تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۶ - گهی به کعبۀ جانان سفر توانی کرد
گهی به کعبۀ جانان سفر توانی کرد
که در منای وفا ترک سر توانی کرد
به راه عشق توانی که رهسپر گردی
اگر که سینۀ خود را سپر توانی کرد
به چار بالش خواب آنگهی تو تکیه زنی
که تن نشانۀ تیر سه پر توانی کرد
نسیم صبح مراد آنگهی کند شادت
که خدمت از سر شب تا سحر توانی کرد
ز فیض گفت و شنودش چه بهره ها ببری
اگر به طور شهودش گذر توانی کرد
تو را به بوی حقیقت دماغ تر گردد
اگر که دیو طبیعت به در توانی کرد
اگر بلند شوی از حضیض وهم و خیال
ز اوج عقل چه خورشید سر توانی کرد
ره ارچه تیره و تار است و طی او مشکل
ولی به همت اهل نظر توانی کرد
جدا مشو ز در دوست مفتقر هرگز
که چارۀ دل ازین رهگذر توانی کرد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۱ - اگر به شرط مروت وفا توانی کرد
اگر به شرط مروت وفا توانی کرد
گذر به صفۀ اهل صفا توانی کرد
به همت ار بروی برتر از نشیمن خاک
به زیر سایه هزاران هما توانی کرد
به جد و جهد چه عنقا برو به قلۀ قاف
اگر که حوصلۀ آن قضا توانی کرد
شهود جلوۀ جانان ترا نصیب شود
اگر زجاجۀ جان را جلا توانی کرد
به گنج معرفت و دولت بقا برسی
اگر تحمل فقر و فنا توانی کرد
به شاهباز حقیقت گهی تو ره ببری
که باز آز و هوا را رها توانی کرد
اگر به گلشن دیدار او رهی یابی
ز شور عشق چه دستان نوا توانی کرد
شمیم طرۀ او گر ترا رسد به مشام
فتوحها چه نسیم صبا توانی کرد
دو دیده بر هم و چشم دلی فراهم کن
به یک نظارۀ او کیما توانی کرد
به شاهراه طریقت چه رهسپار شوی
ز گرد راه بسی توتیا توانی کرد
بدر اشک و عقیق سرشک روی بشوی
که تا به همت پاکان دعا توانی کرد
چه حلقه بر در او باش مفتقر همه عمر
که درد خویش ازین در دوا توانی کرد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - بریدم از همه پیوند و بر تو دل بستم
بریدم از همه پیوند و بر تو دل بستم
بمهر روی تو با مهر و ماه پیوستم
مرا ز ساغر ابرویت آنچنان شوریست
که بی تملق ساقی خراب و سرمستم
که آفتاب جمال تو دید و آب نشد؟
صواب نیست که با هستی تو من هستم
بپای بوس تو دارم سری ولی بی مغز
دریغ از اینکه جز این بر نیاید از دستم
رها نشد ز تو تیری که بر دلم ننشست
به خاک پای تو سوگند ناز آن شستم
بگرد کوی تو گرد از وجود من برخاست
اگرچه نیست شدم لیک باز ننشستم
به جستجوی دهانت که چشمۀ نوش است
در اولین قدم از جوی زندگی جستم
سر ار ز لطف تو از فرق فرقدان بگذشت
ولی ز قهر تو طرف کلاه نشکستم
گر التفات نباشد ترا به من چه عجب
تو شاهباز بلند آشیان و من پستم
براستی بتو آراست مفتقر خود را
نبودی ار تو من ار خویشتن نمی رستم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۲ - دلا اگر نفسی می زنی به صدق و صفا
دلا اگر نفسی می زنی به صدق و صفا
به جان بکوش که باشی غلام اهل وفا
به هر قبیله چه گردی اگر تو مجنونی
بیا و قبله گزین از قبیله ی لیلا
چو تشنه لب به بیابان هلاک خواهی شد
غنیمتی شمر ای دوست صحبت دریا
اگر تو لذت ناز حبیب می دانی
شفا ز رنج بجوی و ز درد خواه دوا
اگر ستم رسد از دوست هم به دوست گریز
کجا رود به جهان وامق از در عذرا
مجوی جانب جانان ز عقل راهبری
که عشق دوست بود سوی دوست راهنما
میان شب به چراغ آفتاب نتوان جست
که آفتاب هم از نور خود شود پیدا
به پای مورچه نتوان به کوه قاف رسید
برو تو تعبیه کن خویش در پر عنقا
طریق عقل رها کن بعشق ساز حسین
اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۴ - دوای درد دل خسته ام بکن یارا
دوای درد دل خسته ام بکن یارا
بیا که نیست مرا بی تو زیستن یارا
ز جستجوی تو یارا روان همی سازم
ز چشمه های دو دیده هزار دریا را
