تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۷ - خطاب به ولی عهد
تو گنج خویش پسندی خراب و ملک آباد
فسانه که شگفت آورد فسانه تست
مگر وجود تو خود جود شد که نتوان یافت
که این زمانه جو دست یا زمانه تست
تو خود چو عالم جودی که در همه عالم
به هر کران سخن از جود بی کرانه تست
چرا تو یک جا مال جهان به باد دهی
مگر نه مشتی از خاک آستانه تست
خدا گواست که بالطبع عادت است ترا
به جود و رزی خلق جهان بهانه تست
غباری از تن قصرت ربود چرخ مرا
ز پنج دیوار امروز بام خانه تست
اگر چه گنج ترا مشرکان به من گویند
خراب گشته ز تدبیر جاهلانه تست
ولی تو دانی و ایزد که در فشاندن گنج
خود از خصایص این گوهر یگانه تست
مرا چه غم بود از آن، تو جاودانه بمان
که گیتی آباد از جود جاودانه تست
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۲۳ - در شکایت از حاکم عراق
بیا و راحت جان من ای غلام بیار
منم غلام تو برخیز و یک دو جام بیار
از آن مولد هر خیر و شر به فتوی عقل
صلاح خاص بخواه و فساد عام بیار
ریا و زهد چو ناموس دین به باد بداد
ز جام می مدد از بهر انتقام بیار
سپیده دم چو جهان وارهد زظلمت شب
تو روز روشن در پرده ظلام بیار
گلاب و شانه و آئینه خواه از رخ و زلف
بیاض صبح نهان در سواد شام بیار
وز آن دو سنبل پرتاب عنبرین هر دم
هزار مرغ دل اندر شکنج دام بیار
قبا بپوش و کله برنه و کمر بربند
سنان بخواه و کمان زه کن و حسام بیار
یکی تکاور تازی نژاد برق نهاد
سبک گزین کن و زین بند و در لگام بیار
پی پذیره شدن با هزار شوق و شتاب
مرآن تکاور در پویه و خرام بیار
برای لاشه من نیز چارپائی چست
خموش و بار کش وراهوارورام بیار
به شهر تبریز آمد شه از حدود عراق
بیار باده و با جهد و اهتمام بیار
کلاه و موزه و دستار بنده را هم نیز
چنان که رسم بود در صف سلام بیار
وزان سپس من و احزاب و همرهان مرا
در آن مواکب اقبال و احتشام بیار
وز آن غبار که خیزد ز نعل مرکب شاه
ضیای دیده این عبد مستهام بیار
مرا که حرمت دیرین به باد دادم باز
ازین پذیره شدن عز و احترام بیار
و گر نثاری باید دلی که پیش تو بود
اگر نه بخشی باری به وجه وام بیار
اگر قبول نیفتد بیا و خانه طبع
بروب و هر چه به جا مانده بالتمام بیار
جهان جهان گهر از حکمت و کمال ببر
طبق طبق شکر از منطق و کلام بیار
به خاک درگه شاه جهان محمدشاه
یکی عریضه ازین کمترین غلام بیار
که ای پناه جهان و جهانیان آخر
ترحمی به فقیران مستهام بیار
کمال عجز من اندر نظر میار ولی
جلال جد من آن سیدانام بیار
تفقدی به سزا بر قبیله ای که بود
زنسل طاهر پیغمبر و امام بیار
حقوق خدمت جد و پدر، بجد و پدر
به یاد خویشتن ای شاه شادکام بیار
ترا که گفت که بدنام زن بمزدی را
امیر و حاکم مردان نیک نام بیار؟
وزان سبب همه املاک بنده را یک جا
برون ز قاعده رونق و نظام بیار
بیا ز ملک حلال من آن ستمگر را
که باد نعمت شاهان بدو حرام بیار
و گر نیاری باری مگو ثنائی را
که این مقوله سخن را به اختتام بیار
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۳۶ - قصیده ای است در نکوهش یکی از بزرگان
ایا شکسته سر زلف ترک تبریزی
شعار تو همه دل بندی و دلاویزی
عبیر و عنبر بر مهر انور افشانی
عقیق و شکر بر مشک اذفر آمیزی
گهی به سنبل آشفته برگ گل سپری
گهی به لاله نو رسته مشک تر، بپزی
همی بغلطی بر لاله های بستانی
همی بگردی در سبزه های پالیزی
به باغ و بستان باشی همیشه بامستان
چرا زصحبت نامحرمان نه پرهیزی؟
دو شوخ مستند آن هر دو ترک تیغ به دست
