشفته سودای علی شد دو جهان
تو نپندار که سودای تو چون من دارند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۸ - زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتد
زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتد
کار با سبحه و زنار به پیکار افتد
خیز و در کوی مغانش بده ای شیخ بمی
چند سجاده و تسبیح تو بی کار افتد
جز ملامت ثمری ایدل شیدا نبری
سرو کار تو چو با مردم هوشیار افتد
گرچه زنار بود حلقه آن زلف نژند
کاش بر حلق من آن حلقه زنار افتد
شاهدم رقص کنان جلوه کند چون در بزم
زاهدان را همگی کیک بشلوار افتد
نیست ممکن که دگر باز برویت بیند
نظر هر که برخسار تو یک بار افتد
منع چشمت نتوان کرد که خونم نخورند
ترک چون مست شود لابد خونخوار افتد
قدر آن صدمه که من میخورم از دل دانی
گر سر و کار تو یکروز به بیمار افتد
از سر کوی خود آشفته چه رانی نرود
خار در ساحت گلزار بناچار افتد
از غم بی عملی شکوه مکن ای درویش
در صف حشر بحیدر چو سر و کار افتد
کار با سبحه و زنار به پیکار افتد
خیز و در کوی مغانش بده ای شیخ بمی
چند سجاده و تسبیح تو بی کار افتد
جز ملامت ثمری ایدل شیدا نبری
سرو کار تو چو با مردم هوشیار افتد
گرچه زنار بود حلقه آن زلف نژند
کاش بر حلق من آن حلقه زنار افتد
شاهدم رقص کنان جلوه کند چون در بزم
زاهدان را همگی کیک بشلوار افتد
نیست ممکن که دگر باز برویت بیند
نظر هر که برخسار تو یک بار افتد
منع چشمت نتوان کرد که خونم نخورند
ترک چون مست شود لابد خونخوار افتد
قدر آن صدمه که من میخورم از دل دانی
گر سر و کار تو یکروز به بیمار افتد
از سر کوی خود آشفته چه رانی نرود
خار در ساحت گلزار بناچار افتد
از غم بی عملی شکوه مکن ای درویش
در صف حشر بحیدر چو سر و کار افتد