جماعتی که به کوی تو راه می یابند
کجا کنند تمنا بهشت اعلا را
برد خیال تو از ره هزار زاهد را
کند جمال تو شیدا هزار دانا را
چنان ز هوش برفتم ز عشق بالایت
که باز می نشناسم نشیب و بالا را
همان زمان که به روی تو دیده بگشادم
به روی غیر تو بستم در سویدا را
کمال حسن تو را زان نمی رسد نقصان
که ساعتی بنوازی حسین شیدا را
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۰ - به صدر صفحه ی دولت کجا رسد اصحاب
به صدر صفحه ی دولت کجا رسد اصحاب
اگر دری نگشاید مفتح الابواب
عزیز من به ادب باش تا صفا یابی
از آن که هست تصوف به جملگی آداب
زدند قافله ی راه عشق کوس سفر
اگر نه مرده دلی دیده ها بمال از خواب
به هرزه عمر گرانمایه را ز دست مده
دو روزه عمر که باقی است قدر آن دریاب
اگر سعادت دیدار دوست می جویی
ز آستانه ی اصحاب درد روی متاب
اگر مشاهده خواهی ز خویشتن بگذر
که غیر هستی تو در میانه نیست حجاب
حسین دیده ی دیداربین به دست آور
که برگرفت حبیب از جمال خویش نقاب
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۳۷ - کدام جان گرامی که مبتلای تو نیست
کدام جان گرامی که مبتلای تو نیست
کدام طایر قدسی که در هوای تو نیست
کدام سر نه سراسیمه است در قدمت
کدام دل هدف ناوک بلای تو نیست
ز دل چسود مرا گر ز عشق خون نشود
ز جان چه حاصلم ای جان اگر فدای تو نیست
مرا بقا ز برای لقای تو باشد
بقای خویش نخواهم اگر لقای تو نیست
مباد یک نفس از عمر خویش برخوردار
کسی که عمر گرامیش از برای تو نیست
کراست شورش جانی که نیست آرزویت
کجاست شاه جهانی که او گدای تو نیست
رضای تو اگر اندر هلاک من باشد
بیا بکش که مرادم بجز رضای تو نیست
وفا نمی طلبم راضیم بجور و جفا
کدام ذوق و نشاطی که در جفای تو نیست
حسین از همه عالم شده است بیگانه
هنوز چیست ندانم که آشنای تو نیست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۴۸ - به یک لطیفه که دوشینه ذوالجلال انگیخت
به یک لطیفه که دوشینه ذوالجلال انگیخت
میان ما و تو بنگر که چون وصال انگیخت
چه لطف بود که دور سپهر از سر مهر
میان مشتری و ماه اتصال انگیخت
هزار طایر جان را شکار کرد رخت
چو دام و دانه ی مشکین ز خط و خال انگیخت
غلام قدرت آنم که از کمال کرم
جمال روی تو در غایت جلال انگیخت
چو بر صحیفه ی دل نقش بند فکرت من
مثال پیکرت ای ماه بیمثال انگیخت
خط از بنفشه رخ از لاله قد ز سرو سهی
دهن چو شکر شیرین لب از زلال انگیخت
حسین اگر چه خیالی شود ز ضعف رواست
چو نقش حسن تو در صفحه ی خیال انگیخت
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۵۰ - کنون که کشور خوبی به نام تست ای دوست
کنون که کشور خوبی به نام تست ای دوست
بیا که دیده ی روشن به نام تست ای دوست
سخن بگوی از آن پسته شکر افشان شو
که قوت طوطی روحم کلام تست ای دوست
مرا چه زهره که لاف از غلامی تو زنم
منم غلام کسی کو غلام تست ای دوست
کشند اهل سلامت به کوی صد آفت
کمین کرشمه که وقت سلام تست ای دوست
درون روضه سهی پا بگل فرومانده
ز دست قامت خرم خرام تست ای دوست
کند دلم بر پیکان تیرت استقبال
به صد نیاز که پیک پیام تست ای دوست
ز دست حور ننوشد شراب کافوری
کسی که مست مدام از مدام تست ای دوست
روا مدار که دشمن به کام دل برسد
چو ملک عالم دل ها به کام تست ای دوست
حسین از در ما چون نمیرود گفتی
کجا رود که گرفتار دام تست ای دوست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۵۲ - مرا چو کعبه ی دولت حریم خانه ی اوست
مرا چو کعبه ی دولت حریم خانه ی اوست
به راستان که سر من بر آستانه ی اوست
اگر چه محض گناهم امیدواری من
به فیض شامل الطاف بی کرانه ی اوست
هزار طایر قدسی به اختیار چو من
اسیر طره ی خال چو دام و دانه ی اوست