که کارشان همه خون خواری است و خون ریزی
فغان ازین دوستم گر که فتنه شان بگذشت،
هزار مرتبه از فتنه های چنگیزی
تو گوئی این دو نیاموختند در همه عمر
به جز : دو روئی ، و دزدی، و فتنه انگیزی
غلام زلف و رخ شاهدان تبریزم
خلاف مصلحت زاهدان دهلیزی
جماعتی متزهد که دام عام کنند،
صلاح و سبحه و سجاده و سحرخیزی
ایا منافق معجب من از تو آن بینم
که دید جد کبارم ز عجب پرویزی
تو خود برهنه، و بی برگ، و خوار باشی وزر
به خاک داری چون بوستان پائیزی
اگر نه اجوف و مهموزی از چه داری ریش
به هر دو پهلو از ضغطه های مهمیزی
تو خود چه چیزی؟ آخر چه کاره ای؟ که کنی
فغان و شکوه ز بیکاری، وز بی چیزی
خدای داد به هر کس، هر آن چه لایق بود
نبایدت که به حکم خدا در آویزی
تو خواه راضی باش ای عزیز، و خواه مباش
بلی، قضاست که وارونه می کند پیزی
نه من که با تو به این چربی و به این نرمی
بگویم و تو، به آن تندی و به آن تیزی
جزین که با تو بگفتم که: حیز و دزد مباش
چه کرده ام که به قصد هلاک من خیزی؟
برو بباش، چه باید مرا که پند دهم،
ترا به مهر، و تو با من به کینه بستیزی
مگر نه نایب سلطان روزگار دهد،
سزای آن که کند دزدی، و کند حیزی؟
عدوی جاهش نوشد شراب زقومی
مدام دولت خواهش زلال کاریزی
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳ - درین چمن چو گلی نشنود فغان مرا
درین چمن چو گلی نشنود فغان مرا
کجاست برق که بردارد آشیان مرا
حدیث زلف تو از دل به لب چو می آید
بسان خامه سیه می کند زبان مرا
زبس که مانده ز پروازم اندرین گلشن
ز نقش پا نشناسند آشیان مرا
به زندگی ننشستی به پهلویم هرگز
مگر خدنگ تو بنوازد استخوان مرا
چو شمع در ره باد صبا سبک روحم
نسیم وصل تواند ربود جان مرا
ندیده کوچه ی زخمی که دل برون نرود
چو بر دلم گذر افتاده دلستان مرا
چو نخل شعله به باغ جهان به یک حالم
نه کس بهار مرا دید نه خوان مرا
زبس که نقش سیه چردگان به دل جا کرد
به تن سیاه چو رگ ساخت استخوان مرا
کلیم وام کن از خامه همزبانی چند
که یک زبان نکند شرح داستان مرا
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۸ - در آتش ارفکنم تخم مهربانی را
در آتش ارفکنم تخم مهربانی را
دهم به تربیتش آب زندگانی را
به دوستی که گرم دسترس به جان باشد
به مزد، کینه دهم دشمنان جانی را
حنای عیش جهان چون، شفق نمی ماند
دلا زدست مده اشک ارغوانی را
تعلقم به حیاتست وقت پیری بیش
که مفت باخته ام موسم جوانی را
غمی زکار فرو بسته نیست، می ترسم
که از بدیهه ی اشکم برد روانی را
به آن رسیده کز آئینه رو بگردانی
چه خوش رسانده ای آئین سرگرانی را
به اختیار جهان دلنشین کس نشود
چنانکه منزل بی آب کاروانی را
به سرو خانگی ار آشنا شود قمری
به بال اره کند سرو بوستانی را
کلیم بخت مرا روز خوش نصیب کرد
مباد یاد کنم عهد شادمانی را
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸ - به غیر خانه ی زنجیر و دیده ی تر ما
به غیر خانه ی زنجیر و دیده ی تر ما
کدام خانه که ویران نگشت بر سر ما
به حیرتم که خبر چون به سنگ حادثه رفت
که صلح کرد می مدعا به ساغر ما
زگرمی تب ما تا شود طبیب آگه
کفی سپند فشاند بروی بستر ما
به سینه صافی و روی گشاده چون ما نیست
مگیر آینه گو خویش را برابر ما
ازین سرایت سرگشتگی توان دانست
که همچو گردش دامست سیر اختر ما
دل از جفای که نالد شکایت از که کند
به شهر طفلان فتاده مرغ بی پر ما
دگر چه بخیه چه مرهم زهر دو کار گذشت
که زخم همچو قفس گشت دور پیکر ما
کدام بزم طرب را جدا زروی تو دید
که می زآب سیه شد به چشم ساغر ما
دماغ درد سر دولت از کجاست کلیم
گرفتم اینکه هما سایه کرد بر سر ما
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۲ - منم بکنج قناعت رمیده از درها
منم بکنج قناعت رمیده از درها
بخویش بسته ز نقش حصیر زیورها
غبار خاطر خود گرد هم بسیل سرشگ
شود ببحر گل آلود آب گوهرها
بمن عداوت گردون بجا بود، تا کی
نشان ناوک آهم شوند اخترها
مسلم است مرا دعوی وفاداری
خجل ز داغ وفای منند محضرها
زجام لاله و گل قطره ای نریزد می
تمام حیرتم از این شکسته ساغرها
ز بد نهادی ابنای این زمان چه عجب
که شیر باز شود خون بطبع مادرها
بهیچ بزم نرفتم که روی دل بینم
منم سپند و مجالس تمام مجمرها
اگر نه در غم عشقت زنند سر بر سنگ
چرا چنین شده مودار کاسه سرها
بس است بهر رمیدن ز خویش و قوم کلیم
هر آنچه یوسف دیدست از برادرها
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۵ - ز آه گرمی آتش زنم سراپا را
ز آه گرمی آتش زنم سراپا را
ز یک فتیله کنم داغ جمله اعضا را
حدیث بحر فراموش شد که دور از تو
ز بس گریسته ام آب برده دریا را
ز آه گرم من آتش بخانه افتاده است
بکوی عشق کنون گرم می کنم جا را
گشاده روئی ساحل بکار ما نیاد
سرشک برد بساحل سفینه ما را
اگر ببادیه گردی نمی روم، چه عجب
جنون من نشناسد زشهر صحرا را
دلم گرفت ازین خلق، خضر راهی کو
کزو نشان طلبم آشیان عنقا را
کلیم هر سر مویت فتیله داغیست
ز بسکه سوز درون گرم کرده اعضا را
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۸ - قرار می برد از خلق آه و زاری ما
قرار می برد از خلق آه و زاری ما
باین قرار اگر مانده بیقراری ما
شویم گرد و بدنبال محملش افتیم
دگر برای چه روزست خاکساری ما
خمار صحبت تو عقل و هوش از من برد
چه مستئی ز قفا داشت هوشیاری ما
تو چون روی، بره انتظار دیده خلق
بهم نیاید چون زخمهای کاری ما
بروی دشت اگر گردبادت آید پیش
ازو بپرس ز احوال بیقراری ما
کدام بار غم از خاطری زیاد آید
که دهر ننهد بر دوش بردباری ما
نمانده جان و دلی تا بیادگار دهیم
کلیم را ببر از ما به یادگاری ما
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵ - کسیکه مانده به بند لباس زندانیست
کسیکه مانده به بند لباس زندانیست
پریدن از قفس نام و ننگ عریانیست
به پختگی جنون کی بمن رسد مجنون
همین بسست که من شهری او بیابانیست
زچشم گریان، بیقدر شد متاع جنون
بهر دیار که بارندگیست ارزانیست
بهار آمده یارب چه رهن باده کنم
مرا که جامه عیدی قبای عریانیست
دلا حقیقت این هر دو نشئه از من پرس
حیات گردی و این مرگ دامن افشانیست
کلیم دعوی دل را بزلف یار ببخش
دگر مپیچ بران، عالم پریشانیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۹ - مرا ز زلف تو غیر از شکست و محنت نیست
مرا ز زلف تو غیر از شکست و محنت نیست
بنای خانه زنجیر بهر راحت نیست
برهنه پای نخواهیم ماند، آبله هست
در آن دیار که کفشی بپای همت نیست
چنین که قافله آه می رود بشتاب
بکشور اثرش فرصت اقامت نیست
صفا در آخر بزم شراب اگر نبود
عجب مدار که ته شیشه بیکدورت نیست
دوام روزه زاهد نه از برای خداست
که طفل طبعش قادر بترک عادت نیست
اثر اگر نبود با دعای من سهلست
همین بسست که شرمنده اجابت نیست
بنزد من که بآزار کس دلیر نیم
اگر چه کشتن شمعست بی شجاعت نیست
سخن فروشی، فرزند خود فروختنست
کسیکه لاف سخن زد اهل زغیرت نیست
دکان شعر ببازار امتیاز کلیم
توان گشود ولیکن ز شرم رخصت نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶ - شکفت غنچه ولی موسم خزان منست