اگر چه نیست یکی ذره بی نشان رخش
هنوز دیده ی ما طالب نشانه ی اوست
به روز حشر نیاید به خویشتن آری
کسی که مست و خراب از می شبانه ی اوست
کجاست مطرب ما تا نوای ساز کند
که رقص حالت عشاق از ترانه ی اوست
مسیح خسته دلان گوئیا نمیسازد
که خسته همچو من زار از زمانه ی اوست
اگر به کلبه ی احزان ما نهد تشریف
سزد که خانه ی این بنده، بنده خانه ی اوست
بیا که طبع حسین از پی نثار آورد
از آن جواهر غیبی که در خزانه ی اوست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۵۳ - بیا که جان من از داغ انتظار بسوخت
بیا که جان من از داغ انتظار بسوخت
دلم ز آتش هجرانت ای نگار بسوخت
قرار و صبر و دل و عقل بود مونس من
کنون ز آتش شوق تو هر چهار بسوخت
به حال من منگر زانکه خاطرت سوزد
از اینکه جان من خسته فکار بسوخت
مباد آنکه رسد دود غم به دامن گل
ز عندلیب ستمکش اگر هزار بسوخت
ز دور چرخ ندانم چه طالع است مرا
که کشت زار امیدم به نوبهار بسوخت
ز سوز سینه ی مجروح من نشد آگه
مگر کسیکه چو من از فراق یار بسوخت
در این دیار من از بهر یار معتکفم
وگرنه جان حسین اندرین دیار بسوخت
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۵۷ - اگر برد سوی دارالقرار ما را دوست
اگر برد سوی دارالقرار ما را دوست
دلم قرار نگیرد در او مگر با دوست
مرا نه ملک جهان باید و نه باغ جنان
که نیست از دو جهانم مراد الا دوست
چنان به جان من آمیخت دوست از سر لطف
که نیست فرق ز جان عزیز من تا دوست
بدان مقام رسید اتحاد من با او
که باز می نشناسم که این منم یا دوست
ز دوست دیده ی بینا بجوی تا بینی
که هست در همه کائنات پیدا دوست
چه باک اگر همه عالم شوند دشمن ما
چو هست آن شه خوبان عهد با ما دوست
میان ما و تو جز صلح نیست ای زاهد
تو را نعیم ریاض بهشت و ما را دوست
حسین اگر همه خویشان شوند بیگانه
به جان دوست که ما را بس است تنها دوست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۵۹ - کدام دل که گرفتار و مبتلای تو نیست
کدام دل که گرفتار و مبتلای تو نیست
کدام سر که سراسیمه ی هوای تو نیست
کدام طایر قدسی نشد گرفتارت
کدام جان گرامی که آن فدای تو نیست
کدام سینه نشد آستان درد و غمت
کدام دل هدف ناوک بلای تو نیست
مرا ز گوش چو سود ار حدیث تو نبود
مرا ز دیده چه حاصل اگر لقای تو نیست
بیا به منظره ی چشم روشنم بنشین
که خانه ی دل تاریک بنده جای تو نیست
تو را چو دید دلم شد ز خویش بیگانه
به خویش بسته بود هر که آشنای تو نیست
گریختن ز جفا شرط عاشقی نبود
جفای تو بر عاشق کم از وفای تو نیست
به کس مراد میندیش کام خویش برآر
که کام این دل شوریده جز رضای تو نیست
دهان خویش به مشک و گلاب شست حسین
هنوز گفته ی او لایق ثنای تو نیست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۶۰ - بقای عمر در این خاکدان فانی نیست
بقای عمر در این خاکدان فانی نیست
جهان پر از غم و امید شادمانی نیست
گل مراد از این آب و گل چه میجوئی
که در ریاض جهان بوی کامرانی نیست
برای صحبت یاران مهربان کریم
خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست
چو غنچه بسته دهن خون خور و مخند چو گل
که اعتماد بر این پنج روز فانی نیست
دوام عیش و بقا میوه ایست بس شیرین
ولی چه سود که در باغ زندگانی نیست
مرا تحمل جور زمانه هست ولیک
ز دوست طاقت دوری چنانکه دانی نیست
بیا و از سر جان خیز ورنه رو بنشین
که کار اهل وفا غیر جان فشانی نیست
بهار عمر به وقت خزان رسید حسین
دگر حلاوت نوباوه ی جوانی نیست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۶۴ - چو اهل دل بطواف تو عزم ره سازند
چو اهل دل بطواف تو عزم ره سازند
براق عشق ز میدان جان برون تازند
چو بر بساط نشینند پاکبازانت
بضربه ای دو جهان را تمام دربازند