شکفت غنچه ولی موسم خزان منست
فروغ عارض گل برق آشیان منست
چنان نهفته ام اسرار عشق را، که لبم
خبر نیافت که نام که بر زبان منست
زبان بسته به اشک روان گذاشت سخن
چو طفل بسته زبان گریه ترجمان منست
سفیدرویی آماج گاه جور کزوست
چنین تو خوار مبینش که استخوان منست
به غیر از این که به نظاره ات زخویش روم
دگر به هر سفری می روم زیان منست
مرا برای تغافل به بزم می طلبد
به داد تا نرسد گوش بر فغان منست
به چاک سینه و فریاد، پیرو اویم
جرس به راه وفا، میر کاروان منست
کلیم این همه خون، پس ز فیض کاوش کیست
اگر نه آن مژه در چشم خون فشان منست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۶۲ - جگر ز زخم تو معمور و دل ز غم شادست
جگر ز زخم تو معمور و دل ز غم شادست
ز یمن جور تو اقلیم درد آبادست
اجل زهر غمم آسوده کرد و دانستم
که شمع را اگر آسایشی است از با دست
بآن رسیده که رامم شود، رمش ندهی
دمی بخواب شو ای بخت وقت امدادست
بهشت چون زبنی آدمست دلخوش دار
که مانده از پدر این باغ و وقف اولادست
زشرم قد تو در باغ سرو پابرجای
چو بندگان بگریزد اگرچه آزادست
هنوز تیشه سر از پیش برنمی دارد
زبسکه منفعل از سعیهای فرهادست
کسیکه زلف بپایش فتاده می بیند
گمان برد که ز شمشاد سایه افتادست
هلاک همت مرغ شکسته بال دلم
که از شکاف قفس در کمین صیادست
چه حاجتست بقاصد که نامه های کلیم
بدست آه روان همچو کاغذ بادست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۶۵ - علاج عاشق دلگیر سیر بستان نیست
علاج عاشق دلگیر سیر بستان نیست
بچشم تنگدلان غنچه کم ز پیکان نیست
ز استخوان شهیدان اگر نخیزد دود
دلیل راهروان کس درین بیابان نیست
زبهر تن زرهی نیست به زنقش حصیر
برای سر سپری بهتر از گریبان نیست
حدیث تلخ از آن لب برون نمی آید
که شور طوفان در طبع آب حیوان نیست
بدور حسن تو گل از نظر چنان افتاد
که چشم رخنه دیوار بر گلستان نیست
ز راه پرخطر عشق زین عجب دارم
که سیل ریگ روانش بفکر طوفان نیست
مرا ز صحبت مینای باده شد روشن
که راز هر که تنک ظرف گشت پنهان نیست
زباد دامن، بر هم خورد محبتشان
میان شعله و شمع اتحاد چندان نیست
یکیست خانه زنجیر و خانه دنیا
درین دو خانه فراغت نصیب مهمان نیست
چگونه پای بدامان عافیت پیچی
کلیم آبله ها گر فراخ دامان نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۷۸ - بملک حسن که فیضی ز آشنائی نیست
بملک حسن که فیضی ز آشنائی نیست
در آشنائی خورشید روشنائی نیست
هر آنچه رفت زدستم برون ز دل هم رفت
میان دست و دلم چون صدف جدائی نیست
غبار خاطرم از شش جهت گرفته فرو
چو اخگرم سرو پروای خودنمائی نیست
بکشوری که فتد عکس تیره روزی ما
زآب و آینه امید روشنائی نیست
مرا که شیوه افتادگی هنر باشد
شکست نفس بجز عیب خودستائی نیست
ز درد فقر دلا غیرتی اگر داری
مخواه مرگ که خواهش بجز گدائی نیست
باضطراب گرفتارم آنقدر که قفس
شکسته است و مرا فرصت رهائی نیست
چو پاز آبله پوشیده ای، برو بنشین
که ناقص است سلوک ار برهنه پائی نیست
که را کلیم ستودم که بر سپهر نرفت
هزار حیف که پروای خودستائی نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۸۳ - جز از غبار مذلت دلم جلا نگرفت
جز از غبار مذلت دلم جلا نگرفت
بخاک تا نفتاد این گهر صفا نگرفت
ز دستبرد حوادث گریخت یک سر تیر
هدف بدشت بلا نیز جای ما نگرفت
رمیده اند چنان از خط هواداران
که زلف جانب رخساره ترا نگرفت
شکار نعمت دنیا نمی شود قانع
بلی ز دانه فشانی کسی هما نگرفت
زکینه جوئی ما دشمنان ملول شدند