ببوی چون تو گلی بلبلان چو سرمستند
بسوی گلشن جنت نظر نیندازند
ملک بغاشیه داری خویش نپسندند
چو بر فلک علم عشق تو برافرازند
حذر ز آتش دوزخ نباشد ایشانرا
که سالهاست که با سوز عشق میسازند
ز شاهی دو جهان چون حسین آزادند
ولی به بندگی درگه تو مینازند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۶۵ - چو عاشقان حرم کعبه لقا جویند
چو عاشقان حرم کعبه لقا جویند
قدم چو سست شود در رهش بسر پویند
برای غسل که در طوف کعبه مسکون است
وجود خویش بخوناب دیده ها شویند
ببوی دوست چو احرام صدق بربندند
ز خار بادیه گلهای آرزو بویند
خزینه های سلاطین به نیم جو نخرند
شکستگان که گدایان درگه اویند
مقام روضه فردوس آرزو نکنند
مجردان که مقیمان خاک آن کویند
بصورت ارچه محبان دوست بسیارند
ولیک یک صفت و یک حدیث و یک رویند
اگر چه همچو حسینند واقف اسرار
چو محرمی نبود راز دل نمیگویند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۷۵ - مرا ز مدرسه عشقت بخانقاه کشید
مرا ز مدرسه عشقت بخانقاه کشید
بصدر صفه دولت ز پایگاه کشید
حدیث آتش عشقم مگر رسید به نی
که نی ز سوز درون صد هزار آه کشید
دلم چو پای ارادت نهاد در ره عشق
نخست دست تمنا ز مال و جاه کشید
کسی که بدرقه اش عشق شد بکعبه وصل
نه خوف بادیه دید و نه رنج راه کشید
شکست لشکر صبر و گریخت شحنه عقل
چو در دیار دلم عشق تو سپاه کشید
رخت بدعوی خونم نوشت خط آنگاه
دو ترک کافر سرمست را گواه کشید
تن نزار من زار شد هلاک از غم
که بار کوه نیارم به برگ کاه کشید
چه غم ز سرزنش یار و طعنه اغیار
مرا که سایه لطف تو در پناه کشید
اگر گناه بود سر بپایت افکندن
حسین دست نخواهد از این گناه کشید
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۷۷ - نگار من چو به لعل شکر نثار آید
نگار من چو به لعل شکر نثار آید
غذای طوطی طبعم سخن گذار آید
دیار دل که خرابست بی شهنشه خویش
به شهریار رسد چون به شهریار آید
شهان پیاده شوند و نهند رخ بر خاک
بدان بساط که آن نازنین سوار آید
در آن زمان که ز اخلاق او سخن گوید
فرشته کیست که باری در این شمار آید
اگر فدای تو ای دلربا نگردد جان
دگر چه فایده زین جان بی قرار آید
هزار فخر کنم هر زمان به بندگیت
مرا ز شاهی عالم اگر چه عار آید
دل مرا که به جای سپند می سوزی
نگاهدار که روزی تو را به کار آید
حسین خاک رهت گشته است میترسد
که بر دل تو از آن رهگذر غبار آید
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۷۸ - دلم هوای چنان سرو نازنین دارد
دلم هوای چنان سرو نازنین دارد
که مشگ سوده بر اطراف یاسمین دارد
ز مهر زهره جبینی شدم ستاره فشان
که داغ بندگیش ماه بر جبین دارد
هزار عاقل فرزانه گشت دیوانه
از آن دو سلسله کز زلف عنبرین دارد
کمان گرفت و کمین کرد چشم شوخش باز
هزار فتنه و آشوب در کمین دارد
ز همنشینی جانان تمتعی یابد
کسی که دولت و اقبال همنشین دارد
زهی حبیب که از بهر وحی آیت عشق
ز جبرئیل نهانی دگر امین دارد
بگفت عاقبت از عشق کشته خواهی شد
حسین خود ز جهان آرزو همین دارد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۷۹ - صبا رسید در او بوی یار نیست چه سود
صبا رسید در او بوی یار نیست چه سود
نسیم سنبل آن گلعذار نیست چه سود
هزارگونه ی گل اندر بهار گر چه شکفت
چو بوی از گل من در بهار نیست چه سود
مراست از دو جهان اختیار یار ولیک
به دست من چو کنون اختیار نیست چه سود
هزار گونه طرب میکنم ز دردی درد
ولی چو خمر طرب بی خمار نیست چه سود
منم که خاک شدم در ره وفاداری
ولی به خاک من او را گذار نیست چه سود
درون بوته ی مهرش دلم بسوخت ولی
متاع قلب مرا چون عیار نیست چه سود
به وصل یار امید حسین بسیار است
ولی چو طالع فرخنده یار نیست چه سود