ولی هنوز دل دوست از جفا نگرفت
زعشق رنگ نداری بدوست رو منما
سرشک اگر زرخت رنگ کهربا نگرفت
براه فقر و فنا منت از کسی داریم
که گر ز پای فتادیم دست ما نگرفت
اصول رقص سپند از نهاد او مطلب
کسی کز آبله اخگر بزیر پا نگرفت
کلیم یک ره از آن شوخ زود سیر بپرس
وفا چه کرد که در خاطر تو جا نگرفت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۸۴ - بزخم تیر جفا مرهم عتاب چراست
بزخم تیر جفا مرهم عتاب چراست
نمک بروی نمک بر دل کباب چراست
فلک به تشنه لبان قطره را شمرده دهد
بعاشقان کرم اشک بیحساب چراست
تمام نسل بزرگان اگر نکو باشند
ز بحر زاده تنک ظرفی حباب چراست
ز ذوق فقر و فنا بیخبر چه می داند
که جغد معتکف خانه خراب چراست
تو در کنار کسی در نیامدی بخیال
کمر همیشه در آغوش پیچ و تاب چراست
شبی است عمر طبیعی چو شمع عاشق را
بقتل سوختگان پس ترا شتاب چراست
گزک ضرور نباشد سراب غفلت را
دلت بر آتش حرص اینقدر کباب چراست
کلیم مرغ دل بال و پر شکسته ما
همیشه در قفس از چنگال عقاب چراست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹۶ - چمن ز سردی ایام برگ و بار گذاشت
چمن ز سردی ایام برگ و بار گذاشت
خوش آنکه عاریتی را به اختیار گذاشت
به سست سردی فصل خزان کنون باید
هوای زهد خنک را به یک کنار گذاشت
خزان رسید و به آزادگی ثمر شد نخل
فشاند برگ به شکر همین که بار گذاشت
تو نیز پنجه ز می رنگ کن که باد خزان
حنا به دست عروسان شاخسار گذاشت
چو سایه در قدم شاهدان بستان باش
که برگ ریز به پای همه نگار گذاشت
دلم به حلقه ی زلف نگار خود را بست
به این وسیله سری در کنار یار گذاشت
ز انقلاب سپهر دو رو عجب دارم
که بی قراری ما را به یک قرار گذاشت
چنان ممیر که چیزی بماند از تو به جا
به غیر نام نباید به یادگار گذاشت
چه می توان ز پریشان تیره روز گرفت
کلیم دعوی دل را به زلف یار گذاشت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۲ - تمام کاهش تن جمله آفت جانست
تمام کاهش تن جمله آفت جانست
مگوی عشق که این آتش و نیستانست
براه عشق که پائی نمی رسد بزمین
غمی که هست ز محرومی مغیلانست
بکن لباس تعلق که خار وادی قرب
گرفته دامن دیوانه ایکه عریانست
ز سود راه فنا قطره می شود دریا
حباب دشمن سر بهر جمع سامانست
رواج شور جنون کو که بینمک شد شهر
درین دو روز که دیوانه در بیابانست
ز انقلاب زمان در پناه جهل گریز
که آنچه مانده بیک حال عیش نادانست
فروغ عارضت از حلقه های زلف سیاه
چو روشنائی ایمان بکافر ستانست
بترک سر نتوانم ز سرنوشت برید
وگرنه چون قلم از سر گذشتن آسانست
ملایمت کن اگر طاقت جدل تنگست
کلیم چربی کاغذ علاج بارانست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۱ - چو هست قدرت دست و دل توانگر نیست
چو هست قدرت دست و دل توانگر نیست
صدف گشاده کفست آنزمان که گوهر نیست
دل فسرده بحالش رواست گریه ولی
سپند را چکند مجمری کش اخگر نیست
اسیر صید گه او شوم که نخجیرش
چو دست و تیغ بخون سرخ کرد لاغر نیست
حلال زاده اخوان، نفاق پیشه ترست
اگر بچاه نیندازت برادر نیست
ز ذره روی دل آفتاب می جویم
در آن دیار که خورشید ذره پرور نیست
ز ترس نیست اگر میفروش دکان بست
که خودنمائی آئین کیمیاگر نیست
مدار دهر بنا در برابر افتادست
وگرنه آینه با روی تو برابر نیست
ز بزم قرب بتقصیر خویش محرومم
وگرنه حلقه این خانه تیر بر در نیست
ز جای خویش خضر کعبه را نیارد پیش
برو که دوری منزل گناه رهبر نیست
بششدر جهت افتاده ام کلیم، افسوس
نبسته بال و پرم لیک راه دیگر نیست